فارسی
پنجشنبه 08 خرداد 1399 - الخميس 5 شوال 1441
  695
  0
  0

حکایتى به نقل از میرزا طاهر تنکابنى

میرزا طاهر تنکابنى که از حکما و فلاسفه بزرگ زمان اخیر بود مى فرمود : از مدرسه سپهسار واقع در تهران میدان بهارستان براى انجام کارى درآمدم ، آن سوى خیابان سیدى را دیدم ، در چهره اش دقت کردم یافتم که از هم درسى هاى گذشته من است ، نزد او شتافتم و پس از سلام پرسیدم چه مى کنى ؟
گفت : ولگردم . گفتم : امشب بیا در مدرسه مهمان من باش . آمد و به خاطر سرماى سخت زیر کرسى نشست ، برایش چایى ریختم ، پس از خوردن به من گفت : میل دارى همراه من به شهر قم بیایى ؟

گفتم : هوا بسیار سرد است ، علاوه در این وقت شب وسیله براى رفتن به قم میسّر نیست، ولى براى رفتن به قم اصرار کرد . گفتم : مى آیم . ناگهان گفت : این قم !! خود را در صحن مطهّر حضرت معصومه (علیها السلام)دیدم ، براى این که به این واقعیت یقین کنم ، مُهر نمازى از جامهرى برداشتم و در جیب خود نهادم ، پس از زیارت به ناگاه گفت : تهران ، دیدم زیر کرسى حجره مدرسه هستم و آن مهر نزد من است .

 

 بر گرفته از کتاب داستانهای عبرت آموز

  695
  0
  0
امتیاز شما به این مطلب ؟

آخرین مطالب

    در این دنیا چه چیز مرا كفايت مى‏‌كند؟
    حکایت پیرمرد آتش‌پرست با حضرت موسی(ع)
    ذكر خدا بگو
    من تا هستم همينم
    شب قدر شب گناه نيست!‏
    عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد!
    زن بدكاره‏ در خانه عابد
    علامت نياز
    حضرت اسحاق و يعقوب عليهما السلام و نماز
    در راه خدمت به خلق‏

بیشترین بازدید این مجموعه

      داستانى شگفت از مبارزه با نفس‏
      به هنگام خشم مراقب باش‏
      من تا هستم همينم
      عالمان هوى‏پرست قرن بيستم‏
      در این دنیا چه چیز مرا كفايت مى‏‌كند؟
      ذكر خدا بگو
      عبوديت را از يك عبد بياموزيم‏
      علامت نياز
      حضرت اسحاق و يعقوب عليهما السلام و نماز
      عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد!

 
نظرات کاربر
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز