فارسی
جمعه 11 آذر 1401 - الجمعة 8 جمادى الاول 1444
قرآن کریم مفاتیح الجنان نهج البلاغه صحیفه سجادیه
0
نفر 0

از هتل هایت دبی تا بارگاه امام رضا (ع)

سه ، چهار بار برای تبلیغ به دبی دعوت شدم . جوانی به نام آقای اخگری ، که پدرش با من رفیق بود ، معمولا به پای منبر من می آمد . آقای اخگری در تأسیس درمانگاه قرآن و عترت قم ، با ما همکاری کرده و از اعضای هیئت مدیره بود . سخنرانی های من در دبی ، یا در باشگاه ایرانیان انجام می شد یا در حسینیه گراشیها .
در آخرین سفرم ، چند شبی بود که از مجلس ما می گذشت و سر وکلۀ آقای اخگری پیدا نبود . به یکی از دوستان زنگ زدم و سراغش را گرفتم . گفت که تهران است و فردا – پس فردا می آید . آقای اخگری دو روز بعد با من تماس گرفت و گفت : « من تازه از ایران آمده ام و با دوستان در باشگاه هستم . چون آنها هم می خواهند شما را زیارت کنند ؛ لطفا به اینجا تشریف بیاورید . » ماشین فرستاد و ما به آنجا رفتیم .
بعد از نیم ساعتی که نشستیم ، آقای اخگری بلند شد و گفت : « دو تن از دوستانم در اتاق دیگری هستند . با اجازۀ شما من چند دقیقه ای پیش آنها بروم.» گفتم : « خوب بیاورشان اینجا تا دور هم باشیم . گفت : « نه ، آنها نمی آیند ، چون هیچ میانۀ خوبی با انقلاب و روحانیت ندارند فکر نکنم بیایند . » گفتم : « خیلی ناامید نباش . از طرف من دعوتشان کن ، بلکه بیایند. » او رفت و بی درنگ یکی از آنها را آورد . من بلند شدم به او دست دادم و در آغوشم فشردم . او نیز خیلی احترام کرد . دیگری حاضر نشد بود بیاید .
آن دو ایرانی الاصل بودند و سالیان زیادی در آمریکا زندگی کرده و مال و منال بسیاری به دست آورده بودند . هتل داشتند ، تجارت هم می کردند . آنها به شدت تحت تأثیر تبلیغات سوء و مغرضانۀ استکبار جهانی و صهیونیست قرار گرفته بودند .
سر صحبت را با مسایل تاریخی باز کردیم . بحث ما دربارۀ دوره های مختلفی از تاریخ ایران ، مدت زیادی طول کشید . من به ادوار تاریخی ، اشراف کامل داشتم و اوضاع و احول تاریخ گذشته را با جزئیات تمام بیان کردم . او که شگفت زده شده بود ، رفت و دوستش را نیز آورد . به او گفته بود که این همه تیلیغات سوء ، که علیه روحانیون شنیده ام همه دروغ است ، بیا خودت ببین اینها چگونه اند . او نیز آمد و ساعتی با ما نشست . ما از هر دری با یکدیگر حرف زدیم . در پایان گفتند که ما امشب پای منبر شما می آییم .
دقایق آخر منبر بود که رسیدند . بعد از منبر مقداری با هم نشستیم و صحبت کردیم . گفتند ما در هتل هایت هستیم و دلمان می خواهد با ما به آنجا بیایید تا یک چای با هم بخوریم .» گفتم : « مانعی ندارد.» پیراهن عربی پوشیدم و بدون عبا و عمامه همراهشان رفتم . در بین راه که می رفتیم ، من مقداری دربارۀ دین و ایمان برایشان حرف زدم . ناگهان یکی از آنها (که سرسخت تر بود ) شروع کرد به گریه کردن و اشک ریختن ، دیگری نیز گریه اش گرفت . گفتند : « والله ما تا به حال نمی دانستیم که دین چیست و خدا و پیغمبر چه می گویند . این حرفها را تازه می شنویم .»
به هتل رسیدیم . این اولین باری بود که در عمرم به آن هتل های تشریفاتی می رفتم و آن نیز به خاطر انجام وظیفه و ارشاد آن بندگان خدا بود . آنها پذیرایی کردند . با هم نشستیم و خیلی مفصل و گسترده صحبت کردیم . هرچه من می گفتم که خوابم می آید ، می گفتند : « تو را به خدا باز هم بنشین و برای ما صحبت کن . » از آنها سئوال کردم : « آیا به ایران نمی روید ؟» گفتند : « چرا ، می خواهیم پس فردا به ایران برویم . » سفارش کردم که حتما برای زیارت حضرت رضا(ع) به مشهد مقدس سفر کنند . گفتند : « اگر تو ما را همراهی کنی ، می آییم .» گفتم : « مشکلی نیست .»
اسم مرا و نیز دو فرزندم را نوشتند و گفتند ما بلیت رفت و برگشت می گیریم و هتل هم رزرو می کنیم. به ایران که آمدم به آنها زنگ زدم . به خانۀ ما آمدند و با هم به مشهد مقدس رفتیم و سه روز در آنجا ماندیم . سفر خیلی معنوی بود . هنگام برگشتن ، داخل هواپیما خیلی صمیمانه به آنها گفتم : « سن زیادی از ما گذشته و دنیا وفایی ندارد .  خوب است زندگی تان را جمع جور کنید و به حقوق شرعی تان رسیدگی نمایید . » پس از آن چند جلد از کتابهای خودم را نیز به آنها دادم .
یکی از آنها قبل از آنکه به آمریکا برود ، به آقای اخگری گفته بود : « من شفاهی و کتبی وصیت می کنم که اگر در آمریکا مردم ، جنازه ام را به ایران بیاورند و تمام کارهایم را شما و حاج آقا انجام دهید . اکنون که به آمریکا می روم ، حسابهایم را جمع و جور می کنم و مبلغ قابل توجهی پول می فرستم و در اختیار شما قرار می دهم تا برای ایتام و کارهای خیر صرف نمایید .

 


منبع : منتشر شده توسط مرکز اسناد انقلاب اسلامی
0
0% (نفر 0)
 
نظر شما در مورد این مطلب ؟
 
امتیاز شما به این مطلب ؟
اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی:

آخرین مطالب

پانزده خرداد
توسل به حضرت حجت برای آمدن میهمان
واقعه اى عجیب براى مولف در نیشابور
دستگیری و زندانی شدن
وسوسۀ شیطانی
اذان ، قرار ملاقات ماست
فضای باز سیاسی
دستگیری و بازداشت انقلابیون
تبدیل کاباره به چلوکبابی
آرامش و برکت منبر

بیشترین بازدید این مجموعه

توسل به حضرت حجت برای آمدن میهمان
شیعه شدن استاد دانشگاه اهل کانادا توسط استاد ...

 
نظرات کاربر

پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز



گزارش خطا  

^