فارسی
چهارشنبه 27 شهريور 1398 - الاربعاء 18 محرم 1441
  2012
  0
  0

بندگان آزادى

بندگان آزادى

چو دعوا از دو صف ، بى دین و دیندار

ترازو شد در آن صحراى خونخوار

عدو، در فکر از ایمان گذشتن

محب ، آماده از جان گذشتن

امام تشنه لب ، از بردبارى

جوانانش ، به فکر جان نثارى

مزین شد به مهر آن فرد کامل

ز هفتاد و دو شاهد، جمله عادل

جوانان هر یکى ، با روى ماهى

به مظلومى آن سرور گواهى

به کف بهر نثار سرور دین

محقر تحفه ها از جان شیرین

چو شد هنگام رحلت از چپ و راست

ز یاران بانگ کوچا کوچ بر خاست

فتاده هر یکى فارغ ز تشویق

به چندین التماس از دیگرى پیش

غلام از بهر سبقت فارغ البال

فکندى خواجه خود را به دنبال

پسر پیش از پدر جام بلا کش

برادر با برادر در کشاکش

ز قید ما و من وارسته بودند

به زنجیر وفا دل بسته بودند

محبت چون به عاشق کرد تاءثیر

نه زخم تیر مى فهمد نه شمشیر

جون، غلام ابوذر
چون نوبت از جان گذشتن و قرعه فدا شدن در راه حق و جان نثارى در راه دوست ، به نام غلامان افتاد جوان شیردلى ، که غلام سیه چهره و آزاد کرده ابوذر غفارى بود به خدمت فرزند اسماعیل ذبیح الله آمد، و اذن حرب با آن سپاه کافر را استدعا نمود. آن کلیم طور سعادت و مسیح دار شهادت ، با مهربانى به آن جوان سیه چهره چنین فرمود:
لباس کعبه دربر دارى اما غیرت بدرى

شبیه لیله المعراج و رشک لیله القدرى

به ظاهر ظلمتى اما به باطن لمعه نورى

مدار دفتر رحمت سواد طره حورى

به من چون بندگیها کرده و از بندگى شادى

نمى گویم غلامى ، خواجه اى ، و ز دوزخ آزادى

پس از خدمت ، چرا در دجله خون غوطه ور گردى ؟

نیم راضى به قتلت ، مى دهم رخصت که برگردى

جون (غلام آزاده کرده ابوذر) از آن همه محبت و بزرگوارى که خود را لایق آن نمى دید گریان شد و عرض کرد:
مبادا! روزى که دست از یارى ولى نعمت خویش بردارم ، چرا!که در هنگام نعمت ریزه خوار خوان اجداد شما بودم و اکنون که هنگام شهادت در راه حق است ، چه سان دورى از خدمت ، من توانم کرد؟
و این چنین به بیان عواطف خود پرداخت :
من که با بوى بد و روى سیاه

نیستم قابل قربانى تو

چو به پایت ندهم جان ، گویند

ناتمام است مسلمانى تو

گر سیاهم ننهم رو به گریز

از درت ، روز پریشانى تو

گر فدایت نشوم مى کشدم

غصه بى سر و سامانى تو

دست از دامن همت و قدم از راه جهاد نکشم ، تا خون خود را با خونهاى طیب و طاهر شما مخلوط ننمایم . پس با این صفات ذمیمه بر من منت گذار به داخل شدن در بهشت .
آن غلام سعادت فرجام ، اجازه مبارزه از امام را دریافت کرد و بر در خیمه ها آمد و عرض کرد:
مسافران دیار بلا خداحافظ

حرم سراى رسول خدا خداحافظ

منم غلام سیاه شکسته بال شما

که بود بر سر من لطف لایزال شما

ز شرم خدمت خود مى برم به قتل پناه

که خون سرخ بود اعتبار روى سیاه

او پس از طلب بخشش راهى میدان مبارزه شد.
اهل بیت رسول خدا در جواب غلام خویش چنین فرمودند:
اى کسى که وفادارى ! دعاى پیامبران پشت و پناه تو است و چهره دشمنانت ، چون رنگ رخسار تو سیاه ، اى جوان ! در این روزگار کسى همچون تو غلامى وفادار ندیده ، و معناى بندگیت تا ابد باعث سفیدى روى تو است ، و نمک سفره حسین بن على (علیه السلام ) بر تو حلال باد، برو که جمال تو آرایش چمنهاى بهشت باشد.
آن غلام سعادت بخت در مقابل سپاه کوفه و شام آمد و دلاورانه با کفار جنگید، تا شربت شهادت نوشید و به جانان پیوست .
مظلوم کربلا بر بالین وى که در میدان رزم ، آلوده به خون آرمیده بود، آمد و فرمود: خداوند! روى او را سفید و بوى او را خوش فرما، و در میان او و آل محمد جدایى میفکن . از حضرت سیدالساجدین (علیه السلام ) منقول است که : چون قوم بنى اسد جسدهاى مطهر شهدا را دفن مى کردند، جسد آن غلام را یافتند که بوى مشک و عبیر از آن بر مى خاست .
غلام زین العابدین
غلام ترکى در خدمت حضرت حسین بن على (علیه السلام ) سالها به سر برده و مظلوم کربلا او را به عنوان بندگى به خواجه دو جهان ، امام زین العابدین بخشیده بود. آن غلام ترک وفادار به خدمت مولاى خویش ‍ حضرت سجاد آمد و عرض کرد:
اى فخر زاهدان ، و اى پیشواى عابدان ، و اى گرفتار به بیمارى و اى به درد و غم گرفتار! به جهت اجازه حرب با دشمنان دین به خدمت امام مبین رفتم ، فرمود:
که من ترا به فرزند نازنین خود بخشیده ام ، اختیار تو با امام زین العابدین است . اى مولاى من ! غوغاى الرحیل ، الرحیل (کوچ ) چاوشان قضا و قدر را بشنو، و هیاهوى کوچاکوچ کارون شهیدان ببین ، مرا رخصت جنگ با دشمنان دین بده .
حضرت سجاد (علیه السلام ) گریست و فرمود:
اى غلام سعادت فرجام ! آنچه خواهى انجام بده که بکار خویشتن آزادى . آن غلام ترک وفادار بوسه بر پاى ولینعمت خود داد، و به پشت خیمه ها آمد و چنین گفت :
اى اهل بیت رسول خدا! و اى دختران فاطمه زهرا! اگر کوتاهى و گناهى از من سر زده باشد، بنده دیرینه خود را عفو فرمایید، که راهى میدان کارزارم ؛ و شما را به خدا مى سپارم . و چنین گفت :
پشتم خمیده از غم بى یارى حسین

پیرم نموده درد گرفتارى حسین

از بیانات آن غلام وفادار، خروش از اهل بیت اطهار بلند شد و بار دیگر به خدمت سرور شهیدان آمده و رکاب آن حضرت را بوسید و روانه میدان نبرد با مخالفین گردید.
امام زین العابدین که در بستر بیمارى بودند فرمودند:
- دامان خیمه را بالا زنید تا طریق مبارزه این غلام را ببینیم ، و نبرد دلیرانه این مبارز را که عاشقانه آرزوى همرهى راهیان حقانیت را داشت تماشا کنیم . مى گویند: که آن سعادتمند گاهى با زبان عربى و گاه به زبان ترکى تکلم مى کرد، و گرم محاربه با دشمنان آل محمد بود. مى جوشید و مى خروشید و یکه تاز میدان نبرد بود و سواره و پیاده دشمن را از پا در مى آورد، و با رشادتهایى که از خود نشان داد، ولوله و گفتگوى عجیبى در قلب سپاه کوفه و شام افکند، تا بالاخره از چهار طرف آن دلاور از جان گذشته را در میان گرفتند، یکى بر وى سنگ و تیر مى انداخت و دیگرى پهلویش را نشانه نیزه مى ساخت . ظالمى به کمند ظلم دست همتش را مى پیچید، و مغلوبى با عمود (گرز) ستم فرق مبارکش را مى شکافت ، و از خدا بى خبر به خنجر رشته طاقتش را مى برید، و جاهلى با شمشیر پیراهن حیاتش را چاک چاک مى کرد. هنگامى که آن غلام سعادتمند بعد از نبرد سختى به حالت موت بر زمین افتاد، حسین بن على (علیه السلام ) خویش را بر بالین وى رسانیده ، روى مبارک بر روى وى نهاد و فرمود:
الهى ! میان آل محمد و این غلام جدایى میفکن ، آن غلام وفادار دیده گشود و بر روى مولاى خویش لبخندى زد و طایر روحش به شاخسار جنان پر گشود.


نویسنده:دکتر عباس علاقه بندیان

 


منبع : کتاب از مدینه تا نینوا
  2012
  0
  0
امتیاز شما به این مطلب ؟

آخرین مطالب

      یاران عشق و عزت و بصیرت
      روشنگری و رسوا گری یاران امام حسین ( علیه السلام )
      سروران شهيدان
      عزاداري ام البنین
      امّ وهب دركربلا
      زني كه شوهرش را هدایت كرد!
      شفا از جناب حرّبن یزید ریاحي
      شهادت ياران بى بديل امام حسين عليه السلام
      بندگان آزادى
      مقتل حرّ بن یزید ریاحی (ره)

 
نظرات کاربر