فارسی
جمعه 04 مهر 1399 - الجمعة 7 صفر 1442
  304
  0
  0

موسى بن عمران در آغوش پروردگار

امیر المومنین مى فرماید : موسى بن عمران آن گاه که مى خواست به درِ خانه حقّ برود، در آن لحظه محتاج لقمه اى نان بود، اما نداشت، این قدر علف بیابان خورده بود که نزدیک بود پوست شکمش به رنگ سبز درآید، گفت :« رَبِّ اِنِّى لِمَا اَنزَلْتَ اِلَىَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ »14 ؛اى مالک من! اى مربّى من، یک ندار الان پیش تو آمده، با این ندار چه مى خواهى بکنى؟ مالک من تویى، کجا بروم، تو مالک من هستى، مربّى من هستى، بیداران عالَم واقعا خوب حرف مى زدند، مى خواستند به خدا بگویند که بر فرض اگر ما تو را، تو که مالک و مربّى ما هستى، رها کنیم و به درِ خانه دیگرى برویم، آیا خوشحال مى شوى؟دیگرى که مالک من نیست، دیگران هم مثل من مملوک هستند. اى مالک من، اى مربّى من. در حال حرف زدن با پروردگار بود که خانمى آمد و گفت: اى جوان، پدرم با تو کار دارد؟ تعجب کرد که در این منطقه غربت که احدى او را نمى شناسد، مصر هم دنبالش مى گردند که اعدامش کنند، دخترى آمده و گفته که پدرم با تو کار دارد. وقتى بلند شد و حرکت کرد و به شهر مدین رسید، آن دختر خانم گفت: منزل ما این جاست، پدرم در این خانه منتظر شماست. وقتى وارد خانه شد، به آقاى بزرگوارى که وجود مقدّس شعیب پیغمبر بود، برخورد. در خانه شعیب زندگى خوبى داشت، شعیب دخترش را به عقد او درآورد. هشت یا ده سال پیش شعیب بود، بعد هم وضع مالى خوبى پیدا کرد، از شعیب خداحافظى کرد و به مصر رفت. در راه آمدن به وادى سینا رسید. در آن جا نورى را دید، به زن و بچّه اش گفت: صبر کنید تا مبدا این نور را پیدا کنم. وقتى وارد منطقه سینا شد، دید که از همه عالَم صدا مى آید : « اِنَّنِى اَنَا اللّه ُ لاَ اِلهَ اِلاَّ اَنَا فَاعْبُدْنِى »15 ؛ موسى در آغوش من هستى. ما هم این حرف را بزنیم : « رَبِّ اِنِّى لِمَا اَنزَلْتَ اِلَىَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ »16 ؛ ما گداى خیر هستیم، ما از تو چیز دیگرى نمى خواهیم، ما را در این بیابان به شعیبى برسان

  304
  0
  0
امتیاز شما به این مطلب ؟

latest article


 
نظرات کاربر
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز