فارسی
يكشنبه 11 خرداد 1399 - الاحد 8 شوال 1441
  305
  0
  0

نمونه پاکى نفس

نمونه ثمرهاى گام نخست را خدا و انبیا و ائمّه در آیات و روایات فراوان بیان کرده اند. براى نمونه یک روایتش را برایتان بیان مى کنم. مردى عیسى بن مریم علیه السلام مى آید و عرض مى کند که زنا کرده ام، الان وقتى فکر مى کنم به نظرم مى رسد که اى کاش خلق نشده بودم تا یک چنین کلاهى سرم برود. مى دانم که خدا از من بدش آمده، چون خدا نمى خواسته مرا در یک چنین حالتى ببیند، اما دید. من دیگر آن پاکى و قدس و صفا و سلامت ساختمانم را شکستم، حالا مى خواهم توبه کنم، توبه من هم آن گونه که خودِ پروردگار به شما فرموده این است که سنگسار شوم، چون زناى محصنه کرده ام ؛البته توبه دیگر هم داشته که او نمى دانسته، چون پروردگار به انبیا فرموده است که به گنه کاران بگویید: اگر گناه کرده اند، حتى پیش شما هم نیایند که اقرار کنند، به آرامى نزد خودِ من توبه کنند، من مى بخشم. نیازى نیست که بگویند تا حدّ و تازیانه بخورند و کشته شوند، نگذارید بندگان من آبرویشان را پیش شما هم ببرند، به آنان نگویید که به خودم بگویید.گفت: پاکم کن: «طَهِّرْ یا روحَ اللّه ِ طَهِّرْنى» ؛ پاکم کن، دیگر دلم نمى خواهد بمانم، چون مى دانم که اگر این جا مرا سنگ سار کنید، دیگر خدا پس از مرگم با من کارى ندارد.عیسى بن مریم علیه السلام اعلام کردند که هر کسى در منطقه ماست، براى سنگ سار کردن این گنه کار بیاید و اعلام کردند که همه صورت هایشان را بپوشانند و فقط چشم ها پیدا باشد. همه صورت ها را پوشاندند و آمدند.

چهارصد یا پانصد نفر در آن بخش زندگى مى کردند، همه آمدند، گودالى را کندند و این گنه کار را تا شکم داخل آن گودال انداختند تا سنگ به آن بزنند و نابود شود. وقتى در گودال افتاد، گفت: اى مردمى که آمده اید تا مرا پاک کنید و سنگ سارم کنید، هر کدامتان که حدّ خدایى به گردنتان هست به من سنگ نزند، فقط کسانى که پاکند به من سنگ بزنند، من الآن در پیشگاه پروردگارم ایستاده ام، خود آلوده ام و نمى خواهم دست آلوده اى به من سنگ پرتاب بکند، همه رفتند.در این جا دلیل این مسئله معلوم شد که چرا گفت صورت هایتان را بپوشانید، براى این که مردم آبرویشان پیش هم دیگر نرود.

گر حکم شود که مست گیرم
 در شهر هر آن چه هست گیرم 
 به همین دلیل ائمه قدس سرهما به ما یاد داده اند که به ویژه در خلوت شب التماس کنید که خدایا! در قیامت پرده از کار ما برندار، آبروى ما را نبر، همین که پیش خودت آبرویمان رفته، بس است، دیگر دو جا آبروى ما را نبر، مگر همین یک جایى که آبروى ما رفته، دردش کم است. ما هر وقت به یاد تو مى افتیم که سر سفره تو نشستیم، تو ما را خلق کردى، نه ماه در رحم مادر پذیرایى کردى، سالم ما را متولد کردى، این همه به ما محبت کردى، ولى ما هیچ آبرویى پیش تو براى خودمان نگذاشته ایم، بگذار همین یک درد را بکشیم، دیگر آبروى ما را پیش مردم نبر. پیش تو که آبروى ما برود، تو کریمى، آقایى، اما مردم چنین نیستند که اگر آبروى کسى پیش آنها برود، تحمّل کنند، مردم اگر آبروى کسى پیش آنها برود، سنگ بارانش مى کنند، فحش مى دهند، بد مى گویند، بیرون مى کنند، اما تو این کارها را نمى کنى.در دعاى کمیل آمده است که مى گوید: بعضى گناهانى مى خواهند بکنند که پیش خدا خیلى آبروریزى است. پیش از این که بنده آن گناه را انجام دهد، خدا به رقیب و عتید مى گوید که عبد مرا یک ساعت تنها بگذارید.

امیر المومنین علیه السلام مى گوید: رقیب و عتید هم مامور هستند، وِل مى کنند و مى روند تا پیش بنده نباشند. بنده آغاز به گناه کردن مى کند، خدا مى گوید: خوب شد که آبرویش پیش آن دو مَلَک نرفت. اگر پیش من رفت، مال خودم است، اما نسبت به آنها غریبه است. اگر ما این قدر مال تو هستیم، پس چرا ما تو را مال خودمان قرار ندادیم، چرا با تو معامله به مثل نکردیم، کارهایى که تو با ما کردى، چرا ما با تو نمى کنیم، خیلى مریض هستیم.روشنایى این گنه کار را ببینید، در همین گام نخست که «من الخلق الى الحقّ» است، مى گوید : «طَهِّرْنى» پاکم کن تا به طرف پروردگار بروم. یک مرتبه قلب باز مى شود، نور شروع به تابش کردن مى کند. فقط دو نفر مانده اند، عیسى بن مریم و حضرت یحیى علیهما السلام . هیچ کس دیگر نیست، به هر دو نفرشان گفت شروع کنید این قدر به من سنگ بزنید تا من نابود شوم، یحیى جلو آمد و گفت: آقا مى دانى که من پیامبر هستم؟ گفت: بله . گفت: من الان به نصیحت تو احتیاج دارم، مقدارى مرا نصیحت کن. یحیى به چه کسى مى گوید، به جوان گنه کار، یک گنه کار تاریک که یک پیامبر را نصیحت کند. من و تو چه مى دانیم، یحیى مى داند این کسى که رو به جانب خدا کرده، الان خدا هم به او رو کرده، این الان چیزهاى فراوانى مى داند، غرق نور است. به موسى علیه السلام گفت: گرفتارم، چه دعایى کنم که مشکلم حل شود؟ خطاب رسید برو بگرد ببین چه گنه کارى توبه مى کند، دامنش را بگیر و بگو براى تو دعا کند، من دعاى او را مستجاب مى کنم. گفت: مرا نصیحت کن. سه مطلب گفت که این سه مطلب فقط مال قلب یک پیامبر یا امام است، مال قلبى نورانى و بیدار است، مال قلبى است که خدا در آن تجلّى کرده است :«مَنْ تَقَرَّبَ الَىَّ شِبْرا تَقَرَّبْتُ الَیْه ذِراعا»10 ؛بنده من تو یک قدم بیا، من ده قدم مى آیم.گفت: یحیى میان خود و هواى نفس خلوت نکن، نگذار نَفْس هوا پیدا کند که اگر اجازه بدهى دچار هوا شود، تو را هم مانند من بدبخت مى کند. من نفس را آزاد گذاشتم، نفس را رها کردم، به حیوانى چموش تبدیل شده که الان لگدش را مى خورم. گفت: باز هم بگو، «زِدْنى» بیشتر مرا نصیحت کن. گفت: یحیى با هر گنه کارى که روبه رو شدى، گنه کار را سرزنش نکن، شخصیّتش را خرد نکن، به رُخش نکش، توى سرش نزن، فقط راه آشتى با خدا را یادش بده، مبادا توى سر گنه کار بزنى. گفت: باز هم مرا نصیحت کن، گفت: یحیى در تمام برخوردهایت با بندگان خدا غضب نکن، خشم نکن، انسان بردبار و حلیمى باش، صبورى باش، از خدا یاد بگیر، ببین بنده اى که عمرى گناه مى کند، اما خدا صبر و حوصله مى کند. یحیى گفت: مرا بس است، آن وقت گنه کار حالى دیگر پیدا کرده بود، مانند ابر بهار اشک مى ریخت، به عیسى و یحیى گفت که دیگر معطّلم نکنید، مرا روانه کنید.جبرئیل آمد و گفت : اى عیسى! خدا مى گوید که بنده مرا از این دام دربیاور، این حیف است از دنیا برود. الهى، دست ما را هم بگیر، حیف است ما از بین برویم، اگر ما را نگه دارى ما بنده تو خواهیم بود، حیف است با شمشیر هواى نفس کشته شویم، حیف است شیطان در این چاله زندگى ما را نابود کند.


--------------------------------------------------------------------------------
1 . فجر (89) : 28 ـ 30.
2 . انبیاء (21) : 87 .
3 . الکافى: 5/163.
4 . انسان (76) : 30.
5 . مثنوى معنوى ، مولوى
6 . مثنوى معنوى ، مولوى
7 . مثنوى معنوى ، مولوى
8 . انعام (6) : 94.
9 . بقره (2) : 286.
10 . عوالى اللئالى : 1/56 ؛ بحار الانوار : 87/190.

  305
  0
  0
امتیاز شما به این مطلب ؟

آخرین مطالب


بیشترین بازدید این مجموعه


 
نظرات کاربر
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز