فارسی
پنجشنبه 08 خرداد 1399 - الخميس 5 شوال 1441
  328
  0
  0

تشبیهى لطیف از دوست حقیقى

جلال الدین رومى در کتاب « مثنوى » روایت جالبى از پیامبر اسلام  (صلى الله علیه وآله) نقل مى کند و آن را با ظرافتى خاص و روشى هنرمندانه به صورت نظم تاویل مى کند که ثبتش در این اوراق خالى از فایده نیست .« اغْتَنِمُوا بَرْدَ الرَّبیْعِ فَانَّهُ یَفْعَلُ بِابدانِکُمْ کَمَا یَفْعَلُ بِاشْجَارِکُمْ ، وَاجْتَنِبُوا بَرْدَ الخَرِیْفِ فَانَّهُ یَفْعَلُ بِابْدَانِکُمْ کَمَا یَفْعَلُ بِاشْجَارِکُمْ ».

نسیم بهار را غنیمت بشمارید زیرا در بدن شما همان تصرفى را مى کند که در درختانتان مى نماید واز باد خزان دورى کنید زیرا با بدن هاى شما همان معامله اى را مى نماید که با درختانتان مى کند . جلال الدین رومى مى گوید : پیامبرى که فصیح ترین انسان است و سخنش ما فوق سخن انسان و ما دون سخن خداست ، باید منظورش از این کلام ، حقیقتى والا و مطلبى فوق العاده با ارزش باشد .به احتمال قریب به یقین نظر پیامبر اسلام  (صلى الله علیه وآله) از نسیم و باد بهار ، کلام معجز آسا و سخنان ملکوتى و دم عیسوى اولیاى الهى و اهل دل مى باشد که چونان نسیم بهار طبیعى که درختان را زنده مى کند ، دل هاى مرده را حیات مى بخشد و جان هاى افسرده را به حرکت مى آورد و نَفْس پژمرده را براساس حالات اخلاقى و عرفانى به اهتزاز مى اندازد .و نظر حضرتش از باد خزان ، کلام مرده دلان و سخنان اهل باطل و دم مسموم شیطان صفتان مى باشد که چونان طوفان خزان که برگ درختان را زرد کرده و بر زمین مى ریزد ، دل هاى نیمه جان را مى میراند و جان هاى کم قدرت را مى کُشد و نَفْس مرده را با تحریک به سوى شهوات بى مهار چون اژدها به جنبش مى آورد .و نهایتاً منظور آن مالک کلام و مبلغ پیام و خیر الانام این است که اگر انسان با معاشرى الهى و رفیقى ملکوتى و دوستى عرشى ـ که زبانش ریشه در ایمان دارد و حالاتش ظهورى از حقایق است و اخلاقش میوه باغ کرامت است ـ به دوستى و همنشینى برخیزد ، استعدادهاى انسانى و حالات معنوى او از دم عیسوى زنده مى شود و نهال وجودش تبدیل به شجره طیبه ـ که ریشه اش ثابت و شاخ و برگش در آسمان هاست و میوه اش همیشگى است ـ مى گردد .و اگر با معاشرى شریر و رفیقى شیطانى و دوستى بى دین و مادى که زبانش ریشه در کفر و شرک دارد و حالاتش ظهورى از فرهنگ بت پرستى است و اخلاقش چون هندوانه ابو جهل زهر کشنده است ، به دوستى و همنشینى بنشیند ; استعدادهاى انسانى او و حالات باطنى اش از دم خزان صفت او نابود مى گردد و نهال وجودش تبدیل به شجره خبیثه که ریشه بى بنیانش روى زمین است و استقرار و قرارى ندارد ، مى شود .فایده دوست حقیقى و رفیق پاک براى انسان ، فایده نسیم بهار براى گل و گیاه و نهال و درخت است و زیان دوست ناباب براى آدمى زیان طوفان و ضرر آتشى است که در خرمن افتد و آن را به خاکسترى سیاه که باد هر ذره اش را به جایى ببرد ، خواهد بود .

گفت پیغمبر زسرماى بهارتن مپوشانید یاران زینهار

زآنک با جان شما آن مى کند *** کآن بهاران با درختان مى کند

لیک بگریزند از سرد خزان *** کآن کند کو کرد با باغ و رَزان

راویان این را به ظاهر برده اند *** هم بر آن صورت قناعت کرده اند

بى خبر بودند از جاى آن گروه *** کوه را دیده ندیده کان بکوه

آن خزان نزد خدا نفس و هواست *** عقل و جان عین بهارست و بقاست

مرترا عقلى است جز وى در نهان *** کامِلُ العقلى بجو اندر جهان

جزو تو از کُلّ او کلّى شود *** عقل کل بر نفس چون غلّى شود

پس به تاویل این بود کانفاس پاک *** چون بهارست و حیات برگ و تاک

گفت هاى اولیا نرم و درشت *** تن مپوشان زآنک دینت راست پشت

گرم گوید سرد گوید خوش بگیر *** زآن زگرم و سرد بِجْهى وز سعید

گرم و سردش نو بهار زندگى است *** مایه صدق و یقین و بندگى است

زآن کزو بُستانِ جانها زنده است *** زین جواهر بحرِ دل آکنده است

بر دل عاقل هزاران غم بود *** گر زباغ دل خلالى کم بود پروین اعتصامى در پایان قصیده همنشین ناهموار ، از زبان آب که در دیگى بر اثر همنشینى با آتش به بخار تبدیل مى شود و هویتش را از دست مى دهد و از آن همه سود رسانى به طبیعت و انسان باز مى ماند ، مى گوید :

من که بودم پزشک بیمارانآخر کار خود شدم بیمار

من که هر رنگ شستم از چه گرفت *** روشن آئینه دلم زنگار

نه صفائیم ماند در خاطر *** نه فروغیم ماند بر رخسار

آتشم همنشین و دود ندیم *** شعله ام همدم و شرارم یار

زین چنین روز داشت باید ننگ *** زین چنین کار داشت باید عار

هیچ دیدى زکار درماند *** کاردانى چو من در آخر کار

باختم پاک تاب و جلوه خویش *** بسکه بر خاطرم نشست غبار

با چنین پاکى و فروزانى *** این چنینم کساد شد بازار

آخر این آتشم بخار کند *** به هواى عدم روم ناچار

گفت آتش از آن که دشمن توست *** طمع دوستى و لطف مدار

همنشین کسى که مست هوى است *** نشد اى دوست مردم هشیار

هر که در شوره زار کِشت کند *** نبود از کار خویش برخوردار

خام بودى تو خفته زان آتش *** کرد هنگام پختنت بیدار

در کنار من از چه کردى جاى *** که ز دودت شود سیاه کنار

هر کجا آتش است سوختن است *** این نصیحت به گوش جان بسپار

گرت اندیشه اى بد نامى است *** منشین با رفیق ناهموار

عاقلان از دکان مهره فروش *** نخریدند لولو شهوار

کس ز خنجر ندید جز خستن *** کس ز پیکان نخواست جز پیکار

سالکان را چه کار با دیوان *** طوطیان را چه کار با مُردار

معاشر ناهموار ، دوست ناباب و رفیق بد سیرت ، ریشه شجره طیبه انسانیتِ انسان را مى خشکاند و شاخ و برگ درخت فطرت را مى ریزد و بال و پر آدمى را مى شکند و همه جاده هاى سعادت را به روى انسان مى بندد و عقل فعال و اندیشه پاک را بى حرکت و متوقف مى کند و فریاد وجدان را خاموش مى سازد و نیرو و قدرت روحى را از کار مى اندازد و از انسان ـ که گل سر سبد هستى است ـ خارى خشک به وجود مى آورد !

 

 

  328
  0
  0
امتیاز شما به این مطلب ؟

آخرین مطالب

    همبستگى و رفاقت موجودات
    اثر گذارى پیامبر و اهل بیت (علیهم السلام)
    برنامه هاى انسان ساز قرآن
    اسلام آیینى جهان شمول
    گیاه و حیوان
    هشدار آیات و روایات
    فقط اسلام مورد پذیرش خداست
    معاشرت ، هماهنگى با نظام خلقت
    خیر عظیم
    آسیه همسر فرعون

بیشترین بازدید این مجموعه

      لجام گسیختگى کودک
      مربیان ، باغبانان گلستان زندگى
      شکیبایى براى خدا
      تشبیهى لطیف از دوست حقیقى
      عبرت آموزى امیر تیمور
      عنایت حضرت امام رضا (علیه السلام)
      واقعه اى عجیب براى مولف در نیشابور
      نمونه هاى تاثیرپذیرى مثبت
      اسلام آیینى جهان شمول
      اسلام آیین جاوید و کامل

 
نظرات کاربر
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز