فارسی
سه شنبه 01 مهر 1399 - الثلاثاء 4 صفر 1442

  449
  0
  0

توبه ى حرّ بن یزید ریاحى

حرّ بن یزید در آغاز با حسین نبود ، سرانجام با حسین شد ، حر جوانمردى آزاده بود و به جمله ى بى معناى « المامور معذور » ایمان نداشت ، از فرمان

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ تفسیر صافى : 2 / 386 ( ذیل آیه ى 118 سوره ى توبه ) .

2 ـ توبه ( 9 ) : 118 .

ستمگران سرپیچید و در برابر آنان قیام کرد ، و پایدارى نشان داد تا به سر منزل شهادت رسید .حر از سران کوفه به شمار مى رفت و از افسران ارشد سپاه یزید بود ، خاندانش در میان عرب ، مردمى سرشناس و نامور بودند ، امیر کوفه از موقعیت وى استفاده کرده او را فرمانده ى هزار سوار ساخت و به سوى حسین فرستاد تا حضرتش را دستگیر ساخته به کوفه بیاورد .گویند : وقتى حر حکم فرماندهى را گرفت و از قصر ابن زیاد بیرون شد ، سروشى چنین به گوشش رسید : اى حر ! مژده باد تو را به بهشت . . . برگشت و کسى را ندید ، با خود گفت : این چه مژده اى بود ؟! کسى که به جنگ حسین مى رود مژده ى بهشت ندارد !حر مردى متفکر و سربازى اندیشمند بود ، کورکورانه فرمان مافوق را اطاعت نمى کرد ، او کسى نبود که براى حفظ منصب و یا رسیدن به مقام ، از ایمان خود دست بردارد ، گروهى از مردم هرچه بالاتر مى روند ، فرمانبرتر و مطیع تر مى گردند ، عقل خود را به دور مى اندازند ، از ایمان خود دست برمى دارند ، از تشخیص صحیح ناتوان مى شوند ، مقام بالا هرچه را خوب بداند ، خوب مى دانند و هرچه را بد شمارد ، بد مى شمارند ، آنها گمان مى کنند مقام بالا خطا نمى کند ، اشتباه ندارد ، هرچه مى گوید درست است ، صحیح است ، ولى حر از اینگونه مردم نبود ، مى اندیشید ، فکر مى کرد و با اطاعت کورکورانه سر و کار نداشت .بامدادان روزى ، هزار سوار به فرماندهى حر از شهر کوفه بیرون شدند ، چندى بیابان عربستان را پیمودند تا روزى به وقت ظهر ، در هواى داغ عربستان به حسین (علیه السلام) رسیدند .حر تشنه بود ، سوارانش تشنه بودند ، اسبهایشان تشنه بودند ، در آن سرزمین نیز آبى یافت نمى شد ، پیشواى شهیدان مى توانست با سلاح عطش ، حر و سپاهیانش را از پاى درآورد و نخستین پیروزى را بدون به کار بردن شمشیر نصیب خود گرداند ، ولى چنین نکرد ، و به جاى دشمنى با دشمن نیکى کرد و جوانانش را فرمودند :حر تشنه است سیرابش کنید ، سوارانش تشنه اند سیرابشان کنید ، اسبهایشان تشنه اند آنها را سیراب کنید . جوانان اطاعت کردند ، حر و سوارانش و اسبهاشان را سیراب کردند ، پیشوا این وضع را پیش بینى کرده بود و از منزل گذشته آبى فراوان همراه برداشته بود .

امام به موذن فرمودند : اقامه بگو ، اقامه را گفت : امام حسین (علیه السلام) به حر فرمودند : آیا به همراه اصحاب خود نمازت را خواهى خواند ؟ حر گفت : نه ، بلکه نماز را با تو مى خوانم !این ادب از یک تن فرمانده ى نیرو مى نماید که قوه ى اراده ى او حیثیت افراد را در حیطه ى خود داشته ، به هر حال با هزار گونه ملاحظات و حیثیات مبارزه مى باید تا خود و هزار نفر را به اینگونه تواضع بتوان واداشت .این ادب بارقه اى است از توفیق ، منشا توفیق نیز خواهد شد ، چیرگى بر نفس توانایى هایى تازه به تازه به او خواهد داد و به اندازه اى او را نیرومند مى دارد که هنگامى که در بحران انقلاب است و سى هزار برابر قوه ى خود را بر زبر خود و در مافوق خود مى بیند ، توانا باشد حیثیت خود را نبازد و توانایى اراده ، چیره بر قواى خارج و ثقل و فشار آنها گردد .گویى در وجود حر دو حوزه ، یکى از قدرت ادب و دیگرى از توانایى قوه فراهم است که هر یک جامع جهان خود و هریک به تنهایى صاحب خود را مجتمع و خداوندگار آن جهان مى کند و از اجتماع مجموع ، محیطى قهار و زورمند به نظر مى آید این اولین برنامه ى نورانى و ایمانى حر بن یزید ریاحى بود که با امام نماز گذاشت و این نماز آن هم از چنین فرماندهى ، دهن کجى عجیبى به دولت متبوعش بود .اما نماز کوفیانى که تحت فرماندهى حر بودند از تضادهاى مردم کوفه است !از طرفى با حسین نماز مى گزارند و جداگانه نماز نمى خوانند ، و پیشوایى حضرتش را اعتراف دارند ، و از طرفى فرمانبر یزید مى شوند و آماده ى کشتن حسین !نماز عصر را نیز کوفیان با حسین خواندند ، نماز نشانه ى مسلمانى و پیروى از پیامبر اسلام است .کوفیان نماز مى خواندند چون مسلمان بودند ، چون پیرو پیغمبر اسلام بودند ، ولى پسر پیغمبر اسلام و وصى او و تنها یادگارش را کشتند ! یعنى چه ؟! آیا از این تضادها در مردم دیگر نیز هست ؟ پس از پایان نماز عصر ، پیشوا آغاز سخن کرد و کوفیان را مخاطب قرار داد و چنین گفت :از خدا بترسید و باور داشته باشید که حق از کدام سو مى باشد تا خشنودى خداى را به دست آورید . ماییم اهل بیت پیغمبر ، حکومت از آن ماست نه از ستمگران و ظالمان ، اگر حق شناس نیستید و به نامه هایى که نوشته اید و فرستاده اید وفا ندارید ، من به شما کارى ندارم و برمى گردم .حر گفت : من از نامه ها خبر ندارم ، پیشوا فرمودند نامه ها را آوردند و پیش حر ریختند ، حر گفت : من نامه اى ننوشته ام و بایستى از تو جدا نشده تو را نزد امیر ببرم ، پیشوا فرمودند : مرگ از این آرزو به تو نزدیکتر است ، و سپس رو به اصحاب کرده فرمودند : سوار شوید ، آنها سوار شدند و منتظر ماندند تا زنها نیز سوار شوند ، فرمودند : برگردانید ، رفتند که برگردند ، سپاه حر جلو آمده مانع از انصراف گردیدند .امام حسین (علیه السلام) به حر گفت : مادرت به عزایت بنشیند ، چه مى خواهى ؟ حر گفت : هان ! به خدا اگر دیگرى از عرب این کلمه را به من مى گفت و او در چنین گرفتارى بود که تو هستى من واگذار نمى کردم و مادرش را به شیون و فرزند مردگى نام مى بردم و حتماً به او پاسخ مى دادم هرچه بادا باد ، ولکن به خدا من حق ندارم که مادر تو را ذکر کنم مگر به نیکوترین وجهى که مقدور باشد .وَلکِنْ وَاللهِ مَا لِى اِلَى ذِکْرِ اُمِّکَ مِنْ سَبیل اِلاَّ بِاَحْسَنِ ما یُقْدِرُ عَلَیْهِ(1) .آنگاه گفت : من مامور جنگ با تو نیستم ، مى توانى راهى را پیش گیرى که نه به کوفه برود نه به مدینه ، شاید پس از این دستورى رسد که من از این تنگنا نجات یابم ، سپس براى حسین سوگند خورد اگر جنگ کند کشته خواهد شد .پیشوا فرمودند : مرا از مرگ مى ترسانى ؟ کارتان به جایى رسیده که مرا بکشید ! هر دو لشکر به راه افتادند ، در راه به تنى چند از یاران حسین برخوردند که از کوفه به یارى آن حضرت آمده بودند ، حر خواست آنها را زندانى کند و یا به کوفه برگرداند ، پیشوا ممانعت کرد و فرمودند : من از اینها دفاع مى کنم ، چنانکه از جان خود دفاع مى کنم ، حر سخنش را پس گرفت و آنان به حسین پیوستند .سرانجام حسین را در کربلا فرود آورد ، ارتش یزید دسته دسته و گروه گروه براى کشتن حسین به کربلا مى آمدند و دم به دم افزوده مى شدند ، عمر سعدفرماندهى سپاه یزید را به عهده داشت ، حر نیز از سرداران سپاه بود .وقتى که عمر سعد آماده ى جنگ گردید ، حر که باور نمى کرد پسر پیامبر مورد حمله ى پیروان پیغمبر قرار گیرد ، نزد عمر رفت و پرسید : مى خواهى با حسین جنگ کنى ؟! عمر گفت : آرى ، جنگى که سرها به آسانى بر روى زمین بریزد ، حر گفت : چرا پیشنهادهاى حسین را نپذیرفتى ؟! عمر گفت : اختیار با من نبود ، اگر

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ ارشاد القلوب : 2 / 80 ; اعلام الورى : 232 ، الفصل الرابع .

اختیار با من بود قبول مى کردم ، چه کنم اختیار با امیر است ، او نپذیرفت ، المامور معذور !حر تصمیم خود را گرفت ، باید به حسین ملحق شود و یزیدیان از نقشه اش آگاه نگردند ، از پسر عمویش که در کنارش بود پرسید : اسبت را آب داده اى ؟ قره گفت : نه ، حر پرسید : نمى خواهى آبش بدهى ؟ قره از این پرسش چنین پى برد که حر نمى خواهد بجنگد ولى نمى خواهد کسى از کارش آگاه شود ، مبادا گزارش دهند ، پس چنین پاسخ داد : چشم مى روم و اسبم را آب مى دهم و رفت و از حر دور شد .مهاجر ، پسر عموى دیگر حر از راه رسید و از وى پرسید : اى حر چه خیال دارى ، مى خواهى بر حسین حمله کنى ؟حر جوابش را نداد و ناگهان هم چون بید لرزیدن گرفت و به چندش درآمد !مهاجر که وضع حر را چنین دید در عجب شده و گفت : اى حر ! کار تو انسان را به شک مى اندازد ، من چنین وضعى از تو ندیده بودم ، اگر از من مى پرسیدند دلیرترین مرد کوفه کیست ؟ من تو را نشان مى دادم ، این لرزش چیست ؟ و این چندیدن براى چه ؟!حر لب بگشود و گفت : سر دوراهى قرار گرفته ام ، خود را میان بهشت و دوزخ مى بینم ، سپس گفت : به خدا قسم هیچ چیز را از بهشت برتر نمى دانم و دست از بهشت برنمى دارم ، هرچند قطعه قطعه ام کنند و مرا بسوزانند ، پس تازیانه بر اسب زد و به سوى حسین رهسپار گردید .حر بهشت را باور کرده بود ، دوزخ را باور کرده بود ، به روز رستاخیز ایمان داشت ، این است معنى ایمان به روز جزا .اهل دل آگاهند که صد دارِ شورا در یک لحظه در دل تشکیل مى شود ، و گویندگانى از هر گوشه ى دل برمى خیزند و سخن مناسب خود را مى گویند ، آن وقت قهرمان مى خواهد که حکم قطعى صادر کند و در راه اجرا بگذارد و در اجرا هم چنان حکیمانه برود که پیش از هشیار کردن ، موانع خود را از آنها گذرانده باشد .ابراهیم بت شکن تنها سربازى است که یک تنه به دشمن تاخته ، چونانکه پس از درهم شکستن هدف دشمن ، دشمن از نیتش آگاه شد .حر براى فصل قضاء ، راه دو طرف را روشن مى دید ، چیزى جز عملى کردن و عمل کردن به عهده باقى ندارد ، و انصاف را او هم براى انجام عمل از قوت اراده کسرى نداشت ، عزیمت او فقط بال و پرى مى خواست براى سمندش تا بتواند او را از تیررس صیادان تیرانداز آن دشت بگذراند .اکنون چنانکه چند قدم از حوزه ى نفوذ دشمن گذشته ، از میدان جاذبه ى دنیا هم رد شده ، لذت ترفیع مقام ، حب ریاست ، شرف رقابت ، همه عقب مانده اند ، اینک اگر اندکى توسن زیر پایش مدد کند از حلقه ى آفات هم به در مى آید ، گذشته از آن که به یادش آمد که این راه آفت ندارد ، همین که مجاهد از خانه بیرون آمد اگرچه مرگ در بین راه به او برخورد و پیش از رسیدن به مقصد او را دریابد ، لطف ایزد به استقبال مى رسد و او را از چنگال مرگ مى رباید ، بالاخره خدا او را از دست مرگ مى گیرد نه آنکه مرگ او را از دست خدا بگیرد ، و هرکس خدا را برگزیند و خدا او را باز گیرد اهل بهشت است .آن آزاد مرد اکنون از سه مرحله گذشته که هر یک طلسمى است :1 ـ از حومه ى استخدام و نفوذ دشمن 2 ـ از جاذبه ى دنیا 3 ـ از حلقه ى آفات .اینک جذبه ى حق و حقیقت قوى شده ، اگر او را ریز ریز کنند نمى توانند از مینوى حقیقت و بهشت ابد منصرف نمایند . پس از آنکه در جواب به مهاجر بن اوس گفت : خود را بین بهشت و آتش ، آرى جنّت و نار مخیّر مى بیند به سخن ادامه داد و گفت : به خدا قسم چیزى را بر مینوى بهشت اختیار نمى کنم و برنمى گزینم اگرچه قطعه قطعه شوم ، اگرچه سوخته شوم ! بعد تازیانه به اسب زد ، سمند بادپا رو به سپاه حسین پرواز کرد ، همین که نزدیک آنها رسید ، سپر را واژگون نمود ، همراهان حسین گفتند : این سوار هرکه هست ایمنى مى طلبد .ابن طاووس مى گوید : به سان آن کس که روى به وادى ایمن برود ، مى رفت و مى نالید و مى بالید .قصد حسین داشت و دست به تارک سر نهاده و مى گفت : بار خدایا ! به سوى تو انابه دارم ، دست توبه بر سر من بگذار که من دل اولیاى تو و اولاد پیغمبر تو را آزردم .طبرى گوید : همین که نزدیکتر شد و شناختندش ، بر حسین سلام کرد و گفت : خدا مرا به قربانت کند اى پسر رسول خدا ! من آن همراهت هستم که تو را حبس کرده از مراجعت مانعت شدم ، در راه پا به پاى تو آمدم تا خود را به پناهگاهى نرسانى و بعد به تو سخت گرفتم تا پیاده ات کردم و در این مکان هم به تو تنگ گرفتم ، اما به حق خدایى که جز او خدا نیست گمان نمى کردم که این مردم سخن و پیشنهادهاى تو را رد کنند و کار را به مثل تویى به این پایه برسانند .من در بدو امر با خود گفتم : باکى نیست که من با این مردم در پاره اى از اقداماتشان سازش کنم تا گمان نکنند من از اطاعتشان بیرون رفته ام ، ولکن آنها خود البته این پیشنهادها را که به آنها داده مى شود از حسین قبول خواهند کرد ، و به خدا اگر گمان به آنها مى بردم که از تو قبول نمى کنند مرتکب این کارها درباره ى تو نمى شدم و اکنون به راستى آمده ام پیش خودت ولى توبه کار و فداکار تا نزد خدا از آن کارها توبه نمایم و جانم را هم با تو به میان بگذارم .من مى خواهم پیش رویت بمیرم ، حال ، آیا این کار را براى من توبه مى بینید ؟امام (علیه السلام) فرمودند : آرى ، خداوند توبه پذیر است ، توبه ى تو را قبول مى کند و تو را مى آمرزد ، نامت چیست ؟ گفت : من حر بن یزیدم ، امام فرمودند : تو همان حرى چنانکه مادرت نام نهاده ، تو حرى در دنیا و آخرت(1) .

 

  449
  0
  0
امتیاز شما به این مطلب ؟

آخرین مطالب


بیشترین بازدید این مجموعه


 
نظرات کاربر
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز