فارسی
پنجشنبه 08 خرداد 1399 - الخميس 5 شوال 1441
  378
  0
  0

برخورد مرحوم مجلسى با افراد شرور

مرحوم ملامحمد تقى پدر مرحوم مجلسى خیلى مهم بوده در بعضى از فنون از پسرش هم جلوتر بوده.ایشان در مسجد جامع اصفهان نماز مى خواند و جمعیت زیادى هم پشت سرش اقتدا مى کرد. یک کار این مرد در منطقه خودش، امر به معروف و نهى از منکر بود . تعدادى شرو و قمارباز و عرق خور و گناهکار در آن منطقه بودند که از او ناراحت بودند. خیلى نقشه کشیدند که این مرد را ـ که واقعا عشق داشت که این گناهکاران را با خدا آشتى دهد و اینها هم آشتى نمى کردند و مخالفت هم مى کردند ـ از سر راه بردارند. خیلى نقشه کشیدند که ساکتش بکنند، نشد. یکى از آنها گفت که من یک نقشه جالبى دارم، آبروى شخصیتى این را اگر در اصفهان ببریم، زندگیش را از اینجا جمع مى کند مى رود. چه کار کنیم؟ گفت: چند شبى باید به مسجد برویم و در صف اول نماز جماعت بسنجیم و ببینیم که متدین ترین افراد پشت سرش کیست که مجلسى به او خیلى احترام مى گذارد، یک بار جلوى او را بگیریم و بگوییم شما شب جمعه آقا را به خانه ات دعوت کن و زن و بچه ات را هم از خانه ات ببر و خودت هم حق ندارى بیایى، ما هم حدود سى تا سى و پنج نفن خانه این فرد جمع مى شویم، یک زن بدکاره اى را هم حسابى آرایش مى کنیم که به خواندن و نواختن مشغول شود، و بعد دو نفر سر چهار راه داد مى زنیم اى مردم ببینید آقا چه بزمى دارد و چون به خلوت مى روند آن کار دیگر مى کنند.وقتى در مردم شخصیتش از بین رفت و نابود شد، زندگیش را جمع مى کند و مى رود.

گفتند خیلى نقشه خوبى است. آمدند و این آقا را دیدند و آماده اش کردند و بیچاره کاسب بازار، ترسید و به آقا هم نگفت داستان چیست، گفت آقا شب جمعه شام خانه ما بیایید، او هم خیلى به این اطمینان داشت و گفت عیب ندارد مى آیم.مرحوم مجلسى اول آشیخ محمد تقى پدر ملامحمد باقر، ملامحمد تقى خیلى هم مورد عنایت بوده که مى گوید شبى که این پسرم را خدا به من داد و متولد شد ملامحمد باقر، همان شب من خواب دیدم در یک سالنى هستم و پیغمبر و ائمه همه نشسته اند و به من فرمودند امشب خدا یک بچه به تو داده، برو و او را بردار بیاور، او را آوردم، پیغمبر او را بغل گرفت و داد به حضرت امیر و به حضرت مجتبى، تا امام عصر این بچه مرا در بغلشان گرداندند، خب این شخص، آدم مورد توجهى بوده است.شب جمعه نمازش را در مسجد خواند و آمد، درب زد، یکى از آنان سینه سپر آمد درب را باز کرد، آقا بفرمایید. ملامحمد تقى گفت: صاحبخانه کجاست؟ نمى تواند برگردد، داخل هم مى خواهد برود، چه نقشه اى است، آمد داخل اتاق. هعمه دور اتاق را پر کردند. آشیخ چرا دست از ما بر نمى دارى؟ گفت من نمى توانم از شما دست بردارم، چون من دلم مى خواهد که شما را با محبوبم آشتى بدهم، چطورى دست از شما بردارم، من به خدا نمى توانم دل از شما بکنم.

آشیخ این حرفها را کنار بگذار، یکى از آنها زد به در، زن بدکاره آرایش کرده از درب وارد شد و شروع کرد به زدن و خواندن این شعر

در کوى نیک نامان ما را گذر نباشد
 گر تو نمى پسندى تغییر ده قضا را 
 بقیه هم آماده اند بروند بیرون جار بزنند که ملت ببینید چه خبر است، ملامحمد تقى همینطور که آرام نشسته بود، زن هم داشت مى زد و شعر را مى خواند، سرش را بلند کرد، همین که اشک از دو چشمش در حال سرازیر شدن بود، گفت: مولا گر تو نمى پسندى، تغییر ده قضا را. در این حال زن با تمام بدن روى خاک افتاد گفت : یا رب، العفو. گناهکاران همه روى زمین افتادند العفو گفتند.فردا شب در مسجد، یک صف به صف نمازگزاران اضافه شد، خانم و بقیه گناهکاران.مولا! تو گناه را به ما نمى پسندى، تغییر ده، یک تغییر حالى به ما بده، یک تغییر رفتارى به ما بده، یک تغییرى در این مسیر به ما بده که ما جزء تو بشویم، براى تو بشویم، با تو بشویم.

 


--------------------------------------------------------------------------------
1 . وسائل الشیعه: 15/334، باب 47، حدیث 20670.
2 . مستدرک الوسائل: 18/260، باب 55، حدیث 9
3 . تحریم (66): 8
\ 4 . واقعه (56): 27 .

  378
  0
  0
امتیاز شما به این مطلب ؟

آخرین مطالب


بیشترین بازدید این مجموعه


 
نظرات کاربر
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز