فارسی
جمعه 28 شهريور 1399 - الجمعة 29 محرم 1442

  12
  0
  0

هانى بن عروة مرادى

هانى بن عروة مرادى

هانى بن عروة مرادى، از اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله و حضرت على عليه السلام و از قاريان و بزرگان كوفه به شمار مى رفت. او سخت پايبند تشيّع بود و در سه جنگِ جمل، صفين و نهروان در ركاب حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام جنگيد. هانى از بزرگان [قبيله ] مراد بود و رهبرى آنها را به عهده داشت و چنان بود كه هنگام سوار شدن چهار هزار سواره و هشت هزار پياده با او حركت مى كردند و هر گاه هم پيمانان خود از قبيله كنده را فرا مى خواند سى هزار نفر گرد او جمع مى شدند.
   
پدرش عروة، نيز از شيعيان بنام بود و همراه حُجر بن عدى قيام كرد. معاويه قصد كشتن او نمود ولى با وساطت زياد بن ابيه نجات يافت. بدين سبب پس از آمدن ابن زياد به كوفه هانى به او گفت: چون پدرت به پدرم خدمت كرده اكنون قصد تلافى آن را دارم و آن اين است كه خانواده و اموالت را بردارى و صحيح و سالم به شام بروى چون اولى تر از تو آمده است.
  
وى به سبب پناه دادن كثير بن شهاب مذحجى، از سوى معاويه تهديد به قتل شد.
  
هنگام ورود به مجلس، معاويه وى را نشناخت. پس از پراكنده شدن مردم، معاويه نزد وى آمد و پرسيد: چه خواسته اى دارى؟ وى گفت: من هانى بن عروه ام كه نزد شما آمده ام. گفت: امروز آن روزى نيست كه پدرت مى گفت:
 
          ارَجِّلُ جَمّيِي و اجُز ذَيْلى             و تَحْمي شكّتى افِقُ كُمَيْتُ
 
             أَمْشِي فى سَراة بَني غَطيف             اذا ما سَامِني ضيم ابيتُ
  
 «گيسوان خود را شانه مى زنم و دامن كشان بر اسب راهوارى كه اسلحه ام را حمل مى كند سوار مى شوم و با بزرگان [قبيله ] غطيف رهسپار مى گردم. هر گاه چيزى ببينم كه از آن بدم بيايد از آن پرهيز مى كنم.»
 
هانى گفت: من امروز عزيزتر از آن روزم. معاويه گفت: به چه چيز؟ وى گفت به اسلام، گفت: كثير بن شهاب كجاست؟ وى پاسخ داد: نزد من در ميان سپاه تو است.
 
معاويه وى را مأمور رسيدگى به خيانت مذحجى كرد و گفت: قسمتى از اموال مسروقه را بگير و بخشى را به او ببخش.
  
هانى پس از آمدن شريك بن اعور همراه ابن زياد به كوفه، از آنجا كه با وى دوست بود او را به خانه خود برد. مسلم بن عقيل نيز پس از آمدن ابن زياد به كوفه از خانه مختار به منزل هانى وارد شد و او را از اندرونى فرا خواند. چون هانى آمد مسلم برخاست و سلام كرد، ولى هانى [از آمدن مسلم به خانه اش ] خشنود نشد. مسلم گفت: آمده ام تا پناهم دهى و از من ميزبانى كنى! گفت تكليف سختى مى كنى. تو با اين كار مرا به زحمت انداختى، اگر وارد خانه ام نشده و به من اعتماد ننموده بودى دوست داشتم از من چشم بپوشى.
  
اما احترام كسى چون تو مانع از آن مى شود كه از روى نادانى پاسخ ردّ به تو بدهم. بايد از عهده اين كار برآيم، وارد شو! پس او را به اندرونى برد و جايى را به او اختصاص داد.
  
مسلم بن عقيل و شريك بن اعور [در منزل هانى ] در يك اطاق بودند. شريك، هانى را براى يارى مسلم تشويق مى كرد. شيعيان در خانه هانى نزد مسلم مى آمدند و با وى بيعت مى كردند و مسلم از آنها پيمان وفادارى مى گرفت. در اين ميان هانى بيمار شد و عبيداللّه بن زياد به عيادت وى آمد. عمارة بن عبيد سلولى به هانى گفت: هدف از گرد آمدن ما كشتن اين ستمگر است، هم اكنون كه خداوند او را در دسترس تو قرار داده خونش را بريز! هانى گفت: نمى خواهم او در خانه من كشته شود. پس از يك هفته شريك بيمار شد. با اين كه شيعه اى ثابت قدم بود ولى نزد ابن زياد و حاكمان ديگر مورد احترام بود. ابن زياد كس نزد وى فرستاد كه من امشب نزد تو خواهم آمد. شريك به مسلم گفت: اين بدكار امشب به عيادت من خواهد آمد وقتى نشست فرصت را از دست مده بيا و خونش را بريز و ...
  
چون شب فرا رسيد، عبيدالله بن زياد به عيادت شريك آمد. مسلم برخاست تا آنچه وى گفته بود انجام دهد كه هانى برخاست و گفت: نمى خواهم در خانه من كشته شود، گويا اين كار را بد مى دانست. شريك چون تأخير مسلم را در انجام آنچه گفته بود ديد، شعرى را تكرار كرد، ابن زياد گفت: آيا هذيان نمى گويد؟ هانى گفت: خدا تو را قرين صلاح بدارد! از سحرگاه تا كنون كارش همين است. چون ابن زياد رفت، شريك به مسلم گفت چرا خونش را نريختى؟ مسلم گفت: به دو علت، يكى اين كه هانى خوش نداشت كه در خانه او كشته شود و ديگر آن كه ...
     
هانى گفت: به خدا اگر او را كشته بودى، كافر، فاسق، گناه كار و حيله گرى را از پاى در آورده بودى، ولى من دوست نداشتم در خانه ام كشته شود.
  
هانى پيش از آمدن مسلم به خانه اش با ابن زياد رفت و آمد داشت و هر روز صبح و شام نزد او مى رفت. پس از آن، بر جان خويش ترسيد و خود را به بيمارى زد و ديگر نزد او نرفت. ابن زياد كه از راه جاسوسى غلامش، معقل از جاى مسلم در خانه هانى با خبر شده بود، به خاصّانش گفت: چرا هانى ديده نمى شود؟ گفتند: بيمار است. گفت: اگر مى دانستم به عيادتش مى رفتم، ولى شنيده ام كه خوب شده است و هر روز بيرون خانه مى نشيند! آنگاه به اشعث، اسماء خارجه و عمرو بن حجاج، كه دخترش روعه همسرهانى بود، گفت: نزد هانى برويد و به وى بگوييد: حق ما را فرو نگذارد، زيرا من دوست ندارم مردى چون او از بزرگان عرب، نزد من تباه گردد. آنها سوى هانى آمدند و هنگام غروب كه هانى بر در خانه نشسته بود ضمن ديدار از وى گفتند: چرا به ديدار امير نمى آيى او از تو ياد كرده و مى گويد: «اگر مى دانستم كه وى بيمار است به عيادتش مى رفتم» هانى گفت: كسالت مانع بوده است. گفتند شنيده است كه تو بهبودى يافته اى و هر روز عصر بر در خانه مى نشينى و چنين پندارد كه در رفتن نزد او كندى و سستى ورزيده اى، و سلطان چنين چيزى را تحمل نمى كند. تو را سوگند مى دهيم كه هم اكنون با ما سوار شوى [تا بديدنش برويم.]
  
هانى جامه خواست و پوشيد و بر استر نشست. چون نزديك كاخ رسيد احساس خطر كرد و به حسان بن اسماء بن خارجه گفت: اى برادرزاده به خدا من از اين مرد هراس و انديشه دارم، تو چه مى پندارى؟ گفت: عمو، به خدا من هيچ ترسى براى تو ندارم. هراس به دل راه مده، تو بى گناهى، چون هانى بر ابن زياد وارد شد، گفت: «اتَتكَ بِحائنٍ رِجُلاهُ»
  
 با پاى خود به سوى مرگ آمدى. در حالى كه شريح قاضى نيز حضور داشت به سوى هانى نظر افكند و اين شعر را خواند:
  
          اريد حِباءَهُ [جباته ] و يُريدُ قَتْلىِ             عِذيرَكَ مِن خليلك مِن مُرادِ
   
من عطاى [زندگى ] او را مى خواهم ولى او اراده كشتن مرا دارد، عذر خود را نسبت به دوست مرادى بياور.
ابن زياد در آغاز ورودش به كوفه هانى را گرامى مى داشت و به وى مهربانى مى كرد.
 [از اين رو] هانى گفت: اى اسير چه شده است؟ گفت: هانى! دست بردار! اين كار چيست كه در خانه ات به زيان يزيد و همه مسلمانان اقدام مى كنى؟ مسلم بن عقيل را به خانه برده و سلاح و نيرو در خانه هاى اطراف خود فراهم مى كنى و مى پندارى كه اين كارها بر من پوشيده مى ماند؟ هانى گفت: من چنين كارى نكرده ام و مسلم بن عقيل نزد من نيست.
  
گفت: چرا، چنين است. سخن در اين باره ميان آنها به درازا كشيد و هانى بر انكار خود باقى بود. دراين هنگام ابن زياد غلامش، همان معقل جاسوس را خواست، چون آمد، ابن زياد به هانى گفت: اين مرد را مى شناسى؟ گفت: آرى و دانست كه او جاسوس ابن زياد بوده و خبرهاى ايشان را به او داده است. لختى سر را به زير افكند و نتوانست چيزى بگويد. چون به خود آمد، گفت: سخنم را بشنو و باور كن كه به خدا دروغ نمى گويم. به خدا سوگند، من مسلم را به خانه خود دعوت ننموده ام و هيچ گونه اطلاعى از كار او نداشتم تا آن كه آمد و از من خواست به خانه ام بيايد. من شرم كردم او را راه ندهم و از وى پذيرايى ننمايم. [روى رسم عرب نمى توانستم او را راه ندهم ]؛ بدين جهت از او پذيرايى كردم و پناهش دادم و جريان كار وى چنان است كه به گوش تو رسيده و مى دانى، اگر مى خواهى هم اكنون با تو پيمان محكمى مى بندم كه انديشه بدى نداشته باشم و غائله اى به راه نيندازم به نزدت آمده و دست در دستت نهم و چنانچه خواسته باشى گروى نزد تو بگذارم بروم و بازگردم، پيش مسلم رفته، و او را دستور دهم كه از خانه من به هر كجا مى خواهد، برود. ذمّه خود را از او بردارم آن گاه نزد تو بازگردم. ابن زياد گفت: به خدا بايد او را نزد من آرى! هانى گفت: نه به خدا قسم نخواهم آورد! چون سخن ميان آنها طولانى شد، مسلم بن عمرو باهلى، كه در كوفه، [هيچ مهاجر] شامى و بصرى اى جز او نبود، برخاست و گفت: خدا كار امير را اصلاح كند. مرا با وى در جاى خلوتى تنها بگذار تا در اين باره با وى گفت و گو كنم. سپس برخاست و در گوشه خلوتى كه ابن زياد آنها را مى ديد با او گفت و گو پرداخت. چون صداى آن دو بلند مى شد ابن زياد مى شنيد كه چه مى گويند. مسلم بن عمرو به هانى گفت: اى هانى تو را به خدا سوگند خود را به كشتن مده و قبيله ات را دچار اندوه مساز! اين مرد [مسلم بن عقيل ] با اين گروه كه مى بينى پسر عمو است و اينها او را نمى كشند و زيانى به وى نمى رسانند. پس او را به اينها بسپار؛ اين كار بر تو عار نيست، زيرا جز اين نيست كه وى را به سلطان سپرده اى. هانى گفت: به خدا اين كار موجب ننگ و سرافكندگى من است، من پناهنده و ميهمانم را به دشمن بسپارم، در حالى كه زنده و سالم ام، مى شنوم و مى بينم، بازويم قوى و ياورانم بسيار است! به خدا اگر تنها باشم و ياورى نداشته باشم او را به شما نمى سپارم تا در راه او بميرم. مسلم بن عمرو و او را سوگند مى داد و او مى گفت: به خدا هرگز وى را به ابن زياد نسپارم. ابن زياد سخن وى را شنيد و گفت: او را نزديك من بياوريد. چون نزديك بردند، ابن زياد گفت: يا بايد او را نزد من آورى يا گردنت را خواهم زد، هانى گفت: به خدا شمشيرهاى برنده در اطراف خانه تو فراوان گردد. ابن زياد گفت: واى بر تو مرا از شمشيرهاى برّنده مى ترسانى؟ هانى مى پنداشت كه قبيله اش به يارى وى برمى خيزند و به دفاع از وى مى پردازند. ابن زياد گفت: او را نزديك من آريد. چنين كردند، چون او نزديك شد، با چوبدستى آن قدر به سرو صورتش زد كه بينى او شكست. هانى دست به شمشير يكى از سربازان ابن زياد برد ولى او اجازه نداد هانى آن را بگيرد. سپس عبيدالله به هانى گفت: پس از آن كه همه خارجى ها نابوده شده اند، خارجى شده اى؟ خون تو بر ما حلال است، او را بكشانيد و ببريد! او را كشاندند و به اتاقى افكندند و در را بستند. ابن زياد گفت: نگهبانى بر وى بگماريد و چنين كردند.
  
