فارسی
پنجشنبه 15 خرداد 1399 - الخميس 12 شوال 1441
  1467
  0
  0

اندیشه در اسلام - جلسه دوم

آثار انديشه

 

 

باارزش ترين نيرويى كه خداوند متعال به انسان عنايت كرده، براساس آيات قرآن و روايات، به طور مسلّم نيروى انديشه است. نتيجه اين نيرو و قدرت، با توجه به ارزشى كه دارد، باعث حركت انسان است. وقتى از امام ششم عليه السلام از نتيجه انديشه و عقل مى پرسند، امام مى فرمايند:

«ما عبد به الرحمان و اكتسب به الجنان »1 .
دو محصول حركت فكر و عقل، بهشت و عبادت است.

هم چنين مى فرمايند: «وقتى كه خدا نيروى فكر را آفريد، پروردگار بزرگ عالم به او خطاب كرد: من هيچ عنصرى را محبوب تر از تو در اين عالم خلقت، خلق نكردم و به دليل اين محبوبيتى كه پيش من دارى، تو را در محبوب ترين خلقم كه انسان است قرار مى دهم»2.

در گفتار حكما و نوشته هاى بزرگان آمده كه اگر ما تمام اين عالم را به منزله يك درخت فرض كنيم، انسان شاخه اى بر اين درخت است كه بهترين ميوه آن عبارت از عقل و نيروى انديشه مى باشد ؛ كه ما را با حقايق عالى عالم پيوند مى دهد، اگر تمام اعضا و جوارح و برون و درون انسان در تصرف حكومت آن قرار گيرد و خود آن هم در تصرف نبوّت و امامت قرار بگيرد، از انسان، بهترين عنصر آفرينش را خواهد ساخت.

 

انبيا و ائمه بدون جهت از كسى تعريف نمى كردند. تعريف آنها از مردم، تنها در نيروى انديشه آنها متمركز بوده است. هرگاه در پيشگاه آنان از كسى تعريف مى كردند، از چگونگى عقل او مى پرسيدند كه آيا تعطيل است يا كار مى كند؟ فكر او چه مى كند؟ معطل است يا در كار است؟ آيا انسانى است كه در همه امور بدون انديشه عمل مى كند يا موجودى است كه پيش از اقدام به هر كارى فكر مى كند؟

 

اگر كسى بگويد كه من خود را به فكر كردن عادت داده ام، اما گاهى فكرم به جايى نمى رسد، پروردگار چنين شخصى را دعوت كرده كه فكرت را به فكر دانشمندان، تجربه ديدگان، روشن بينان و به فكر عالى تر از خودت متّصل كن كه حتماً به نتيجه مى رسى.

 

هيچ زمينه اى در حيات انسان، عالى تر و بهتر از زمينه انديشه و فكر نيست. فكر به انسان، نور و حقيقت مى دهد و او را به ملكوت عالى عالم راهنمايى مى كند.

 

در مدار عقل نه شهوت

 

 

در آثار اسلامى پنج نوع فكر را براى ما بيان كرده اند. هر انسانى مى تواند در فضاى اين پنج نوع فكر پرواز كند:

 

«التفكر على خمسه اوجه »3 .


فكر در پنج مرحله امكان صورت گرفتن دارد.

 

بى ارزش ترين انسان ها با قرار گرفتن در مدار انديشه، به انسان هاى ارزش مند تبديل مى شوند. انسان آن گاه كه از مادر متولد مى شود، از نظر وجودى بسيار كم ارزش است، با قرار دادن تمام برنامه هايش در مركب انديشه، مى تواند خود را به ارزش بى نهايت برساند. قدرت فكر، وجود انسان را پرواز مى دهد و به لقاى خدا مى رساند، آن جا كه كسى قدرت محاسبه ارزش انسان را ندارد.

اى برادر تو همان انديشه اى

مابقى خود استخوان و ريشه اى4

شما بايد خود را خرج مقام عالى وجودت كه عقل است، بنمائى، نه خرج مقام پايين وجودت كه شهوت است. اگر بخواهى يك پارچه خرج شهوت شوى، در كوره پُر حرارت شهوت آب مى شوى و ديگر از انسانيتت براى ارزيابى، هيچ چيزى باقى نمى ماند، اما اگر خرج مقام عالى وجودت كه انديشه و عقل است شدى، دائماً عظمت پيدا مى كنى. اميرالمؤمنين عليه السلام تابلوى زيبايى دارند كه بسيار باارزش است. ايشان مى فرمايند:

«أصل الإنسان لُبّه وعقله دينه ومروته »5 .
واقعيت، حقيقت، و ريشه انسان مغز او است و عقل انسان، پايبند دين و مردانگى او است.

در ادامه حديث آمده است:

«وان يعلم حيث يجعل نفسه »6 .
اگر بفهمى و اين ريشه و اين پايبند بودن را براى خودت قرار بدهى .

عقل در اين جمله به معناى پايبند است. هنگامى كه شترها را در سفرها براى استراحت مى خواباندند، به زانوى آنها زانوبند مى بستند تا شتر نتواند بلند شود و گم شود و يا بار صاحبش را بردارد و در دل كوير ناپديد گردد . اين عقل در روايت به معناى همين زانوبند است ؛ بنابراين، ريشه هر انسانى مغز اوست و بايد به ريشه برسد كه اگر به ريشه رسيد، شاخ و برگش زنده مى ماند و همه ميوه هايش نيز شيرين خواهد بود، اما اگر بخواهد فداى فرع شود كه شهوت و شكم است، تمام شاخ و برگش، ميوه تلخ مى دهد. نگاه به نامحرم، به دست آوردن و خوردن هر چيزى، قدم نهادن به هرجا كه انسان دلش بخواهد و گوش دادن به هر صدايى، ميوه هاى شيرينى نيستند.

 

فرار شيطان از پيروان در قيامت

 

 

انبيا مردم را مى ترساندند از اين كه ظاهرشان خوش نما، ولى باطنشان آن قدر تلخ باشد كه خود شيطان هم از آنها فرار كند، زيرا شيطان در قيامت از دست همه مُريدانش از بس كه بوى بد و تلخ مى دهند، فرار مى كند، در حالى كه او خود اين تلخى ها را به آنها داده است. شيطان روز قيامت حاضر نيست حتى با يكى از دوستان خود بسازد، از اين رو مى گويد: موجوديت انسان هايى كه تمامشان اهل جهنم شده اند، به من ربطى ندارد.

 

شفاعت اهل بيت از پيروان

 

 

اما آنجا كه، انبيا و ائمه قدس سرهما مى ايستند و در روز قيامت به پروردگار عرض مى كنند : اى مولاى ما، اگر دست اطاعت كنندهاى ما را در دست ما قرار ندهى، ما در بهشت قدم نمى گذاريم. نوشته اند كه فاطمه زهرا عليه السلام كنار در بهشت مى ايستد و مى گويد: خدايا اگر همه پيروان پدرم و شوهرم و بچه هايم وارد بهشت نشوند، من وارد بهشت نخواهم شد، اما ابليس و شيطان، نمرود و فرعون، يزيد و معاويه، روز قيامت به هيچ وجه حاضر نيستند حتى با يكى از مريدان خود روبه رو شوند ؛ بنابراين، كسانى كه شما را به گمراهى كشانده اند، در قيامت از دستتان فرار مى كنند و كسانى كه شما را هدايت كرده اند، مى ايستند تا نجاتتان دهند ؛ از اين رو، عقل نجات دهنده و شهوت هلاك كننده است ؛ البته اين شهوتى كه مى گوييم به معناى غريزه زن گرفتن مرد يا شوهر كردن زن يا بچه دار شدن نيست، زيرا اين يك امر طبيعى و فطرى است، بلكه مراد از شهوت، خارج از حدود الهى زندگى كردن است .

 

« فَأُولئِكَ هُمُ الْعَادُونَ » ؛ آنها ( كه خارج از دستور الهى به ارضاى شهوت مى پردازند ) تجاوزكاران به حريم پروردگارند 7.

ريشه تو مغز توست و زانو بند تو در همه امور، دين و مردانگى ات است. آن حالت مردانگىِ توأم با حيا و شجاعتت را تقويت كن، همان حالت عالى روحى كه اگر با شجاعت و حيا مخلوط گردد، مردانگى ناميده مى شود. نشانه مردانگى اين است كه به هيچ وجه زير بار امور پست نرود. آن كسى كه داراى مردانگى است محال است دستش را نزد مردم پست دراز كند، او كسى است كه پاى هر حرفى مى زند و قولى كه مى دهد پايبند است ، و اگر نمك كسى را خورد، محال است به او خيانت كند.

 

حكايت ميرغضب و نان و نمك مجرم

 

 

حكايت كرده اند كه سلطانى به دليل اشتباه فردى بر او غضب كرده بود. به ميرغضب گفت كه سر او را قطع كن. ميرغضب مجرم را برداشت و بيرون آورد و به او گفت: آماده شو مى خواهم سرت را از بدن جدا كنم. گفت: ميرغضب معمولاً كسانى كه مى خواهند كشته شوند، چند تقاضا مى كنند، من يك تقاضا بيشتر ندارم. نه مى خواهم زن و بچه ام را ببينم، نه اجازه خواندن دو ركعت نماز را دارم، نه مى خواهم كسى را پيدا كنم تا شفاعت مرا كند، بلكه گرسنه گرسنه ام و دلم نمى خواهد در حال گرسنگى كشته شوم. اگر ممكن است مقدارى غذا براى من بياور، ولى غذايى كه مرا سير كند.

 

مير غضب گفت: من پول ندارم، غذاى حاضر هم نداريم.

 

مغضوب گفت: من خودم پول دارم و بعد مقدارى پول به او داد.

 

ميرغضب هم پول را گرفت و غذاى بسيار خوشمزه اى آماده كرد و آورد. مغضوب شروع به خوردن كرد و دائما مى گفت به به، دستت درد نكند، ممنونم، عالى است، يك لقمه هم تو بخور.

 

ميرغضب گفت: گرسنه نيستم.

 

مغضوب گفت: خيلى بد است كه انسان مشغول خوردن غذاى خوشمزه اى باشد و كسى هم نگاهش كند و چيزى نَخُورد. من طبعم قبول نمى كند ؛ از اين رو ميرغضب هم مشغول خوردن غذا شد. بعد كه غذا تمام شد، گفت: آماده اى گردنت را بزنم.

 

مغضوب گفت: آيا مردانگى است كه نمك مرا خورده اى و مى خواهى گردن مرا بزنى؟

 

ميرغضب رو به او كرد و گفت: اى مجرم، ماهرانه مچ مرا گرفتى. اتفاقا ميرغضب هم از آنهايى بود كه روح مردانگى داشت. دستانش را روى چشمانش گذاشت و سرش را برگرداند و اشاره كرد و گفت: تو آزادى هر چند خودم گرفتار شوم.

 

مردانگىِ هانى در نگه دارى مسلم

 

 

هانى بن عروه، مسلم را به خانه اش آورده بود، در حالى كه وضع كوفه به هم ريخته بود. مسلم به هانى گفت: وضع شهر بسيار بد است، امكان گرفتار شدن شما هم هست، اگر اجازه بدهيد، مى روم. هانى گفت: من سرم را در راه اين مهمانى تو گذاشته ام. نبايد بروى، آخرش اين است كه مأموران يزيد تو را در خانه من پيدا كنند و بگويند كه حكم نگه داشتن مسلم بن عقيل پرداخت سرت است. ما سرمان را پرداختيم. مردانگى بزرگى است كه بگويد در اين فضاى پر از وحشت، نه مهمانم را بيرون مى كنم و نه حاضرم كه مهمانم برود، گرچه به قيمت از دست دادن سرم باشد8.

نه از بستن نه از كشتن نه دارم هيچ باكى

من از آن روزى كه اين جا پانهادم ترك سرگفتم

انسان بايد مرد باشد، چه كسانى كه در لباس مردى ظاهرند و چه كسانى كه در لباس زن هستند. زن هم بايد مانند مرد مردانگى داشته باشد. اين كمال نامردى است كه كسى پس از ده سال ازدواج كه صاحب پنج فرزند هم شده، حالا بگويد كه از قيافه زنم خوشم نمى آيد و خواستار ازدواج با زن ديگرى هستم. اين دليل پستى و نامردى آن مرد است. از اين نامردها هم فراوانند. اسلام هم اينها را نامرد مى داند. كمال نامردى آن جاست كه كسى پول دارد، اما خرج نمى كند. كسى كه آبرو دارد و مى تواند براى ديگران گرو بگذارد و كار ديگران را حل كند، اگر اين كار را نكند، نامرد است.

 

مردانگى مسلم در برابر ابن زياد

 

 

هانى پس از اين كه مانع رفتن مسلم شد به او گفت: من مقدارى كسالت دارم، اگر ابن زياد بفهمد كه من حالم خوب نيست، چون رئيس قبيله هستم و چهار هزار مسلح زير دست و به فرمان من هستند، حتماً به ديدن من مى آيد. تو از اين فرصت استفاده كن و پشت پرده مخفى شو، وقتى ابن زياد آمد من سرش را گرم مى كنم، بعد علامت كه دادم بيرون بيا و او را بكش و عراق را از شرّ حكومت يزيد رها ساز، اما هنگامى كه ابن زياد به ديدن هانى آمد، هانى هر چه علامت داد، مسلم بيرون نيامد تا سرانجام ابن زياد رفت.

 

هانى گفت : چرا نيامدى؟ مسلم در پاسخ گفت :

«الاسلام قَيّد الفِتْك »9 ؛
زانوبندى مثل دين به من خورده بود.

دين اجازه نمى دهد كه دشمن را به نامردى بكشم. رو در روى دشمن حاضر به جدال هستيم، اگر كشته شدم، به بهشت مى روم و اگر كشتم، در راه خدا كشتم، اما حاضر نيستم كسى را به نامردى بكشم. انسان بايد مرد باشد. منافقانى كه در كشور ما پيدا شدند ـ البته نه گول خورده ها كه توبه كردند و به اشتباه خود پى بردند ـ و عمدى داخل خط نفاق رفتند و هنوز هم هستند، نامردترين مردم روزگارند. انسان بايد با دشمن هم مردانگى داشته باشد.

 

نشانه هاى مرادنگى

 

 

مردانگى هم نشانه هايى دارد. يك نشانه مردانگى، گذشت است. حضرت

على عليه السلام بالاى منبر مشغول سخنرانى بود كه از وسط جمعيت يكى از خوارج نهروان بلند شد و فرياد زد :

«قاتله اللّه كافراً، ما أفقهه »10 ؛
خدا او را بكشد چقدر فقيه و عالم است .

همه خشمگين شدند. اميرالمؤمنين عليه السلام به جمعيت رو كرد و فرمود: او وسط جمعيت بلند شد و فقط به من خطاب كرد، كارى نكرد، فقط مرا نفرين كرد. بعد به همان مرد فرمود: بفرما، من دنباله صحبتم را ادامه بدهم11. كسى كه حس انتقام جويى دارد، مردانگى ندارد. مرد كسى است كه وقتى قدرت پيدا مى كند، گذشت كند.

 

حكايت عجيب مردانگى ( 1 )

 

 

روزى جوانى دخترى را ديده و پسنديده بود. دختر هم دختر باسواد و باكمالى بود، وضع مالى شان هم خوب بود، از نظر زيبايى هم كم نظير بود. هنوز عقد نكرده، بلكه فقط هم ديگر را ديده بودند تا دو سه سال ديگر ازدواج كنند. پسر كه مجبور بود براى اتمام تحصيلاتش به خارج برود، به اين خانواده خبر داد كه حدود سه تا چهار سال براى گرفتن فوق ليسانس بايد به خارج از كشور برود. گاهى ميان اين دختر و پسر، نامه مؤدبانه اى ردّ و بدل مى شد. پسر در اروپا با انسان هاى فراوانى برخورد داشت، مسيحى، غير مسيحى، اما قول داده بود كه با اين دختر ازدواج كند، مرد بود، مردانگى داشت.

 

مدتى گذشت. پسر ديد كه پاسخ نامه اش نيامد. نامه ديگر نوشت، اما باز پاسخى نيامد. بسيار ناراحت شد. چه شد كه دختر پاسخ نامه مرا نداد. پيش خودش فكر

كرد كه شايد خواستگار ديگرى پيدا كرده و مى خواهد با او عروسى كند. كسى كه زيباتر و بهتر از من است، اما هيچ كدام از اينها نبود، بلكه دليلش اين بود كه دختر يك روز صبح از خواب بيدار مى شود و بر اثر يك حادثه درونى، بينايى اش را از دست مى دهد. معالجه هم مى كنند، اما دكترها مى گويند كه فايده ندارد. دختر كه هفده سال بيشتر نداشت، به خود گفت، چه فايده اى دارد كه پاسخ نامه را بنويسم. اگر هم در پاسخ نامه بنويسم كه دو چشمم را از دست داده ام، او به چه رنج سنگينى دچار خواهد شد. پاسخ نمى نويسم تا فراموشم كند. پسر درسش تمام شد، با ناراحتى نامه اى نوشت و آمدنش را خبر داد كه فلان ساعت هواپيما در مهرآباد مى نشيند. از هواپيما پياده شد، پدر و مادر و خويشاوندان آمده بودند، اما از اقوام زنش خبرى نبود، به مادرش گفت: چه شده كه آنها نيامدند؟

 

مادر، هيچ چيزى نگفت، تا اين كه به خانه رسيدند. همين كه چمدان ها را گذاشت، به مادرش گفت كه مى خواهد به خانه دختر برود. در خانه دختر را مى زند. سالن پايين روبه روى در بود، در را باز مى كنند.

 

مادر دختر مى گويد، بفرماييد. دختر ته اتاق نشسته بود، ولى هيچ عكس العملى نشان نمى داد. پسر خيلى ناراحت شد، اما چيزى نگفت. سلام كرد، دختر جواب داد و زار زار گريه كرد.

 

به مادرش گفت كه چرا به من محل نمى گذارد. مادرش غش كرد. ريختند به هوشش آوردند. به پسر گفت كه دختر من به علت يك ناراحتى درونى بينايى اش را از دست داده است. به اين دليل نامه هايت را جواب نمى داد. شما هر فكرى مى خواهيد بكنيد.

 

پسر گفت: من هيچ فكرى ندارم. من غير از اين دختر با كسى ازدواج نمى كنم. دختر را عقد كرد، عروسى گرفت و زندگى را با او شروع كرد. من ديگر اطلاعى ندارم، ولى پسر بسيار مرد بود. برخلاف بعضى ها كه خيلى نامردند. دختر را عقد كرده، هشت ماه هم هست كه با او رفت و آمد دارد، يك مرتبه مى گويد دلم را زده است، ديگر او را نمى خواهم. دختر به مادرش مى گويد كه ديگر از اين پسر خوشم نمى آيد. اما كسانى كه مردانگى دارند، آن قدر آقا هستند كه حتى اگر به كسى علاقه نداشته باشند، بروز نمى دهند و با كمال محبت با او زندگى مى كنند.

 

حكايت عجيب مردانگى (2)

 

 

شخصى بود كه اوايل طلبگى اسمش را فراوان مى شنيدم، حتى درس هم كه مى خواندم، زنده بود. حدود سال 55 يا 56 از دنيا رفت. يكى از انسان هاى بى نظير كشور ما بود كه مراجع هم او را مى شناختند. يك بار شخصى به او گفت: شما با همسرت چگونه زندگى مى كنى؟

 

گفت: من پنجاه سال است كه با همسرم زندگى مى كنم، با اين كه بسيار باكمال و با سواد است، ولى خيلى بدقيافه است، با اين حال، پنجاه سال است كه با او زندگى بسيار خوب و عالى دارم. پرسيدند: چگونه؟ گفت: من بسيار به او احترام مى گذارم، چون او بزرگ تر از من است. پيامبر صلي الله عليه و آله مى فرمايد به بزرگ تر خود احترام بگذار. او خيلى به من احترام مى گذارد، چون من بسيار خوشگل تر از او هستم. بعضى ها خيلى مردانگى دارند.

 

اين حكايت خواندنى است

 

 

در تهران واعظى بود كه خواهرى به سن 33 داشت. به اندازه اى اين دختر بدقيافه بود كه هر كس براى ازدواج با او مى آمد، اصلاً نمى نشست تا چايى بخورد، مبادا روح دختر شكسته شود. بالاخره يكى حاضر شد با او ازدواج كند، اما درست او را نديده بود. شب عروسى طبق همان مراسم قديم تهران، آمدند كه دختر را در سن 34 سالگى ببرند، وقتى او را آرايش كردند بدتر شد ـ آن وقت ها آرايش نمى گفتند، بلكه بَزك مى گفتند ـ كه اگر بزكش نمى كردند، قيافه طبيعى خودش بهتر بود. عروس را بردند. شب عروسى وقتى عروس و داماد كنار هم قرار گرفتند، اين داماد بيچاره، چادر عروس را برداشت، ديد عجب چيزى است. دختر خواست بگويد براى خدا ... هنوز حرفش تمام نشده بود كه داماد حرفش را قطع كرد و گفت: راست مى گويى براى خدا. بگذار ما هم با وجود مقدّس او معامله كنيم. آيا حالا چون تو بد قيافه هستى، نبايد شوهر كنى؟

 

براى من نقل كرده اند كه تا دم مرگ آن برادر و خواهر و آن شوهر در آن خانه رفت و آمد مى كردند و با هم رفيق بودند و عاشقانه اين مرد با اين زن ازدواج كرد، اين مردانگى است.

 

اقسام فكر و انديشه

 

 

يك مقاله باارزشى كه اقسام انديشه را بر اساس روايات و آيات بيان مى كند، براى شما بيان كنم :

 

«التفكر على خمسة أوجه » . فكر در پنج چيز بايد صورت بگيرد:

 

1 . «فكرة فى آيات اللّه ويتولد منه التوحيد واليقين »12 . نخستين صورت از صور تفكر انديشه و فكر در آيات خداست.

 

آيات خدا هم بر سه نوع است: آيات آفاق ـ كه بعدا شرح خواهيم داد ـ آيات أنفس و آيات شرعى. نتيجه اين فكر، توحيد است و پس از آن يقين مى باشد. درباره

آيات خدا فكر كن. معناى دقيق آيات در فارسى همان نشانه هاست، زيرا هر عنصرى در اين عالم، نشانى از وجود حضرت حق است ؛ يعنى همه حيثيت عنصر نشان مى دهد كه من خدا دارم، صاحب، ناظم، كارگردان و مالك دارم. مالك من حكيم و عادل است. فكر كن درباره آن چه نعمتهايى در اختيار توست.

 

در مورد يك لقمه نان خالى تا انواع غذاها فكر كن. در همين يك دانه گندم، خداوند متعال شانزده نوع ويتامين با يك نظام خاص براى بدن تو كنار هم ديگر چيده است، كم و زياد هم ندارد. كافى است كه يك دانه از اين ويتامين ها به هم بخورد و سبب اذيّت و آزار شما شود.

 

در همين معده كه پرده نازكى است و نعمت هاى خوردنى در آن مى ريزى، فكر كن. وقتى معده خالى باشد، معده ات كوچك است. اندازه دو مشت است كه روى هم بگذارى، ولى وقتى كار مى كنى و عرق مى ريزى و زحمت مى كشى، خسته مى شوى و انرژى ات مى سوزد و به غذا نياز دارى، اين معده بيچاره هم كه هيچ چيزى داخلش نبوده، به تناسب حجم غذا خودش را بزرگ مى كند، معده اى كه بسيار نازك است، هشتاد سال در برابر اين همه خوراكى ها خودش را بزرگ كرده، حتى يك جايش هم پاره نشده است، درباره آن فكر كن. آيا ممكن است معده خدا نداشته باشد؟

 

در نعمت ها فكر كن. انگور وقتى انگور است، هشت يا نُه نوع خاصيت دارد، بر خلاف كل ميوه ها كه وقتى كهنه مى شوند، مى گندند، سيب وقتى هشت تا نُه روز بماند، لك مى گيرد و بعد از لك هم مى گندد. خربزه بماند، شل مى شود و مى گندد، اما وقتى انگور بماند كشمش مى شود و آثارش از خود انگور تازه براى بدن بيشتر است. يك اثرش كم كردن درد رماتيسم است. درباره اين همه نعمت بايد فكر كرد تا از اين انديشه، شكر متولد شود.

 

واقعا خدا چه نعمتهايى آفريده است؟ فعلاً نمى توان به شرح هر كدام پرداخت، زيرا يكايك اين پنج قسمتى كه براى شما مى خوانم، هركدام چندين ماه بحث دارد.

 

استخوان سازى بدن، توحيد محض است. استخوان هاى انگشت ها بايد قلمى باشد و هركدام هم بايد مِفصلى داشته باشد كه اين انگشت ها، راحت باز و بسته شوند. استخوان هاى مچ يك مقدار بايد زخيم تر باشد و بيشتر حجم داشته باشد. دو آرواره به همه ما داده است. آرواره پايين را متحرك قرار داده كه به طرف راست و چپ و پايين و بالا و عقب حركت مى كند، ولى آرواره بالا ثابت است.

 

فكر كن. اگر خدا بخواهد يك مقدار آرواره بالا را شل كند تا آخر عمر نمى توانى يك كلمه سخن بگويى، چون فضاى دهان نمى تواند كلمات را بگيرد.

 

2 . «وفكرة فى نعمه اللّه ويتولد منه الشكر و المحبت» 13 . انديشه و فكر كردن در نعمت هاى خداست كه نتيجه آن شكر و عشق است.

 

3 . «وفكرة فى وعيد اللّه ويتولد منه الرهبة» 14 . يكى هم فكر در آيات عذاب در قرآن كه نتيجه اش ترس است و اين ترس هم كمربند و زانوبند است. قرآن را برداريد، بخوانيد و ببينيد كه درباره مجرمان، فاسقان، ظالمان، مسرفان و عاصيان چه فرموده است.

 

4 . «وفكرة فى وعد اللّه ويتولد منه الرغبة »15 . يك انديشه هم انديشه در وعده هاى خداست كه نتيجه اش ميل به برنامه هاى الهى است. آيات بشارت قرآن را بخوانيد، ببينيد پروردگار به نيكوكاران چه وعده هايى داده است تا خوشحال و تقويت شويد و كار خوب انجام دهيد.

 

5 . «وفكرة فى تقصير النفس فى الطاعات مع احسان اللّه ويتولد منه الحياء »16 . يك فكر هم فكر در اين است كه نفس ما در عبادت خدا در اين عمر، با اين همه نمكى كه از خدا خورديم، وقت بسيار كمى گذاشته است و اين فكر در تقصير نفس در عبادت خدا، سبب حياى از پروردگار است.


1 . الكافى : 1/11، حديث 3 ؛ وسائل الشيعة : 15/205، حديث 20288 ؛ بحار الأنوار :33/170، حديث 447.
2 . مسند زيد : 409. 3 . المواعظ العددية : 354.
4 . مثنوى معنوى ، مولوى.
5 . الأمالى، شيخ صدوق : 312 حديث 361/9.
6 . الأمالى، شيخ صدوق : 240، حديث 9؛ بحار الأنوار : 1/82 ، حديث 2.
7 . مؤمنون (23) : 7 .
8 . منتهى الآمال : 376.
9 . الكافى : 7/375، حديث 16 ؛ بحار الأنوار : 47/137 حديث 187.
10 . نهج البلاغة خطبه 420.
11 . ؟؟؟
12 . مواعظ العددية : 354.
13 . مواعظ العددية : 354.
14 . مواعظ العددية : 354.
15 . مواعظ العددية : 354.
16 . مواعظ العددية : 354.

  1467
  0
  0
امتیاز شما به این مطلب ؟

آخرین مطالب


بیشترین بازدید این مجموعه


 
نظرات کاربر
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز