فارسی
چهارشنبه 14 خرداد 1399 - الاربعاء 11 شوال 1441
  1125
  0
  0

ارزشها و لغزشهای نفس - جلسه نهم

نقش رهبران الهى در صعود نفس

 

كلمه «نفس» كه خداوند متعال، در آيات قرآن، آثار مثبت و منفى او را بيان مى كند، همان منِ واقعى انسانى است كه در سوره مبارك يوسف، چند بار همراه بعضى آثارش بيان شده است. اگر اين منِ انسانى، اين خوديت طبيعى و اين ريشه وجود انسان كه بدن، ظرف آن است، در فضاى تربيت رهبران الهى و ملكوتى قرار گيرد، در او ميل شديد به صعود و حركت به سوى وطن اصلى او پيدا مى شود كه همان حضرت حق است.

وقتى به اين وطن مى رسد، به فرموده قرآن كريم، در آرامشى كامل، جامع و هميشگى قرار مى گيرد ، اما اگر اين نفس انسانى، در فضاى تربيت انبيا قرار نگيرد و به تصرف شياطين درآيد، به سوى نزول، سقوط، سرگردانى و پوچى حركت مى كند.

وقتى كه شهوت رانى در او فعال است، صاحبش نمى فهمد كه پايان اين راه، ناامنى و ذلت است. نفسى كه رو به سوى اعلى عليين و وطن اصلى دارد، در مسير اين حركت، تحت ولايت خداوند است و ولايت او چه تشريعى كه بيان حلال و حرام و مسائل عالى اخلاقى است و چه تكوينى كه توفيق و كمك خداوند است، در او تجلى مى كند و آثار ماندگار و هميشگى را از خود بروز مى دهد.

 

كشف حقيقت با گذر زمان

 

خداوند اين دو مرحله را در آيات سوره يوسف، در منش يوسف و زليخا نشان مى دهد. يكى نماد نفس صعودى و يكى نماد نفس نزولى است. نفس صعودى همه اعضا و جوارح را در استخدام نفس الهى مى گيرد و نفس نزولى، آن ها را در استخدام شهوات به كار مى گيرد و به هيچ قيد و حدّ و مرزى مقيّد نيست. براى او مهم نيست كه همه حقوق پايمال شود. وقتى شعله مادى گرى زليخا با پير شدن او فروكش كرد، در جلسه اى كه شاه مصر، او را به محاكمه كشيد كه نزديك بيست سال قبل، مقصر تو بودى يا يوسف، مطلب بسيار مهمى را درباره خود گفت كه با همين مطلب، يوسف تبرئه شد.

اگر محققانه به يك صفحه سوره يوسف دقت شود، به نظر مى آيد كه اين، سخن زليخا است ؛ ولى به نظر بعضى آمده است كه سخن يوسف است ؛ اما محال است كه اين سخن از يوسف باشد ؛ به دليل اين آيه از سوره يوسف كه خداوند مى فرمايد :

«إِنَّهُ مِنْ عِبَادِنَا الُْمخْلَصِينَ »1 به راستى كه او از بندگان خالص ما بود .

تركيب آيات اين سوره و شكل آن ها ما را به اين نتيجه مى رساند كه اين سخن زليخا است، نه كسى كه از عباد مخلَص است.

چه اتفاقى در بيست سال پيش افتاد؟ پادشاه مصر به اين زن و زنانى كه آن روز در آن مهمانى حضور داشتند، مى گويد: آن اتفاق را بگوييد. زنان مى گويند: ما هيچ رفتار زشتى از اين جوان، در كاخ نديديم. عده اى خانم سطح بالاى مملكت كه هر گونه كام جويى و زر و زور در اختيارشان بوده است و مى توانستند دروغ بگويند، انصاف دادند و گفتند كه ما از او هيچ زشتى سراغ نداريم ، اما زليخا مى گويد: من چون او را دعوت به زشتى كردم، اكنون مى خواهم حرفى را بزنم :

 

«ذَلِكَ لِيَعْلَمَ أَنِّى لَمْ أَخُنْهُ بِالْغَيْبِ»2 .

[ من به پاكى او و گناه خود اعتراف كردم ] و اين اعتراف، براى اين است كه يوسف بداند من در غياب او به وى خيانت نورزيدم.

دست كم بداند كه بعد از آن همه بلايى كه به سر او آوردم، يك كار خوب در حق او كردم كه بداند در اين جلسه اى كه او غايب بوده است، من به او خيانت نكردم :

«إِنَّ النَّفْسَ لاَءَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ»3.نفس طغيان گر، بسيار به بدى فرمان مى دهد.

در آن مكتبى كه من رشد كردم، در خانواده اى كه من زاده شدم، نفس من به أماره سوء تبديل شده بود ؛ يعنى كاملاً نفس من در تصرف شياطين بوده است، به شدت به گناه دعوت مى كرد و من بدنى در اختيار اين نفس بودم. ديگر به اين توجه نداشتم كه زنى شوهردارم و ممكن است آبرويم بريزد. من اين گونه تربيت شده بودم. آيين من اصالت لذت بود.

 

ريشه سقوط جامعه غربى

 

مكتبى كه امروز بر آمريكا و اروپا حاكم است. اروپا و آمريكا اصالت را به آزادى در لذت داده است. به نفس باورانده است كه حيات يعنى اصالت لذت و آن چه انبيا و اوليا گناه ناميده اند، گناه نمى داند. اصالت لذت براى ايشان، دين شده است. وجدان سركوب كننده گناه ندارند. شعور الهى و نفس انسانى و روح ملكوتى، براى انسان نمانده است، بلكه يك بدن لذت گرا مانده است: «الصُورةُ صُورةُ انسان وَالقَلبُ قَلبُ حَيوان» ظاهر انسانى دارد اما در باطن حيوانى بيش نيست. هر انسانى دنبال تحصيل علم برود، عالم مى شود. تحصيل علم، به دين وابسته نيست. زحمت مى كشند و عالم مى شوند :

 

«يَعْلَمُونَ ظَاهِراً مِّنَ الْحَيَوةِ الدُّنْيَا»4 .

[ تنها ] ظاهرى [ محسوس ] از زندگى دنيا را مى شناسند.

همه مسائل فيزيكى و پزشكى و شيميايى را مى دانند اما از حقيقت خويشتن غافلند :

«وَ هُمْ عَنِ الاْءَخِرَةِ هُمْ غَافِلُونَ »5.و آنان از آخرت [ كه سراى ابدى و داراى نعمت هاى جاودانى و حيات سرمدى است ] بى خبرند .

 

بدن روشن و روح تاريك

 

يك طرف وجود، به علم روشن است و طرف ديگر آن، تاريك تاريك است. روح تاريك كه از بدن روشن با اين علم جدا شد، در قيامت كه من اين دو را كنار هم بياورم، نور اين بدن، در آن جا به درد نمى خورد. آن جا اداى تكليف و عابد بودن به درد مى خورد كه آنها اين را ندارند. بدن بايد در تاريكى برود. اگر اين نفس، اماره شود، قرآن مجيد مى فرمايد: به دنبال اين اماره شدن، دچار تسويل و دسّ و هوا و سَفَه و حال رهينه مى شود وانسان را دچار خسارت وتحميلات شيطانى مى سازد. فرداى قيامت، هر يك از اين آثار و حالات، به صورت غل و زنجير و زقوم براى او درمى آيد.

«قَالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنفُسُكُمْ»6.گفت : چنين نيست كه مى گوييد ، بلكه نفس شما كارى [ زشت را ] در نظرتان آراست.

يعقوب به برادران يوسف مى گويد : شما فريب نفس تاريك خود را خورديد و بيچاره شديد. اين نفس، به شما وانمود كرده است كه با كشتن اين بچه، به من نزديك تر مى شويد و بعد نزد خدا مى رويد و توبه مى كنيد. شما با سوزاندن دل من گناه كرديد. اين نفس، چهل سال است كه شما را به اين گناهان دل خوش كرده است. نفس شما اين را وارونه جلوه داده و به آن عمل بسيار زشت آلود كرده است .

حالت ديگر، دَسّ است ؛ يعنى با هر گناه، تيشه اى به سلامت نفس زده ايد و آن را به صورت يك موجود بد قيافه و ناقص درآورده ايد.

 

آثار گناه در باطن انسان

 

شخصى به موسى بن جعفر عليه السلام عرض كرد: پدر من از مخالفان سرسخت شما بود و اكنون كسى نزد من آمده است و مى گويد: من هزار دينار از پدرت طلب دارم. چه كار كنم؟ امام فرمود: از خود پدرت بپرس. شب به قبرستان بقيع برو و چيزى را كه به تو ياد مى دهم، بگو. پدرت ظاهر مى شود. اين شخص فردا صبح آمد و گفت: يابن رسول اللّه ! ديشب رفتم و پدرم را ديدم. او گفت: درست است، من به او بدهكارم ، اما پدرم را با يك هيولاى سياه ديدم كه تاكنون نديده بودم. امام فرمود: او باطن پدرت بود.

نفس انسان، با گناه كردن، بد قيافه مى شود. امام صادق عليه السلام مى فرمايد: گاهى خواب هاى وحشتناك كه ديده مى شود، خواب بيننده بايد به خودش توجه كند كه باطن او دارد براى او جلوه مى كند :7

«يَوْمَ تُبْلَى السَّرَآئِرُ »8 .

روزى كه رازها فاش مى شود .

چهره ها چه قيافه اى به خود مى گيرد :

«وَ أَمَّا مَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ وَ نَهَى النَّفْسَ عَنِ الْهَوَى * فَإِنَّ الْجَنَّةَ هِىَ الْمَأْوَى »9.و اما كسى كه از مقام و منزلت پروردگارش ترسيده و نفس را از هوا و هوس بازداشته است، پس بى ترديد جايگاهش بهشت است .

حالت ديگر نفس، رهينه بودن است :

«كُلُّ نَفْسٍ بِمَا كَسَبَتْ رَهِينَةٌ * إِلاَّ أَصْحَابَ الَْيمِينِ »10.هر كسى در گرو دست آورده هاى خويش است ، مگر سعادتمندان .

مجموع گناهانى كه نفس مرتكب مى شود، زندانى را مى سازد كه تا ابد هم درى ندارد كه انسان از آن بيرون بياييد. يوسف نفس راضيه و مرضيه شد. انبيا براى اين زحمت كشيدند كه نفس مطمئنه بسازند.

 

حكايت عاقل بامحبت

 

يك سوار عاقل، روى اسب نشسته بود، ديد مردى در فاصله چهل ـ پنجاه مترى خوابيده و دهان او باز است. مار سياه خطرناكى به سوى او مى رود. عقل 75 اثر دارد. انسان عاقل، با محبت است و ضرر كسى را نمى خواهد. عاقل منبع خير است و دين دارد. مار به سوى دهان گرم اين مرد خفته مى رفت ، ولى هنگامى كه به او رسيد، مار به درون دهان او رفته بود. اين شخص با چوب دستى كه در دست داشت، يكى دو تا ضربه به اين مرد زد. آن مرد از خواب بيدار شد و گفت: چرا مرا مى زنى؟ چرا به من ستم مى كنى؟ من كه با تو كارى و ارتباطى ندارم ، اما او دو ضربه ديگر به او زد و گفت: برخيز و بدو ؛ اگر آهسته بدوى، باز هم تو را مى زنم. چهار پنج ساعت او را دواند تا اين كه به يك درخت سيب رسيدند. در آن جا مقدارى سيب پژمرده و ترش شده ريخته بود. به او گفت: بنشين و از اين سيب ها بخور. او را وادار كرد كه چند برابر غذايش از آن سيب ها بخورد. پس از آن، باز هم او را وادار به دويدن كرد. در اين جا حالت استفراغ شديد به آن مرد دست داد.

پس از استفراغ، وقتى مار را ديد، آن گاه بود كه به اين مرد تعظيم كرد و گفت تو خيلى عاقل و بزرگوارى. او گفت: من اگر اين كار را كردم، براى نجات تو بود.

انبيا آمدند تا ما اين اژدهاى نفس را استفراغ كنيم. آنان نخست ما را با نهيب توحيد بيدار كردند و بعد با تكاليفى كه با طبع ما سازگار نبودند. صبح خواب راحت را رها كن و برخيز و نماز بخوان يا پولى كه به آن علاقه دارى، رها كن. انسان هم گاهى فحش مى دهد: ظالم! ستمگر! كذاب! مجنون! ولى وقتى روز قيامت اژدهاى نفس را مى بيند، مى گويد: عجب انسان هاى والايى! البته در اين جا بايد نفس را استفراغ كرد. يوسف عجيب انسانى بود كه اصلا مارى به كام جان او فرو نرفته بود.


1 . يوسف (12) : 24.
2 . يوسف (12) : 52 .
3 . يوسف (12) : 53 .
4 . روم (30) : 7.
5 . روم (30) : 7.
6 . يوسف (12) : 18.
7 . الاختصاص: 241.
8 . طارق (86) : 31.
9 . نازعات (79) : 40 ـ 41.
10 . مدثر (74) : 38 ـ 39.

  1125
  0
  0
امتیاز شما به این مطلب ؟

آخرین مطالب


بیشترین بازدید این مجموعه


 
نظرات کاربر