حسان بن اسماء برخاست و گفت: بهانه خارجى گرى را درباره هانى كنار گذار! به ما فرمان دادى كه او را نزد تو آورديم و آنگاه بينى و روى او را شكستى و خونش را به محاسنش جارى كردى و قصد كشتن وى را دارى؟ عبيدالله گفت تو اينجا هستى! دستور داد او را نيز مورد ضرب و شتم قرار داده، سپس رهايش كرده به زندان انداختند.
 
محمد بن اشعث گفت: هر چه امير بپسندد چه به سود يا زيان ما باشد چون امير بزرگ و مِهتر ما است مابه آن خشنوديم.
 
عمرو بن حجاج با شنيدن اين خبر كه هانى به قتل رسيده است، با قبيله مذحج كاخ ابن زياد را به محاصره درآوردند. او فرياد زد كه من عمرو بن حجاج ام و اينها سواران (و جنگجويان) قبيله مذحج اند؛ ما از پيروى خليفه دست برنداشته و از مسلمانان جدا نگشته ايم [چرا بايد بزرگ ما هانى كشته شود؟] به ابن زياد گفتند: قبيله مذحج بر در كاخ ريخته اند! ابن زياد به شريح قاضى گفت: نزد بزرگشان (هانى) برو و او را ببين و سپس بيرون رو و به آنها بگو كه او زنده است و كشته نشده است. شريح، در حالى كه جاسوسى از غلامان ابن زياد براى او گماشته شده بود كه آنچه مى گويد ثبت كند به اتاق هانى آمد و او را ديد. هانى با ديدن شريح گفت: اى خدا! اى مسلمانان! قبيله من هلاك شدند! كجايند ديندارن؟
 
كجايند مردم شهر؟ اين سخنان را مى گفت وخون بر محاسنش جارى بود كه صداى فرياد واغوثا از بيرون كاخ شنيده شد، گفت: به گمانم اين فرياد قبيله مذحج و پيروان مسلمان من است. اگر ده نفر نزد من بيايند مرا رها خواهند كرد و به شريح گفت: از خدا بترس! ابن زياد مرا خواهد كشت! شريح كه اين سخن را شنيد نزد قبيله مذحج آمد و گفت: چون امير آمدن شما و سخنانتان را درباره بزرگتان شنيد به من فرمان داد تا نزد او روم، من پيش او رفته و وى را ديدم. او به من فرمان داد تا شما را ببينم و به اطلاعتان برسانم كه او زنده است و اين كه به شما گفته اند او كشته شده، دروغ است! عمرو بن حجاج و همراهانش گفتند: اكنون كه كشته نشده خدا را سپاس گزاريم و سپس پراكنده شدند.
 
عبداللّه بن حازم مى گويد: به خدا من فرستاده مسلم بن عقيل بودم كه به قصر آمدم تا ببينم هانى چه شده است، چون ديدم او را زدند و به زندان افكندند، بر اسب خويش سوار شدم و نخستين كسى بودم كه نزد مسلم بن عقيل رفته و خبرها را به وى دادم، ديدم زنانى از قبيله مراد انجمن كرده و فرياد، يا عبرتاه، يا ثكلاه سر مى دادند. من بر مسلم وارد شدم و خبر هانى را به وى دادم. به من فرمود در ميان پيروانش كه در خانه هاى اطراف خانه هانى پر بودند و شمار آنها به چهارهزار نفر مى رسيد، فرياد زنم. به منادى خود فرمود: فرياد يا مَنصور امِت (اى يارى شده بميران) را سر دهد. من فرياد زدم، «يا منصور امت» مردم كوفه يكديگر را خبر كردند. چيزى نگذشت كه مسجد و بازار پر شد و در ميان كاخ تنها سى تن نگهبان و بيست تن از سران كوفه بودند. ابن زياد سران كوفه را ديد، و آنان [با تطميع و تهديد] مردم را از دور مسلم پراكنده كردند. به گونه اى كه هنگام نماز مغرب فقط سى نفر با وى در مسجد نماز گزاردند و چون از مسجد بيرون آمد حتى يك نفر هم با وى نماند! در كوچه هاى كوفه حيران و سرگردان بود، تا آن كه طوعه وى را به خانه برد. پسر طوعه جريان را براى پسر محمد بن اشعث بازگفت و او موضوع را به ابن زياد گفت. ابن زياد دستور دستگير كردن مسلم و سپس به شهادت رساندن وى را داد.
 
پس از آن كه مسلم بن عقيل را به شهادت رساندند، محمد بن اشعث برخاست و درباره هانى نزد ابن زياد شفاعت كرد و چنين گفت تو رتبه و مقام هانى را در اين شهر مى دانى و شخصيت او را در ميان تيره و تبارش مى شناسى. قبيله وى مى دانند كه او را من و رفيقم [اسماء بن خارجه ] نزد تو آورده ايم؛ تو را به خدا سوگند او را به من ببخش. چون من دشمنى مردم اين شهر و خانواده اورا براى خويش دوست ندارم. ابن زياد قول داد وساطت او را بپذيرد ولى پشيمان شد. و گفت: او را به بازار برده و گردنش را بزنيد.
  
هانى را به بازار چوبداران بردند. وى در حالى كه بازوانش را بسته بودند، فرياد مى زد:
 
اى قبيله مذحج، امروز مذحجى براى من نيست، كجاست قبيله مذحج! چون ديد كسى به يارى اش نيامد، دست خود را كشيد و ريسمان را پاره كرد و مى گفت: آيا عصا يا خنجر يا سنگ و استخوانى نيست كه انسان بتواند از خود دفاع كند؟ (مأمورين) به سرش ريختند و دوباره او را محكم بستند و سپس گفتند: گردنت را بكش (تا سرت را بزنيم)
  
هانى گفت: من جانم را به آسانى به شما نمى بخشم و در گرفتن آن شما را يارى نمى دهم.
 
يكى از غلامان ترك ابن زياد به نام رشيد با شمشير گردن هانى را زد ولى كارگر نشد.
  
هانى گفت: الى اللّه المَعاد، اللّهمَّ الى رَحمَتِكَ وَ رِضوانِكَ» (بازگشت به سوى خداست؛ بار خدايا به سوى رحمت و خشنوديت [نظر دارم ]) سپس شمشير ديگرى به او زد و وى را به شهادت رساند، آنگاه جنازه اش را به دستور ابن زياد وارونه به دار كشيدند.
  
هانى در روز ترويه (هشتم ذى حجه) سال شصتم هجرى به شهادت رسيد. سن وى را در هنگام شهادت، 83، 89 و نود سال نوشته اند.
 
عبداللّه بن زبير اسدى در مرثيه مسلم وهانى اشعار زير را سروده است. به نقلى فرزدق سروده و عبدالله بن زبير آن را نقل كرده است:
 
          فَإِن كُنْتَ لا تَدْرينَ مَاالمَوتُ فَانْظُرى             إِلى هانِىَ فى السُّوقِ وَ ابْنِ عَقيلٍ
 
             إِلى بَطَلٍ قَد هَشَمَّ السَّيفُ وَجْهَهُ             وَ آخَرَ يُهوى مِنْ جِدارِ قَتيلٍ
 
             اصابَهُما فَرْخُ البَفِىِّ فَاصبَحا             أَحاديثَ مَنْ يَسرى بِكُلِّ سَبيلٍ
 
             تَرى جَسَداً قَدْ غَيَّرَ المَوتُ لَونَهُ             وَ نَضْحَ دَمٍ قد سالَ كُلِّ مَسيلٍ
  
         فَتىً كانَ أَجبى مِن فَناةٍحَيِيَّةٍ             وَ اقطَعَ مِنْ ذى شَغْرَتَينِ صَقيلٍ
  
             أَيَركَبُ أَسماءُ الهَماليجَ آمِناً             وَ قدْ طالَبَتُهُ مَذحِجٌ بِذُحولٍ
 
             تَطيفُ حِفافَيه مُرادٌ وَ كُلُّهُم             عَلى رَقبَةٍ مِن سائِلٍ وَ مسؤلٍ
 
             فَإِنْ أَنتُمُ لَم تَثارُوا بِأَخيكُم             فَكُونوا بَغايا أُرضِيَتْ بِقَليلٍ
  
اگر نمى دانى مرگ چيست به هانى و پسر عقيل در بازار بنگر.
 
به دلاورى كه شمشير بينى او را در هم شكسته است و به دلاورى ديگر كه از بلندى در حالى كه كشته شده به خاك افتاده است.
  
پيش آمد روزگار آن دو را فراگرفت و افسانه زبان رهگذران شدند.
 
جنازه يى مى بينى كه مرگ رنگ آن را دگرگون ساخته است و خونى كه در هر سوى روان است.
 
جوانى كه با حياتر بود از زن جوان شرمگين، و برّنده تر بود از شمشير دو سرِجَلا داده شده!
 
آيا اسماء [بن خارجه يكى از كسانى كه هانى را نزد ابن زياد برد] آسوده خاطر سوار بر اسب ها مى شود، در صورتى كه طايفه مذحج [كه با هانى از يك تيره بودند] از او خون هانى را مى خواهند.
 
و قبيله مراد [كه با هانى از يك تيره بودند] در اطراف اسماء گردش كنند و همگى چشم به راه اويند كه بپرسند يا پرسش شوند.
 
پس اگر شما [اى قبيله مذحج و مراد] انتقام خون برادر خويش را نگيريد، [همچون ] زنان بدكارى باشيد كه به اندكى راضى گشته اند!
  
چون مسلم و هانى به شهادت رسيدند، ابن زياد سرهاى آنها را به هانى بن ابى حَيّه و ادعى و زبير بن اروحِ تميمى سپرد تا براى يزيد بن معاويه ببرد و به نويسنده خود عمر وبن نافع گفت: چنين بنويس، سپاس خدايى را كه حق اميرالمؤمنين را گرفت و دشمن او را كفايت كرد! به آگاهى اميرالمؤمنين برسانم كه مسلم بن عقيل در خانه هانى بن عروه پناهنده شد، جاسوس ها و ديده بان ها بر آنها گماردم و مردانى در كمين آن دو نهاده و نقشه ها براى آنها كشيدم تا آنها را از خانه بيرون كشيدم و خدا مرا بر آن دو مسلط كرده گردنشان را زدم و سرهاى آن دو را توسط هانى بن حيّه و ادعى و زبير بن اروح تميمى براى تو فرستادم؛ و اين دو نفر از فرمانبران و پيروان ما و خيرخواهان بنى اميه اند.
 
اميرالمؤمنين هر چه از جريان كار هانى و مسلم بخواهد از آن دو جويا شود، زيرا اطلاع كافى دارند و راستى و پارسايى در اين دو مى باشد، والسّلام.
 
يزيد در پاسخ ابن زياد نوشت: تو همچنان كه من مى خواستم بودى. در كردار چون دور انديشان رفتار نمودى و بى باكانه چون دلاوران پُردل حمله كردى و ما را از دفع دشمن بى نياز و كفايت كردى. گمان من درباره تو به يقين پيوست و انديشه من درباره تو نيك شد. من دو فرستاده ات را فراخواندم و از آن دو در پنهانى اوضاع را پرسيده و جويا شدم. در انديشه و فضل چنان بودند كه نوشته بودى، پس درباره آنها نيكى كن. به من اطلاع داده اند كه حسين عليه السلام به سوى عراق روى آورده، سپس ديده بانان و مردان مسلح بر مردم بگمار و مراقب باش به گمان به زندان بينداز و به تهمت بكش و يعنى هر كه را گمان مخالفت بر او بردى بدون درنگ به زندان بيفكن و هر كه را نسبت مخالفت او با ما دادند اگر چه از روى تهمت باشد بكُش. و پس از اين هر خبرى شد براى من بنويس! وَالسّلامُ عَلَيكَ وَ رَحمَةُ اللّه.
   
خبر شهادت مسلم بن عقيل و هانى بن عروه را فردى از طايفه بنى اسد به نام بكر براى عبداللّه بن سليمان و منذر بن مشمعل در منزلگاه زرود چنين بيان كرد: از كوفه بيرون نيامدم تا آن كه مسلم بن عقيل و هانى بن عروه كشته شدند و آن دو را ديدم كه پاهايشان را گرفته و در بازار مى كشيدند. عبداللّه بن سليمان و منذر بن مشمعل خبر را در منزلگاه ثعلبيه براى امام حسين عليه السلام چنين بيان كردند: آن گاه كه امام عليه السلام فرود آمد نزد وى رفته و سلام كرديم. پس از پاسخ عرض كرديم: خدا رحم كند، نزد ما خبرى است، آشكارا يا پنهان براى تو بيان كنيم. آن حضرت نگاهى به ما و ياران كرد و فرمود: پرده اى ميان من و اينها نيست. به آن حضرت عرض كرديم: آن سوارى را كه ديروز عصر با او روبه رو گشتى ديدى؟ فرمود: آرى مى خواستم از وى (اوضاع) را بپرسم. عرض كرديم: به خدا ما به خاطر تو از او خبرگيرى كرديم و از پرسش شما كفايت مى كند، او مردى از قبيله ما بود: خردمند، راستگو و دانا. به ما خبر داد كه از كوفه بيرون نيامده تا مسلم و هانى را كشته ديده كه پاهايشان را گرفته و بدنشان را در بازار مى كشيدند. امام حسين عليه السلام فرمود: «انّا لِلّه و انّا الَيهِ راجِعونَ؛ رحمت خدا بر آنها باد!» و اين سخن را چندين بار تكرار كرد.
   
در منزل زباله نيز امام حسين عليه السلام نامه اى را كه پيك محمد بن اشعث و عمر بن سعد كه مسلم بن عقيل به آنها گفته بود از جريان بيعت شكنى و تنها گذاردن وى براى امام حسين عليه السلام بنويسند، بيرون آورد و خواند و به خبر شهادت مسلم بن عقيل و هانى يقين پيدا كرد.
   
زهير بن قين ضمن خطبه اى كه در روز عاشورا براى سپاه عمرسعد خواند يكى از جنايات ابن زياد را شهادت هانى بن عروه قارى قرآن بر مى شمرد.
  
پيكر هانى چند روز بر زمين ماند و سپس همسر ميثم تمّار شبانگاه كه همه به خواب رفتند آن را به خانه برد و نيمه شب آن را كنار مسجد اعظم كوفه برده، با خون آن به خاك سپرد و اين موضوع را كسى جز همسر هانى كه در كنار وى بود نمى دانست. بنابراين قبر وى پشت مسجد جامع كوفه روبه روى قبر مسلم بن عقيل آشكار مى باشد و داراى گنبد و بارگاه و مورد زيارت است.
  


منبع : منبع: پژوهشی پیرامون شهدای کربلا، پژوهشکده تحقیقات اسلامی.
  12
  0
  0
امتیاز شما به این مطلب ؟

آخرین مطالب

ماجراى شهادت مسلم در كوفه‏
توجه عاطفی به دختران را از امام حسین(ع) بیاموزیم
مظلومیت و بی‌گناهی سیدالشهدا(ع) و خاندان او
ماجرای پیوستن «زهیر» به کاروان امام حسین(علیه السلام)
پژوهشی در هویت تاریخی حضرت رقیه (علیهاالسلام)
غمنامه حضرت رقیه (س)
دوری قبر حربن رياحي از بارگاه امام حسين (ع)!
حقایقی توحیدی از امام حسین(ع)    
حضرت رقیه (س)؛ سفیر كوچك امام حسین (ع) در شام
چگونگی شهادت غم انگیز حضرت رقیه بر اساس 3 منبع

بیشترین بازدید این مجموعه

سعید بن عقیل
بكر بن على عليه السلام‏
گذری برزندگی بابرکت امام سجاد عليه السلام
كنترل خشم
خاطره خادم حرم حضرت ابوالفضل(ع)

آخرین مطالب

ماجراى شهادت مسلم در كوفه‏
توجه عاطفی به دختران را از امام حسین(ع) بیاموزیم
مظلومیت و بی‌گناهی سیدالشهدا(ع) و خاندان او
ماجرای پیوستن «زهیر» به کاروان امام حسین(علیه السلام)
پژوهشی در هویت تاریخی حضرت رقیه (علیهاالسلام)
غمنامه حضرت رقیه (س)
دوری قبر حربن رياحي از بارگاه امام حسين (ع)!
حقایقی توحیدی از امام حسین(ع)    
حضرت رقیه (س)؛ سفیر كوچك امام حسین (ع) در شام
چگونگی شهادت غم انگیز حضرت رقیه بر اساس 3 منبع

بیشترین بازدید این مجموعه

سعید بن عقیل
بكر بن على عليه السلام‏
گذری برزندگی بابرکت امام سجاد عليه السلام
كنترل خشم
خاطره خادم حرم حضرت ابوالفضل(ع)

 
نظرات کاربر
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز