فارسی
دوشنبه 28 بهمن 1398 - الاثنين 22 جمادى الثاني 1441

دل نرمیِ مومنان


یاد خدا - جلسه هشتم پنجشنبه (21-9-1398) - ربیع الثانی 1441 - مسجد آ مسیح - 19.43 MB -

وعده‌ی خدا برای مومنینتفاوت های حکیمانه در موجودات-عجایب بدن انسان-خلقت عجیب کلیهدل عاشق هَمّامراه ندادن مال دنیا در زندگینرمی دلسنگ مزار ملاهادیروضهدعای پایانی

 بسم الله الرحمن الرحیم

«الحمدلله رب العالمین الصلاة و السلام علی سید الانبیاء و المرسلین حبیب الهنا و طبیب نفوسنا ابی القاسم محمد صلی الله علیه و علی اهل بیته الطیبین الطاهرین و المعصومین المکرمین».

 

وعده‌ی خدا برای مومنین

در دو آیه­ای که از سوره­ی‌مبارکه­ی‌انفال در جلسه­ی قبل قرائت شد؛ پروردگار به ترتیب از قلبِ مومن، عمل مومن و اخلاق مومن خبر داده و در آیه­ی بعد سه پاداش و سه اجر برای قیامت مومن بیان می­کند، البته این آیه­ای که سه اجر را بیان می­کند بحث لطیف ادبی دارد که مخصوص حوزه­های علمی است و حوصله­ی شما را سر می­برد، من از آن بحث گذشت می­کنم، بحثش را هم برای برادران اهل علم عرض کنم که آیه­ی شریفه با جمله­ی اسمیه شروع می­شود نه با جمله­ی فعلیه؛ یعنی وعده­ای که پروردگار به مرد و زن مومن می­دهد، چون ترکیبش با جمله­ی اسمیه است؛ یعنی وعده­ای بتون‌آرمه است، جا ندارد که کمترین شک و تردیدی در وعده­ی خدا برای ما پیدا شود، چون بعضی­ها آدم­های خوبی هم هستند ولی ممکن است در وعده­ی پروردگار تردید کنند و تردید هم به خاطر وضع خودشان است؛ یعنی به خودشان بگویند ما که لغزش، گناه و خطا داشتیم، این وعده در حق ما عملی می­شود؟ بله عملی می­شود، قطعاً هم عملی می­شود، چون جمله­ی وسط آیه -با این‌که من لرزش، خطا یا گناه داشتم- این فکر منفی را هم حل کرده است. یعنی جمله­ی دوم آیه­ای که امشب درباره‌ی وعده­ی پروردگار قرائت می­کنم. 

 

تفاوت های حکیمانه در موجودات

سِیری با همدیگر در دو آیه­ی اول دیشب داشته باشیم که دل ما را روشن­تر و جان ما را نورانی­تر کند؛ چون قرآن مجید نور است و قرآن مجید با دل مردم مومن کار می­کند، «إِنَّمَا اَلْمُؤْمِنُونَ» ﴿الأنفال‏، 2﴾ آنهایی که مومن هستند -اینجا حتماً باید عنایت کنید که در اینگونه آیات پروردگار مطلقاً بین مرد و زن فرق نگذاشته است. فرق بین مرد و زن در بدن است و این فرق هم بر اساس حکمت الهی بوده و این فرق هم اصلاً به مرد زمینه نمی­دهد که در برابر زن سینه­اش را سپر کند و بگوید مثلاً بدن تو این تفاوت­ها را با من دارد، این‌ها تفاوتی الهی، خلقتی و حکیمانه است و این تفاوت در عنصر موجودات در تمام خلقت جریان دارد؛ هیچ وقت درخت گردو با درخت پرتقال یکی نیست و تفاوت دارند، هیچ وقت تره با تربچه، ریحان با مرزه یکی نیست، هیچ وقت این خاک با خاکِ دیگر یکی نیست، این آب با آب دیگر یکی نیست؛ خیلی جالب است که خداوند در قرآن می­گوید: تفاوت در موجودات از نشانه­های قدرت، رحمت و حکمت من است حالا اگر کل درختان عالم را خدا یک‌جور آفریده بود، کل درخت­های کره­ی زمین فقط درخت گردو بود، کل سبزیجات کره­ی زمین تره بود، کل صیفی­جات کره­ی زمین خربزه بود، اصلاً زندگی موجودات نمی­چرخید، این تفاوت زمینه برای چرخیدن زندگی موجودات است و تفاوت­ها را که آدم می­بیند با عینک توحیدی باید ببیند؛ یعنی تفاوت­ها او را به پروردگار نزدیک کند، راه بین او و خدا را کم بکند و اگر عالم خدا نداشت، حالا بنا بود خلقتی انجام بگیرد، ثابت شده که خلقت یکنواخت انجام می­گرفت؛ فقط هوا، زمین، آسمان، درخت و ستاره بود. اگر بنا بود خدایی مثل این پروردگار دست اندر کار نبود این تفاوت­های حکیمانه انجام نمی­گرفت. 

 

-عجایب بدن انسان

بدن ما؛ اعضا و جوارح­، استخوان­بندی­، عصب­ها و رگ­هایمان، همه با همدیگر تفاوت دارد. دماغ ما را غضروف خلق کرده، دندان­مان را مثل سنگ آسیاب، ابرویمان را بالای چشم و موی آن را با مژه متفاوت خلق کرده است، کف پایمان را منحنی درست کرده و انگشت­هایمان را باز آفریده و چسبیده­ی به هم خلق نکرده، اگر چسبیده­ی به هم بود ما اصلاً نمی­توانستیم قلمی در دست بگیریم، قاشقی نمی­توانستیم دست بگیریم، با انگشت چسبیده هیچ کاری در این عالم به وجود نمی­آمد، این کتابخانه­های عظیم از برکت همین انگشت­هایی است که چسبیده نیست. رنگ چشم ما را با رنگ پوست­مان فرق گذاشته یا استخوان جمجمه­مان را با استخوان­های دیگر فرق گذاشته یا فک پایین را متحرک و بالا را ثابت قرار داده است، حالا اگر اشاره کند بالای لب، بالای دهان، آن هم تکان بخورد ما یک لقمه غذا نمی­توانیم بخوریم، چون اصلاً قدرت جویدن نداریم، اما چه کسی بوده که آرواره­ی بالا را ثابت و پایین را متحرک خلق کرده؟ چه کسی بوده که می­دانسته ما کبد لازم داریم والا اگر کبد نبود وقتی بچه به دنیا می­آمد 24 ساعت بعد خونِ کثیفِ پرآشغال و عفونی پیدا می­کرد و آدم  در 24 ساعت سن، به سینه­ی قبرستان می­رفت، نود سال کبد خون کثیف و آلوده را با لوله‌ای سیاهرگ از قلب به داخل خودش می­آورد و تصفیه می­کند، مثل خون روزی که از مادر به دنیا آمدیم، سپس خون تصفیه را به تمام بدن می­دهد و باز لوله­کشی دیگری که کنار همان لوله­هاست خون­های تمیز را به تمام بدن می­دهد. چه کسی بوده که می­دانسته ما کبد و شش می­خواهیم، در شبانه روز هفتصد لیتر اکسیژن را وقتی که نفس می­کشیم، بعد از نفس کشیدن آن نفس مصرف شده­ی آلوده را که کربنیک است بیرون بدهیم، اگر این کربنیک ده ساعت در بدن ما بماند ما بعد از ده ساعت داخل قبر هستیم، اصلاً اینجا نمی­توانیم زندگی کنیم، چه کسی بوده این را بلد بوده؟ که به انسان شُش، دستگاه تنفس و جگرسفید داده است که این اکسیژن را که می­گیرد باید از طریق خون به تمام بدن برساند؟ تصفیه در بدن انسان از عجایب است؛ ما دوتا کلیه داریم که تمام آشغال­ها را می­گیرد و داخل مثانه می­دهد و بعد هم بیرون می­آید. هر کلیه­ای با همان قد کوچکش دویست میلیون کانال برای تصفیه­ی آشغال­های بدن دارد؛ یعنی ما الان اینجا نشستیم و چهارصد میلیون دارد در کلیه­ی ما تصفیه­ی زباله و آشغال انجام می­دهد، البته ما اینها را نمی­بینیم، اگر ما اینها را ببینیم اهل گلایه نخواهیم بود، اما نمی­بینیم، فقط تا لکه­ای در زندگی درست می­شود فریادمان از دست خدا، انبیا و عالم و آدم درمی­آید.

 

-خلقت عجیب کلیه

من در کتاب علمی‌ای دیدم که اگر بخواهیم کار دوتا کلیه را بیرون از بدن -نه دیالیز، دیالیز را بلدم، دستگاه­هایش را هم دیدم و از دکترها هم پرسیدم، من همه چیز را می­پرسم، مثلاً چهل بار تا حالا من کنار خلبان بودم، از تهران که می­خواسته بلند شود تا آلمان، انگلیس، هلند، اتریش یا مشهد برود از خلبان پرسیدم که چه فعل و انفعالاتی انجام می­گیرد که این هواپیمای چهار موتوره را با پانصدتا مسافر 35 هزار پا بالا می­برد، چه می­شود نمی­افتد، چه می­شود این بار سنگین وقتی سرازیر می­شود راحت می­آید روی باند و ول نمی­شود، همه چیز را من می­پرسم- دوتا کلیه را منهای دستگاه دیالیز اگر بیرون بخواهند کارش را درست کنند زمین چهار هزار متری با کارخانه‌ای که چند هزار چرخ که 24 ساعته بگردد می­خواهد تا کار یک کلیه را انجام بدهد! ولی خدا این چند هزار متر زمین و این کارخانه را با چند هزار چرخ در تکه‌ای گوشت نرم خلاصه کرده است. واقعاً این کار چه کسی است؟ چرا ما دائم خدا را نمی­بینیم، چرا ما غایبیم، چرا ما فقط توجه به خلقت خودمان نمی­کنیم. این نمک خوردن و نمک نشناسی نیست؟ چرا هست.

خب آیات چه کار کرده، «إِنَّمَا اَلْمُؤْمِنُونَ اَلَّذِينَ إِذٰا ذُكِرَ اَللّٰهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ» ﴿الأنفال‏، 2﴾ مردم مومن دلی دارند که هر وقت پیش آنها از من سخن گفته شود، یاد من به میان بیاید و حرف من زده شود دلشان پر از واهمه می­شود؛ یعنی دل تحت تأثیر قرار می­گیرد. این دل ابداً نسبت به شنیدن یاد و ذکر من بی­خیال نیست. 

 

دل عاشق هَمّام

حالا دل­ها هم در اثرگیری فرق می­کند، مثلاً وقتی هَمّام، این انسان والا، خدمت امیرالمؤمنین(ع) آمد(عاشق امیرالمؤمنین(ع) بود).

شنیدم عاشقی پروانه­خویی/ به آیین محبت راستگویی

یکی دلباخته دل پیش شه عشق/ علی سر اله گنجینه­ی عشق

بیامد نزد آن شه با دلی پاک/ دلی چون گل ز داغ عشق صد چاک 

همی گفت ای علی ای سر اسرار/ ز سر پاکبازان پرده بردار 

بگو اوصاف مرغان چمن را/ که بگسستند از هم دام تن را

که چون بر آشیان جان پریدند/ که چون در کوی محبوب آرمیدند 

که گفت آن عاشقان را به گلزار/ نکو ذکر و نکو فکر و نکوکار

که آنان را نشان ز آن بی­نشان داد/ دو چشمی در فراقش خون فشان داد 

که جام عشق آنان کرد لبریز/ که جز یار از همه کردند پرهیز

که آنان را نشان ز آن بی­نشان داد/ دو چشمی در فراقش خون فشان داد

که آنان را ز حیوانی رهانید/ به اوج قدس انسانی رسانید 

 

گفت: علی جان، عاشقان خدا را برای من تعریف کن، «صف لیلمتقین» امیرالمؤمنین(ع) نگاهی به دل هَمّام کرد و دید آن ظرفیت لازم را ندارد که وصف عاشقان را بگوید و این دل از هم می‌پاشد. آیه­ای از قرآن را خواند ولی ابتدا دو جمله خودش گفت: «اتقی الله و احسن» هَمّام از همه­ی گناهان باطن و ظاهر ببرّ، تمام باطن و تمام ظاهر را پاک کن و صبر داشته باش، گذشت از گناهان ظاهر و باطن برایت تلخ و سخت نباشد، شیرین باشد «و احسن» و تا زنده­ای هر کار خوبی را انجام بده «إِنَّ اَللّٰهَ» این آیه است، آن «اتقی الله و احسن» برای امیرالمؤمنین(ع) است، حضرت حرفش را به این آیه چسباند «إِنَّ اَللّٰهَ مَعَ اَلَّذِينَ اِتَّقَوْا وَ اَلَّذِينَ هُمْ مُحْسِنُونَ»  ﴿النحل‏، 128﴾ البته من یک تکه­ی این آیه را پنجاه و پنج سال است دارم منبر می­روم شاید در این پنجاه و پنج سال دوتا منبر تکراری من نداشته باشم یادم نیست چون دائم دارم مطالعه می­کنم ولی این جمله­ی اول آیه را هنوز درک نکردم نفهمیدم «إِنَّ اَللّٰهَ مَعَ اَلَّذِينَ اِتَّقَوْا» ﴿النحل‏، 128﴾ خدا با اهل تقوا معیّت دارد، فارسیش را هم بگویم باز نمی­فهمم و درک نمی­کنم، معیّت دارد یعنی خدا همراه با اهل تقواست، خدا کنار اهل تقواست، نمی­دانم یعنی چه؟ خدا که کنار همه­ی موجودات هست، اگر نباشد که هیچ موجودی یک میلیمتر هم نمی­تواند به حیات و سیرش ادامه دهد، آیه آن معیّت عام را نمی­گوید این معیّت، معیّت خاص است، می­گوییم «علیٌ مَعَ الحَقّ» علی با خدا معیّت دارد «وَ الحَقُّ مَعَ عَلیّ» حق هم با علی معیّت دارد، خب این معیّت یعنی چه؟ من این روایت را نوشته ام، شرح هم داده ام، حدود چهارصد صفحه چاپ شده، ولی نفهمیدم یعنی چه؛ یعنی من چهارصد صفحه روی این روایت کار کردم ولی درک نکردم «مع الحق» یعنی چه؟ علی با خدا معیّت دارد و خدا با علی معیّت دارد. حالا جمله­ی بعدش عجیب است که پیغمبر(ص) می­گوید: «یَدُورُ حَیثُ ما دارَ» خدا و علی با همدیگر می­چرخند؛ یعنی یک لحظه جدا نیستند، خب این یعنی چه؟ «إِنَّ اَللّٰهَ مَعَ اَلَّذِينَ اِتَّقَوْا» ﴿النحل‏، 128﴾ هَمّام، خدا با اهل تقوا معیّت دارد «وَ اَلَّذِينَ هُمْ مُحْسِنُونَ»  ﴿النحل‏، 128﴾ و با نیکوکاران معیّت دارد. امیرالمؤمنین(ع) ساکت شد چون دید که دل ظرفیت آن ملکات الهی را که حضرت در صد‌وده بخش بیان کرد ندارد، اگر صد و ده­تا ویژگی­های عاشقان خدا را بگوید دل هَمّام می­ایستد و از هم پاشیده می­شود «قلم یغن هَمّام به هذا القول» گفت: آقاجان من با این یک آیه قانع شوم؟ من قانع نمی­شوم «فعزم علیه» اینجا دیگر ایرادی به امیرالمؤمنین(ع) نیست، اصرار کرد و گفت: علی جان بگو، من عاشق شنیدن ویژگی­های عاشقان خدا هستم. خودت خواستی، امیرالمؤمنین(ع) که به تو هشدار داد همین آیه کافی است، نخواست، عاشق بود دیگر چه کارش می­شود کرد، می­گویند: 

مذهب عاشق ز عاشق­ها جداست 

 

چه باید کرد، عاشق قرار ندارد و می­رود تا به قرار برسد. امام صدوده ویژگی برای عاشقان خدا را بیان کرد «فصعق» هَمّام آن ویژگی صدودهمی را که گفت، هَمّام نعره­ی بلندی کشید و جلوی امیرالمؤمنین(ع) افتاد و جان داد! 

این است داستان دل. وقتی آدم واقعاً دل به خدا و قرآن، انبیا و ائمه می­دهد، اصلاً دلش دل عجیبی می­شود؛ یعنی دیگر خانه­ی شیاطین نمی­شود چون یک میلیون شیطان در نوبت بایستند می­بینند این دل جا ندارد که آنجا بروند، جای یک نفر هم نیست، پر است، لذا دل مردم مومن نه وسوسه دارد، نه تردید، شک، وهم و نه تصمیم­های پی در پی غلط و غیر غلط می­گیرد، یک دل صددرصد آرام است.

 

راه ندادن مال دنیا در زندگی

داستانی است که مفصل است، آن را من نمی­گویم چون از آیه می­مانم. من این داستان را چهارده، پانزده ساله بودم دیده بودم، همین هفته هم که در منطقه­ی شما هستم در کتاب دیگری دیدم. شخصی به عارفی گفت: من این را از تو درک کردم ،دستت برای مال دنیا باز است. نه مال حرام، عارف که دنبال مال نجس و آلوده نیست، منظور مال حلال است. گفت: دستت که برای مال دنیا باز است، چرا اینطوری زندگی می­کنی؛ یعنی به همین درآمدت قانعی؛ با همین درآمدت مرکب، خانه­، سفره­ و لباسی داری، چرا راه نمی­دهی پول سرازیر شود؟ چقدر جواب عالی است، عارف گفت: من که حاضرم راه بدهم، ولی سراغ ندارم از زمان آدم تا حالا که کسی از مال سیر شده باشد، مال دنیا مزاحم من است، من الان راحتم و آرامش دارم، وقتی هم ببینم اضافه­تر از نیازم هست می­بینم خدا گفته انفاق کن، ردش کن و نگهش ندار. گفت: من چطوری راه ورود مال را باز کنم که از زمان آدم تا حالا هیچ کس از اسکناس سیر نشده، اول ده میلیارد بود بعد بیست میلیارد، صد، دویست و پانصد میلیارد کرد، بعد دید کمش است سراغ رشوه رفت، سراغ اختلاس و غارت حق یک مملکت رفت، ولی سیر نمی­شود، من چه کار کنم؟ به نظر تو مال را در زندگیم راه بدهم؟ شخص گریه کرد و گفت: من را نصیحت کردی. اشک ریخت و دید خیلی اشتباه دارد زندگی می­کند.

پروردگار می­فرماید: اگر صاحب دل مومن باشد، وقتی صدای حق را می­شنود، وقتی درباره‌ی خدا پیش او می­گویند، وقتی پروردگار را تعریف می­کنند دلش به زبان فارسیِ تهرانی حالی به حالی می­شود، سنگ که نیست که اثر برندارد. 

 

نرمی دل

چند نفر در لشکر عمر سعد با هم رفیق جان جانی بودند، از کوفه آمده بودند و با هم آشنا بودند. شب عاشورا که لشکر شیپور خواب زدند و خوابیدند، این چندتا داخل یک خیمه بودند و خواب­شان نمی­برد، یکی­شان گفت: بلند شوید یواشکی برویم طرف خیمه­های حسین بن علی ببینیم آنجا چه خبر است. هنوز دل نمرده بود، دلی که بمیرد قرآن می­گوید: «قُلُوبُكُمْ مِنْ بَعْدِ ذٰلِكَ فَهِيَ كَالْحِجٰارَةِ» ﴿البقرة، 74﴾ دل سنگ شده «أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً» ﴿البقرة، 74﴾ بدتر از سنگ شده؛ حالا تو هر چه بنشین، نرم و آرام کنار گوشش آیات قرآن را بخوان، دلیل و حجت بیاور، عمل انبیا و ائمه را بگو، آخرش می­گوید که همه­ی این حرف­ها را می­بینی، قدیمی است، همه­ی این حرف­ها را می­بینی عرب­ساز است، جادوگرها درست کردند، سنگ است و تأثیر نمی­گذارد. اما برای دزدی که هنوز دلش سنگ نشده، نصف شب تو داخل اتاقت نشستی و نمی­دانی دزد بالای پشت بام دارد دنبال زن جوانی برای دزدی جواهرات می­رود، امشب دوتا کار می­خواهد بکند؛ برود یقه­ی زنی را بگیرد و دامن عفتش را لکه­دار کند؛ طلا، جواهر و پولی بردارد و بزند به چاک. تو گوشه­ی اتاقت نصف شب بنشین آیات سوره­ی حدید را بخوان، با لحنی سوزنده، با لحنی تأثیرگذار، به این آیه برس، دزد هم تازه به پشت بام روبه­رویی رسیده، با گریه بخوان: «أَ لَمْ يَأْنِ لِلَّذِينَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِكْرِ اَللّٰهِ» ﴿الحديد، 16﴾ اصلاً همه چیز دل است، دزد سرش را بلند کرد و به پروردگار گفت: با منی؟ به من داری می­گویی آیا وقتش نرسیده دلتان نسبت به خدا نرم شود؟ أَ لَمْ يَأْنِ سوال است، «أَ لَمْ يَأْنِ لِلَّذِينَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِكْرِ اَللّٰهِ» ﴿الحديد، 16﴾ گفت: چرا محبوب من، وقتش رسیده، چشم. از پشت بام پایین آمد و از شهر بیرون زد، به کاروانسرایی رسید که چند کیلومتری شهر بود، سحر بود، دید سر و صدا می­آید، گوشش را به این کاروانسرای کهنه داد و دید مدیر کاروان می­گوید: بلند شوید بار کنید تا تاریک است منطقه را رد شویم و به شهر برسیم، چون اگر گیر این دزد گردن کلفت بیفتیم دمار از روزگارمان درآمده است. گریه کرد و آرام داخل کاروانسرا کنار مدیر کاروان آمد و آهسته و با گریه گفت: آن سگی که از او می­ترسیدید امشب افسارش کردند. دل است، دل چه کار می­کند.

 

سنگ مزار ملاهادی

من هفت هشت سال سبزوار منبر می­رفتم. هر روز بعد از صبحانه بلند می­شدم و سر قبر حاج ملاهادی سبزواری، این عارف وارسته­ی الهی و ملکوتی، می­رفتم، با شعرهایش هم خیلی وقت پیش آشنا شدم. یک خط شعر دارد که آن یک خط به کل دیوانش می­ارزد:

دوش بر دامن معشوق زدم دست به خواب/ دست من وای بر دل من بود چو بیدار شدم

یعنی به من گفتند اینجا من را پیدا کن، در آسمان، زمین، کنار درخت، سفره و چلوکباب من را پیدا نکن، من را می­خواهی پیدا کنی من پیشت هستم «وَ فِي أَنْفُسِكُمْ» ﴿الذاريات‏، 21﴾ با تو هستم، پیشت هستم «أَ فَلاٰ تُبْصِرُونَ»  ﴿الذاريات‏، 21﴾ واقعاً نمی­بینی؟ درک نمی­کنی؟ آن وقت شعر دیگری هم دارد که روی سنگ قبرش بود ولی بعداً این سنگ قبر را عوض کردند. نمی­دانم چرا این افراد گاهی کارهایی می­کنند که کارهای زشتی است، خب این سنگ قبر را برای چه عوض کردید؟ یک سنگ مرمر صاف بی­نوشته روی سنگ قبر انداختید؟! نوشته بود، خودش وصیت کرده بود، شعر هم برای خودش است؛ 

به خونم نویسید لوح مزار

نمی­خواهد به سنگ تراش بگویید اسم من را با قلم بکند و روی سنگ آیت الله، حجت الاسلام و استاد بنویسد، نه! هیچ چیزش را نمی­خواهم. خواجه نصیرالدین طوسی لقب استاد البشر به او دادند؛ یعنی اصلاً تا حالا این لقب را به هیچ عالمی در شرق و غرب ندادند. ایشان وقتی که داشت از دنیا می­رفت، گفت: روی سنگ قبر من یک خط بنویسید، یک خط ننویسید استاد البشر، الهادی البشر، آیت الحق، آیت العظمی، اینها را ننویسید. من را کنار قبر موسی بن جعفر(ع) خاک کنید، اما روی سنگ قبرم بنویسید: «و کلبهم باسط زراعیه به البسیط» یک سگی در خانه­تان کنار موسی بن جعفر(ع) پوزه­اش را روی دستش گذاشته است. بیشتر از این برای من ننویسید.

 دل، به خونم نویسید لوح مزار/ که این است شهید ره عشق یار

(یعنی اینی که داخل قبر است)

 «اَلَّذِينَ إِذٰا ذُكِرَ اَللّٰهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ» ﴿الأنفال‏، 2﴾ خب در این آیه دوتا مطلب دیگر هم بود که شنیدید، در آیه­ی بعدش هم دوتا مطلب دیگر هست، این چهار مطلب با آن قبلیش می­شود پنج­تا، پروردگار عالم حالا وارد اعلام اجر می­شود، الله اکبر از این آیه­ی سوم، «لَهُمْ دَرَجٰاتٌ» ﴿الأنفال‏، 4﴾ نه یک درجه برای مومن «لَهُمْ دَرَجٰاتٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ» ﴿الأنفال‏، 4﴾ آن فکری که گفتم برایمان می­آید که درست نیست، خداوند در اینجا حلش کرده «وَ مَغْفِرَةٌ» ﴿الأنفال‏، 4﴾ فکر نکنی که خدا من را می­بخشد؟ چرا نمی­بخشم، دلیل اینکه تو مومن را نبخشم چیست؟ «وَ مَغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ كَرِيمٌ» ﴿الأنفال‏، 4﴾ یک روزی با ارزشی در قیامت و فراوان چون رزق الف و لام ندارد، رزق ویژه اما زمان تمام شدی من نه به جمله­ی اول آیه­ی اول رسیدم نه به جمله­ی دوم نه سوم نه چهارم نه پنجم نه این سه­تا اجر را توانستم توضیح دهم دیگر می­ماند اگر عمری باقی باشد اگر لطفی دنبالمان­ باشد اگر توفیقی باشد باز همدیگر را دیدیم همین را من با خواست خدا ادامه می­دهم و کاملش می­کنم.

 

روضه

امشب شب دو نفر است، به ترتیب یکی شب جمعه و شب خداست، طبق روایاتمان تمام درهای رحمت الهی باز است، حالا من معنی در و اینها را هم نمی­دانم شب خداست و یکی هم شب وجود مقدس ابی‌عبدالله(ع) «فبعزتک یا سیدی و مولای لان ترکتنی ناطقا لعزجن الیک بین اهلها زجیج العاملین و لاسرخن الیک سراخ المستسرخین و لابکین علیک بکاء الفاقدین و لانادینک این کنت یا ولی المومنین یا غایت آمال العارفین یا غیاث المستغیثین یا حبیب قلوب الصادقین و یا اله العالمین» 

روز عاشورا در آن میدان عشق//کرد رو را جانب سلطان عشق 

بارالها این سرم این پیکرم// این علمدار رشید، این اکبرم 

این سکینه، این رقیه، این رباب// این عروس دست و پا خون در خضاب 

این من و این ساربان، این شمر دون //این تن عریان میان خاک و خون 

این من و این ذکر یارب یاربم// این من و این ناله‌های زینبم

پس خطاب آمد ز حق کی شاه عشق//ای حسین یکه تاز راه عشق 

گر تو بر من عاشقی ای محترم// پرده برکش من به تو عاشقترم

غم مخور که من خریدار توام//مشتری بر جنس بازار توام 

هر چه بودت داده‌ای در راه ما//مرحبا صد مرحبا خود هم بیا 

خود بیا که می‌کشم من ناز تو//عرش و فرشم جمله پا انداز تو

لیک خود تنها در بزم یار//خود بیا و اصغرت را هم بیار

 

دعای پایانی

«اللهم اغفرلنا و لوالدینا اللهم ارحم شهدائنا اللهم اید وانصر امام زماننا اللهم اید قاعدنا اللهم اشفع مرزانا اللهم لا تسلط علینا من لا یرحمنا اللهم اید وانصر واحفظ امام زماننا».  

 

 

گلپایگان مسجد آ مسیح ربیع الثانی 98 جلسه­ی هشتم

سخنرانی های مرتبط
پربازدیدترین
دل مومن بدن انسان نام خدا نرمی دل وعده‌ی خدا عجایب بدن
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز