فارسی
پنجشنبه 15 خرداد 1399 - الخميس 12 شوال 1441
  541
  0
  0

کرامتى شگفت از سالكى كم نظير

مرحوم آيت الله العظمى حاج سيد احمد خوانسارى مرجعى بزرگ و عالمى ژرف انديش بود ، وى در وادى سير و سلوك و عرفان گام هاى بلندى برداشته بود ، آيت الله حاج شيخ مرتضى حائرى فرزند بزرگوار مؤسس حوزه علميه قم اين داستان را كه خود از زبان مرحوم آيت الله خوانسارى شنيده بود نقل فرمود كه :من پدر سالخورده اى داشتم ، در زمانى كه سفرها با مركب هاى حيوانى انجام مى گرفت او را براى زيارت حضرت رضا (عليه السلام) به مشهد مى بردم ، رسم كاروان اين بود كه در منزل آخر استحمام مى كرد و براى ورود به مشهد آماده مى شد ، من در استحمام به پدرم كمك دادم و لباس هاى او را هم خود شستم ، هنگام شب چون بسيار خسته بودم با همان خستگى به خواب سنگينى فرو رفتم ، كاروان بدون توجه به من همان وقت شب حركت كرد و پدر سالخورده ام را نيز با خود برد ، نزديك طلوع آفتاب از خواب بيدار شدم ، چيزى به قضا شدن نماز نمانده بود ، به سرعت تيمم كردم و نماز خواندم ، پس از نماز همه وجودم را در تنهايى بيابان ترس گرفت ، فكر پدرم كه اكنون با كاروان رفته و چه كسى از او مواظبت مى كند و چه كسى در پياده و سوار شدن و وضو گرفتن به او يارى مى دهد مرا آزار مى داد .در اين فكر بودم كه به ذهنم آمد آقا و مولاى خود حضرت حجة بن الحسن را بخوانم . بلافاصله گفتم : يا اباصالح المهدى ادركنى . تا اين استغاثه را نمودم ، ناگهان در برابر ديدگانم سرور مهربانم را ديدم كه فرمود : اين راه را در پيش بگير و برو . عظمت او به من مهلت نداد تا با جنابش سخن بگويم ، همان راهى را كه فرموده بودند طى كردم ، چند دقيقه اى بيشتر نرفته بودم كه منظره اى بهت انگيز پيدا شد ، قهوه خانه اى با باغى زيبا و درختانى شاداب و حوض آب و فواره اى روح انگيز ، پياده شده و زير درختان نشستم ، برايم چايى آوردند ، طعمش با چايى هاى ديگر تفاوت داشت ، دو سه ليوان چايى خوردم كه ناگهان متوجه شدم پول ندارم . به كسى كه چايى آورده بود گفتم : آقا من پول ندارم . گفت : كسى از تو پول نمى خواهد ، اين چايى براى تو خلق شده است !!وقتى خستگى ام برطرف شد از جاى برخاستم و به راه افتادم ، چند دقيقه اى بيش راه نرفته بودم كه ديدم به قافله رسيدم . قافله اى كه از اول شب تا صبح راه رفته و اكنون قصد دارند اطراق كنند ، سراغ پدر رفتم ديدم منتظر است پياده اش كنم . از من پرسيد كجا بودى ؟ گفتم : عقب ماندم ، خوابم برد ، سپس او را پياده كرده و مشغول خدمت او شدم .آرى ، امام زمان (عليه السلام) مى تواند با يك اشاره آن قهوه خانه را با آن امكانات خلق كند و با يك اشاره مرحوم آيت الله خوانسارى را طىّ الارض دهد و با يك چشم به هم زدن وى را به قافله برساند .
 

برگرفته از کتاب داستانهای عبرت آموز استاد حسین انصاریان

  541
  0
  0
امتیاز شما به این مطلب ؟

آخرین مطالب

    من تا هستم همينم
    عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد!
    در این دنیا چه چیز مرا كفايت مى‏‌كند؟
    حکایت پیرمرد آتش‌پرست با حضرت موسی(ع)
    ذكر خدا بگو
    شب قدر شب گناه نيست!‏
    زن بدكاره‏ در خانه عابد
    علامت نياز
    حضرت اسحاق و يعقوب عليهما السلام و نماز
    در راه خدمت به خلق‏

بیشترین بازدید این مجموعه

      حديثى در صله رحم بگو
      رفتار آموزنده ابوسعيد ابوالخير با شاگردان
      داستان شگفت انگيز سعد بن معاذ
      به هنگام خشم مراقب باش‏
      من تا هستم همينم
      در این دنیا چه چیز مرا كفايت مى‏‌كند؟
      ذكر خدا بگو
      در راه خدمت به خلق‏
      حضرت اسحاق و يعقوب عليهما السلام و نماز
      من دختر رئيس قبيله هستم

 
نظرات کاربر
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز