فارسی
شنبه 16 فروردين 1399 - السبت 10 شعبان 1441

اطاعت از اولیای دین و تقسمات دین


یاد خدا - جلسه پنجم دوشنبه (18-9-1398) - ربیع الثانی 1441 - مسجد آ مسیح - 15.82 MB -

اطاعت راه تحصیل سعادت-سه مرجع اطاعت در دین-اولی‌الامر و مصداق آنها-بسیط نبودن و مرکب بودن دین-لزوم تجلی دین در باطن و حالاتتعریف دین از زبان امام رضا (ع)-ایمان مرد بی سواد ولی اهل بهشت1-   بخش اول دین؛ درمورد دلداستان کنترل زبان قبل از بیانفرشتگان محافظداستان بیداری توسط فرشتگانسرمایه قلبی ایمان به فرشتگانشرکت اهل بیت در تشییع جنازه عاشق امیرالمومنینممنوعیت حرف زدن از مرگ در مجلس ختماشعار مرحوم کمپانی در مورد دل2- بخش دوم دین در مورد حفظ هفت عضو3- بخش سوم دین در مورد اخلاقروضۀ جداییِ حضرت سکینه(س) از پدرشدعای پایانی

 بسم الله الرحمن الرحیم

«الحمدلله رب العالمین الصلاة و السلام علی سید الانبیا و المرسلین حبیب الهنا و طبیب نفوسنا ابی القاسم محمد صلی الله علیه و علی اهل بیته الطیبین الطاهرین و المعصومین المکرمین».

 

اطاعت راه تحصیل سعادت

اگر کسی عاشقِ سعادت دنیا و آخرت خودش باشد، راه تحصیلِ این سعادت، اطاعت از پروردگار، پیغمبر اکرم(ص) و ائمه­ی طاهرین (علیهم السلام) است. 

 

-سه مرجع اطاعت در دین

امام عسکری(ع) می­فرماید: «و قد امرکم الله بطاعته و طاعة رسوله و طاعة اولوالامر» خداوند متعال شما را امر کرده به اینکه از او، پیغمبر(ص) و امامانش اطاعت کنید. این سه مسأله در قرآن مطرح است «أَطِيعُوا اَللّٰهَ وَ أَطِيعُوا اَلرَّسُولَ وَ أُولِي اَلْأَمْرِ مِنْكُمْ» ﴿النساء، 59﴾.

 

-اولی‌الامر و مصداق آنها

 جابر بن عبدالله، عرب است، زبان مادریش هم زبان عربی بود. خودش، پدر، مادر، پدران و مادران گذشته­اش هم در مدینه زندگی می­کردند. این آیه که نازل شد -این کتاب «ینابیع الموده» را «شیخ سلیمان بلخی حنفی» در استانبولِ ترکیه نزدیک به صد و پنجاه سال قبل نوشته، که چهار جلد است و در جلد اولش می­نویسد: «آیه که نازل شد، جابر پیش پیغمبر(ص) آمد -این را یک سنی حنفی مذهب نوشته- به پیغمبر(ص) گفت: این آیه­ای که جدید نازل شده، من دو بخشش را می­فهمم «أَطِيعُوا اَللّٰهَ» ﴿النساء، 59﴾ از خدا اطاعت کنید «وَ أَطِيعُوا اَلرَّسُولَ» ﴿النساء، 59﴾ از پیغمبر(ص) اطاعت کنید، این هم روشن است. ولی من بخش سوم آیه را نمی­فهمم، اولی الامر چه کسانی هستند؟ پیغمبراکرم(ص) دستش را روی شانه­ی امیرالمؤمنین گذاشت و فرمود: اولی الامر این است، بعد فرزندش حسن(ع) و بعد حسین(ع) است و پیغمبر(ص) تا امام زمان(عج) را اسم برد. که من این دوازده اسم را در حیاطِ دومِ مسجد النبی دیدم که به دیوارهای مسجد ثبت کردند، یعنی روی سنگ تراشیدند و نصب کردند، یعنی آنها هم نتوانستند این روایت را منکر شوند چون روایت را عالمان خودشان نقل کردند، این عربستانی­ها نمی­شده در دهان عالم خودشان بزنند لذا آمدند این دوازده اسم را در آنجا نوشتند که اولی الامر این دوازده نفر هستند.

 

-بسیط نبودن و مرکب بودن دین

 خب حالا آن کسی که عاشق سعادت دنیا و آخرتش است و می­خواهد از خدا، پیغمبر(ص) و ائمه­ی طاهرین اطاعت کند، چه کار باید بکند؟ هیچ راهی ندارد جز اینکه دین را بشناسد، چون دین را پروردگارِ عالم، پیغمبر(ص) و ائمه­ی طاهرین بیان کردند. خب کلیاتِ دین در قرآن است. توضیحاتِ مربوط به دین در روایات رسول خدا(ص) و ائمه­ی طاهرین است. اگر ما بخواهیم در یک مجلس مثل امشب دین را به صورت کلی بشناسیم که دین چیست، دین یک امر بسیط نیست؛ یعنی یک امرِ قلبی تنها نیست، اگر دین یک امر قلبی خالی بود یعنی اعتقاد به خدا، دینِ بسیط می­شد، اما دین طبق آیاتِ قرآن کریم؛ مخصوصاً آیه­ی صدوهفتادوهفت سوره­ی بقره، ده آیه­ی اولِ سوره­ی مومنون، آیات سوره­ی فرقان، آخرهای سوره آیات و سوره­ی مبارکه­ی معارج -که خواندنِ این آیات لازم است، یعنی این آیات، شناختِ دین را به ما می­دهد که- دین مرکب است نه بسیطِ قلبی، خالی نیست، اینکه یک نفر را آدم به دین دعوت کند و بگوید برو قلبت را خوب کن، خب این را خدا هم بلد بود بگوید، چرا تو داری می­گویی قلبت را خوب کن! ولی دین، برو قلبت را خوب کن، نیست، قلب یک بخش از دین را می­تواند در خودش تجلی بدهد، بقیه­ی دین باید در اعضا و جوارح تجلی داشته باشد. 

 

-لزوم تجلی دین در باطن و حالات

دین باید در باطن و حالات تجلی کند این است که شما این آیاتی که آدرس دادم، وقتی می­خوانید می­بینید که یک بخش دین اعتقاد است. 

 

تعریف دین از زبان امام رضا (ع)

امام هشتم(ع) خیلی زیبا اعتقاد را معنا کردند: عقد بالقلب؛ عقد یعنی گره، کلمه­ی «عقد» عربی است فارسیِ آن به معنی گره است. «الایمان -یک بخشش- عقد بالقلب» آدرس این روایت هم کتاب با عظمت «عیون اخبارالرضا» است، نوشته ی وجود واقعاً مبارک شیخ صدوق است. «الایمان عقدٌ بالقلب» یعنی دلت به خدا، معاد، فرشتگان، کتاب و انبیا گره بخورد؛ «لَيْسَ اَلْبِرَّ أَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَكُمْ قِبَلَ اَلْمَشْرِقِ وَ اَلْمَغْرِبِ وَ لٰكِنَّ اَلْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللّٰهِ وَ اَلْيَوْمِ اَلْآخِرِ وَ اَلْمَلاٰئِكَةِ وَ اَلْكِتٰابِ وَ اَلنَّبِيِّينَ» ﴿البقرة، 177﴾ این بخشی از یک آیه­ی قرآن است؛ یعنی اگر بخواهی سعادت خودت را تأمین کنی باید سراغ دلت بروی، این دل را به پروردگار، قیامت، فرشتگان، انبیا و قرآن گره بزنی، اگر فارسی­تر بگویم، یعنی قلبت را باید مغازه­ی بزرگ­ترین سرمایه­هایِ عالمِ هستی قرار بدهی، یعنی دلت خالی نماند، چون پروردگار -اگر سعادت می­خواهی- دل خالی را قبول ندارد. وقتی راجع به قیامت در قرآن سخن می­گوید، می­فرماید: «يَوْمَ لاٰ يَنْفَعُ مٰالٌ وَ لاٰ بَنُونَ»  ﴿الشعراء، 88﴾ در روزِ قیامت، نه مال، نه فرزند و نه گره دل به اینها، سودی به تو نمی­دهد «لاٰ يَنْفَعُ مٰالٌ وَ لاٰ بَنُونَ»  ﴿الشعراء، 88﴾ سودِ زن، بچه و اسکناس برای دنیاست «لاٰ يَنْفَعُ مٰالٌ وَ لاٰ بَنُونَ»  ﴿الشعراء، 88﴾ «إِلاّٰ مَنْ أَتَى اَللّٰهَ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ»  ﴿الشعراء، 89﴾ قلبِ سلیم یعنی؛ قلبی که بهترین سرمایه­های عالمِ هستی را دارد؛ آن دلی که آدم را به خدا وصل می­کند، به قیامت، نبوت، فرشتگان و قرآن مجید وصل می‌کند.

 

-ایمان مرد بی سواد ولی اهل بهشت

یک عربِ بیابانی که هیچ چیز هم نمی­دانست وارد مدینه شد. خب پیغمبر اکرم(ص) روش زندگی­شان ساده­ترین روش بود؛ لباس همان لباس­های عموم مردم بود، نشستنش همان نشستنِ عموم مردم بود، رفتارش با مردم سنگین­ترین حوزه­ی جاذبه بود، 

سنگین­ترین یعنی؛ در 63 سال عمر، یک بار بلند حرف نزد، به کسی اخم نکرد، رفاقت عجیبی با مردم داشت و عاشق نجاتِ مردم بود. 

مردِ عرب گفت: پیغمبر(ص) کدام یک از شما هستید؟ چون مردم را که نگاه کرد دید شخصِ خاصی بین مردم نمی­بیند، نه لباس ممتازی دارد که با لباسش او را بشناسند که این شخص پیغمبر(ص) است و نه رفتارش با رفتارِ طبیعیِ مردم فرق می­کند. پیغمبر(ص) خودشان فرمودند: منم. مرد آمد روبه­روی پیغمبر(ص) نشست. عربِ با انصافی بود. به پیغمبر(ص) گفت: دین را به من یاد بده، در بیابان شنیده بود که پیغمبر(ص) دین اعلام کرده، حالا بلند شویم و به مدینه برویم و ببینیم این دینی که می­گویند چیست؟ مرد گفت: دین را به من یاد بده. پیغمبر(ص) هم مثل اینکه کار داشتند، رویشان را به سمت یکی از یاران بزرگوارشان کردند و فرمودند: «علمه دین» دین یادش بده. آن بنده­ی خدا هم خیلی زرنگ بود، به عرب گفت بیا برویم گوشه­ی مسجد که من راحت بتوانم دین را یاد تو بدهم، حالا بین مردم و در شلوغی و سوالات از پیغمبر(ص)، مرد گفت: باشد، بلند شدند و به گوشه­ی مسجد آمدند. یار پیامبر(ص) گفت: خوب گوش بده، این دین است: 

«بسم الله الرحمن الرحیم» «إِذٰا زُلْزِلَتِ اَلْأَرْضُ زِلْزٰالَهٰا»  ﴿الزلزلة، 1﴾ «وَ أَخْرَجَتِ اَلْأَرْضُ أَثْقٰالَهٰا»  ﴿الزلزلة، 2﴾ «وَ قٰالَ اَلْإِنْسٰانُ مٰا لَهٰا»  ﴿الزلزلة، 3﴾ «يَوْمَئِذٍ تُحَدِّثُ أَخْبٰارَهٰا»  ﴿الزلزلة، 4﴾ «بِأَنَّ رَبَّكَ أَوْحىٰ لَهٰا»  ﴿الزلزلة، 5﴾ «فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ» ﴿الزلزلة، 7﴾ مثقال ذره یعنی وزن ارزن «فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ»  ﴿الزلزلة، 7﴾ «وَ مَنْ يَعْمَلْ مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ»  ﴿الزلزلة، 8﴾

 

مرد گفت: فهمیدم و بلند شد خداحافظی کرد و رفت. یار پیغمبر(ص) آمد و گفت: آقا من فقط از کلِ دین این سوره­ی زلزال را برایش خواندم. حضرت فرمودند: «فَقِهَ الدین» دین را فهمید که دین؛ ظریف زندگی کردن و صحیح زندگی کردن است؛ تجاوز نکردن به حق مردم است؛ زنده شدن مردگان است؛ حسابرسی به اعمال است؛ کلِ خیر را انجام دادن است، اینها همه در این سوره­ی کوتاه است. پیغمبر(ص) فرمود: «فقه الدین» دین را فهمید و بلند شد رفت، و بعد فرمود: اگر کسی از شما دلش می­خواهد یک نفر از اهل بهشت را ببیند این مرد اهل بهشت است. یک کسی بلند شد و دنبالش رفت، گفت: پیغمبر(ص) به ما گفت تو اهل بهشتی، برای من دعا کن که من هم اهل بهشت باشم. مرد گفت: اولاً چرا پیغمبر(ص) را رها کردی و سراغ من آمدی؟ این یک اشتباهت است، آدم که معدن را ول نمی­کند کنار تکه‌ای سنگ یا تکه‌ای عقیق بیاید، خب معدن پیش تو بود، علاوه­ی بر این اگر نجات می­خواهی، هر چه این انسان می­گوید گوش بده، این دین فهمی است.

 

1-   بخش اول دین؛ درمورد دل

خب یک بخش از دین مربوط به دل است که واقعاً دلِ سرمایه­داری باشد؛ سرمایه­ی توحید، معاد و ایمان به فرشتگان. این ایمان به فرشتگان به چه دردی می­خورد؟ خیلی به درد می­خورد.

 

داستان کنترل زبان قبل از بیان

 من زمانی رفیقی در تهران داشتم. وقتی مطلبی را می­خواست بگوید کمی فکر می­کرد، سواد هم نداشت اما دین داشت. (خیلی­ها عالم‌اند ولی بی­دین هستند. خیلی­ها دیندارند ولی بی­سواد هستند). این مرد به من می­گفت: زمانی که من می­خواهم چیزی به تو بگویم ارزیابی می‌کنم که اولین کلمه که از دهانم دربیاید تا آخر کلمه را پایم می­نویسند، من با توجه به اینکه پایم می­نویسند، الان اطمینان دارم که اگر بگویم با این گفتنم جهنمی نمی­شوم. همین مقدار ایمان به فرشتگان است. 

فرشتگان محافظ

«وَ إِنَّ عَلَيْكُمْ لَحٰافِظِينَ»  ﴿الانفطار، 10﴾ من برای همۀ شما محافظ قرار دادم و اسمش «كِرٰاماً كٰاتِبِينَ»  ﴿الانفطار، 11﴾ بزرگوارانی نویسنده هستند، «يَعْلَمُونَ مٰا تَفْعَلُونَ»  ﴿الانفطار، 12﴾ این کرام کاتبین آیینه‌ای هستند که تمامِ اعمالِ شما در آنها منعکس می­شود و ماندگار می­شود؛ یعنی این ملائکه­ پرونده­ی من و شما هستند. «وَ إِنَّ عَلَيْكُمْ لَحٰافِظِينَ»  ﴿الانفطار، 10﴾ «كِرٰاماً كٰاتِبِينَ»  ﴿الانفطار، 11﴾ آن وقت نمی­گوید می­نویسند، می­گوید: «يَعْلَمُونَ مٰا تَفْعَلُونَ»  ﴿الانفطار، 12﴾ تمام اعمال شما به اینها منتقل می­شود، اینها پرونده­ی شما هستند. این سودِ ایمان به فرشتگان است.

 

داستان بیداری توسط فرشتگان

آن وقت یک دوست دیگر داشتم او عجیب­تر از اولی بود، هر دویشان هم از دنیا رفتند، من به هر دویشان خیلی ارادت داشتم و آنها هم من را دوست داشتند، هر وقت می­رفتم راحت من را راه می­دادند و با من صحبت می­کردند. آن دومی می­گفت: به من گفتند شخصی هست زمستان و تابستان... 

این رفیق دومی­ام که حافظِ کلِ قرآن، حافظ کلِ نهج البلاغه و حافظ کلِ صحیفه­ی سجادیه بود، یعنی ببینید مغزش چقدر سرمایه جمع کرده؛ قرآن، نهج البلاغه و صحیفه­ی سجادیه. این مغز در قیامت چقدر می­ارزد! صاحب این مغز در قیامت سرش نوری می­دهد که تمامِ محشر را روشن می­کند. ندیدید در قرآن و در سورۀ حدید به پیغمبر(ص) می­گوید: «يَوْمَ تَرَى اَلْمُؤْمِنِينَ وَ اَلْمُؤْمِنٰاتِ يَسْعىٰ نُورُهُمْ بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ بِأَيْمٰانِهِمْ» ﴿الحديد، 12﴾ در قیامت کنار مردان مومن و زنان مومن  نور در حرکت است. 

خب این نور برای استخوان است؟ یا برای پوست، ناخن، معده و روده است؟ 

خب نور همین است؛ نور عبادت است، نور؛ دین­فهمی، حفظِ قرآن، حفظ نهج‌البلاغه، حفظ صحیفه نواست، نور تقوا و روشنایی‌ست، روشنایی که برای بدن نیست، بدن ما که روشنایی ندارد.

ایشان می­گفت که یکی را به من گفتند که اهل نماز شب است، ترک هم نمی­کند، زمستان و تابستان و ساعت هم ندارد، هر ساعتی که بخواهد بیدار می­شود؛ دو، سه یا چهار. به او گفتم: راه می­دهد من بروم او را ببینم؟ 

گفتند: بله، شاه نیست که نتوانی او را ببینی، وزیر و وکیل نیست که نتوانی او را ببینی، حاکم و سردوشی­دار نیست که نتوانی او را ببینی، اصلاً مردم به عنوان فرد عادی او را می­شناسند، اینهایی هم که دارد ما به زور کشف کردیم، اصلاً به زبان نمی­آورد. بلند شدم رفتم پیشش و به او گفتم: آقا من حافظ کلِ قرآن، نهج البلاغه و صحیفۀ‌سجادیه هستم، هیچ چیز هم از شما نمی­خواهم، مردم می­گویند شما هر ساعتی بخواهی بیدار می­شوی و ساعت هم نداری؟ 

گفت: بله، گفتم: چه کار می­کنید؟ گفت: من که خودم کاری نمی­توانم بکنم، یکی از فرشتگان با من رفت و آمد پیدا کرده و من را خیلی دوست دارد، من هم خیلی دوستش دارم، به او می­گویم زمستان سرِ ساعت سه بی کم و زیاد من را صدا کن، او من را صدا می­کند، تابستان می­گویم من را این وقت صدا کند و این وقت من را صدا می­کند.

 

سرمایه قلبی ایمان به فرشتگان

فرشتگان؛ یعنی آدم سرمایه­ی قلبی از ایمان به فرشتگان داشته باشد. قرآن می­گوید: دشمنِ فرشتگان -در سوره­ی بقره است- کافر است، پس ما باید رفیقِ فرشتگان باشیم، فرشتگان هم با ما رفیق هستند، ما را دوست دارند، دعاگوی ما هستند، وقتِ مرگ ما را به یک برزخِ آباد بدرقه می­کنند و در قیامت هم به طرف بهشت پروردگار بدرقه­مان می­کنند. این یک بخش از دین است. بخشِ قلبیِ دین ، و چنین قلبی چقدر قیمت دارد! خیلی سرمایه در این قلب است؛ توحید، نبوت، فرشتگان، قرآن و قیامت. خب این قلب خیلی ارزش دارد.

 

شرکت اهل بیت در تشییع جنازه عاشق امیرالمومنین

امیرالمؤمنین(ع) می­فرماید: این چهار انگشتِ‌ من در انگشت­های دستِ پیغمبر(ص) بود. با هم در کوچه‌های مدینه می­رفتیم –در آن وقت امیرالمؤمنین(ع) 24-25سالش بود. زمانی که پیغمبر(ص) از دنیا رفت امام سی سالش بود- ما در کوچه می­رفتیم. جنازه­ای را چهار نفر از باربرهای مدینه داشتند به طرف قبرستان می­بردند. پیغمبر(ص) به من فرمود: علی جان برای تشییع جنازه برویم، گفتم: چشم. این اطاعت از رسول است. پیغمبر(ص) هر چه می­گوید حکیمانه است، پیغمبر(ص) هر چه می­گوید اجرایش آبادیِ آخرت و دنیاست. پیغمبر(ص) فرمود: به تشییع جنازه برویم، گفتم: بله آقا برویم، فرمودند: دوتایی­مان برویم جلوی جنازه را روی دوش بگذاریم. دوتایی رفتیم جلوی جنازه را روی دوش گذاشتیم، یک مقدار که آمدیم به من فرمود برویم پشت جنازه را بگیریم. الان همه حاضرند به تشییع جنازه بروند؟ 

 

ممنوعیت حرف زدن از مرگ در مجلس ختم

الان یک واعظی به خود من گفت: در تهران در یکی از خیابان­های بالا به وسیله­ی یکی از دوستان من را دعوت کردند و گفتند در یک خانه­ای ختم است، شما بیا و منبر برو. صاحبخانه هم من را نمی­شناخت، رفیقی داشت که می­دانست او با آخوندها رفیق است. به او گفت آخوندی را بفرست در خانه­ی ما برای مراسم ختم برود. نمی­دانم مادر یا عمه­اش مرده بود. گفت: من از درِ این خانه که خارج شدم، صاحب‌خانه بدو بدو جلو آمد و با من دست داد، محبت و احترام کرد، گفت: من می­توانم خواهشی از شما بکنم؟ گفتم: بله، گفت: بیست دقیقه سخنرانی کنید اما درباره­ی مرگ کلمه‌ای نگویید که مهمان­های ما کسل نشوند، راجع به مردن حرف نزنید. او هم آدم خوشمزه­ای بود، به من می‌گفت: حاج‌آقا، انگار کلِ مرد و زنی که در آن ختم بودند نمیرالمومنین بودند، مثل اینکه هیچ کدام­شان مردنی نبودند. از مرگ صحبت نکن! چقدر گاهی آدم دور می­افتد، چقدر گاهی آدم غافل و بی­خبر می­شود.

 

 جنازه به قبرستان بقیع رسید. پیغمبر(ص) به این چهارنفر باربر فرمودند: شما می­خواهید غسلش بدهید؟ گفتند: بله یا رسول الله، رفیق­مان بود، این هم باربر بوده که مُرده. پیغمبر(ص) فرمود: نه، به این جنازه دست نزنید، به امیرالمؤمنین(ع) فرمود: علی جان کمک کن من این جنازه را غسل بدهم. غسلش دادند، این چهار باربر لای بقچه پارچه آورده بودند. رسول‌خدا(ص) فرمود: نمی­خواهد. پیغمبر(ص) این جنازه را داخلِ پیراهنِ خودش کفن کرد، عبای خودش را هم سرتاسری انداخت و این مرده را داخل قبر گذاشت. امیرالمؤمنین(ع) می­فرماید: من داشتم تماشا می­کردم، پیغمبر(ص) داخل قبر خم شد و این محل قلب این مرده را بوسید و بعد بیرون آمد و فرمود: برویم. وقتی از بقیع بیرون آمدیم. به من فرمودند: علی جان از من نمی­پرسی من چرا با این مرده اینطوری رفتار کردم؟ گفتم: آقا بفرمایید، فرمود: وقتی داخل کوچه جنازه را روی تخته دیدم، اول دل جنازه را نگاه کردم، دیدم از عشق به تو موج می­زند، علی‌جان این مُرده­ی با ارزشی بود. این سرمایه­ی دل است.

 

اشعار مرحوم کمپانی در مورد دل

یک شعر خیلی جالب از مرجع تقلیدی بخوانم که هشتادسال است آن مرجع فوت کرده[1] و فکر نمی­کنم از شاگردهایش چهار پنج­ نفر بیشتر مانده باشند. یکی از شاگردهایش ده سال پیش که من پیش او درس می­خواندم، ایشان حالاتی را از این استادش می­گفت، بعد از ایشان هم نمی­دانم کسی هنوز زنده است یا نه، اگر زنده باشد باید بالای نودسال باشد. این مرجع تقلید دیوان شعری دارد، در آن شعری راجع به دل دارد «يَوْمَ لاٰ يَنْفَعُ مٰالٌ وَ لاٰ بَنُونَ»  ﴿الشعراء، 88﴾ «إِلاّٰ مَنْ أَتَى اَللّٰهَ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ»  ﴿الشعراء، 89﴾

تا بی­خبری ز ترانه­ی دل// هرگز نرسی به نشانه­ی دل

روزانه­ی نیک نمی­بینی// بی­ناله و آه شبانه­ی دل

تا چهره نگردد سرخ از خون// کی سبزه دمد ز دانه­ی دل؟

از موج بلا ایمن گردی// آنگه که رسی به کرانه­ی دل

از خانه­ی کعبه چه می­طلبی// ای از تو خرابی خانه­ی دل

این خانه خیلی خانه­ی عجیبی است، خانه­ی کعبه را ابراهیم(ع) و اسماعیل(ع) ساختند. بیت المقدس، خانه­ی دیگر خدا را سلیمان ساخته، ولی معمارِ این خانه خودِ پروردگار است این غیر از کعبه و بیت المقدس است 

از خانه­ی کعبه چه می­طلبی// ای از تو خرابی خانه­ی دل

در مملکت سلطان وجود// گنجی نبود چو خزانه­ی دل

جانا نظری سوی مفتقرت// کآسوده شود ز بهانه­ی دل

رسیدن به مقام امیرالمومنینی با کنترل دلبستگی ها

جمله‌ای یادم آمد که چهل سال پیش از عالمی شنیدم، خیلی دلم می­خواست ببینم کجاست، بالاخره آن عالم را پیدا کردم. حالا من از او یاد کنم، از خودم نگویم که خودم داخل کتاب دیدم، از آن عالم در قلبم یاد کنم و بخوانم که ثوابی به او برسد. او به من گفت: یک کسی به امیرالمؤمنین(ع) گفت: «بِماذا نِلتَ بِما نِلتَ» چه شد که علی شدی؟ خیلی سوال زیبایی است، لغت «نیل، ناله، نلت» یعنی رسیدن. امیرالمؤمنین(ع) به او فرمود: «بالقعود علی قلبی» دمِ درِ دل، عمری نشستم و بیگانه را راه ندادم تا اینجا برود و خرابش کند، مواظبت کردم، این گوهر زیاد دزد دارد. دزدهایی همچون این ماهواره­ها که اول دلِ مردم را به اسارت می­کشند، اول دل مردم را عاشق فساد می­کنند و بعد نوبتِ بدن، اعضا و جوارحِ مردم می­شود.

 

2- بخش دوم دین در مورد حفظ هفت عضو

بخش دومِ دین مربوط به این هفت عضو است؛ چشم، گوش، زبان، دست، شکم، پا و شهوت. قرآن و روایات برای این اعضا قوانینی را ارائه می­کنند که اگر به آن قوانین عمل شود، تمامِ این اعضا تا وقت مردن سالم می­ماند.

زمانی خیلی علاقه پیدا کردم این کتابِ هشت هزار صفحه­ایِ مرحوم فیضِ کاشانی به نام «محجه البیضاء» را بخوانم، خیلی کتاب بالایی است. فیض این مطلب را در آن کتاب نقل کرده و می­گوید: وقتی بچه از مادر به دنیا می­آید، در همان اولین لحظه که به دنیا می­آید پروردگار خودش با بچه­ی تازه از مادر جدا شده حرف می­زند و به بچه می­گوید ببین من چشم، گوش، زبان، دست، قدم، شکم و شهوتت را، همه را سالم به تو دادم و در قیامت هم سالم از تو تحویل می­گیرم، با شکمِ پر از حرام نیایی، با چشم پر از نامحرم نیایی، با گوش پر از غیبت و تهمت نیایی، با زبان پر از حرف نامناسب نیایی، با شهوتِ آلوده­ی به زنا نیایی، با قدمِ آلوده­ی به مجالس حرام نیایی. من اینها را سالم به تو دادم و می­خواهم سالم هم تحویل بگیرم. امانت است، برای خودت که نیست این هم یک بخش دین این دوتا.

 

3- بخش سوم دین در مورد اخلاق

اما بخش سومِ دین، اخلاق است؛ یعنی مهرورزی؛ یعنی محبت کردن؛ فروتنی؛ تواضع؛ خوف من الله؛ بخیل نبودن؛ حریص، متکبر، خودبین و ریاکار نبودن، این دین خداست «أَطِيعُوا اَللّٰهَ» ﴿النساء، 59﴾ یعنی دین را اطاعت کنید «وَ أَطِيعُوا اَلرَّسُولَ» ﴿النساء، 59﴾ یعنی به پیغمبر(ص) اقتدا کنید.

 

 

روضۀ جداییِ حضرت سکینه(س) از پدرش

خوشا آنان که در این صحنه­ی خاک// چو خورشیدی درخشیدند و رفتند 

خوشا آنان که در میزان وجدان //حساب خویش سنجیدند و رفتند

 خوشا آنان که بذر آدمیت// در این ویرانه پاشیدند و رفتند

 خوشا آنان که بار دوستی را// کشیدند و نرنجیدند و رفتند

 خوشا آنان که پا در وادی حق// نهادند و نلغزیدند و رفتند

 من، کمترین نهیبِ با محبتی که به ذوالجناح می­زدم پرواز می­کرد، چرا هر چه رکاب به آن می­زنم حرکت نمی­کند، روی زین خم شد و دید دختر سیزده­ ساله­اش سکینه(س) جلوی اسب را گرفته است.امام پیاده شد و روی خاک نشست. این پدر دختر را بامحبت روی دامنش نشاند. شروع کرد به دخترش محبت کردن، زمینه داد که اول دختر حرف بزند.دخترش فرمود: بابا از صبح تا حالا که به میدان می­رفتی برمی­گشتی، این بار هم برمی­گردی؟ ابی‌عبدالله فرمود: نه عزیزدلم، دیگر برنمی­گردم.دخترش فرمود: بابا حالا که می­روی و برنمی­گردی، خودت بیا ما را به مدینه برگردان، ما همسفرِ شمر، خولی و سنان نباشیم. پدر فرمود: دخترم تمام درها را بسته­اند، من نمی­توانم شما را برگردانم، دخترم از من درخواستی کردی که نشد جوابت را بدهم، حالا من از تو درخواستی دارم. حضرت سکینه(س) بلند شد و دست در گردن ابی عبدالله(ع) انداخت، صورت بابا را بوسید و فرمود: بابا از من چه درخواستی داری؟ حضرت فرمود: عزیزدلم، درخواستم این است که قبل از رفتن من اینقدر در برابر من اشک نریز، این گریه کردن تو دارد دل من را آتش می­زند 

  
«لَا تُحْرِقِي‏ قَلْبِي‏ بِدَمْعِكِ‏ حَسْرَةً
 
 
مَا دَامَ مِنِّي الرُّوحُ فِي جُثْمَانِي‏»
 
 
ننوشتند چطوری این پدر و دختر از هم جدا شدند. حضرت سکینه(س) دیگر بابا را ندید تا وقتی که آمد و دید عمه یک بدنِ قطعه قطعه را روی دامن گذاشته، «عمتی هذا نعش مَن» عمه این بدنِ کیست؟ عمه فرمود: عزیزدلم این بدن بابایت حسین(ع) است.

 

دعای پایانی

«اللهم اغفرلنا و لوالدینا و لوالدی والدینا و لمن وجب له حق علینا اللهم اشفع مرزانا واغفر لموتانا و ارحم شهدائنا و احفظ امام زماننا واجعل عاقبت امرنا خیرا». 

 

 

گلپایگان مسجد آ مسیح ربیع الثانی 98 جلسه­ی پنجم

  

 
[1] . فقیه وفيلسوف بزرگ، مرحوم حاج شيخ محمد حسين غروى اصفهانى معروف به كمپانى‏.

سخنرانی های مرتبط
پربازدیدترین
قلب اطاعت اولی الامر تحصیل سعادت هفت عضو
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز