فارسی
يكشنبه 19 مرداد 1399 - الاحد 19 ذي الحجة 1441

  808
  0
  0

حقيقت دين

 دين ، رشته اتّصالى است بين خلق و خالق كلّ و با اين وسيله تمام موجودات خلقت با مبدأ خود پيوستگى دارند ؛ استحكام ، قرب ، بُعد و اتّصال برحسب استعداد و ظرفيّت هر موجودى است ، هرجا هستى باشد ، اين ارتباط هست و آنجا كه هستى نباشد نيستى است ، معنى ربط حادث به قديم همين است . گردش شگفت كرات و كهكشان ها را ببينيد !! مى گويند : از اثر تجاذب است ، يعنى رشته يا زنجير و طناب محسوسى براى اتصال آن ها در كار نيست ولى به طور عجيبى به يكديگر پيوسته اند و همان پيوستگى را جمعاً به مبدأ كل دارند .
ارتباط حادث به قديم و در نتيجه ربط خود را با خالق از روى اين مثال تنظير و تقريب كنيد كه در قالب الفاظ از اين ساده تر نمى توان بيان كرد ، باقى كار ديدن است و اين كار عظيم مربوط به خواست حقيقى تو و فضل بارى تعالى است . در ساير موجودات ، آن رشته را شدّت و ضعف نيست ، چون اراده و اختيار ندارند و بايد سير كمالى خويش را چنانچه براى هريك مقرّر شده طى كنند و از اين نظر است كه مثلاً : كندن نهال ، ميوه نارسيده ، كشتن حيوانات مفيد براى تفنّن و تفريح ، گناه است و بايد گذاشت كه آنها به حدّ كمال خود برسند و سپس در موارد لازم استفاده نمود . ولى در بشر كه جنبه اراده و اختيار دارد برحسب حسن اختيار و سوء اختيار خود ، اين رشته قوّت و ضعف مى پذيرد ، لكن بر هر تقدير آن ارتباط قطع شدنى نيست و هر وقت كه انسان اراده كند ، مى تواند به تقويتش بپردازد و ارتباط خويش را به خالق خود نمايان سازد كه درهاى رحمت هميشه باز است . اين رشته عبارت از آن لطيفه اى است كه دست قدرت در فطرت انسان نهاده و هر كس اندكى به خود آيد ، تشخيص خواهد داد كه احياناً خواه و ناخواه به غيبى توجّه كرده ؛ اين توجّه دفعى و قهرى ناشى از كشش و التفات همان لطيفه نهادى است ، ولى غفلت و مشغله حواس و هوس ها مانع از آن است كه انسان از خود بپرسد و غور و دقّت كند كه آن بارقه ناگهانى چه بود و از كجا آمده و چگونه و به كدام سو متوجّه شدم ؟
انبيا براى يكسو زدن اين پرده غفلت برانگيخته شده اند ، تا تذكّر دهند كه تو اى انسان ! صاحب يك چنين مزيّت و موهبت عالى هستى ، قدر آن و مقدار خود بدان و به قول عارفى :

اى خسته درون تو نهالى است                                كز هستى آن تو را كمالى است
اى سايه نشين هر درختى                                       بنشين به كنار خويش لختى
 
خواجه حافظ پس از سال ها سرگردانى و تحمّل رنجها ، وقتى به بركتِ هدايتى به مطلب رسيد ، گفت :

سال ها دل طلب جام جم از ما مى كرد                        وانچه خود داشت زبيگانه تمنّا مى كرد

بى دلى در همه احوال خدا با او بود                               او نمى ديدش و از دور خدايا مى كرد
 
مرحوم حاج ملاّ هادى سبزوارى يك بيت دارد كه فشرده و عصاره علوم و معارف او است :

دوش بر دامن معشوق زدم دست به خواب                             دست من بر دل من بود چو بيدار شدم
 
وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ  يعنى چه ؟
چگونه خداى تعالى عزّه الكريم نزديك تر از شاهرگ حياتى ماست ؟

آب در كوزه و ما تشنه لبان مى گرديم                                 يار در خانه و ما گرد جهان مى گرديم
 
خودشناسى يعنى چه ؟ يعنى پى بردن به آن رشته ارتباط و تقويت آن ، نه آگاهى بر گوشت ، پوست ، رگ ، پى ، شش ، كليه ، كبد ، معده و روده .
گروهى در پى اين رشته رفته و به تقويت آن پرداخته و از پيرايه ها و شعاير زائده و قيد و بندها رسته اند ، ايشان عارفان حقيقت اند ؛ اما اكثريّت مردم در تيه مادّه و غرقاب حيوانيّت غريق اند ، شيخ سعدى در همين معنا مى گويد :
تا جان معرفت نكند زنده ات به شخص                               نزديك عارفان حَيَوان محقّرى

شأن انبيا و رسولان فقط اين است كه خبر دهنده و پيغام آور و قاصدان خدا باشند ، نه ايجاد كننده دين ؛ زيرا دين با فطرت عجين شده است و قوانينى كه وضع يا تعديل و اصلاح كرده اند همه يا براى نظم معاش و اخلاق بوده كه هرج و مرج موجب پراكندگى خاطر و انصراف از توجّه به آن چه بايد شود و يا عبادتى است كه طريق آشنايى با خود و خدا را به وسيله ٔوجّه وخلوص در كردار و اعمال خير نشان داده اند .

در اديان معروف به اين معناى لطيف و عالى كم تر مى رسيم جز در قرآن كريم ؛ اين كتاب ، دين را صريحاً ارتباط خاص خوانده است و بايد از سرگردانى تفسيرها گذشت و به عين كلمات وحى متوجّه گرديد ، تا آنچه صاف و ساده از آن بدست آمد ، پيروى كنيم .
در آية الكرسى از دين و ارتباط خلق با خالق تعبير به بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَى لاَ انفِصَامَ لَهَا فرموده ، يعنى طناب محكمى كه گسيختنى نباشد و به دست آوردن آن رشته را به شرط ساده و مشكلى مشروط نموده است كه عبارت مى باشد از عقد قلبى به خدا و اعراض از آنچه كه موجب سركشى و شرك بشود .
البته در گرويدن به اين دين ، اكراه و اجبار نيست و به اختيار خلق گذاشته شده است ، حتّى فخر رازى در تفسير اين آيت وافى هدايت ، اشعرى بودن خود را فراموش نموده و اختيار در پيروى و اعراض از دين را اختيارى دانسته و قول علماى اعتزال مانند قفال و غيره را بر تأييد اختيار در تفسير كبير خود نقل كرده است .
لاَ إِكْرَاهَ فِى الدِّينِ قَد تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَىِّ فَمَن يَكْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَيُؤْمِن بِاللّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَى لاَ انفِصَامَ لَهَا وَاللّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ .
در دين ، هيچ اكراه و اجبارى نيست [ كسى حق ندارد كسى را از روى اجبار وادار به پذيرفتن دين كند ، بلكه هر كسى بايد آزادانه با به كارگيرى عقل و با تكيه بر مطالعه و تحقيق دين را بپذيرد ] . مسلماً راه هدايت از گمراهى [ به وسيله قرآن ، پيامبر و امامان معصوم ] روشن و آشكار شده است . پس هر كه به طاغوت [ كه شيطان ، بت و هر طغيان گرى است ]كفر ورزد و به خدا ايمان بياورد ، بى ترديد به محكم ترين دستگيره كه آن را گسستن نيست ، چنگ زده است و خدا شنوا و داناست .
اين آيت مشتمل بر چند منظور مى باشد :
منظور اوّل : در ردّ و قبول ديانت همه كس مختار است ؛ زيرا از روى قهر و اجبار وصول به كمال بدون شك كمال نيست ؛ زيرا مستند به عمل خود شخص نمى باشد ؛ رويّه اسلام هم نيز اين گونه بوده و تلقينات به اين كه اسلام به زور شمشير بر پيروان تحميل شده تبليغ مبلّغين موظّف مسيحى است كه ارتباطى هم به سياست استعمارگران دارد .
منظور دوّم : ديانت ، امرى است مانند غرائز فطرى ، نه ساخته شده دست بشر و مصنوعى ؛ زيرا خدا آن را در خميره انسان مخمّر فرموده و نفخه رحمن و نفثه الهى مى باشد و هيچ بشرى عارى از آن نيست ؛ از اين رو قابل گسيختن نمى باشد ، آرى ، بشر چگونه مى تواند از هويّت اصلى خود صرف نظر كند !!
منظور سوّم : در توجّه به آن ارتباط نهادى كه حقيقت انسانيّت و جهت امتياز اين نوع بر حيوان از آن ناشى است ، بايد نيّت صاف و پاك داشت ، نيّتى عارى از شرك و نفاق و دو رويى ، وگرنه وصول مشكل است ؛ زيرا خداوند هم داناست و هم شنوا .
در سوره مباركه روم به اين مطلب ، تصريح شده است :
فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِى فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا لاَ تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَلكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لاَ يَعْلَمُونَ  .
پس [ با توجه به بى پايه بودن شرك ] حق گرايانه و بدون انحراف با همه وجودت به سوى اين دين [ توحيدى ] روى آور ، [ پاى بند و استوار بر ]سرشت خدا كه مردم را بر آن سرشته است باش براى آفرينش خدا هيچگونه تغيير و تبديلى نيست ؛ اين است دين درست و استوار ؛ ولى بيش تر مردم معرفت و دانش [ به اين حقيقت اصيل ] ندارند .
پس به نصّ قرآن ، دين طبيعى و فطرى است و ما بر آن معجون و مخمّر شده ايم و نمى توان از آن جدا شد .
دين حقيقى اين است و شرع انبيا براى تقويت و توجّه به آن تشريع شده و بايد هم چنين باشد ؛ زيرا شأن نبوّت ومأموريّت رسالت براى توجّه خلق به خود و خدا بوده و انبيا و رسل به انجام تكليف و مأموريت خويش تا سرحدّ جان قيام كرده اند .
فيض كاشانى آن عارف بزرگ و فيلسوف والا مقام در اين زمينه مى گويد :

اى كه در اين خاكدان جان و جهانى مرا                                 چون بروم زين سرا باغ و جنانى مرا
جان مرا جان تويى لعل مرا كان تويى                                   در دل ويران تويى گنج نهانى مرا
آن كه به دل مى دمد روح سخن هر دمم                                  تا نزند يك نفس بى دمش آنى مرا
شب همه شب تا به صبح هم نفس من تويى                             روز چو كارى كنم ، كار و توانى مرا
تا كه به محفل درم با تو سخن مى كنم                                 چون كه به خلوت روم مونس جانى مرا
يك نفس از پيش تو گر بروم گُم شوم                                    چون به تو آرم پناه امن و امانى مرا
گر تو برانى مرا جان ز فراقت دهم                                    جان به وصالت دهم گر تو بخوانى مرا
گه به وصالم كُشى گه زفراقم كُشى                                    گاه چنينى مرا گاه چنانى مرا
« فيض » به تو رو كند رو چو به هر سو كند                       نور تو عالم گرفت قبله از آنى مرا


منبع : برگرفته از کتاب عرفان اسلامی استاد حسین انصاریان
  808
  0
  0
امتیاز شما به این مطلب ؟

latest article


 
نظرات کاربر
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز