فارسی
چهارشنبه 22 ارديبهشت 1400 - الاربعاء 29 رمضان 1442
قرآن کریم مفاتیح الجنان نهج البلاغه صحیفه سجادیه
2198
0
نفر 0
0% این مطلب را پسندیده اند

آثار ایمان- جلسۀ چهارم

بسم الله الرحمن الرحیم
  الحمد لله رب العالمین وصلّی الله علی جمیع الأنبیاء والمرسلین وصلّ علی محمّد وآله الطاهرین، ولعن علی اعدائهم .

کلام در ایمان به وجود مبارک حضرت حق و آثار این ایمان بود. دو حقیقتی که تقریبا در سی جزء قرآن کریم مطرح است، ایمان و آثار ایمان. و در روایات و اخبار و دعاها و زیارت های معصومین مطرح است. طرح این دو حقیقت به این گستردگی نشان دهندۀ عظمت هر دو است. همۀ امتیازات امتیازداران تاریخ انسان مربوط به مردم مؤمن است. (یَرفَعُ اللهُ الَّذینَ آمَنوا) خدا اهل ایمان را رفعت می دهد. خدا به اهل ایمان امتیاز می دهد. خدا برای اهل ایمان ارزش ویژه و خاص قائل است.
با خدا دادگان سیتزه مکن که خدا داده را خدا داده

این ایمانی که قرآن کریم مطرح کرده، خودش مرکب از سه حقیقت است که در جلسۀ قبل شنیدید، هر سه حقیقت هم در صریح آیات قرآن کریم مطرح است، معرفت، محبت، و یقین و ارادت. قلب وقتی که با این سه حقیقت وحدت پیدا می کند و یکی می شود، آثار عظیمی از این مایه در باطن انسان و در ظاهر انسان طلوع می کند. و این حقیقت با این ترکیب یک حقیقتی است که یاد خدا و ذکر خدا و توجه به وجود مقدس او، ملازم با این ایمان است. مثل خورشید و شعاع خورشید. چنان چه خورشید وقتی طلوع می کند جدای از شعاعش نیست و نمی تواند باشد و نمی توانند هم شعاع را از خورشید جدا کنند. یاد خدا هم، توجه به پروردگار هم از ایمان جدا نیست و نمی تواند جدا باشد. یک مؤمن واقعی در همه جا و در هر شرایطی توجه به حضرت حق دارد، توجه سازنده، توجهی که حافظ و نگهبان است و  محرک است. شما این مطلب را در این آیه می توانید خیلی خوب ببینید. (رِجالٌ لا تُلهیهٍ تِجارَةٌ وَ لابَیعُ أن ذِکرِ الله وَ إقامُ الصَّلوة وَ إیتاءُ الزَّکاة وَ یخافونَ یَوماً تَتَقَلَّبُ فیهِ القُلوبُ وَ الأبصار) با این که جاذبۀ تجارت که در حقیقت جاذبۀ پول است، از سنگین ترین جاذبه هاست و قدرت بالایی دارد برای این که انسان را سرگرم خودش می کند به گونه ای که جز به پول فکر نکند و این جاذبه، جاذبه ای است که گاهی آدم را عاشق دلباختۀ دیوانۀ پول می کند. چنان که در سورۀ مبارکۀ فجر مطرح است. (تُحِبّونَ المالَ حُبّاً جَمّا) این کلمۀ (جَم) که کنار (حُب) گذاشته قرآن، همین است که شنیدید، یک عاشق و دیوانۀ پول که پول می شود معبود و هر چیزی را بر اساس پول می آید ارزیابی می کند. حتی ازدواج هم که می خواهد بکند می گوید پدرش چه قدر پول دارد که اگر بمیرد یک چیز حسابی به من برسد. یعنی بی رحمانه کنار پول ارزیابی می کند. ا ین جاذبه را مؤمن واقعی دفع می کند، یعنی مؤمن نسبت به جاذبۀ پول دافع است. یعنی پول را بعد از خدا نگه می دارد و به پول می گوید محبوب من باید طرح به دست آوردن تو و خرج کردن تو را به من بدهد. یعنی هیچ جاذبه ای برایش ندارد. پول را به صورت یک ابزار زندگی دنیا می بیند که از این ابزار می خواهد با ساختن دنیایش آخرت سازی کند. این جال مؤمن است نسبت به پول. و چون مؤمن تمام شروط محبوبش را قبول دارد و فکرش و اندیشه اش، تحت تأثیر (لِله مُلکُ السَّماواتِ وَ الأرض) است، خود را اصلا مالک پول نمی داند. می گوید من یک امین هستم، یک جانشینم، محبوب من مرا انتخاب کرده این مقدار ملک خودش را، مالک حقیقی در اختیار من گذاشته، طرح خرج و هزینه و به دست آوردنش را هم به من داده، به من ربطی ندارد. یعنی دل مؤمن اصلا گره به پول نمی خورد. دلش گره به خدا خورده و خودش را کارگر این کارفرما می داند. توقعی هم ندارد اصلا، که حالا اول هزار و سیصد و هشتاد و پنج است، عنایتی به من کرده، لطفی به من کرده، من دویست میلیون تومان اضافه آورده ام، چهل میلیون تومانش را طبق طرح خودش در قرآن خمس قرار داده، همان آن چهل میلیون تومان را رد می کنم. چون احساس مالکیت نمی کند. آن کس که احساس مالکیت می کند، بخیل می شود، حسود می شود، ممسک می شود، حریص هم می شود. ولی مؤمن خالی از امساک است، خالی از بخل است، خالی از حسد است، خالی از غرور است. به امیرالمؤمنین یک نفر گفت: علی جان واقعا من نیازمند، راست هم می گویم. گداهای قدیم آدم های خیلی خوبی بودند. امیرالمؤمنین به علی ابن ابی رافع فرمودند: کمکش کن. چه قدر برایت بس است؟ گفت علی جان هزار تا کافی است. علی ابن ابی رافع به امیرالمؤمنین عرض کرد، پول طلا به او بدهم یا پول نقره؟ فرمود پیش من طلا و نقره با این ریگ هایی که در کوچه ریخته هیچ فرقی نمی کند. آن که بیشتر به دردش می خورد به او بده. علی آزاد از مال است، علی خیلی هم ثروت از طریق کشاورزی به دست آورد، اما دیناری از آن را به عنوان ملک خودش نگاه نکرد، گفت نعمت خداست که به من داده، راه هزینه هم قرار داده. شبی که ضربت ابن ملجم را خورد، در نهج البلاغه است وصیتش، نه به زمین وصیت کرده، نه به پاساژ، نه به گاراژ و نه به طلا و نقره، خارج از آن وصیت نامۀ معنوی و نورانی و عرشی به امام مجتبی فرمود: ششصد در هم بعد از شصت و سه سال عمر بدهکارم، آن را ادا کن و تمام شد. پول جاذبۀ سنگینی دارد، برای  چه کسی؟ برای کسی که مجذوب خدا نیست. ولی آن کس که معرفت به حق دارد، بعد از معرفت، عشق به حق دارد و یقین به حق دارد، خودش را عبدالله می داند، برای او جاذبه ندارد. صندلی هم برای اهل خدا اصلا جاذبه ندارد. اگر صندلی شأن آن ها نباشد دفع می کنند، اگر به حقیقت وظیفۀ آن ها باشد، کَمَند در دنیا آن هایی که به حقیقت صندلی شأنشان است. این که ما گاهی می شنویم کسانی پستی را قبول کردند، بعد با آن ها مصاحبه می کنند، با گردن کج می گویند وظیفۀ شرعی ماست. راست گفتن این حرفت خیلی سخت است. که آیا عشق به صندلی بود، هوا و هوس صندلی بود، یا نه می خواستی با قبول صندلی، عملگی برای خدا بکنی؟ کَمَند آن هایی که بگویند پسر عباس، حکومت بر شما از این کفش پارۀ من پیش من کمتر است، مگر این که در این حکومت حقی را به حق دار برسانم و باطلی را خاموش کنم. اگر هم قبول کنند که کمند قبول کنندگان، لِله قبول می کنند. ترسم دارند تا روی صندلی هستند، تمام که شود یک نفس راحت می کشند، تمام که شود یک (فُزتُ وَ رَبِّ الکَعبَة) جانانه می گویند. نه این که وقتی تمام شود بنشینند توی سرشان بزنند که چه حق هایی را ناحق کردم، چه باطل هایی را سوار کار کردم، چه ظلم هایی را روی این صندلی به مردم کردم. نه، آن ها صندلی که تمام می شود، (فُزتُ وَ رَبِّ الکَعبَة) می گویند و عاشقانه و با یقین هم می گویند. مؤمن فقط مجذوب الله است. عجیب هم در این حوزۀ جاذبه به آن ها خوش می گذرد. شما انسانی را در مصیبت زدگی مانند وجود مبارک زین العابدین کم پیدا می کنید. امام دو سال آخر حکومت امیرالمؤمنین به دنیا آمده، بیست و دو سال تا روز عاشورا زیر بار سنگین ترین مصائب و فتنه ها و جریانات بود. سی و سه سال هتم بعد از حادثۀ کربلا زیر فشار جریانات زمان بنی امیه بود، اما وقتی حضرت را در فضای مجذوبیت خدا نگاه می کنیم، می بینیم در آن فضا اشک می ریزد و به پروردگار التماس می کند، أمِّرنی ما کانَ عُمری بِذلَّةً فی طاعَتِک) تا کارگر بندگی تو هستم، نمی خواهم بمیرم، عمر مرا طولانی کن. ما یک حادثۀ تلخ که برایمان پیش می آید، برای این که راحت شویم به خدا می گوییم اگر می شود مرگ ما را برسان. پنجاه و هفت سال در آتش حادثه بسوزد، ابراهیم را انداختند در آتش، نسوخت، ولی آتش حکومت بنی امیه پنجاه و هفت سال زین العابدین را سوزاند و ایشان در آن فضای مجذوبیت به حق می گفت، مرگ نمی خواهم. می خواهم بمانم برای تو بندگی کنم، می خواهم بمانم فرمان تو را ببرم. این حال مؤمن است و از آثار همان معرفت و عشق و ارادتش است، فهمیده، لمس کرده، تنها منبعی که غنای بی نهایت است، اوست و  غیر از او هر چه در عالم است منبع فقر است. پیش چه کسی برود دست دراز کند؟ مجذوب چه شود؟ او که می بیند تمام این زیبایی های محدود جلوۀ آن زیبای بی نهایت است، دل به کدام زیبایی بدهد؟ دل را می برد پیش زیبای اصل کاری. حسن یوسف را به عالم کس ندید. قدیمی ها می گفتند خدا اگر زیبایی را در عالم طبیعت روی صد سوار کرده باشد، قلم این نقاش نود و نه بخش زیبایی را در ساختن یوسف به کار برد، یکی هم پخش زیبایی عالم کرد.
حسن یوسف را به عالم کس ندید حسن آن دارد که یوسف آفرید

تو به جای این که پیش نقش بایستی، برو پیش نقاش. از او بخواه که با قلمش باطن و ظاهر و زندگی خودت و زن و بچه ات و کار و کسب را نقاشی کند، آن وقت ببین برایت چه کار می کند. بیشتر مردم دنیا قلم را دست دشمن داده اند که از شش میلیارد جمعیت، این همه دیو، این همه بی آبرو، این همه رسوا، این همه ربا و رشوه و دزدی نقاشی کرده برایشان. قلم تصویر زندگی دست دشمن است، دست دوست نیست. لمس کرده که غنای مطلق است، وصل به غنای مطلق است، خوب هم دارد می برد. یک مجتهدی داشتیم که آخرهای عمرش آمد تهران. از شاگردان بسیار خوب مرحوم آیت الله العظمی حاج شیخ عبدالکریم حائری بود، اهل تهجّد بود، دائم الذکر بود، آدم خیلی باحالی بود و خیلی هم به حضرت سیدالشهداء(ع) عشق می ورزید. یک دهۀ عاشورا این عالم را یک مسجدی دعوت کردند که منبر برود و قبول هم کرد. بعد هم دیگر در تهران خیلی جاها دعوتش کردند، تا حال هم داشت منبر رفت. من از ایشان شنیدم، ایشان این آیه را این طور توضیح دادند: (مِنَ النّاس مَن یَشری نَفسَهُ ابتِغاءَ مَرضاتِ الله) در سورۀ بقره است. امیرالمؤمنین(ع) وجودش را سن هفده هجده سالگی در طبق اخلاص گذاشت که فدا کند برای این که پیغمبر از مکه سالم برود مدینه، (یَشری نَفسَهُ ابتِغاءَ مَرضاتِ الله) خدا از باطن علی(ع) خبر می دهد که آن شب نه می خواست قهرمان سازی کند و نه خود نشان دهد. به پیغمبر گفت من سر جایتان بخوابم، من را قطعه قطعه کنم، شما سالم می رسید مدینه؟ فرمود بله، گفت من می خوابم. آن وقت ایشان این (مَرضاتِ الله) را معنی می کرد. من از قول ایشان می گویم، می گفت همان یک شب امیرالمؤمنین(ع)، همان (مَرضاتِ الله) که علی(ع) از خدا دریافت کرد، این اینقدر سرمایۀ سنگینی است، اگر روز قیامت شود، اولین و آخرین از زمان حضرت آدم تا آخرین انسانی که از نوع ما آفریده می شود، کوزۀ پروندۀ شان یا خالی باشد یا نصفه باشد یا سر خالی، می گفت فرض کنید کوزۀ عمل احدی در قیامت پر پر نباشد، خداوند به امیرالمؤمنین بگوید معاملۀ آن شبت را بردار و تمام کوزه های خالی و نصفه و سرخالی را پر کن، از آن چه آن شب به تو دادم، می گفت کوزۀ اولین و آخرین لبریز می شود و از علی(ع) هم چیزی کم نمی شود. این ارتباط با حق است. چه قدر زیبا می گوید سعدی:
دست حاجت چو بری پیش خداوندی بر که کریم است و رحیم است و غفور است و ودود
کرمش نامتناهی نعمش بی پایان هیچ خواهنده نرفت از در او بی مقصود

همۀ این ها هم آثار ایمان است، ایمانی که مرکب از معرفت و محبت و ارادت است. خودش می داند اگر کسی هزینۀ او شود چه سهم و نصیبی از او می برد. خب این جاذبۀ عظیم پول، (رِجالٌ لا تُلهیهٍ تِجارَةٌ وَ لابیعٌ عَن ذِکرِ الله) نمی تواند آن ها را از توجه به خدا سرگرم کند، در دلشان اثر منفی بگذارد. (لَو أنزَلنا هذا القرآن عَلی جَبَلٍ) آیاتش را می گوید، چه برسد به مصادیقش. خود متن آیات را خدا می گوید به کوه نازل می کردم متلاشی می شد. جهان خلقت و هستی تحمل سنگینی ارزش اهل قرآن مثل امیرالمؤمنین و وجود مبارک حضرت زهرا و سیدالشهدا(علیهم السلام) و دیگران را دارد، تحمل قمر بنی هاشم(ع) را ندارد جهان. این آیات عربی است که می گوید اگر به کوه نازل می کردیم متلاشی می شد. (إنَّ أمرَنا یا أحادیثَنا صَعبٌ مُصتَسعَبٌ) (لا یَحتَمِلُها مَلَکٌ مُقَرَّب) فرشتگان مقرب تحملش را ندارد. (وَ لا نَبیٌ مُرسَل إلّا ) آن انسانی که، (أمتَحَنَ الله قَلبَهُ لِلإیمان) فقط قلب های مؤمن که قلب انبیا و ائمۀ طاهرین است و قلب اولیاء واقعی تحمل این حرف ها را دارد که می تواند هضم کند و بفهمد و لمس کند. این ها تمام لذتشان در همان حوزۀ مجذوبیت نسبت به حق است. خدا نتیجۀ این ازدواجی که ائمه در تأبیل ما باقی گذاشتند، (مَرَجَ البَحرَین یَنتَقیان) امیرالمؤمنین و وجود مبارک فاطمۀ مرضیه هر دو را خدا می گوید دریا، (مَرَجَ البَحرَین یَنتَقیان بَینَهُما بَرزَخٌ) میان این دو دریا، یک دریا عظیم تر است، پیغمبر اسلام(ص) است. (بَینَهُما بَرزَخٌ لا یَبقیان) این خیلی مهم است که یک چشم به هم زدن امیرالمؤمنین و همسرش از حق و از خدا آن طرف تر نرفتند. امام صادق(ع) می فرماید علی اکبر(ع) ما تمام عمرش، یک چشم به هم زدن از خدا جدا زندگی نکرد. شما بگو شهوت، که علت این است که آدم زن بگیرد یا دختر شوهر کند. (بَینَهُما بَرزَخٌ لایَبقیان) آن وقت چی از آن زن و شوهر به دنیا آمد؟ (یَخرُجُ مِنهُما اللُؤلُؤُ وَ المَرجان) امام مجتبی(ع) و امام حسین(ع). اگر پسر به دنیا آوردند این ها، حسن(ع) و حسین(ع). اگر دختر به دنیا آوردند، زینب کبری. اگر زهرا(س) نبود و یک همسر دیگر آمد و از نور امیرالمؤمنین(ع) بهره گرفت، قمر بنی هاشم. این ها همه آثار ایمان است. آثار آن مجذوبیت است. این گفتۀ امیرالمؤمنین(ع) خیلی مسئله است. (عَظُمَ الخالِقُ بی أنفُسِهِم وَ صَغُرَ مادونَهُ فی أعیُنَهُم) می فرماید غیر خدا را از چشم آن طرف تر راه ندادم. فقط خدا را در وجود پذیرفته اند و عظمتش را هم لمس کرده اند. غیر خدا را دارند با ظاهر چشم نگاه می کنند، چیزی نیست که جذبشان کند. چشم کجا و دل کجا؟
"بِرَحمَتِکَ یا أرحَمَ الرّاحِمین"

 


منبع : روابط عمومی و امور بین الملل مرکز علمی تحقییقاتی دارالمعارف الشیعی
2198
0
0% (نفر 0)
 
نظر شما در مورد این مطلب ؟
 
امتیاز شما به این مطلب ؟
اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی:

آخرین مطالب

مصادیق ابرار در قرآن
پذیرش عمل در سایۀ حُسن فعلی و فاعلی
نسیم رحمت الهی بر توبه‌کنندگان حقیقی
متن سخنرانی استاد انصاریان در مورد توبه
رهایی از عذاب الهی در سایه‌سار توبه
سوگند پروردگار بر پدر و فرزند حکیم
نگاه یک پدر حکیم به تربیت فرزند
خسارت‌های انسان در دوری از خداوند
آداب توبه و بازگشت از گناه
شکیبایی در برابر مشکلات - جلسه نوزدهم - (متن کامل + ...

بیشترین بازدید این مجموعه

خودشناسی - جلسه دوم
كلامى درباره نماز شب‏
صعود اهل تقوا بر قله كرامت
مرگ و عالم آخرت
حقيقت لوح محفوظ
خاطره بزرگواران پارسا
داستانی اعجاب‌انگیز از امیرمؤمنان (ع)
دو بال پرواز در راه رسیدن به مقام توبه

 
نظرات کاربر
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز

گزارش خطا