فارسی
پنجشنبه 08 خرداد 1399 - الخميس 5 شوال 1441
  395
  0
  0

حکایت طلبه شاهرودى

آن مرد بزرگ و عالِم در یکى از بخش هاى پر جمعیّت شاهرود از دنیا رفت. خوب هم بود، بسیار خوب بود. ازدواج مردم، قباله هاى مردم، مشکلات مردم، سختى هاى مردم همه به دست او حل مى شد. خوب هم پول به او مى دادند، سهم امام، ردّ مظالم، زکات، خیلى هم دقیق خرج مى کرد. خودش هم از این پول نمى خورد. یک تکّه زمین داشت، آن را مى کاشت و مى فروخت و مى خورد. از دنیا رفت.یک پسرى دارد، 25 یا 26 ساله که یک کلمه درس نخوانده پدر او را فرستاده براى درس، ولى دائم رفته در آن شهرى که درس طلبگى مى خواندند، خورده و خوابیده و باغ رفته و کنار چشمه رفته و ... اصلاً درس نخوانده، حالا که پدر مریض شده، برگشته است.پدرش مُرد، عبا و عمّامه هم روى سرش است. بعد از دفن پدر تمام جمعیّت او را جلو انداختند یا در محراب پدر آوردند به او اقتدا کردند، داشت نماز مى خواند، گفت : من هستم که این همه جمعیّت پشت سر من نماز مى خوانند! من که سواد ندارم، درس هم که نخوانده ام، اما چه مقام جالبى پیدا کرده ام. خوب مردم محکوم شخصیّت من شده اند، چه نمازى دارند پشت سر من مى خوانند! مردم هم بیشتر دهاتى، درس نخوانده، روى این حساب که پدر ایمانش را به پسر منتقل کرده، او را جلو انداختند. دو سه سال پیش نماز بود، پول خوبى هم گیرش آمد، از سهم امام و زکات و خمس، خوب هم خورد، پول ها را مى گرفت، مى آورد بهترین گوشت ها و عسل ها و کباب ها را درست مى کرد و مى خورد. خوب خورده بود، لباس هاى خوبى هم پوشیده بود، خوب هم به زن و بچه اش خورانیده بود، آقایىِ خوبى هم کرده بود.یک روز جمعه دید تا بیرون مسجد پشت سر او اقتدا کرده اند، در نماز دوم، سلام نماز را که داد، برگشت به خودش گفت : شیخ! تا چه موقع زنده هستى؟ بعد که مُردى نمى توانى بگویى خدا و انبیا و ائمّه دروغ گفته اند که قیامت برپا مى شود. دروغ گو خودت هستى، آنها راست گفته اند. قیامت هست هر کس بگوید قیامت نیست، دروغ مى گوید. بعد از این که قیامت شد و دادگاه براى تو تشکیل دادند، جواب خدا را چه مى خواهى بدهى؟این جا نقطه مبارزه است و نقطه تبدیل رابطه هاى محسوس نفسى با ابزارهایش، یعنى چشم و گوش و پوست و زبان با پروردگار عالَم است.بلند شد و گفت : به حقیقت حق یک نفر از شما از مسجد نرود بایستید مى خواهم منبر بروم. به منبر رفت و گفت : سواد ندارم، تربیت هم ندارم، ادب هم ندارم، ایمان هم ندارم، این سه ساله هم به شما دروغ گفته ام، هر چه هم مسئله از من پرسیده اید عوضى جوابتان را داده ام، پول هاى سهم امام و زکاتى هم که داده اید، همه را خورده ام، یک فکرى به حال خودتان بکنید. به قدرى متدیّن هاى آن بخش عصبانى شدند که او را از منبر پایین کشیدند و خوب زدند. در صورتش آب دهان انداختند، پست فطرت، خائن، بى تربیت گفتند. دیگر حال خانه رفتن نداشت، لباس ها پاره شده بود، کتک خورده بود، آب دهان زیادى به روى او پاشیده بودند. پول هم ندارد، مردم که رفتند، از مسجد بیرون آمد با پاى پیاده از شاهرود هشتاد فرسخ شبانه روز با خوردن علف بیابان به تهران آمد.وقتى وارد تهران شد، گفت: مولاى من! من به خاطر تو کتک که خوردم، آبرویم که رفت، از زن و بچه ام هم که دست کشیدم، هیچى هم که ندارم، الان تهران کجا بروم، به چه کسى دردم را بگویم؟ اگر هم برگشته ام، به تو برگشته ام، به کس دیگرى که برنگشته ام.همین طور که سرگردان بود، طرف هاى خیابان رى و حدود میدان هاى اعدام سابق آقایى به او رسید و گفت : چه زمانى از شاهرود آمدى؟ گفت : الان. جایت کجاست؟ گفت : جا ندارم. گفت : روبه روى امامزاده سید نصرالدین مدرسه اى هست، همین الان داخل مدرسه برو، آقایى عالِم در آن جا هست که درس خوانده، اسمش آقا میرزا حسن کرمانشاهى است، به میرزا حسن بگو که حجره شماره شانزده خالى است، آن را به تو بدهد و به او هم بگو که کتاب المنطق را به تو درس بدهد.گفت : چَشم، وارد مدرسه شد، پرسید : آقا میرزا حسن کرمانشاهى کیست؟این عالِم بزرگ الهى، عرفانى و اسلامى که نامش هم در کتاب ها زیاد است، فیلسوف و عارف بزرگى بود، حکیم هم بود، گفت : آقا جان من هستم.گفت : حجره شماره شانزده را به من بده و المنطق را هم به من درس بده. المنطق کتاب کلاس اول طلبه هاست.میرزا حسن فلسفه و فقه مى گوید، سابقه نداشته المنطق بگوید. مثل این است که بیایند به استاد دانشگاه بگویند که آقا بیا آب بابا یاد مردم بده. خواهد گفت فنّ من نیست، شما از من علوم مهم را بخواهید، فیزیک اتمى بگویم، آخر من بیایم سر کلاس اول، آب بابا بگویم، عمرم حرام مى شود، ولى تا به او گفت که به من المنطق درس بده، میرزا حسن گفت : چَشم، فردا صبح بیا هر روز یک ساعت براى تو منطق بگویم. گفت : چنان تسلیم این طلبه شدم که چند روز المنطق را درس دادم.یک روز این طلبه به میرزا حسن گفت : آقا چرا دو روز است، درس را مطالعه نمى کنى و مى آیى؟ گفت : چه مى گویى آقا جان؟گفت : چرا درس را مطالعه نمى کنید به من مى گویید؟ همین جور گُتره اى دو روز است مى آیید، درس مى دهید؟گفت : آقا جان ببخشید، کتابم گم شده است.گفت : کتابت که گم نشده زیر رختخواب دوم است. برو بردار مطالعه کن تا عمر مردم را حرام نکنى، با مطالعه درس بده.میرزا حسن کرمانشاهى گفت : همان لحظه به خانه رفتم، کتاب را از دولابچه زیر رختخواب دوم بیرون کشیدم، به خانمم گفتم : این کتاب چرا این جاست؟گفت : براى این که من از دست تو خسته شده ام، هر شب تا دوازده شب مطالعه مى کنى، من هم این کتاب را برداشتم مخفى کنم که تو دیگر مطالعه نکنى تا شاید مقدارى هم به ما برسى.کتاب را زیر بغلم گذاشتم و به مدرسه آمدم، به حجره شانزده رفتم، پرسیدم : آقا شما چه کسى هستید؟ از کجا آمده اى، چه کاره هستى؟گفت : هیچى من یک طلبه دهاتى هستم.گفت : آخر حجره شماره شانزده را چه کسى به شما نشان داد و گفت که خالى است. چه کسى گفت پیش من بیایى، چه کسى به تو گفت که کتاب زیر رختخواب است؟گفت : واللّه ، راستش من وضعم در شاهرود این بود، هفت هشت روز پیش که به تهران آمدم، آقایى مرا دید بیشتر روزها هم او را مى بینم، پول هم به من مى دهد، این حرف ها را او به من زد و آدرس کتاب را هم او داد.پرسید : باز هم او را مى بینى؟گفت : بله، همین فردا او را مى بینم.گفت : اگر فردا او را دیدى، مى توانى خواهشى از او بکنى؟گفت : چه خواهشى؟گفت : به او بگو که میرزا حسن مى خواهد شما را یک دفعه ببیند.گفت : میرزا حسن این که ناراحتى ندارد، خود من فردا او را به مدرسه مى آورم، خیلى با من رفیق است. اصلاً به طور معمولى با هم زندگى مى کنیم.
اگر لذتِ ترک لذت بدانى  دگر شهوت نفس لذت نخوانى19
«اِنَّ النَّفْسَ لاَءَمَّارَهُ بِالسُّوءِ اِلاَّ مَا رَحِمَ رَبَّى ...»20 ؛ گفت : من او را به مدرسه مى آورم. رابطه بسیار خوبى با من دارد.گفت : نه، به او پیشنهاد نکن که به مدرسه بیاید، فقط وقت بگیر تا یک بار او را ببینم.گفت : چَشم.فردا که محبوبش را دید به او گفت که آقا جان این استاد من، میرزا حسن مى خواهد یک بار شما را ببیند، بیا به مدرسه برویم.گفت : نه، من مدرسه نمى آیم، سلام مرا هم به او برسان و بگو شما فقط خوب درس بده، نمى توانى مرا ببینى.گفت : آقا جان خیلى التماس کرده است.گفت : نه نمى شود.گفت : آخر تو با من رفیق هستى، بیا یک روز به مدرسه برویم.گفت : نه نمى شود.فردا که براى درس آمد، پرسید : رفیقت را دیدى؟گفت : بله، به او گفتم، سلام هم رساند و گفت نمى شود، تو فقط خوب درس بده. به همه ما سلام رسانده و گفته که خوب کار کنید، گفته گناه نکنید، رابطه تان را با خدا محکم تر کنید. گفت : میرزا به او خوب درس بده.پرسید : فردا هم او را مى بینى؟گفت : بله، دیدن او کار مهمى نیست، هر روز همدیگر را مى بینیم، براى این که بیشتر وقت ها نهار و شام هم با هم هستیم.گفت : یک بار دیگر به او التماس کن، به او بگو که حرف با تو نمى زنم فقط از دور تو را نگاه مى کنم و مى روم.طلبه رفت فردا صبح نیامد، پس فردا نیامد، پنج روز گذشت، نیامد تا حالا هم دیگر نیامده است.وصل چه مقام خوبى است، چه لذتى دارد. تمام این برنامه ها را به پاى خودش تمام کنیم، چشممان، گوشمان، دست و پاى مان، وجود و عمرمان را به پاى خودش تمام کنیم.
________________________________________
1 . یوسف (12) : 53 .
2 . عنکبوت (29) : 69 .
3 . توبه (9) : 92.
4 . توبه (9) : 72.
5 . بقره (2) : 25.
6 . حشر (59) : 3.
7 . نهج البلاغه: 2/161.
8 . نحل (16) : 128.
9 . بحار الانوار: 64/315.
10 . بحار الانوار: 28/234.
11 . الدّعوات: 280.
12 . دیوان اشعار صائب تبریزى
13 . آل عمران (3) : 191.
14 . انسان (76) : 11.
15 . انسان ( 76 ) : 11.
16 . سعدى شیرازى
17 . سعدى شیرازى
18 . نهج البلاغه: 2/161.
19 . سعدى شیرازى
20 . یوسف (12) : 53 .

  395
  0
  0
امتیاز شما به این مطلب ؟

آخرین مطالب


بیشترین بازدید این مجموعه


 
نظرات کاربر
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز