فارسی
يكشنبه 27 مرداد 1398 - الاحد 16 ذي الحجة 1440
  1830
  0
  0

حبیب بن مظاهر اسدی اسوه قاریان

حبیب بن مظاهر اسدی اسوه قاریان

حبیب فرزند مظاهر کندی فقعسی اسدی است
برخی نام او را حتیت و بعضی نام پدر او را مظهر گفته اند. وی از یاران امام حسین(ع)است که به سال ۶۱ در کربلا شهید شد.
از تاریخ ولادت او اطلاعی در دست نیست، ولی بعضی عمر او راهنگام شهادت ۷۵ سال نوشته اند. براین اساس تاریخ ولادتش یک سال قبل از بعثت پیامبر(ص)است.
مرقد مطهر وی جدا از سایر شهدا در حرم امام حسین(ع)قرار داردو اکنون با ضریحی از نقره پوشیده شده است. علت جدا بودن قبرش از سایر شهدا آن است که وی از سران بنی اسد و مورد احترام آنان بوده است. بدین سبب، قبر او را از سایر شهدا جدا قرار دادند.
براساس روایتهای تاریخی، روزی پیامبر اکرم(ص)با یارانش ازراهی عبور می کرد که عده ای از کودکان را مشغول بازی دید. پیامبراکرم(ص)یکی از آنها را در آغوش گرفت، میان چشمانش را بوسید وبسیار به او مهربانی کرد. وقتی سبب را پرسیدند، فرمود: روزی دیدم این کودک با حسین(ع)بازی می کند و خاک پای حسین(ع)را بردیده و چهره می نهد. من وی را دوست دارم، چون حسین(ع)را دوست دارد. جبرئیل به من خبر داد که این کودک در کربلا از یاران حسین است. برخی آن کودک را حبیب خوانده اند; ولی بعضی آن را بعیدشمرده اند.
حبیب که از پارسایان شب و شیران روز بود. همه شب قرآن ختم می کرد و انس عجیبی با قرآن داشت. وی که دارای جمال ظاهری وکمالات باطنی بود. درک محضر مقدس پیامبر(ص)را بزرگترین افتخارش می دانست. گرچه برخی او را از تابعین شمرده اند.
وی پس از پیامبراکرم(ص)در خط ولایت و امامت قدم گذاشت و ازپیروان راستین حضرت امیرالمؤمنین(ع)و امام مجتبی(ع)به شمارمی رفت.
حبیب که نزد حضرت امیرالمؤمنین(ع)از موقعیت خاص برخورداربود. از یاران خاص و مقرب و شاگردان ویژه آن بزرگوار و حاملان علوم آن حضرت به شمار می آمد.
وفا و اخلاصش به امام علی(ع)به اندازه ای بود که وی را در ردیف «شرطه الخمیس » آن بزرگوار قرار داده اند، که در جنگهای جمل،صفین و نهروان در رکاب آن حضرت با دشمنان جنگ کردند.
حبیب از علم منایا و بلایا مطلع بود. این مطلب از گفتگوی اوبا میثم تمار به اثبات می رسد. وی در آن گفتگو سرنوشت میثم را چنین بازگو می کند: «گویامی بینم مردی را که در دارالزرق خربزه می فروشد... و در راه محبت اهل بیت(علیهم السلام)به دار آویخته می شود; و بالای چوبه دار شکمش را می شکافند.»
میثم تمار که انسانی کامل و عالم به علم بلایا و منایا بود. آینده حبیب را چنین ترسیم می کند:
«گویا می بینم مرد سرخ رویی را که دوگیسو دارد و در راه فرزند پیامبر(ص)به شهادت می رسد. سر او را از تن جدا می کنند ودر کوفه می گردانند.»
پس از این گفتگو، آن دو از هم جدا می شوند. آنان که شاهد این گفتگو بودند، آن دو را تکذیب کرده، گفتند: «ما دروغگوتر ازاین دو کسی ندیده ایم.»
رشید هجری که وی نیز از چنین علومی برخوردار بود. از راه رسید، از گفتگوی آنها آگاهی یافت و افزود: «خدای رحمت کندمیثم را. فراموش کرد بگوید «برای کسی که سر حبیب را بیاورد صددرهم جایزه تعیین می کنند.»
حاضران، آن بزرگوار را نیز تکذیب کرده، گفتند: «این از آنهادروغگوتر است. »فضیل بن زبیر که راوی این واقعه است. و دیگر شاهدان این ماجرا می گویند: دیری نپایید که تمام آنچه این سه بزرگوار گفته بودند، به وقوع پیوست:
میثم تمار بر در خانه عمروبن حریث به دار آویخته شد و سرحبیب را از تن جدا کرده، به کوفه آوردند.
حبیب از راویان و ناقلان حدیث است. او از حضرت امام حسین(ع)پرسید: «شما قبل از آن که حضرت آدم آفریده شود، چه بودید؟ (درکجا بودید؟ »حضرت فرمود: «ما شبح هایی از نور بودیم که به دور عرش می گشتیم و فرشتگان را تسبیح و تحمید و تهلیل می آموختیم.»
وی از نخستین افرادی است که امام حسین(ع)را به کوفه دعوت کرد. پس از درگذشت معاویه بن ابی سفیان، حبیب و چند تن از سران شیعه در کوفه گرد آمدند و از آن حضرت دعوت کردند به کوفه بیایدتا امام و پیشوای آنان باشد. آنان نامه خود را چنین آغازکردند:
«به نام خداوند بخشنده مهربان، این نامه ای است برای حسین بن علی(ع)از سوی «سلیمان بن صرد» و «مسیب بن نجبه » و«رفاعه بن وال » و «حبیب بن مظاهر» و دیگر شیعیان وی از مردم با ایمان و مسلمان کوفه.
درود برتو، همانا ما به وجود تو سپاس می گزاریم خدایی را که شایسته پرستشی جز او نیست. سپاس خدایی را که دشمن ستم پیشه شمارا نابود ساخت; دشمنی که به ناحق برمسلمانان مسلط شد،فرمانروایی آنان را به دست گرفت، حقوقشان را پایمال کرد،بی آنکه راضی باشند برآنها فرمان راند، آزادگان و برگزیدگان رااز میان برداشت، تبهکاران را برجای گذاشت و مال خدا را به بیدادگران و دولتمندان بخشید. از رحمت خدا دورباد چنان که قوم ثمود دور بودند. همانا برای ما پیشوایی نیست. پس به سوی ما روی آور. امید است خداوند به وسیله تو ما را به حق گردآورد. نعمان بن بشیر(عامل یزید در کوفه) در دارالاماره است و ما رابا او کاری نیست. روزهای جمعه و ایام عید با او نماز نمی خواهیم و به دیدارش نمی رویم. هرآینه اگر آگاه شویم به سوی ما می شتابی،او را از شهر بیرون می کنیم و به شام می فرستیم. »
پس از رسیدن نامه های مردم کوفه به امام(ع)، آن حضرت جناب مسلم(ع)را به عنوان نایب و سفیر خود به کوفه فرستاد. هنگامی که مسلم بن عقیل وارد کوفه شد، شیعیان گرد آن حضرت را گرفته،اظهار وفاداری کردند. نخستین کسی که اظهار وفاداری کرد، عابس بن شبیب شاکری بود. او گفت: «... به خدا سوگند، هرگاه ما را خواندید، شما رااجابت کرده، با دشمنان شما آن قدر پیکار می کنیم تا به دیدار حق شتابیم...»
در این هنگام، حبیب بن مظاهر از جا برخاست و پس از تاییدکلام عابس، چنین گفت: «رحمت خدا برتوباد، آنچه در دل داشتی باکوتاهترین سخن بیان کردی... به خدای یکتا سوگند، من هم برهمین رای و عقیده ام که او بیان کرد.»
تا هنگامی که مردم کوفه اظهار بی وفایی نکرده بودند، وی ومسلم بن عوسجه، از نیروهای بسیار فعالی بودند که برای حضرت مسلم بن عقیل(ع)بیعت گرفته، عاشقانه با تمام وجود خود از آن بزرگوار پشتیبانی می کردند.
پس از شهادت مسلم بن عقیل(ع)و عهدشکنی مردم کوفه، قبیله حبیب و مسلم بن عوسجه آن دو را پنهان کردند; زیرا آنان از عناصراصلی نهضت بودند و ابن زیاد چهره های مؤثر نهضت را اعدام یازندانی می کرد. به همین جهت، حبیب بن مظاهر با یار وفادارش مسلم بن عوسجه شبانگاهان، پنهانی سمت کربلا رهسپار شدند.
در برخی از منابع آمده است: پس از آنکه حضرت امام حسین(ع)ازشهادت حضرت مسلم بن عقیل(ع)آگاه شد، برای حبیب بن مظاهر چنین نوشت:
«از حسین بن علی برای آن مرد فقیه حبیب بن مظاهر; اما بعد،حبیب! تو خویشاوندی ما را با پیامبر می دانی و از همه مهمتر من را می شناسی; و تو که آزاد مرد و دارای غیرتی جان خود را ازما دریغ مدار و پاداشت را پیامبر(ع)در یامت خواهد داد.»
حبیب در مسیر راه به امام حسین(ع)پیوست و با آن حضرت به کربلاگام نهاد.
از سوی دیگر، لشکریان دشمن نیز به فرماندهی عمربن سعد به کربلا وارد شدند. عمربن سعد که در جنگ با امام(ع) تردید داشت.
قره بن قیس حنظلی را فرستاد تا از امام حسین(ع)بپرسد: چرا به این سرزمین آمده است؟ حضرت پرسید: آیا کسی هست فرستاده عمربن سعد را بشناسد؟
حبیب عرض کرد: آری، وی از بنی تمیم است. من عقیده او را نیکو می دانستم و گمان نمی کردم در چنین موقعیتی قرار گیرد.
وقتی قره بن قیس پیام عمربن سعد را به امام(ع)رساند، حبیب گفت: من عقیده تو را نسبت به اهل بیت نیکو می دانستم، چه چیزعقیده ات را عوض کرد و سبب شد چنین موضعی بگیری؟ نزدما باش واین آقا را یاری کن.
قره گفت: راست می گویی. پس از بازگشت به لشکر خود، در این باره تامل خواهم کرد.
هنگامی که لشکریان عمربن سعد رو به افزایش نهاد، حبیب پس ازکسب اجازه از امام به میان قبیله بنی اسد شتافت و ضمن خطابه ای مفصل از آنان یاری خواست. وی سخنان خود را چنین آغاز کرد:
«من برای شما بهترین ارمغان را آورده ام و درخواست می کنم به یاری فرزند پیامبر بشتابید; زیرا وی هم اکنون با گروهی اندک ازدلیرمردان مؤمن و فداکار و شجاع که هرکدام با هزار نفربرابرند. درمحاصره بیست و دو هزار نفر از لشکریان عمربن سعدقرار دارد. شما که با من خویشاوندید، به پند من توجه کنید تابه شرف دنیا و آخرت نایل آیید. سوگند به خدا، هرکس از شما درراه یاری فرزند پیامبر(ص)آگاهانه و بابردباری شهید شود، دراعلی علیین رفیق پیامبر(ص)خواهد بود.» پس از آن که حبیب سخن خود را به پایان رساند، عبدالله بن بشراز جای برخاست و در پاسخ حبیب گفت: «من اولین کسی هستم که دعوتت را می پذیرم.» و رجزی خواند به این مضمون: «مردم بدانندگاه گریز یلان از رستخیز باز نایستند. من پهلوانی جنگجویم که مانند شیر می غرم و جست و خیز می کنم.» به این ترتیب، گروهی گرد حبیب جمع شده به یاری امام حسین(ع)شتافتند. دشمن از ماجرا آگاه شد، ازرق شامی با چهارهزارتن آنان را محاصره کرد تا متفرق شدند و از یاری حسین بازماندند. پس از این اتفاق، حبیب به تنهایی به سوی آن حضرت بازگشت. وقتی امام را از ماجرا آگاه ساخت، حضرت فرمود: «لاحول ولا قوه الا بالله. »
عصرتاسوعا هنگامی که امام(ع)از دشمن مهلت گرفت تا فردا صبرکنند. حبیب به آنان چنین گفت: «به خدا سوگند، در قیامت نزدخدا بد مردمی هستند کسانی که زاهدان و پارسایان شب زنده دارخاندان پیامبر(ص)و پیروان آنان را به قتل برسانند.»
عروه بن قیس فریاد زد: حبیب! نفس خود را تزکیه می کنی؟
زهیر بن قین رشته سخن را به دست گرفت و سخن را ادامه داد.
چون شب عاشورا فرا رسید، حبیب از این که فردا توفیق شهادت می یابد، بسیار خوشحال بود و با بریربن خضیر که سیدالقراء نام داشت. مزاح می کرد. بریر به او گفت: حالا چه وقت مزاح است؟!
حبیب پاسخ داد: چه وقت بهتر از حالا سزاوار خنده و شادی است؟ به خدا سوگند، دیری نخواهد پایید که با حمله به نیروهای دشمن به مقام شهادت نایل آمده، در بهشت حورالعین را در آغوش خواهیم گرفت.
وقتی امام از یارانش بیعت مجدد گرفت و اصحاب هرکدام به خیمه خود برگشتند، نیمه های شب، امام جهت اطمینان کامل از استحکام خیمه ها به بیرون خیمه ها شتافت.
هلال بن نافع می گوید: در آن سیاهی شب، امام را دیدم. آهسته دنبالش رفتم تا از جان امام محافظت کنم. وقتی امام(ع) از آمدن من مطلع شد، مطالبی فرمود. سپس به خیمه حضرت زینب کبری(س)رفت. من پشت در خیمه منتظر ماندم تا حضرت از خیمه خواهر بیرون آید. شنیدم که حضرت زینب سلام الله علیها پرسید: آیا واقعا یاران شما به شما وفادار خواهند ماند؟ وقتی متوجه شدم بانوی حرم نگران بی وفایی یاران امام(ع) است، به خیمه حبیب رفتم و او راآگاه ساختم. حبیب تمام یاران غیر هاشمی امام را گردآورد و به آنان گفت: «هلال به من اطلاع دادکه بانوی حرم حضرت زینب(س) نگران است مبادا شما فردا امام حسین(ع)را تنهابگذارید و یاری نکنید،چه قصد دارید؟ »
آنان شمشیرها از نیام کشیده، فریاد برآوردند: «سوگند به خدایی که به ما چنین توفیقی عنایت فرمود، اگرآنان به سوی ما هجوم آورند، سرهایشان را درو می کنیم، آنان رابا خواری به گذشتگان و نیاکانشان ملحق می سازیم و به سفارش پیامبر(ص)در باره خاندانش عمل خواهیم کرد.»
پس همراه حبیب کنار خیمه های بانوان حرم آمدم. حبیب گفت: «ای بانوان حرم پیامبر! و ای سروران، این شمشیرها از آن این جوانان برومند و یاران شمااست. تصمیم گرفته اند در نیام نکنند مگر آن که درگردن بدخواهان شما جای گیرد. این هم نیزه های غلامان شمااست که سوگند خورده اند آن را کنار ننهند مگر آن که در سینه کسانی که می خواهند شما را پراکنده سازند، بنشانند.»
صبح عاشورا، پس از آنکه دو طرف آماده جنگ شدند، حضرت امام حسین(ع)حبیب بن مظاهر را فرمانده جناح چپ نیروهای خویش ساخت; زهیر را در جناح راست گماشت و حضرت ابوالفضل(ع)را در قلب قرارداد.
یسار، غلام زیاد بن ابی سفیان، و سالم، غلام عبیدالله بن زیاد،نخستین افرادی بودند که پای به عرصه کارزار نهادند و رجزخواندند.
حبیب و بریر از جای برخاستند. حضرت به آنان اجازه نداد. آنگاه عبدالله بن عمیر به سوی آنان شتافت. وقتی خود را معرفی کرد، آنان فریاد زدند: تو را نمی شناسیم; باید حبیب بن مظاهر یا زهیربن قین و یابریر به جنگ ما آید.
عبدالله بن عمیر آنان را مهلت نداد و به قتل رساند.
در روزعاشورا، وقتی امام(ع)خطبه می خواند، شمر فریاد زد: اوخدا را بر یک حرف پرستش می کند....
حبیب بن مظاهر در پاسخ وی گفت: «به خدا سوگند، می بینم توخدا را برهفتاد حرف می پرستی. من شهادت می دهم در گفتارت صادقی; چون نمی دانی امام چه می گوید و خداوند بردلت مهر زده است.»
روز عاشورا یاران امام یکی پس از دیگری رهسپار میدان جنگ شدند. مسلم بن عوسجه پس از جنگ، در حالی که به خون آغشته بود ولحظات آخر عمرش را سپری می کرد، برزمین افتاده بود. امام(ع)باحبیب نزد او آمد. حبیب که به او نزدیکتر بود. بادیدن آن صحنه دلخراش به مسلم گفت: «بسی ناگواراست برای من که از پای در آمدنت را ببینم. بشارت باد تو را به بهشت.»
مسلم بن عوسجه با صدای ضعیف گفت: خداوند تو را به خیر بشارت دهد.
آنگاه حبیب به او گفت: اگر شهادتم نزدیک نبود، دوست داشتم آنچه برایت مهم است به من وصیت کنی تاحق دینی و خویشاوندی خودرا ادا کرده باشم.
مسلم بن عوسجه به امام(ع)اشاره کرد و به حبیب گفت: «تو راوصیت می کنم به این، خدای رحمتت کند تا جان در بدن داری از اودفاع کن و از یاری اش دست مکش تا کشته شوی.»
حبیب بن مظاهر گفت: سوگند به پروردگار کعبه، آنچه گفتی،انجام می دهم.
ظهر عاشورا، پس از آن که یاران امام(ع)یکی پس از دیگری به فوز شهادت رسیدند، هنگام نماز فرا رسید. امام(ع)فرمود: «ازآنان بخواهید جنگ را متوقف کنند تا نماز بخوانیم.»
حصین بن تمیم که فردی جسور بود. فریاد برآورد: نماز شماقبول نخواهد شد.
حبیب بن مظاهر در پاسخ وی گفت: پنداشتی نماز آل پیامبر(ص)قبول نمی شود ولی نماز تو قبول می شود؟ ای حمار!
در برخی از منابع به جای حمار، خمار(شراب خوار)آمده است.
پس از این گفتگو، حصین بن تمیم به حبیب حمله ور شد. حبیب بانیزه به پهلوی اسب حصین زد و حصین بر زمین افتاد. یاران او وی را نجات دادند. در این هنگام، حبیب به سوی میدان شتافت و چنین رجز خواند:
«اگر تعداد ما همسان شما و یا نیمی از شما بود، از ماگریزان بودید و پشت به ما می کردید، ای مردمان پست و زبون.» منم حبیب و پدرم مظهر دلیر و پرشور بود. شما مجهزتر و فزونترید; ولی مابردبارتر و با وفاتریم. دلیل ما آشکارا و برتر و قوی تر است.»
پس کارزار سختی کرد. پس از آنکه مردی از بنی تمیم را به قتل رساند، بدیل بن صریم و یا حریم که او نیز از بنی تمیم بود.
بانیزه به حبیب یورش برد. با ضربه او، حبیب سرنگون شد. خواست برخیزد که حصین بن تمیم شمشیر خود را برسرش کوفت. حبیب مجددانقش زمین شد.
بدیل از اسب فرود آمد و سر حبیب را از تنش جدا کرد.
امام خود را برپیکر حبیب رساند و فرمود: «لله درک یا حبیب همانا تو مردی صاحب فضل بودی و قرآن را در یک شب ختم می کردی.»
برخی گویند: وقتی حبیب شهید شد، شکست در چهره امام حسین(ع)نمایان گشت.
گروهی نیز می گویند: شهادت حبیب امام حسین(ع)را درهم شکست.
حضرت فرمود: از خداوند پاداش خود و یاران و خانواده ام رامی خواهم.
پس از آن که سرمبارک حبیب از تن جدا شد، حصین بن تمیم به بدیل گفت: من و تو در قتل حبیب شریک بودیم.
وی گفت: به خدا سوگند، جز من کسی او را نکشت.
حصین گفت: حال که این طور است، سر حبیب را به گردن اسب خودآویزان می کنم تا مردم ببینند من هم در قتل او شریک بودم.
آنگاه آن را به تو باز پس می گردانم.
پس از مشاجره بین آن دو، سرانجام حصین سر را گرفت، برگردن اسبش آویخت، در لشکر گرداند و به بدیل داد. بدیل سر را به گردن اسبش آویخت، رهسپار کوفه شد و به «قصرالاماره » رفت. قاسم فرزند حبیب که نوجوان بود. وی را تعقیب کرد. بدیل که ازتعقیب نوجوان نگران شده بود. از وی پرسید: تو را چه شده است که تعقیبم می کنی؟
قاسم گفت: این سر پدر من است که به گردن اسبت آویخته ای. آیاآن را به من می دهی تا دفن کنم؟
وی گفت: منتظر پاداش بزرگی از ابن زیادم. او هرگز با دفن این سر موافقت نخواهد کرد.
قاسم فرزند حبیب او را نفرین کرد و گفت:
خداوند به تو پاداشی شر خواهد داد، زیرا بهتر از خود راکشته ای.
قاسم در پی فرصتی بود تا انتقام خون پدر از قاتل بازستاند.
سرانجام در حکومت مصعب، در جنگ با حمیرا، قاتل پدر را دید که به تنهایی در خیمه خود به خواب قیلوله فرو رفته است; فرصت راغنیمت شمرد و او را به قتل رساند.

 

 

 

نویسنده:باقر دریاب نجفی  

 

 

 

 


منبع : سبطین
  1830
  0
  0
امتیاز شما به این مطلب ؟

آخرین مطالب

      یاران عشق و عزت و بصیرت
      روشنگری و رسوا گری یاران امام حسین ( علیه السلام )
      سروران شهيدان
      عزاداري ام البنین
      امّ وهب دركربلا
      زني كه شوهرش را هدایت كرد!
      شفا از جناب حرّبن یزید ریاحي
      شهادت ياران بى بديل امام حسين عليه السلام
      بندگان آزادى
      مقتل حرّ بن یزید ریاحی (ره)

آخرین مطالب

      یاران عشق و عزت و بصیرت
      روشنگری و رسوا گری یاران امام حسین ( علیه السلام )
      سروران شهيدان
      عزاداري ام البنین
      امّ وهب دركربلا
      زني كه شوهرش را هدایت كرد!
      شفا از جناب حرّبن یزید ریاحي
      شهادت ياران بى بديل امام حسين عليه السلام
      بندگان آزادى
      مقتل حرّ بن یزید ریاحی (ره)

 
نظرات کاربر