فارسی
پنجشنبه 08 خرداد 1399 - الخميس 5 شوال 1441
  1144
  0
  0

اندیشه در اسلام - جلسه چهارم

علاج دردها با انديشه و فكر

 

 

سخن در مسئله انديشه بود. قرآن كريم براى درمان بسيارى دردها، مردم را به فكر كردن دعوت مى كند و آن را راهى براى رسيدن به درك توحيد و معارف مهمى مى داند كه در محور توحيد قرار دارد ؛ در نتيجه، هر كسى كه از راه انديشه به توحيد و معارفى برسد كه در حول محور توحيد است، به بسيارى از واقعيات عالى عالَم رسيده است. و آن كس كه به واقعيات عالم برسد، از رشد و كمالى كه قرآن مى فرمايد برخوردار مى شود ؛ در نتيجه، وجود او، هم براى خودش و هم براى ديگران، به بهترين منبع خير تبديل خواهد شد.

 

انديشه نقطه حركت انبيا

 

 

اين كه قرآن نخستين حركت انبيا را حركت فكرى مى داند، بسيار مهم است، به ويژه در آيات سوره ابراهيم اين مسئله را به صورت گسترده توضيح مى دهد. در احوال رهبر بزرگ اسلام همه نوشته اند كه پيش از اين كه به رسالت مبعوث شوند، مهم ترين كارشان در اين چهل سال فكر كردن بود. بر اثر همين حركت فكرى، ايشان بسيارى از مشكلات مردم را پيش از بعثت حل مى كردند و وجود مقدّسشان نيز در ميان بدترين مردم، به بهترين انسان معروف شده بود، به گونه اى كه همه از او به امين تعبير مى كردند. اميرالمؤمنين عليه السلام هنگامى كه از پيامبر صلي الله عليه و آله تعريف مى كند، وجود مقدّس او را از نظر فكرى مهم ترين ركن وجودشان معرفى مى كند.

 

قرآن از تمام مخالفان حقيقت دعوت مى كند كه براى درمان مخالفتشان، به فكر كردن در واقعيات روى آورند. مخالفان زمان پيامبر صلي الله عليه و آله به شدّت با او مخالفت مى كردند و در فضاى مخالفتشان هم تهمت كذّاب، ساحر و مجنون به آن وجود مقدّس مى زدند.

 

پروردگار عالم از مخالفان چنين دعوت مى كنند :

 

« تَتَفَكَّرُوا مَا بِصَاحِبِكُم مِن جِنَّةٍ »1.
درباره رفيقتان [ محمّد كه عمرى با پاكى ، امانت ، صدق و درستى در ميان شما زندگى كرده است ]بينديشيد كه هيچ گونه جنونى ندارد .

 

بدون دليل درباره پيامبر من قضاوت نكنيد. عجولانه در مورد اين مرد الهى دهان باز نكنيد. عقل و فكر خود را در تمام حالات وجود مقدّس او به كار بگيريد تا به حقيقت برسيد. بدترين پرده و ننگين ترين حجاب، حجاب جهل و نادانى است. او اين پرده را با دست پر قدرت عقل كنار زد. اگر انسان با چراغ انديشه حركت كند، به ويژه در مواقعى كه از انديشه انديشمندان الهى كمك مى گيرد، موجود بسيار باارزشى مى شود.

 

آثار انديشه در روايات

 

 

يك سلسله روايات بسيار مهمى در باب انديشه هست كه از بهترين روايات مكتب ماست. شما نمى توانيد در كليه فرهنگ هاى جهان، نمونه اين مطالب را

درباره انديشه پيدا كنيد.

 

در روايتى از اميرالمؤمنين عليه السلام مى خوانيم :

«إنّ التفكر يدعوا إلى البر والعمل به »2 .
انديشه و فكر نتيجه اش اين است كه انسان را با همه نيكى ها آشنا مى كند .

و دل انسان چون به طور فطرى عاشق پاكى ها و نيكى هاست، انديشه انسان را به آگاه شدن به نيكى ها و عمل كردن به آنها وادار مى كند. در حقيقت، اميرالمؤمنين عليه السلام انديشه را ريشه عمل به تمام نيكى ها مى داند ؛ بنابراين، فكر در جاهاى فراوانى افراد و گروه ها را نجات داده است.

 

انديشه پاك ريشه حلّ اختلاف

 

 

زمانى در مسجدالحرام سيل آمده بود و ديوارهاى كعبه بر اثر فشار سيل خراب شده بود. اين رويداد زمانى رخ داد كه هنوز پيامبر صلي الله عليه و آله به رسالت مبعوث نشده بود، بلكه جوانى 25 يا 30 ساله بود.

 

اهل مكه از متعصب ترين مردم منطقه بودند و هر قبيله اى دوست داشت به دليل اين كه اسم قبيله اش مطرح شود، در هر كارى جلو بيفتد، هنگامى كه خانه كعبه را ساختند، در نصب كردن حجرالأسود ميان رؤساى قبايل كه تعدادشان هم فراوان بود، اختلاف افتاد، زيرا هر كدام اصرار داشتند حجرالأسود را قبيله آنها نصب كند.

 

آنها مردمى كينه ورز و بد اخلاق بودند و اگر در مسئله اى اختلاف مى كردند و اختلافشان به جنگ منتهى مى شد، معلوم نبود تا چه زمانى به طول بينجامد ـ چنان كه دو قبيله اوس و خزرج در مدينه بر سر موضوعى اختلاف كردند و اختلافشان حل نشد، بلكه به جنگ انجاميد، جنگى كه يك قرن نسل به نسل طول كشيد ـ در مسئله نصب حجرالأسود هم دست از تعصب برنداشتند و نزديك بود كه شمشيرها كشيده شود كه در اين صورت، آتش عظيمى از جنگ بين قبايل مكه شعله ور مى شد ؛ در اين زمان، رهبر باكرامت اسلام وارد مسجدالحرام شد و چون همه به فكر او اهميت مى دادند، گفتند صبر كنيد تا ايشان قضاوت كند.

 

رئيس هر قبيله اى تصورش اين بود كه اگر قبيله او موفق به اين امر شود، اين مسئله تا قيامت براى آنها شرافت بسيار مهمى خواهد داشت ؛ البته از كنار اين حرف ها هم درآمدهاى خوبى به دست مى آمد.

 

پيامبر صلي الله عليه و آله فرمود: شمشيرها را غلاف كنيد و همه همين كار را كردند. ايشان عباى مباركشان را روى زمين پهن كردند، حجرالأسود را روى عبا گذاشتند و فرمودند كه نماينده همه قبايل بيايند، يك گوشه از عبا را بگيرند و سنگ را سر جايش نصب كنند تا اين افتخار نصيب همه قبايل شود و بدين ترتيب، به دعوا خاتمه دادند.

 

جنايات هولناك بر اثر بى فكرى

 

 

گاهى انديشه، يك كشور را از خطرها حفظ مى كند. آلمان يازده سال در دست ديوانه اى به نام هيتلر بود. فكر هم نمى كرد كه يازده سال در دست او باشد. كسى كه فقط دنبال شهرت بود. او كه انسانى بى فكر و ضعيف العقل بود، در آخرين لحظات زندگى اش، زمانى كه كسى در اطراف نبود، متفقان تمام خيابان هاى آلمان را اشغال كرده بودند و ارتش آلمان متلاشى شده بودند، تنها خود و همسرش، مانده بود با اسلحه، اول زنش و بعد خود را كشت. نتيجه اين يازده سال اين شد كه 35 ميليون انسان كه هيتلر حتى يكى از آنها را هم نمى شناخت، كشته شدند.

 

الان اين عزيزانى كه در جبهه و بمباران ها شهيد شدند، صدام كدامشان را مى شناخت، هيچ كدام، اگر از او بپرسند چرا كسانى را كشتى كه حتى آنها را نمى شناختى، پاسخى ندارد ؛ بنابراين، چندين هزار شهيد و خانواده شهدا و معلولان و اسيران و زنان بيوه، همه نتيجه خودخواهى يك ديوانه بى فكر و احمق است.

 

عبرت گرفتن از بى فكرها

 

 

از زندگى بى فكرها مى توان فهميد كه فكر چه قدر ارزش دارد. ادب از كه آموختى؟ از بى ادبان. پرسيدند : انسانى به اين مؤدبى چه طور از بى ادبان ادب آموختى؟ گفت: كارهايشان را نگاه مى كردم و نتيجه آنها را مى ديدم، فكر مى كردم كه اين كار چه قدر بيهوده است ؛ از اين رو خود ديگر آن كار را انجام نمى دادم.

 

از زندگى بى فكرها بايد به ارزش فكر پى برد. فكر كردن هم كار مشكلى نيست. انسان اگر پشت پرده احساسات، غرايز و شهوات زندگى نكند و جلوى همه اينها قرار بگيرد، فكر كردن براى او كار آسانى خواهد شد. فكر كند كه آيا به لذتش مى ارزد كه آبرويم تا وقتى كه زنده هستم برود و روز قيامت به سخت ترين شكل، مجازات شوم. آيا سزاوار است با به دام انداختن دخترى جوان و بى آبرو كردن او را از حالت دختر بودن درآورم و تا آخر عمر او و پدر و مادرش را دچار بلا و عذاب كنم. فكر ريشه نيكى ها، پاكى ها و درستى هاست.

 

شخصيت واقعى و غير واقعى

 

 

شخصى كه شش سال با خانواده زنش اختلاف داشت، شبى در يكى از مجالس خصوصى به من گفت : از اين كه شش سال است با خانواده همسرم، به ويژه مادرش اختلاف دارم، رنج مى برم، زندگى ام بسيار تلخ شده و آرامش روحى ندارم. بيست دقيقه با او حرف زدم و او را به حركت فكرى وادار كردم. تمام دورنماها را نزديكش آوردم، با اين كه خانواده اش را نمى شناختم. خوب همه را نگاه كرد، من هم ساكت شدم. پس از لحظاتى فكر كردن درباره دورنماى زندگى همسرش، بچه ها و آينده، گفت: حالا چه كار كنم؟ گفتم: بايد كارى انجام دهى كه مى دانم براى روح تو مقدارى سنگين است، ولى بايد انجام دهى، كارى كه اگر براى من بود، نه تنها سنگين نبود، بلكه بسيار آسان و سبك هم بود، زيرا كسانى كه گرفتار غرور، پول و شخصيت كاذب هستند، از عهده چنين كارى برنمى آيند. انسان اگر شخصيتش حقيقى باشد، خودش كليد حلّ مشكل است، اما آن كه شخصيت كاذبى دارد، نمى تواند مشكلش را حل كند. آدم هايى كه شخصيت كاذب دارند، همه كاره اند. هم مرجع تقليدند، هم شاه، هم رئيس جمهور، هم غربند و هم شرق. با اين شخصيت كاذب اصلاً زير بار هيچ كار خيرى نمى روند.

 

با او حرف هاى فراوانى زدم، گفت: من اين كار را مى كنم، اگرچه ده پيراهن از او بيشتر پاره كردم. به او گفتم پس بلند شو به دكان خياطى برويم و هزار مرتبه جلوى قيچى تعظيم كن، چون هزار پيراهن از تو بيشتر پاره كرده است. گفت: حالا من چه كار كنم؟ گفتم من تا فردا زندگى تو را از عسل شيرين تر مى كنم و از آيات و روايات برايت دليل مى آورم، به شرط اين كه زير بار بروى. گفت: الان شش سال است كه با مادر خانمم اختلاف شديدى دارم و اصلاً او را نديده ام، اگر هم بخواهم با ماشين از آن كوچه رد شوم، سعى مى كنم از دو كوچه بالاتر بروم تا او را نبينم. اصلاً از جايى كه مادر زنم زندگى مى كند، عبور نمى كنم.

 

گفت: هر كارى كه شما بگويى، انجام مى دهم. گفتم: بايد اطمينان بدهى تا من به تو اعتماد كنم. گفتم: فردا يك قواره پارچه خيلى خوب و يك جعبه شيرينى مى خرى و به منزل مادر خانمت مى روى، سلام مى كنى و احوالش را مى پرسى و پارچه و جعبه شيرينى را هم به او مى دهى. بعد هم سه بليط هواپيما مى گيرى و با همسر و مادر خانمت براى زيارت امام هشتم به مشهد مى رويد. از آنها خوب پذيرايى مى كنى و مى بينى كه پس از برگشت، همه اختلافات شش ساله ريشه كن مى شود.

 

گفت: حتماً انجام مى دهم. نمى دانم انجام اين كار چه قدر به او سخت گذشت، در هر صورت، او پيش از فرا رسيدن مرگش اين كار را انجام داد. پس از مدتى كه او را ديدم، گفتم: چه شد؟ گفت: تمام تلخى هاى اين شش ساله از بين رفت. خدا پدر تو را رحمت كند. زندگى ما را از يك بلاى سنگين نجات دادى.

 

اين بحث بسيار ريشه دار و عيمق است. شما اگر كتاب هاى بزرگ و باارزش علماى شيعه را ببينيد، پى خواهيد برد كه پيش از بحث نماز و ازدواج، نخستين كتاب ما در روايات باب عقل و جهل است.

 

امام صادق عليه السلام فرمود :

«أفضل العباده ادمان التفكر فى اللّه وفى قدرته »3 .
بهترين عبادت فكر كردن در مورد وجود مقدّس حق است كه من چه آقاى لطيف و خبيرى دارم.

وعنه عن على عليه السلام :

 

«نبه بالتفكر قلبك .

 

دل خوابيده ات را با فكر و انديشه بيدار كن .

 

«وجاف عن الليل جنبك » .

 

شب را تا نزديك صبح به رختخواب نچسب، يك مقدار شب را براى عبادت از

رختخواب دور بمان .

«واتّق اللّه ربك »4 .
و نسبت به خدايت حريم دارى كنى .

حالا اگر حال عبادت هم ندارى عيبى ندارد، يك ربع به اذان صبح مانده، بلند شو و رو به قبله بنشين و يك مقدار درباره خودت فكر كن. پرونده عمرت را در اين نيم ساعت ورق بزن و مرور كن، كارهايت را ارزيابى كن، ببين فلان كار را اگر بپذيرى بهتر است يا نپذيرى، فلان عمل را انجام دهى بهتر است يا انجام ندهى.

 

امام رضا عليه السلام مى فرمايد :

 

«ليس العباده بكثرة الصلوة والصوم » .

 

زياد نماز خواندن و زياد روزه گرفتن كه عبادت نيست .

«إنما العبادة التفكر فى أمر اللّه عزّوجلّ »5 .
عبادت انديشه كردن در آيات خداست .

 

دو روايت تكان دهنده

 

 

«سئل عيسى من أفضل الناس؟ قال: من كان منطقه ذكرا وصمته فكرا ونظره عبرة »6 .

كسى كه سخنش چراغ راه و مشكل گشاست و رنج ها را درمان كرده، مردم را از ناراحتى نجات مى دهد و سكوتش هم فكر است، و نگاه كردنش هم عبرت گرفتن مى باشد، مانند من است.

 

پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله مى فرمايد:

 

«اعطوا أعينكم حظها من العباده ».

 

لذت عبادت را به چشمانتان بچشانيد.

 

گفتند: چگونه؟ فرمودند:

 

«النظر فى المصحف » .

 

قرآن را باز كنيد و نگاه كنيد.

 

«والتفكر فيه » .

 

در آياتش انديشه كنيد.

«والاعتبار عند عجائبه »7 .
از واقعيات قرآن پند بگيريد.

 

حكايت عجيبى از تأثير كلام خدا

 

 

در كتابى به نام « تفسير يوسف » كه هشت صد سال پيش به عربى چاپ شده، ولى هنوز ترجمه نشده است، از قول اسمعى، اديب عرب نقل مى كند كه مى گويد: بصره بودم، نزديك ايّام حج بود، تصميم گرفتم از بصره به مكه بروم، كاروان ها هم رفته بودند. زمان به سرعت مى گذشت، به طرف مكه حركت كردم. بين بصره و عربستان در بين راه بادزدى بيابانگرد رو به رو شدم. به من گفت: هر چه پول دارى بده، گفتم چشم، ولى يك مقدارش را براى خودم بگذار.

 

گفت: نه، همه را بايد بدهى. چهار صد دينار بيشتر نداشتم، همه رادادم.

 

سپس به من گفت: تو كيستى؟

 

گفتم: اهل بغدادم.

 

گفت: از كجا مى آيى؟

 

گفتم: از بصره

 

گفت: از كجاى بصره؟

 

گفتم: خانه خودم

 

گفت: كجا مى روى؟

 

گفتم: مكه

 

گفت: مكه كجاست؟

 

گفتم: فلان منطقه

 

گفت: براى چه مى روى؟

 

گفتم: به خانه خدا مى روم.

 

گفت: مگر خدا خانه دارد؟

 

گفتم: نه از آنهايى كه تو فكر مى كنى. يك جاى بسيار محترم و آبرومند است كه به وجود مقدّس او بستگى دارد.

 

گفت: خانه خدا مى رويد چه كار كنيد؟

 

گفتم: مى رويم حرف هاى خدا را مى خوانيم.

 

گفت: مگر خدا حرف دارد؟

 

گفتم: بله

 

گفت: آيا چيزى از حرف هاى خدا را مى دانى؟

 

گفتم: بله. با خودم فكر كردم كجاى قرآن را براى اين دزد كه پول هاى مردم را مى برد، بخوانم. گفتم: بنشين تا برايت بخوانم. سوره مباركه «ذاريات» را شروع به خواندن كردم. اين دزد، عرب بود و مى فهميد چه مى گويم. به اين آيه رسيدم :

 

« وَفِى السَّماءِ رِزْقُكُمْ وَمَا تُوعَدُونَ »8.
و رزق شما و آن چه به آن وعده داده مى شويد ، در آسمان است.

 

من روزى حلال زندگى شما را پيش خودم رقم زدم و شما بايد با كار كردن آن را به دست آوريد.

 

من تا اين آيه را خواندم، ديدم كه بدنش مى لرزد، در فكر فرو رفت كه خداى من روزى مرا رقم زده، و اين يك حقيقت است. زمانى كه در رحم مادر بودم، سينه مادر را پُر از شير كرد. هنوز به دنيا نيامده بودم، سفره پهن بود. حالا چگونه در اين بيابان، سفره ديگران را خالى كنم؟ كاملاً منقلب شد.

 

به من گفت: مرا با خودت به اين سفر ببر. هر چه خرجم باشد مى دهم. پذيرفتم، با هم حركت كرديم تا رسيديم به جايى كه بايد مُحرم شويم. چه قدر فكر خوب است. هيچ كس مانند اين دزد محرم نشد؟ هيچ كسى حال او را نداشت. پس از احرام او را گم كردم. گذشت، تا اين كه سال بعد از بغداد با كاروان بسيار خوبى براى حج به مكه آمديم. عمره تمتع را به جا آوردم و پس از انجام اعمال آن دوباره محرم شدم و براى انجام حج تمتع، اوّل به عرفات رفتم و شب به مشعر و منا و سپس به مكه برگشتم. اعمال مكه كه تمام شد، در حال طواف مستحبى بودم كه ديدم كسى روى شانه ام زد، گفت: مرا مى شناسى؟ هر چه قيافه او را نگاه كردم نشناختم، گفتم: نه. چون زمانى كه او را ديده بودم دزد بود و قيافه دزد با قيافه مخفى ملكوتى بسيار تفاوت دارد.

 

گفت: ولى من تو را مى شناسم. يادت است پارسال حرف هاى خدا را در بيابان براى من خواندى؟ من از سال گذشته تاكنون اين جا هستم تا صاحبان اموال دزدى شده را پيدا كنم و اموال را به آنها برگردانم، كسانى را هم كه نمى شناسم، آن قدر كار كرده، ردّ مظالم مى دهم تا پاك شوم. آيا از آن حرف هاى خدا باز هم مى دانى؟

 

گفتم: بله. فكر كردم پارسال تا كجاى سوره را خواندم. چه كلامى او را بيدار كرد؟

 

« وَفِى السَّماءِ رِزْقُكُمْ وَمَا تُوعَدُونَ »9.
و رزق شما و آن چه به آن وعده داده مى شويد ، در آسمان است.

 

سپس اين آيه را برايش خواندم :

 

« فَوَ رَبِّ السَّماءِ وَالاْءَرْضِ إِنَّهُ لَحَقٌّ مِثْلَ مَا أَنَّكُمْ تَنطِقُونَ »10.
پس سوگند به پروردگار آسمان و زمين كه آن چه را وعده داده مى شويد ، حق و يقينى است ، همان گونه كه شما [ وقت سخن گفتن يقين داريد ]سخن مى گوييد .

 

همان گونه كه با پروردگار آسمان و زمين سخن مى گوييد و حرف زدنتان براى خودتان قابل شك نيست، اطمينان داشته باشيد كه با كار حلال، روزى تان را مى دهم. با شنيدن اين سخنان فرياد زد، دلش را گرفت، بى طاقت شد، ديدم كه ديگر نفس نمى كشد. دوستان را صدا كردم، زير بغلش را گرفتند و آن طرف حجر اسماعيل گذاردند، نگاه كرديم ديديم از دنيا رفته بود.

 

اين اثر و نتيجه انديشه است كه انسان را از طبقه هفتم جهنم به طبقه هشتم بهشت مى رساند.

 


1 . سبأ (34) : 46.
2 . الكافى : 2/55 ، حديث 5 ؛ وسائل الشيعة : 15/196، حديث 20262 ؛ بحار الأنوار : 68/322، حديث 5 .
3 . الكافى : 2/55 ، حديث 3 ؛ وسائل الشيعة، : 15/196، حديث 20260 ؛ بحار الأنوار : 68/321 حديث 32.
4 . الكافى : 2/54 ، حديث 1 ؛ بحار الأنوار : 68/318، حديث 1.
5 . الكافى : 2/55 ، حديث 4 ؛ وسائل الشيعة : 15/196، حديث 20261 ؛ بحار الأنوار : 68/322، حديث 4.
6 . مجموعة ورام : 1/250.
7 . مجموعة ورام : 1/250.
8 . ذاريات (51) : 22.
9 . ذاريات (51) : 22.
10 . ذاريات ( 51 ) : 23.

  1144
  0
  0
امتیاز شما به این مطلب ؟

آخرین مطالب


بیشترین بازدید این مجموعه


 
نظرات کاربر
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز