فارسی
يكشنبه 09 آذر 1399 - الاحد 13 ربيع الثاني 1442

  128
  0
  0

توبه شقیق بلخی

شقیق فرزند یکى از ثروتمندان منطقه بلخ بود . زمانى براى تجارت به بلاد روم رفت ، شهرهاى روم را در برنامه سیاحت و گشت و گذار گذاشت . در یکى از شهرها براى تماشاى مراسم بت پرستان وارد بتخانه اى شد ،
 خادم بتخانه را دید موى سر و صورت را تراشیده ، لباس ارغوانى به تن کرده و مشغول خدمت است ، به او گفت : تو را خداى حىّ و آگاهى است ، به عبادت او برخیز و این بت هاى بیجان را واگذار که نفع و زیانى ندارند .
خادم به شقیق گفت : اگر انسان را خداى حىّ و آگاهى است ، قدرت دارد تو را در شهر و دیار خودت روزى دهد ، چرا تصمیم گرفته اى همه عمر خود را براى به دست آوردن پول خرج کنى و اوقات گرانبها را در این شهر و آن شهر نابود سازى ؟
شقیق از نهیب خادم بتخانه بیدار شد و دست از فرهنگ مادّیگرى و دنیاپرستى شست، به عرصه گاه توبه و انابه درآمد و از عرفاى بزرگ روزگار شد.
مى گوید : از هفتصد دانشمند پنج مساله پرسیدم همه به طور مساوى پاسخ گفتند .
 پرسیدم عاقل کیست ؟ جواب دادند : کسى که عاشق دنیا نیست ، گفتم : زیرک کیست ؟ گفتند : کسى که مغرور به دنیا نشود ، پرسیدم : ثروتمند کیست ؟ گفتند : کسى که به داده حق رضایت دهد ، سوال کردم : تهیدست کیست ؟ گفتند : آن کسى که زیاده طلب است ، پرسیدم : بخیل کیست ؟ گفتند : کسى که حق خدا را در مالش از محتاجان منع مى نماید

  128
  0
  0
امتیاز شما به این مطلب ؟

آخرین مطالب

حکایت دزدی که با یاد خدا عاقبت بخیر شد
گردنبند با برکت حضرت زهرا (س)
توبه جوانی که خیاط زنانه بود
تنبيه نفس در حضور پیامبر (ص)
رفتار آموزنده ابوسعيد ابوالخير با شاگردان
اثر بی‌حجابی
داستانى شگفت از مبارزه با نفس‏
تأثير دعاهاى صحيفه سجاديه‏
حکایتی از گریه برای ابى عبدالله عليه‏السلام
نماز شب

بیشترین بازدید این مجموعه

حکایت دزدی که با یاد خدا عاقبت بخیر شد
عابد و ذوالقرنين
حكايتى عجيب از اوضاع و احوال دنيا
حكايت ابراهيم ادهم‏
داستان فضيل عيّاض و داود طايى‏
شب قدر شب گناه نيست!‏
هدیه رضاخان به یک عالم!
حکایت توبه «وحشى»
تو را كجا طلب كنم؟
راست‏ترين كلام عرب‏

 
نظرات کاربر
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز