فارسی
دوشنبه 29 دى 1399 - الاثنين 4 جمادى الثاني 1442

2953
0
0%

رسول خدا و كنيز گريان

حبيب خدا پولى در اختيار يكى از اصحاب گذاشت كه براى آن حضرت پيراهنى بخرد ، او به بازار رفت و براى پيامبر صلى الله عليه و آله يك پيراهن به دوازده درهم بخريد ، حضرت فرمودند : پيراهن دوازده درهمى لازم نيست ، بدن را با پارچه ارزان تر هم مى توان پوشاند !
خود به بازار رفتند و پيراهن را با يك پيراهن چهار درهمى عوض كرده و هشت درهم بقيّه را پس گرفتند ، در مسير راه به نيازمندى رسيدند كه لباس نداشت چهار درهم براى خريد يك پيراهن به او مرحمت فرمودند و گذشتند ، در اثناى حركت به كنيزى برخوردند كه در گوشه اى نشسته و گريه مى كند ، سبب اندوه و ناله او را پرسيدند ، پاسخ داد : خانم خانه چهار درهم در اختيارم گذاشت كه براى خانه خريد كنم گم كرده ام ، حضرت جهت خريد چهار درهم باقى مانده را به او عنايت كرد، عرضه داشت : احسان خود را درباره من كامل كنيد ، فرمود : چه كنم ؟ گفت : با من تا درب منزل اربابم بيا و براى من به خاطر دير كردن شفاعت كن ، حضرت در كمالِ فروتنى با او همراه شد تا به درب خانه ارباب كنيز رسيد ، زن خانه در به روى رسول خدا صلى الله عليه و آله گشود و عرضه داشت : من كجا و شما ، چه شد كه به درب اين خانه قدم رنجه كرديد ، حضرت فرمود : كنيزت دير كرده وى را ببخش ، عرضه داشت : او را به شما بخشيدم ، حضرت رو به كنيز فرمود : من هم تو را در راه خدا آزاد كردم ، سپس در حال برگشتن فرمود : چه پول با بركتى بود ، بدن من و يك مستحق را پوشاند و برده اى را در راه خدا آزاد كرد.


منبع : برگرفته از کتاب داستانهای عبرت آموز استاد حسین انصاریان
2953
0
0%
 
نظر شما در مورد این مطلب ؟
 
امتیاز شما به این مطلب ؟

آخرین مطالب

آقازاده‌ای که منصب حکومتی را قبول نکرد!
گردنبند با برکت حضرت زهرا(س)
حکایتی از لقمه حرام‏
رفتار امام حسين (ع) با معلم فرزندش‏
سعادت ابدى‏
داستان شگفت انگيز سعد بن معاذ
تنبيه نفس در حضور پیامبر (ص)
زن بدكاره‏ در خانه عابد
جنازه‌ای که کسی بالای سرش حاضر نشد؟!
راست‏ ترين كلام عرب‏

بیشترین بازدید این مجموعه


 
نظرات کاربر
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز

گزارش خطا