فارسی
پنجشنبه 15 خرداد 1399 - الخميس 12 شوال 1441
  335
  0
  0

حکایت لیلى و مجنون

مى گویند: بیچاره مجنون این قدر رنج کشید تا بالاخره یک بار به خانه لیلى رسید. وقتى به لیلى گفتند که مجنون آمده، لیلى هم داشت دیوانه مى شد:

ز بوى زلف تو مفتونم اى گل
 ز رنگ روى تو دلخونم اى گل
 


منِ عاشق ز عشقت بیقرارم
 تو چون لیلى و من مجنونم اى گل15
 
ولى او را راه نداد و گفت: نگذارید داخل اتاق بیاید، به کلفت ها گفت که او را به اتاق دیگر راهنمایى کنند. پرسیدند : شما دو نفر که براى همدیگر مى میرید! مجنون بیچاره رنج زیادى کشیده تا به تو رسیده، بگذار بیاید یک نگاه تو را ببیند. گفت : امکان ندارد. پرسیدند : چرا؟ گفت: چند روز باید در اتاق بماند، بعدا او را خواهم دید. پرسیدند : چرا؟ گفت: از آن محلّى که براى دیدن من راه افتاده مى دانید چشمش چه قدر قیافه نامحرم در آن رفته، باید تمام آن صورت ها و عکس هایى که در چشمش است کاملاً پاک و محو شود و در این چشم دیگر هیچ چیز نماند تا آماده دیدن من شود، نمى خواهم چشمى که پر از غریبه است مرا ببیند، گوشى که پر از صداى غریبه است، صداى مرا بشنود، زبانى که پر از آلودگى است، اسم مرا تلفظ کند.

 

  335
  0
  0
امتیاز شما به این مطلب ؟

آخرین مطالب


بیشترین بازدید این مجموعه


 
نظرات کاربر
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز