فارسی
شنبه 15 آذر 1399 - السبت 19 ربيع الثاني 1442

  186
  0
  0

تفسیر قرآن ـ جلسه بیست و سوم

بسم الله الرحمن الرحيم الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی جمیع الانبیاء و المرسلین و الائمة المعصومین علیهم السلام.
بحث در کلمة حمد يک بحث گسترده و دقيق و همراه با اشارات است و اين که از جميع اسماء پروردگار عالم، چرا با الله ذکر شده است و اين که رب بعد از حمد و بعد از الله چه معنايي را دنبال مي‌کند و «العالمين» مصداقش کدام مخلوقات‌اند؟ مخلوقات حيّ‌اند، مخلوقات غير حيّ‌اند؟ اين‌ها هر کدام مباحث با ارزشي دارد.
کلمة حمد و کلمة شکر در کتاب خدا زياد استعمال شده است، ولي کلمة مدح به احتمال قوي در قرآن مجيد نيامده است با اين که مادة (مدح) يعني ترکيب حروفي اش، نه هيئتي اش همين مدح است، ماده اش م، د، ح، حمد هم همين ماده را دارد با يک حرف پس و پيش، تبديل به دو لغت شده است و مورد استعمال شان هم در روايات و ادبيات عرب فرق مي‌کند، يعني يک بحث هم دربارة‌ تفاوت بين حمد و مدح و شکر لازم است که ان شاء الله به فرق بين اين سه لغت خواهيم رسيد، پروردگار عالم در قرآن مجيد پنج سوره را بعد از بسم الله الرحمن الرحيم با حمد شروع کرده است، اول ببينيم اصلاً حمد به چه معناست، ما دو لغت در فارسي داريم که زياد استعمال مي‌شود البته يکي عربي است، يکي فارسي است، آن که عربي است ديگر جزء لغات استعمالي فارسي آمده است «ثناء» يعني تعريف و يکي هم لغت (سپاس) است حمد به معناي ثناء، شکر هم به معناي سپاس است، اظهار نعمت با زبان، با قلب، با عمل و در هر صورت تشکر از پروردگار البته ظاهرش به همان معنايي که شکر در اذهان عمومي دارد، ولي وقتي به کتاب خدا، قرآن مجيد دقت مي‌کنيم، مي‌بينيم شکر باب وسيعي است، از جهتي أخص از حمد است و از جهتي أعم از حمد است. متعلق مدح هم اعم از حمد است، اين فرق‌ها را از نظر منطقي با همديگر دارند که حمد و مدح مواردش ديده مي‌شود، نشان مي‌دهد که عموم خصوص من وجه هم هستند يعني يک ماده افتراق دارند دو ماده اجتماع دارند تا به آن‌ها برسيم، اما حمد چنان که اهل لغت و اهل تفسير شيعه و سني هر سه طائفه یعنی لغويون، مفسرين سني و مفسرين شيعه، اجماع بر اين معنا دارند، حمد يعني ستودن محمود به خاطر فعل جميل اختياري، يعني اگر فعلي زوري و جبري از کسي صادر شود اين نمي‌تواند مورد حمد قرار بگيرد، پروردگار مهربان عالم فاعل مختار است، به اين علت وجود مقدس او شايستة حمد است که تمام فعلش که اختياري هم هست زيبا و جميل است. «الذي أحسن کل شيء خلقه» ببينيد، اين صريح قرآن کريم است، يعني نازيبايي، زشتي ولو بالاختيار از وجود مقدس او صادر نمي‌شود با همين حقيقت مي‌توان جواب خيلي از اشکال‌ها را داد.
پس حمد يعني ثناء، تعريف، ستايش از کسي که داراي فعل اختياري است مثل نعمت بخشي که به اختيارش نعمت عنايت مي‌کند چه اين که اين نعمت را به من عنايت کند، چه به ديگران، فرقي نمي‌کند اين دورنمايي از لغت حمد.
در آل عمران هم آيه 188 ما يک مورد به اين معنا داريم که پروردگار دربارة اهل نفاق مي‌فرمايند «يحبّون ان يُحمدوا بما لم يفعلوا» اين‌ها علاقه دارند دوست دارند از اين‌ها ستايش شود، تعريف شان را به بازار بياورند، البته به کاري که نکرده‌اند يعني حمد در مقابل فعل اختياري است، اعمالي را انجام نداده‌اند ولي دوست دارند که به آن اعمال انجام نشده به عنوان اعمال انجام شده در جامعه ستايش شوند. پنج سوره‌اي که بعد از بسم الله با الحمد لله شروع شده است اول سورة حمد است، که حالا به ترکيب الحمد لله رب العالمين اين که چرا الله در اين جا به کار گرفت شده است، رب در اينجا به معناي مالک تنهاست يا نه؟ چون ملکیت تنها با حمد نمی سازد، بايد امور ديگری هم در کار باشد که معناي رب با حمد موافق باشد و به خصوص عالمين که حمد براي پروردگار عالميان و جهانيان است، حتماً براي جهانيان به اختيار خود کارهاي زيبا کرده است که شايستة حمد است، از اينجا ما به معناي گسترده تر از مالک به لغت رب مي‌رسيم، دومين سوره به ترتيب سورة مبارکة انعام است «الحمدلله الذي خلق السموات» اول پنج سوره از قرآن الحمد لله است «الحمد لله الذي خلق السموات و الارض و جعل الظّلمات و النّور ثم الّذين کفروا بربهم يعدلون» که کلمة عدل که دو نوع معنا دارد وقتي با (با) بيايد يک معناي خاصي مي‌دهد که عرض خواهم کرد.
خلق به معناي اين که اجزاء پراکنده‌اي در کنار هم چيده شود، يک عنصري با هيئت مخصوصي به وجود بيايد با ابداع، فرق مي‌کند ما در قرآن «بديع السموات و الارض» يا «فاطر السموات و الارض» يا «خلق السموات و الارض» داريم لذا چنين معنا را مي‌دهد يعني اجزايي و عناصری را با رعايت حکمت و عدالت کنار همديگر چيدن و هيئتي را در اين عالم به وجود آوردن، اين معني خلق است، غير از ابداع است و غير از فاطر است، لذا با توجه به معناي لغوي خلق، اشکالي که در آن آيه بعضي‌ها مي‌کنند «تبارک الله أحسن الخالقين» مي‌گويند: مگر ما چند خالق داريم، ما ميلياردها خالق داريم، يعني ميلياردها انسان هنرمندي که اجزاء را کنار هم مي‌چينند، با علم با تدبير، يک ساختمان به وجود مي‌آيد، يک مسجد به وجود مي‌آيد، يک کاخ به وجود مي‌آيد، يک باغ به وجود مي‌آيد، که مي‌دانيد شما قبل از اين که اين هيئت و صورت و شکل پديد بيايد، جهان به صورت دخان بود، که اين دخان به معناي همان گاز ثقيل است که در علم مطرح است و در خطبة اول نهج البلاغه که از معجزات فکر اميرالمؤمنين است، اشارة به سير آفرينش شده است، كه پديد ‌آمدن نظام آسمان‌ها و زمين بديع، مال قبل از دخان هست، يعني زماني که حتي دخاني و گازي نبوده است، اما خلق الارض چنان چه حضرت باقر مي‌فرمايد: خطبة اول نهج البلاغه هم مي‌گويد: پروردگار عالم با آن گاز در مدت 6 روز، يعني 6 دوره، چند ميليارد يا ميليون سال کاري کرد که اجزائي کنار هم ديگر چيده شد، ستاره‌ها به وجود آمدند خورشيد‌ها به وجود آمدند، کهکشان‌ها به وجود آمدند اين‌ها همه در مرحلة خلق است، جعل الظلمات ظلمات هم آفريده پروردگار است و نور روشنايي هم آفريدة پروردگار است حالا تاريکي اش که معني‌اش براي ما روشن است، آفتاب که غروب مي‌کند نيمکره چون بين او و بين خورشيد حجاب وارد مي‌شود تاريکي به وجود مي‌آيد بالاخره تاريکي يک عنصر است و جعل پروردگار است نور هم که معني اش براي ما روشن است و هر کدام هم تقريباً جزء کلماتي است که به قول فلاسفه مقول به تشکيک است و شدت و ضعف دارد، کم و زياد دارد، کمال و نقصان دارد، آن‌ها هم در فلسفه در جاي خودش بحث شده است و حتماً خوانده ايد، حداقل اگر منظومة حاجي را خوب خوانده باشيد، آن جا هم مسائل نور و ظلمت که مادي و معنوي است، شدت و ضعف دارد بحث شده است، اما حرف اين است که چرا نور مفرد است و ظلمت جمع است «جعل الظلمات»، براي درک مفرد بودن نور، هيچ راهي نيست جز اين که بگوييم پروردگار عالم بود «و لم يکن معه شيء»  خوب پروردگار عالم خودش نور است نه نور فيزيکي و نور مادي، ما نور را نسبت به وجود مقدس او درک نمي‌کنيم، ولي مي‌بينيم اميرالمؤمنين علیه السلام در دعاي کميل وجود مقدس او را به نور خطاب مي‌کند «يا نور يا قدوس» اين غير از «الله نور السموات و الارض» است که اين هم از مشکل ترين آيات قرآن مجيد است «کان الله و لم يکن معه شيء» پروردگار نور بحت و خالص است از نور بحت و خالص هر چه صادر مي‌شود غير از نور چيزي نيست اتفاقاً اين را فلاسفه مطرح کرده‌اند که از وجود مقدس او غير از نور، غير از خير هيچ چيزي صادر نمي‌شود، چون شر نقص در صورتي صادر مي‌شد که شر در آن بود، نقص در آن بود، ولي چون شري ندارد از صفات سلبيه است نقصي ندارد، پس هر چه صادر مي‌شود اصالت دارد، حقيقت دارد و روشنايي و نور است، چون هر مخلوقي بالاخره مجلاي تابش نور علم و نور اراده و نور حکمت و نور قدرت پروردگار مهربان عالم است. اصل در عالم نور است، همين اصلي که در علم اصول مي‌خوانيم اصل در اشياء طهارت است. اصل در برائت است، در عالم هم همين اصل را بايد جاري کرد اصل نور است. حالا اگر کتاب‌هاي فيزيکي را هم مطالعه کنيد، مي‌بينيد آن جا دربارة اتم که بحث مي‌کنند خود ذات اتم که تقريباً عنصري است که با میلياردها عددش يک عنصر ترکيبي به وجود مي‌آيد، وقتي مي‌شکنند نور قوي از آن ساطع مي‌شود، يعني زير بناي اين عالم که اتم است خود اتم در ذاتش نور است، پس کل جهان که مرکب از اتم‌ها با شکل‌هاي گوناگون و الکترون‌هاي گوناگون است نور است «الله نور السموات و الارض» شايد این معنا بتواند برای فهم آن آيه به ما کمک دهد، شايد اينطور نباشد «الله نور السموات و الارض» اصل نور است و ظلمت عدم النور است، ولي اينجا ما مي‌بينيم قرآن مجيد مي‌گويد «جعل الظلمات» «خلق الظلمات» خوب ديگر پاي عدم را از اين ميدان بيرون بکشيم، بگوييم ظلمت هم يک حقيقت است اما ظلمت چگونه به وجود مي‌آيد دور شدن يک عنصر از کانون نور مثل دور شدن نيمکره از خورشيد سبب ظلمت است و يک موجود هم از کانون نور هميشه دور نمي‌شود، موجودات زيادي هم از کانون نور مادي دور مي‌شوند هم از کانون نور معنوي «الظُّلمَ هو الظلمات يوم القيامه»  کلام پيامبر اکرم است اين تاريکي معنوي است لذا به آن‌هايي که متجاوز به حقوق‌اند مي‌گويند ظالم. يعني افتاده در تاريکي، متجاوز از حق، متجاوز از کانون دين و ايمان به قيامت. وقتي آدم از اين قيامت دور شود تاريک مي‌شود، بستگي هم دارد که تاريکي چقدر باشد، بستگي به دور شدن از کانون يا نه، کمتر دور بودن از کانون نور، جمع بستن ظلمات را براي ما روشن مي‌کند.
بله «جعله» در اين جا به معناي «خلقه» است. عدمي نيست. آن تاريکي معنوي است که خود آدم به وجود مي‌آورد و اين ظلمات ظلمات طبيعي است که در برابر نور است، ظلمات شري نيست، ظلمات شري را خود آدم که از کانون نور به اختيار خود دور مي‌شود به وجود مي‌آورد «ثم الذين کفروا بربهم يعدلون» ثمّ در ادبيات خوانديم براي تراخي است و معني اش هم اين است که ثم يعني قبل از اين حرف‌ها قبل از کفر و شرک و بت پرستي، دايرة‌ حيات در اختيار فطرت توحيدي بوده است، بعداً به خاطر عوارضي از طريق هوا و شهوات و قدرت‌هاي فرعوني «ثم الذين کفروا بربهم يعدلون» يعدلون در اينجا به معني عدل است، عدل يعني شبيه و مانند، اول فطرت و يکتاخواهي حاکم بوده است، بعد عوارض سبب شده است که بت‌ها ساخته شوند و معبودهاي متعدد در مقابل پروردگار عالم قرار داده شود، يک روايتي را در ذيل همين آيه تفسير شريف برهان جلد يک صفحة 516 از امام عسگري علیه السلام از امير مؤمنان علیه السلام نقل مي‌کند که بسيار روايت با ارزشي است اميرالمؤمنين علیه السلام اين آيه را علاج سه خطر مي‌داند يعني اگر اين آيه عميق روشن شود يقيناً‌ سه خطر را از دايرة حيات مردم دفع مي‌کند اين که قرآن خود را شفا مي‌داند، اميرالمؤمنين علیه السلام مي‌فرمايد: «الحمد لله الذي خلق السموات و الأرض» اين جمله رد بر دهريه و رد بر مکتب ماترياليسم است که در قديم مي‌گفتند دهري طبيعي «الذين قالوا» اين ماترياليست‌هايي که مي‌گويند «ان الأشياء لا بدء لها وهی قائمة»  عالم ابتدا ندارد و هميشگي هم هست، جواب اين است که اگر عالم دائمي و هميشگي است، يعني تقريباً مي‌خواهيد بگوييد عالم ازلي است، اگر ازلي باشد، دنبال ازلي بودن بايد ابدي باشد، مرگ و فنا ديگر معنا ندارد که به موجودات راه پيدا كند ولي ما مي‌بينيم که يک موجودي پديد مي‌شود و بعد هم مي‌ميرد كلام در اين است که دهري‌ها مي‌گويند: اصلاً ما حدوث را قبول نداريم ما مي‌گوييم عالم ازلي است و ابدي است و حرفشان هم هيچ دليلي ندارد. بلکه جريانات عالم هستي عليه حرف اين هاست، حالا يک قاعده‌اي را ذکر مي‌کنند به نام قانون دوم ترومديناميک که مربوط به فيزيک است، قانون حرارت، که در اين قانون اثبات مي‌کنند هيچ حرارتي در عالم دوام ندارد، تمام حرارت‌ها رو به سرد شدن مي‌رود، همان است که قرآن مجيد هم دارد ]إذ الشمس کوّرت و إذا النّجوم أنکَدَرَتْ[‌  البته در اين دنيا.
آن عذابي که در آخرت ظهور مي‌کند که همان اعمال مردم است، دائمي مي‌باشد دائمي بودن انسان دليل بر ازلي بودن آن نيست، ابتدا دارد به ارادة‌ خدا، انتها ندارد و ابدي بودن را ما از رحيميت خدا در مي‌آوريم، براي اين که رحيميت يک امر ثابت است، رحيم صفت مشبهه است، رحيم ابدي، مرحوم ابدي مي‌خواهد و اگر مرحوم ابدي در کار نباشد تعطيل است در رحيميت، و نقص است در رحيميت، ما از همين صفت مشبهه بودن رحيم هم قيامت را راحت مي‌توانيم بيرون بياوريم، ابدي بودن انسان را هم مي‌توانيم بيرون بياوريم، چون دليل بر ثبات و دوام مي‌کند، زیرا رحيم هم مرحوم ابدي مي‌خواهد، اگر ثبات نداشت زمان داشت مرحوم ابدي نمي‌خواست، اما رحيم صفت مشبهه است و دائم و هميشگي است اين دوام رحيميت مرحوم ابدي مي‌خواهد، «فکان رداً علی الدهريه» اگر ازلي است حرارت‌ها چرا سرد مي‌شود، اگر ازلي است بايد ازلي باشد، مرگي در کار نباشد، تحولي در کار نباشد، تغييري در کار نباشد، مثل خود حضرت حق که ازلي و ابدي و لا يتغیّر است، آن که ازلي نيست دليل ازلي نبودن آن، تغيير و تحولش است، کوچک و بزرگ شدنش است، مردنش است، از بين رفتنش است جملة‌ «جعل الظلمات و النور» اميرالمؤمنين علیه السلام مي‌فرمايد «فکان رداً علي الثنويه» آن‌هايي که قائل به دو مبدأ تدبير در عالم‌اند، نور و ظلمت اهورا مزدا و شيطان «الذين قالوا: انّ النّور و الظّلمة هما المدبّران» تدبير جهان با نور و ظلمت بالاستقلال، ولي «جعل» معلوم مي‌شود که خود اين‌ها تحت تدبير ديگري هستند که جعل مي‌گويند هم ظلمت تحت تدبير ديگري است، هر دو محکوم‌اند و نمي‌شود اين دو محکوم به نگاه آن‌ها حاکم بالإستقلال باشند چقدر زيبا اميرالمؤمنين علیه السلام استدلال کردند در اين آياتي که با الحمد لله شروع شده است و اما ]ثم الذين کفروا بربهم يعدلون[ همين طور عرض کردم عدل وقتي با (باء) بيايد به معني شريک است «فکان رداً علی مشرکی العرب» حضرت آن روز داشت براي آن مردم حرف مي‌زد، اما رد بر کل مشرکين دورة‌ تاريخ است که همة مشرکان اين را مي‌گفتند: «الذين قالوا: انّ أوثاننا آلهة»  بت‌هاي ما معبود ما هستند، در حالي که نمي‌توانند بت‌ها معبود باشند، بت‌ها محکوم‌اند و استقلال در هيچ امري ندارند بنابر اين شما بيخود از معبود و مدبر و حاکم، به اشياء ساخته شده و محکوم رو آورده ايد. بر گرديد به قبل از (ثم) آسمان و زمين نور و ظلمت بخشي از ما سوي الله‌اند، نه همه ما سوي الله، که کل زمين و آسمان و نور و ظلمت مندرج در عالمين است، تمام حقيقت اين آيه در عالمين است ]الحمدلله رب العالمين[ است ]الحمد لله[ ثناء و ستايش است بر پروردگاري که فاعل مختار است و اين زيبايي‌ها مثل آسمان و زمين، نور و ظلمت از وجود مقدس او صادر شده است و به وسيلة وجود مقدس او خلق شده است، «فإنک فعال لما يشاء» فاعل مختاري اش، صيغة‌ مبالغه دارد.
اما سورة ديگر، سورة مبارکة کهف است ]الحمدلله الذي انزل علی عبده الکتاب و لم يجعل له عوجا[ هيچ انحراف و کجي دراين کتاب وجود ندارد، ستايش بر خدا که يک عنصر زيبا که زيباترين عنصر است براي تربيت معنوي و ديني و اخلاقي مانند قرآن کريم فرستاد، اين فعل جميل واقعاً انسان را با همة وجود تسليم حمد خدا و ستايش خدا مي‌کند، قرآن جميلي است که از وجود مقدس (فعال ما يشاء) صادر شده است، براي تربيت جهانيان، اين جا عالمين ديگر دايره اش محدود است، عالمين يعني تمام مردان و زنان تاريخ بعد از نزول قرآن مجيد، به يک معنا باز اين آيه هم با محتوياتش در عالمين جمع است.
سورة چهارم «الحمدلله فاطر السموات و الارض» فاطر با خالق فرق مي‌کند يعني مختصاً لذواتها به وجود آورد بي سابقه، نقشه بي سابقة،‌ مصالح بي سابقة، ابزار که کل اين سموات و ارض با اين حيثيتي که به وجود آمده است باز در عالمين است، در سورة حمد است، اين سورة فاطر بود.
سورة سبا «الحمدلله الذي له ما في السموات و ما في الأرض» له يعني چه؟ يعني هر چه در آسمان‌ها و زمين خلق‌اند، مختص به وجود اوست که ما في السموات و ما في الارض هم بخشي از عالمين‌اند يعني عالمين يک مجملي است که بسياري از مفصلات قرآن در آن مندرج است.
 


منبع : روابط عمومی و امور بین الملل مرکز علمی تحقیقاتی دارالعرفان الشیعی
  186
  0
  0
امتیاز شما به این مطلب ؟

آخرین مطالب

درس تفسیر قرآن - جلسه یکصد و شصت و چهارم (درس 20 سال 94)
جلسه یکصد و شصت و پنجم (درس 21 سال 94)
درس تفسیر قرآن - جلسه یکصد و شصت و سوم (درس 19 سال 94)
درس تفسیر قرآن ـ جلسه صد و بيست و پنجم
درس تفسیر قرآن - جلسه یکصد و بیست و شش
درس تفسیر قرآن- جلسه یکصد و چهل و چهارم
تفسیر قرآن ـ جلسه هفتاد و ششم
تفسیر قرآن ـ جلسه شصت و چهارم
درس تفسیر قرآن - جلسه یکصد و شصت و یکم (درس 17 سال 93)
تفسیر قرآن ـ جلسه شصت و دوم

بیشترین بازدید این مجموعه


 
نظرات کاربر
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز