فارسی
دوشنبه 12 خرداد 1399 - الاثنين 9 شوال 1441
  305
  0
  0

قضاء و قاضى

من در فصل معرفى لقمان و صفات روحى او خوانندگان محترم این جمله را خواندند که : لقمان بیشتر اوقات خود را در مجالست با فقها و حکما و قضات و... مى گذاشت و بر حال قضات و مسوولیت خطیرى که بر عهده داشتند نوحه سر مى داد ، از این رو شاید بى تناسب نباشد در این بخش مسائلى مهم در این زمینه نوشته شود .ما بدون توضیح در اطراف مسئله سعى مى کنیم متون اسلام را تا آنجا که میسر است در اختیار عزیزان گذاشته و از آنان بخواهیم تا آن جا که لازم است در این برنامه دقت کنند .امیرالمومنین(علیه السلام) درباره قضاء و مسوولیت مهم قضاوت در فرمان حکومت مصر به مالک اشتر خطاب مى کند :اى فرماندار مصر ! به هنگامى که امور ملت را تمشیت مى دهى ، و اختلافات توده را حل مى کنى ممکن است در بعضى از موارد معلومات شما حکام و قضات به منظور داورى و رسیدگى کفایت نکند و در نتیجه به حیرت و سرگردانى افتید ، اینجاست که قرآن مجید وظیفه حیرت زدگان را روشن مى کند ، آنجا که مى فرماید :اى مسلمانان ! خدا و رسول و ائمه خود را اطاعت کنید و اختلاف امور زندگى را به خدا و پیامبر باز گردانید .شما هم فرمان ببرید ، مسائل دینى و دنیایى خود را به وسیله قرآن و روشن پسندیده پیامبرتان بگشایید ، یعنى آیات قرآن را مطالعه کنید ، و از یادگارهاى اخلاقى پیغمبر عزیز استفاده نمایید و در نتیجه نواقص کار را جبران و نقایص امور را رفع نمایید .در کشور مصر براى تکمیل سازمان دولت از ایجاد دادگاه ها و مراکز عدالت ناچار خواهى بود .آرى ، اى مالک تو را به قضات کامل و پرهیزکارى نیاز شدید است ولى با چه زبان سفارش کنم که داوران قضایا را باید از نخبه دانشمندان اسلام که به زینت اخلاق تا حد نهایى آراسته باشند انتخاب کنى در جامعه مصر بنگر ، آنکه از همه پرهیزکارتر او داناتر است به نام قاضى برگزین ، قاضى باید دانشمند و آن چنان آگاه به تمام مسائل فقه و آیات قرآن باشد که با اندک توجه آنچه را از منابع اسلامى بخواهد به خاطر آورده و از همه مهمتر با تقوا و پرهیزکار باشد .راستى روزى که محل داورى به اشخاص بى تقوا داده شود چه خواهد شد ؟امام ششم(علیه السلام)از امیرالمومنین نقل مى کند : که یکى از ملوک بنى اسرائیل داورى مرکز دادگسترى را به دو نفر قاضى واگذار کرده بود ، این دو قاضى داراى دوستى بودند که از هر جهت به صفات انسانى آراسته و مردى بود پرهیزکار و شایسته ، و به خاطر حسن اخلاق گاهى از اوقات به حضور سلطان بار یافته و با او از هر درى سخن گفته مى شد .پیش آمدى براى سلطان رخ داد که نیاز به مرد نیکوکار و صالحى شد ، چون در مرکز قضاوت دو قاضى براى شهادت از مردان با فضیلت استمداد مى جستند ، سلطان از آن دو قاضى مردى را خواست که به زیور صلاح و تقوا آراسته باشد آن دو همان شخص را معرفى کرده و سلطان هم ماموریت کار خود را به او واگذار کرد .آن مرد زنى داشت زیبا و آراسته ، آن دو قاضى را طلبید و براى همسرى خود به آن دو قاضى به نیکى و خیر وصیت کرد و به دنبال ماموریت شتافت .روزى دو قاضى براى امور خانه آن مرد به در سرایش آمدند ، انگیزه حیوانى آن دو آنان را به خیانت در امانت دعوت کرد ، به آن زن پیشنهاد داده و در صورت مخالفت گفتند : نزد سلطان به زناى تو شهادت خواهیم داد ، آن گاه تو را به حد شرعى خواهیم کشت .زن گفت : آنچه از دست شما برآید در انجام آن کوتاهى نکنید که من هرگز دامن عفت خود را به معصیت نیالوده و نخواهم آلود .دو قاضى چون از این جریان خود را محروم دیدند به نزد سلطان رفته و به گناه زن پاکدامن به دروغ شهادت دادند ، سلطان بنى اسرائیل از این امر در شگفت شد و حزنى شدید بر او چیره گشت ، قول دو قاضى را پذیرفت و به آنان وعده داد پس از سه روز آن زن را سنگباران خواهم کرد ، در شهر ندا کردند و مردم را بنا به گفته دو قاضى به سنگباران زن دعوت نمودند .در طول این سه روز سلطان به وزیر خود گفت : آیا در این مسئله راه حلّى به نظر تو مى رسد ؟

وزیر سکوت کرد ، روز سوم براى انجام کارى خارج شد ، میان کوچه کودکانى را دید به بازى مشغولند در میان آنان کودکى خوش سیما و با فضیلت به نام دانیال بود .دانیال کودکان را به بازى دعوت کرد ، خود سلطان و دیگرى را وزیر و دو نفر از کودکان را به نام قاضى و یک نفر را به عنوان زن انتخاب کرد .از چوب شمشیرى تهید دید ، آن گاه دستور داد یکى از آن دو قاضى را به مکان دور دستى بردند و دیگرى را به مکان دیگر ، سپس قاضى اول را خواست و گفت :متن شهادت خود را براى زناى این زن بازگو کن که در کجا زنا کرده و در چه تاریخ مرتکب این خلاف شده ؟قاضى حالات زن را گفت : سپس دومى را طلبید و از او همان صورت شهادت خواست او هم شهادت داد اما در تمام موارد شهادت با قاضى اول اختلاف داشت .بى گناهى زن ثابت شد ، دانیال دستور داد با شمشیر چوبى آن دو قاضى خائن را به کیفر رساندند .وزیر این برنامه را دید و خوشحال شد ، نزد سلطان شتافت و جریان بازى کودکان را براى سلطان گفت ، سلطان دو قاضى را به همان صورت شهادت طلبید ، قول خائنانه هر دو آشکار شد ، سلطان دستور داد هر دو را به قتل رساندند و از آن زن عذرها خواست و او را آزاد کرد .آرى ، پرهیزکارى اقتضا مى کند که قاضى دادگسترى حق را در تمام زوایاى پرونده درباره مدعى و مدعى علیه اجرا کند .سفینه البحار نقل مى کند که : دو نفر براى اقامه دعوى به محضر یکى از قضات زمان بنى اسرائیل رفتند ، او نسبت به آنان به حق حکم کرد ، پس از مرگ در خوابش دیدند که کرمى خطرناک دائماً مشغول خوردن دماغ او است ، سبب پرسیدند ، گفت : روزى در دادگاه دو نفر به من وارد شدند یکى از آنان برادر عیال من بود ، از خداوند خواستم که حق به جانب او باشد تا شرمنده او نشوم ، پس از بررسى اتفاقاً حکم به نفع او خاتمه پیدا کرد ، من از این جهت خوشحال شدم ، اکنون براى آن اشتباه معذبم که چرا درخواست کردم حق به جانب یکى از آن دو شود ، و هر دو را با یک چشم ندیدم .زمان خلافت عمر مردى بر امیرالمومنین(علیه السلام) دعوایى کرد ، هر دو به مجلس عمر حاضر شدند ، عمر گفت :یا اباالحسن برخیز و دوشادوش مدعى بنشین .امام على(علیه السلام)کنار مدعى نشست و پس از پایان دعوى به کنارى قرار گرفت ، در این موقع عمر آثار خشم در چهره على(علیه السلام)دید ، از آن حضرت پرسید آیا این برنامه بر تو گوارا آمد ؟فرمود : آرى ، عمر علّت ناگوارى را پرسید ، فرمود : تو مرا در حضور مدعى با کنیه ابوالحسن خواندى در صورتى که حق آن بود که مرا با نام مى خواندى تا امتیازى بین من و او قائل نمى شدى .عمر چون این سخن را شنید برخاسته و صورت حضرت را بوسید ، گفت : پدرم فدایت که خدا ما مسلمانان را در پرتو وجودت هدایت کرد و از تاریکى برهاند .در هر صورت بنا به فرموده امیرالمومنین(علیه السلام)در فرمان مالک اشتر قاضى باید آنقدر پرهیزکار باشد که زر را با خاکستر برابر بداند .در یکى از جملات فرمان به مالک خطاب مى کند :اى مالک ، قاضى نباید از ارباب رجوع هدیه بپذیرد ، زیرا هدیه به قاضى جز رشوه چیزى نیست ، و رشوه از نظر اسلام چنان نکوهیده است که نبى اکرم(صلى الله علیه وآله وسلم)درباره دهنده و گیرنده آن لعنت کرد و آن حضرت فرمود :خدا لعنت کند رشوه دهنده و گیرنده را .و در روایتى حضرت صادق(علیه السلام) رشوه را در معصیت با کفر برابر خوانده است .نبى اکرم(صلى الله علیه وآله وسلم) مردى به نام ابن اللتیبه را از طایفه ازد به جمع آورى زکات فرستاد ، چون از ماموریت خود بازگشت مبلغى از اموال را که همراه آورده بود تسلیم کرد و مبلغى را براى خود برداشت و گفت .آن قسمت شما ، و این هدیه ایست که مردم به من داده اند ، پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم)فرمود : چرا در خانه پدر و مادرت ننشستى تا ببینى هدیه برایت مى آورند یا نه ، سپس پیامبر به خطبه برخاست و در طى بیان موثرى فرمود :چگونه است که ما مردمانى ار مامور به جمع آورى زکات مى نماییم ، پس مى گویند این قسمت شما و آن قسمت را به ما هیده داده اند ، چرا چنین مامور در خانه پدر و مادرش نمى نشیند تا ببیند هدیه براى او مى آورند یا نه .گاهى نفس انسانى در اثر جنبش و هیجان حرص ، و طمع دستخوش نوع خاصى و سوسه مى شود که تحت تاثیر آن مى خواند میان گرفتن رشوه و رعایت جانب حق جمع کند ، در صورتیکه چنین امرى هیچ گاه میسر نیست زیرا شخصى وقتى گیرنده رشوه شد دیگر عقل او در اثر مداخله هواى نفس قدرت حکومت را از دست خواهد داد ، و قادر به تمیز حق از باطل نخواهد بود ، چنانچه نبى اکرم(صلى الله علیه وآله وسلم)در مقام اشاره به همین حقیقت فرمود :خدایا ! براى فاجرى حقى و منتى بر ذمه من احراز مکن که اگر چنین شود ناچار و بى اختیار دل من او را دوست خواهد داشت .در اسلام قضات پرهیزکارى بودند که زر را با خاکستر یکى مى دانستند و از این طریق به قاضیان پس از خود عالیترین درس تقوا و پاکى را داده اند .عاقبه بن یزید کهخ در عصر مهدى عباسى عهده دار قضاء بغداد بود یک روز ظهر هنگام نماز نزد خلیفه آمد و تقاضا کرد که دیگرى را به جاى او در منصب قضا بگمارد تا بى درنگ صندوق اسناد و محفظه مربوط به ارباب دعوى و دفاع را به او تسلیم کند .مهدى چون این سخن را شنید پنداشت که یکى از رجال دولت با وى به معارضه برخاسته و او را آزرده خاطر و خشمگین ساخته ، از این جهت علت استعفایش را خواست و گفت : اگر علت آزردگیت این است که کسى با تو معارضه کرده باز گوى تا هم اکنون با تادیبش ف رمان دهم قاضى گفت : چنین اتفاقى نیفتاده ، مهدى گفت : در این صورت علت استعفایت چیست ؟قاضى گفت : یکى ماه پیش از این دو تن از مراجعین در خصوص قضیه اى دشوار به محضر قضاء حاضر شدند و هر یک ادلّه و شهودى بر صدق اظهارات خود در مورد نزاع اقامه کرد و حجت ها آورد که در خور مطالعه بود و در برابر این قضیه سخت فرو ماندم و چندین بار براى این جهت تجدید جلسه کردم و امید داشتم این قضیه را به امید اصلاح میان طرفین پایان بخشم یا به وسیله تحقیق بیشترى حقیقت امر را دریابم ، قضا را در این میان یکى از طرفین دعوى خبر یافته بود که من رطب دوست دارم ، از این رو براى جلب عواطف من در چنین موسم که فصل نوبر رطب است مقدارى از بهترین قسم آن را من هرگز نظیرش را ندیده بودم و حتى براى خلیفه نیز در چنین فصلى میسور و مهیا نیست ، فراهم ساخت و با پرداختن چند درهم رشوه دربان سراى را بر آن داشت که ظرف رطب را نزد من بیاورد ، در این هنگام دربان طبق را در برابر من زمین نهاد و گفت :این هدیه فلان است ، من از مشاهده آن وضع سخت آزرده و خشمگین شدم ، جندان که دربان را از خدمت برداشتم و ظرف رطب را به آورنده آن بازگرداندم ، ولى روز دیگر چون متداعیان به محضر قضا درآمدند نتوانستم آن دو را به یک چشم بنگرم و در دل خود به یک منزلت قرار دهم زیرا طبق رطب را هر چند برگردانده بودم ولى اثر خود را در نفس من باقى گذاشته بود ، اکنون بیندیش تا اگر آن را پذیرفته بودم و کام خود را به آن شیرین ساخته بودم حال من بر چه منوال بود ؟سپس قاضى با لحنى حاکى از خشم و تاثر گفت : در چنین روزگار که خلق بر این گونه دستخوش فساد شده اند من بر دین خویش هراسانم و بیم آن دارم ک از سر غفلت به دام حیله اینان درافتم ، و نقد ایمان و سرمایه تقواى خو را بر سر کار قضا نهم ، آن گاه قاضى از سر تضرع گفت : اى خلیفه مرا از بند این امر عظیم برهان ، که خداوند تو را از هر بند برهاند و مرا از ادامه این خدمت معذور دار تا خداوند عذرهاى تو را بپذیرد .باز در فرمان امام على(علیه السلام)به مالک مى خوانیم :اى مالک قاضى لازم است مردى پر حوصله و خونسرد باشد ، زیرا اشخاص عصبانى و پر حرارت کمتر مى توانند دقت و احتیاط کنند ، بدیهى است که در دادرسى احتیاط و کنجکاوى رکن اعظم است .باید گفت : تمدن جدید بدون توجه به سرشت طبیعى انسان بالا رفته و بیمارى دنیاى امرز با کمک اختراعات و صنایع جنگى قوى تر وکامل تر شده و خطر هر نوع استعمار را صر برابر زیادتر ساخته .تمام مفاسد اخلاقى قرون جاهلیت و بربریت به موازات تمدن مادى توسعه و گسترش پیدا کرده ، مزایاى اخلاقى و نیروى دینى را بسیار ضعیف ساخته ، و اولویت ماده و نفع جویى ، اصول آیین پاکى و درستى را بر هم زده ، جامعه انسانى را از لحاظ روشنایى درونى و عقلى و قوت مشاعر بى بهره ساخته ، هوش و استنباط فکرى بى نهایت تنزل یافته و انواع شرور در هر کشور و میان هر جامعه را رایج و ممدوح شده است ، از این جهت باید گفت که جامعه امرز فقط از لحاظ یک رنگى و هم آهنگى در مسائل شهوت رانى و غرایز جنسى یک رنگ و همداستانند ، و از یکدیگر الهام مى گیرند ، زیرا مشاهده مى شود بزرگان حل و عقد و سیاست و کسانى که در مقر دانشمندان جاى گرفته در تجلیل هوس رانان شهر یا کشور بر یکدیگر سبقت مى گیرند ، و براى آنکه لحظاتى چشم چرانى کنند و براى مدتى محدود و کم به هوس هاى شیطانى برسند نام هنر و علم بر نفسانیات اطلاق نموده زنى شهوتران و شهوت پرست که از عهده انجام برنامهاى ضد اخلاق برمى آید و تحریک شهوت مى کند صداى کف زدن به افتخار او لرزه در تالار بزرگ مى افکند ، تصویر نجس او ماهها زینت بخش برخى مجلات و مطبوعات مى شود و هر گاه بنام مسافرت یا سیاحت به کشورى رود مانند سرادار فاتحى از او استقبال مى کنند و تحف و هدایاى فراوان به او مى دهند اما اگر کسى از راه معنویت طى طریق نمود و با تزکیه نفس پیشرفت کرد و خدماتى به جامعه و ملت و مملکت نمود هیچ کس به او نظرى ندارد .انتشار بى حد مجلات شهوت پرور و سینماها و تئاترها سطح فکرى اجتماعات را به پایین ترین مرحله خود رسانده ، ارزش علوم عقلى و فکرى و حکمت و دانش وبینش و توجه به معانى از میان رفته و اصطلاحات و کلمات علمى به قول اینان نامفهوم گشته و بدین وسیله عملا از رشد فکرى جلوگیرى مى شود ، و دانشجویان افکرا خود را در قالب برنامه هایى که سود طلبان مى خواهند در مى آورند و در نتیجه مغز آنها تحمل ورزش و تعلم مطالب و مسائل عالى را از دستا مى دهد و به قضاوت سریع و سطحى درباره همه چیز عادت پیدا مى کنند ، مادران در پرورش فرزندان وظیفه خود را فراموش کرده اند ، زیرا از یک طرف سرگرم امور معاشى و اقتصادى و سیاسى شده ، و از جانب دیگر معاشرت و دفسازى و اختلاط در مجامع خوشگذرانى برنامه اساسى آنان گشته ، و کودکانن آنها که اجتماع فردا هستند خودرو بار آمده و از میان همین خودروها انواع افراد در جهات متعدده کارها قرار داده مى شوند که یکى از ان کارها قضاوت است ، و شما ببیند که با اینگونه قضات چه بلاهاى بسر مردم خواهد آمد ؟خودرو بودن در تربیت معلوم است چه نتایجى بار مى آورد فرزندان از موضوع هاى یدرک و لایوصف روى احساسات باطنى مسائلى را استفهام مى کنند که مسلماً وقوف آن براى یک پدر خوشگذران و مادر هوسران به هر اندازه که به عفت و ناموس بى علاقه باشد دردآور و تحمل ناپذیر است .افراد درستکار و هنرمند واقعى که وجود آنان مایه خرمى علم و فضیلت و عامل رفاه و سلامتى جامعه است با فقر و مذلت به سر مى برند ، و در تنگدستى جان مى سپارند ، زیرا عمل حیات شخص در این زمان کاغذ پاره اى به نام مدرک است ، از هر کجا که بدست آمده ، و به هر وسیله که بوده و اینان آن کاغذ پاره را ندارند .دزدان اجتماع که در تمام طبقات رخنه کرده از همه چیز مى زنند خیانت مى کنند و با دسیسه تبلیغات پوچ هر نوع کالاى تقلبى و ساختگى خود را به قوه آگهى دروغ بخورد یک مشت ناتون مى دهند ، و با ثروت گران در انواع لذایذ حیوانى غرق مى شوند ، دنیاى غرب بخود مى بالد که رسم غلامى و ب ردگى را برانداخته و زنان را همدوش مردان ساخته در صورتى که خود اسیر ماشین و شهوت و دیگرن اسیر آنانند .در همین زمان و عصرى که دعاوى دلفریب بیگانگان قند را در دهان عده اى از بى خبران مشرق آب مى کند ، و در غالب کشورهاى اروپایى رسم برده فروشى و دزدیدن دختران و زنان و کودکان به وسیله دلالان فحشاء امرى معمولى است ، و روزى نیست که در شهرهاى بزرگ و کوچک این نوع سرقت ها وجود پیدا نکند و خانواده هایى را عزادار نسازد .اروپا و مغرب زمین ادعا مى کنند که تمام قواعد زندگى خصوصاً قاعده زناشویى او محکم ترین اساس بقاء خانواده است ، و مردان از تعدد زوجات محرومند و به همین دلیل میان زن و شوهر محبت دائمى و الفت همیشگى برقرار است ، ولى این ادعا فقط در قالب الفاظ دلرباست ، اما در عمل روابط نامشروع از شماره و عدد بیرون است ، بچه هاى غیر قانونى در ممالک متمدن گاهى سر ازعدد میلیون درآورده و طلاق هاى بى جهت و  بى اساس گاهى سرگیجه مى آورد .دادگسترى هاى جهان از کثرت پرونده هاى طلاق و اطفال نامشروع به جان آمده اند ، ساختمان هاى عریض و طویل دادگسترى ها براى رسیدگى به جرائم ، مخصوصاً خانوادگى در برابر دریاى خلافکارى ها نقطه اى بیش نیست .کثرت فحشاء بعد از دو جنگ جهانى مبانى زندگى را متزلزل ساخته و هر فردى را در هوسرانى آزاد کرده ، دایره عیش و نوش و فحشاء علنى وسعت یافته ، عفت جنسى زائل گشته و کارشناسان محقق مردان و زنان را در مناسبات جنسى به صورتى آزاد راهنمایى مى کنند .در دنیاى امرز معیار شناخت خوبى ها و بدى ها از دست رفته ، هر کس حتى کودکان خردسال دست به هر ناپاکى آلوده مى کنند .معبود واقعى همه پول و زن و موسیقى و شراب است ، قمار و ربا منبع درآمدها است ، دزدان در تمام بنگاه هاى دولتى و ملتى رخنه کرده و حتى گانگسترها به وسیله افراد با نفوذ حمایت مى شوند ، زیرا در همه جا عامل دارند و از هر جریانى آگاهند و بدون واهمه در هنگام خطر دست به آدمکشى و ترر مى زنند .آرى ، وقتى معابد و مساجد تهى بماند ، واعظ و خطابه ارتجاع و عوام فریبى بشمار آید ، دیانت آلت مقاصد مغرضین گردد ، رذایل جاى خصائل را مى گیرد و همه چیز در معرض سوء استفاده مى آید ، در این هنگام عجیب و غریب احتیاط یعنى چه ؟خونسردى چه مفهومى دارد ؟کدام گوش خصداى ناله مظلوم را مى شنود ، و کدام داور مى تواند حقایق را آشکار و پرونده اى را خدا پسندانه بررسى کند ؟زمانى که مقررات قضاء اسلامى حکومت و نفوذ داشت ، هیچ قدرت و مقامى جز قدرت الهى که به صورت ایمان در قلب قاضى جلوه داشت بر دستگاه قضاوت مسلط نبود ، قاضى از آزادى بى سابقه و بى نظیرى برخوردار بود ، تنها محدودیت قاضى از این جهت بود که مى بایستى احکامش از حدود و قواعد مقرره و اصول مسلمه فقه اسلامى تجاوز نکند ، و با قطع نظر از این جهت آزادى کامل داشت که بر حسب اجتهاد و به مقتضاى استنباط خود به حق فرمان براند ، و بدون هیچگونه مانع و رادعى تا آخرین مرز عدالت گام بسپرد ، و به همین خاطر یکى از غربیان مى گوید :جهان بشریت در تاریخ طولانى خود قضایى عادل تر از قضاء اسلام و حکامى مهربانتر از حکام مسلمین ندیده است .قاضى مسلمان ، و مومن به آیات حق هیچگاه اسیر نصوص خشک و گرفتار مواد غیر قابل انعطاف قانون نبوده ، و در هیچ مرحله از مساعدت وجدان و فیض الهام ضمیر محجوب نمى مانده و مانند بسیارى از قضات دنیاى امروز در تنگناى تضاد بین مواد قانون و مقتضاى اجتهاد وجدان سرگشته و حیران نمى گشته ، و ضمیر خود را در برابر نصوص جامد قانون قربانى نمى کرده است .در دوایر قضایى عصر حاضر بارها اتفاق مى افتد که قاضى از نظر اجبار و به حکم اضطرار و تبعیت از مواد قانون با پریشانى خاطر و تالم وجدان احکامى صادر مى کند و قدرت رهایى از قید و بند نصوص خشک قانون را در خود نمى بیند ولى قاضى مسلمان همیشه از آزادى و حق اجتهاد بر خوردار بوده و در مقام اصرار حکم نسبت به هر قضیه ظروف و مناسبات وقوع جرم و شرایط اوضاع مرتکب ، موجبات تشدید و تخفیف مجازات را منظور مى داشته و براى احقاق حقوق ستم زدگان از شم قضایى و نیروى اجتهاد و استنباط تا آخرین مرحله استفاده مى نموده است .حوصله قاضى اسلامى و خونسردى او و دقت و احتیاطش در صادر کردن حکم از مزایاى مشخص آیین اسلام است .قاضى مومن هرگز تحت حکومت تعصب هاى بیجا و رشوه و تضاد قانون قرار نگرفته و وضع تربیت جامعه اسلامى قبلا طورى بوده که قضات آن روزگار نام نیکویشان در تاریخ ثبت است .زود قضاوت کردن ، یا از ترس ناشى مى شود ، یا از حوصله کم ، یا از دقت نکردن در قیافه دعوى آن کس که توانایى رعایت برنامه هاى مثبت را ندارد قبول منصب قضا براى او کارى نامشروع و از نظر اسلام در صورت قبول مجرم است .ایمان به حق و تربیت اسلامى براى قاضى حوصله و دقت و احتیاط لازم را ایجاد مى کند تا بتواند به نحو احسن کار پر خطر قضاء راانجام داده ، آه مظلوم را از ظالم بگیرد .ابو یوسف قاضى القضاه کشور اسلام در عصر هارون الرشید شهادت فضل بن ربیع نخست وزیر خلیفه را در دادگاه نپذیرفت ، و چون خلیفه به دنبال شکایت فضل علتش را خواست ، ابو یوسف گفت : من شنیده ام فضل خود را بنده خلیفه مى خواند و این از دو صورت خارج نیست یا فضل در این اظهار صادق است ، یا دروغگو ، اگر راست بگوید به مذهب من شهادت بندگان مسموع نیست ، اگر دروغ بگوید فاسق و شهادت فاسق قبول نیست .در اینجا باز سخن امیرالمومنین(علیه السلام) را خطاب به مالک دنبال کرده و چیزى نورانى برنامه هاى قضایى اسلام را نشان مى دهیم .اى مالک کسى که بر مسند داورى نشسته باید به قوت قلب و قدرت بیان آراسته باشد ، نیکو سخن گوید و آشکارا بیان کند ، غالباً یک تن از متداعیین و گاهى هر دو نطاق و زبان آور افتد در صورتى که قاضى نتواند با آنان به گفتگو بپردازد  و مخصوصاً در هنگام احقاق حق بر حریف سخن ران خویش پیروز شود مسلماً عمل قضاوت را درست انجام نتواند داد .اى مالک قاضى فراموشکار خوب نیست ، دادرسى عملى سخت دقیق و باریک است ، دادرس اگر به آرامش خاطر و جمعیت حواس مجهز نباشد چگونه از اشتباه در امان مى ماند ، به قضات سفارش کن که در محاکم عدالت ارباب رجوع را نیکو بشناسند و دلایل طرفین را کاملا به یاد داشته باشند .پناه بر خدا اگر قاضى طمع کار افتد ، در این موقع دزدان جامعه خوب مى توانند انگشت بر نقطه حساس کشور گذاشته ، دست غارت از آستین بیرون آرند ، زیرا تطمیع قاضى آسان است ، و اموال دیگران را بردن راحت اگر قاضى دستخوش احساسات و عواطف گردد و به گاه مرافعه سر در قدم دل گذارد ، و تسلیم هوس هاى ناهنجار و عفریت شهوت گردد ، روزگار بر امت اسلام تیره خواهد شد و احکام الهى معطل خواهد ماند .قاضى نمى تواند در اولین لحظه که حقانیت یک تن از طرفین را احساس کرد بى درنگ حکم صادر کند ، زیرا ممکن است نظر بدوى به خطا رود ، و آن کس که در خون و مال و ناموس و حیات جامعه دست فرو مى برد با یک سخن یکى را حاکم و دیگرى را محکوم معرفى نماید ، باید در منتهاى دقت و دور اندیش پایان کار را تا هر کجا منتهى شود در نظر آورد ، و خوب است که قضات از جسارت متداعیین دلتنگ نشوند و آن چنان که اسیر شهوت نیستند گرفتار غضب هم نباشند ، با ملایمت و بردبارى به حل و عقد امور اقدام نمایند .از من به قاضى بگویید که در کشف مطالب چندان تعجیل مکن بگذار به آهستگى حقیقت مطلب آشکار شود ، زیرا مطمئن نیستم کارى که با شتاب انجام گیرد به حقیقت مقرون باشد ، در آن موقع که محکمه عدالت به صدور حکم تصمیم مى گیرد باید همچون کوهى محکم نظیر شمشیر هندى برنده و قاطع باشد ، و هرگز جایز نیست که محکمه در فتواى خویش دستخوش حیرت و تردید گردد .اى مالک ، اگر قضات مردمى خودپسند و خویشتن خواه باشند کافى است که غارتگرى به هنگام داورى به مدح و ثناى قاضى زبان بگشاید و آن تیره بخت را با مشتى الفاظ و شطرى تملق و چاپلوسى به دام خویش در بند کشد .مالک اگر قضات ساده دل و زودباور انتخاب شوند زود فریب مى خورند و بى تامل باور مى کنند ، آن گاه حقوق بیچارگان بیهوده و ناچیز گردد ، آن چنان قاضى که گفتم سخت کمیاب و گمنام باشد و دیر به دست آید ، اما تو اى والى مصر ، اى مسوول بندگان خدا ، ناگزیرى که تمام این شرایط را در انتخاب قاضى رعایت کنى .

اى مالک ! تو را وصیت مى کنم که همواره کارمندان دولت را سیر نگاه دارى به ویژه قضات را ، هرگز مگذار که عمّال مصر محتاج باشند ، زیرا در این وقت دست به خیانت برآورند و به هر عنوان که باشد از مال مردم بخورند .قاضى را به بذل مال و افزایش حقوق توانگر ساز که در دادرسى مردم دهان به رشوه نیالاید و محکمه عدالت را قلعه دزدى قرار ندهد .قاضى را از دیگر عمال دولت محترم تر بشمار و در محضر خویش از او احترام کن تا با پشت گرمى به مقام حکومت خود را از تهدید بزرگان مصر ایمن داند و در داورى دادگر و عادل باشد ، زیرا ممکن است جهّال قوم که مردمى بى شرم و کم آبرویند دادگاه را به افسار گسیختگى و بى پروایى خویش تهدید نمایند و از انصاف و عدالت منحرف نمایند .قضات شجاع و حق پرست اسلام نه تنها در مورد احقاق حقوق افراد از حریت در استقلال خود استفاده مى کردند بلکه مسائل عمومى و مصالح مملکتى را نیز مورد توجه و اهتمام قرار مى دادند ، در این موارد نیز از قدرت استقلال خود به حداکثر استفاده مى نمودند ، از جمله این موارد داستان شگفت انگیزى است که میان ملک صالح سلطان شام و قاضى عزالدین بن عبدالسلام اتفاق افتاده است :ایام جنگ صلیبى بود ، سرزمین شام در مقابل هجوم وحشیانه نیروهاى متحد و دولت هاى مسیحى عرب وضع متشنج و غیر عادى داشت و ملک صالح سلطان آن ناحیه شهر صیدا و قلعه شقیف را به دشمن تسلیم کرده بود .انتشار این خبر در سراسر بلاد شام عکس العمل شدید و سوء اثر عمیق ببار آورده بود چون این خبر به گوش عزالدین قاضى آن سرزمین رسید سخت برآشفت و غیرت دینیش بجوش آمد ، بر ملک خشم گرفت و در خطبه نماز جمعه نامى از ملک صالح نبرد و درباره او دعا نکرد و به عنوان اعتراض رخت از شام برداشت و آهنگ دیار مصر کرد .ملک صالح چون این داستان را شنید نماینده اى نزد قاضى فرستاد تا به وسیله بیان آرام و منطق درستى او را به شام باز گرداند ، فرستاده ملک چون به حضور قاضى رسید سخن ملایم آغاز کرد و گفت ما از مقام قاضى جز آن نمى خواهیم که در برابر سلطان تواضع کند و دست او را به رسم تقدیم معذرت ببوسد ، قاضى چون این سخن را شنید بانگ برآورد و گفت :اى مسکین بینوا من رضا نمى دهم که دست من به بوسه او آلوده گردد تا چه رسد به آنکه من به چنین ذلت تن در دهم و دست او را بوسه زنم .این بخش را به نامه اى که در میان دو صحابى پیامبر سلمان و ابودردا در این مقام رد و بدل شد خاتمه مى دهیم :ابودردا که با سلمان عقد برادرى داشت در زمان حکومت یکى از امراى ثلاث به منصب قضاوت در اورشلیم فرستاده شد ، در زمان قضاوت نامه اى به سلمان نوشت و او را به بیت المقدس دعوت کرد :برادرم سلمان ! خدا را شکر ، اکنون در بیت المقدس به سر مى برم ، سرزمینى است پر برکت و داراى آب و هوایى مناسب ، از همه بالاتر سرزمین مقدس است ، سرزمین انبیاء ، سرزمینى که روزگارى پیامبرانى بزرگ چون ابراهیم و  موسى و عیسى و سلیمان و یعقوب و یوسف(علیهم السلام)را در خود جاى داده ، و هم اینک بدان که این سرزمین امرز نیز بدن پاک آنان را در برگرفته چه مى شد اگر چند صباحى در این شهر به یاد زمانى که در مدینه در جوار پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) بودیم با هم بسر بریم .سلمان پاک در جواب نوشت :برادر دینى ! نامه تو رسید ، مرا به سرزمین مقدس دعوت کرده بودى نمى دانم هیچ مى دانى که زمین را کسى شایسته تقدیس نمى کند ، هیچ مى دانى که افتخار انسان نمى تواند به مسکن و ماواى او باشد ، هیچ مى دانى که تنها عمل انسان است که او را بزرگ نموده سزاوار احترام مى کند .آرى ! پاکى انسان به عمل اوست نه به سرزمینى که که درآن منزل دارد ، در مکه بودن یا در مدینه منزل گزیدن یا در بیت المقدس ماواى داشتن نمى تواند شرفى براى انسان باشد ، شنیده ام کارى شبیه طبابت به عهده تو گذاشته شده ، اگر طبیب مسیحا دمى و مریضان را درمان مى کنى خوشا به حالت ، ولى اگر طبیب نیستى و منصب قضاوت را بى جا اشغال کرده اى بترس از اینکه جان انسانى را به خطر اندازى و خود را مستحق آتش گردانى .

منصب قضاوت کار بزرگى است ، هر کس را شایسته نیست این پست را اشغال کند ، اگر تو در خود لیاقت مى بینى و از عهده قضاوت برحق بر مى آیى چه بهتر ، ولى هرگاه این پست را بناحق اشغال کرده اى واى بر تو از این مى ترسم که خود را وارد آتش سازى ، هان اى ابودردا بیدار باش !لقمان حکیم : آن یگانه آزادمرد ، آن حکیم ربانى ، آن چهره واقعى انسانى و آن مرد یکتاى ملکوتى بر قضات و مسوولیت خطیر آنان مى ترسید که مبادا حقى را ناحق کنند در این صورت زحمات خود را بر باد داده ، راه ورود به جهنّم را بر خود هموار سازند ، به این خاطر با آنان همنشین بود تا به انوار حکمتش از آنان دستگیرى کرده و دلشان را به نور هدایت روشن کند .البته خصال و صفات روحى آن مرد بزرگ بیش از این مراحل است که در این مختصر بگنجد مى توان گفت او در پرتو تربیت الهى جامع فضایل و دارنده خصایل بود .ما در بخش بعد پس از تعریف حکمت ، به برنامه هاى او از طریق قرآن مجید و روایات اشاره کرده و تا آنجا که میسّر باشد به توضیح حکمت هایى که از او در قرآن آمده مبادرت مى کنیم ، و به خاطر این که کتاب زیادتر از اندازه نشود بقیه حکمت هایش را که کتب روایى نقل کرده اند بدون شرح درج مى نماییم .

 

  305
  0
  0
امتیاز شما به این مطلب ؟

آخرین مطالب


بیشترین بازدید این مجموعه


 
نظرات کاربر
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز