فارسی
دوشنبه 28 بهمن 1398 - الاثنين 22 جمادى الثاني 1441

کلیدِ معدنِ اطاعت


یاد خدا - جلسه سوم شنبه (16-9-1398) - ربیع الثانی 1441 - مسجد آ مسیح - 15.63 MB -

الف) دندانۀ اولِ کلید-معرفیِ به‌وجود آورندۀ عالم-ارادۀ معمارِ عالم-فرارکردن به سویِ خدا-پیدا کردنِ آرامش نزدِ خدا-نجات جان بواسطه دزد-نجاتِ جان از طریقِ عقرب-معامله با خدا-آگاهیِ خدا بر همه‌چیزب) دندانۀ دومِ کلیدج) دندانۀ سومِ کلیدروضۀ غمِ حضرت‌رقیه(س)دعای پایانی

 بسم الله الرحمن الرحیم

«الحمدلله رب العالمین الصلاة و السلام علی سید الانبیا و المرسلین حبیب الهنا و طبیب نفوسنا ابی القاسم محمد صلی الله علیه و علی اهل بیته الطیبین الطاهرین و المعصومین المکرمین».

 

الف) دندانۀ اولِ کلید

وعده دادم درباره­ی اطاعت از خداوند و رسول او سه آیه قرائت کنم، به ترتیبِ سوره­های قرآن این سه آیه را قرائت می­کنم، ولی پیش از قرائت این سه آیه، آیات قرآن و روایات، آن هم روایاتی که شخصیت­های بزرگی مانند؛ صدوق کلینی شیخ طوسی -این انسانِ کم نظیر، صاحبِ کتابِ صد و ده جلدی بحار، کتابِ هشت‌هزار صفحه­ای محجه‌البیضاء و کتابِ سی جلدی وسائلُ‌الشیعه- نقل کردند. 

از این مجموعه آیات و روایات استفاده می­شود که اطاعت از خدا و پیغمبر(ص) یک معدن است که درِ این معدن با یک کلیدِ سه دندانه باز می­شود؛ یک دندانه­اش اخلاص است.

اخلاص این است که اگر بنا باشد من خدا را در عبادت، در کارِ خیر، در کارِ مثبت و پیغمبر(ص) را اطاعت کنم، اطاعت هم فقط معامله­ی با پروردگار باشد، چون طبق آیات و روایات اگر اطاعتم معامله­ی با خودم یا معامله­ی با دیگران باشد اطاعت باطل می­شود؛ یعنی اگر من به دلیل هوا‌ و‌ هوسِ خودم یا هوا و هوسِ دیگران اطاعت کنم، پوک و پوچ می­شود. یکی از این کلیدها برای باز کردنِ درِ این معدن، اخلاص است. کراراً در قرآن در آیات ملاحظه کردید «مُخْلِصِينَ لَهُ اَلدِّينَ» ﴿الأعراف‏، 29﴾ آنهایی که همه­ی کارهای مثبت­شان را با پروردگارِ مهربانِ عالم معامله می­کنند.

 

-معرفیِ به‌وجود آورندۀ عالم

خب این معامله چه سودی دارد؟ بدانیم که در اطاعت ذوق و شوق داشته باشیم، اطاعت ما از روی کسالت، بی­میلی و بی­رغبتی نباشد. یک آیه برایتان می­خوانم که این اطاعت چه سودی دارد، آیه در سوره­ی مبارکه­ی توبه است، بارِ معنوی این آیه خیلی سنگین است «إِنَّ اَللّٰهَ اِشْتَرىٰ مِنَ اَلْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوٰالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ اَلْجَنَّةَ» ﴿التوبة، 111﴾ من مشتریِ مردمِ مومن هستم؛ یعنی آدم تا با خدا رابطه نداشته باشد، برای خدا عمل نمی­کند. هیچ کافری الان در کره­ی‌زمین برای خدا کار نمی­کند چون با خدا رابطه­ای ندارد، کاری به کارِ خدا ندارد. خدا می­گوید من عمل را از آن کسی که با من رابطه دارد می­خرم، رابطه­اش هم رابطه­ی ایمانی است، یعنی من را باور کرده و همین باور‌کردنِ خدا هم کارِ سختی نیست. من خیلی­ها را در دوره­ی پنجاه ساله­ی منبر، در داخل و در خارج از کشور-در بیست و چند کشوری که بودم- دیدم، اصلاً خدا را باور نداشتند، ولی برای اینکه باور خدا به آنها انتقال پیدا کند من حداکثر ده دقیقه وقت گذاشتم و آن هم این بود به همۀ‌ آن‌ها گفتم که جهان، به وجود آمده­یِ خودش است؟ خب این‌ها هم باسواد بودند و می­فهمیدند، نمی­توانستند بگویند به وجود آمده­ی خودش است. به وجود آمده­ی خودش است یعنی جهان قبلاً بوده بعد آمده خودش را ساخته، خب اگر قبلاً بوده که دیگر ساختن لازم نیست و بوده، جهان به وجود آمده­ی عدم است؛ یعنی چیزی قبل از این جهان به نام نیستی بوده، نیستی یعنی هیچ، این نیستی سبب به وجود آمدن جهان شده، نیستی که نیست و سبب به وجود آمدن نمی­شود. این میلیاردها چرخی که در عالم دارد می­چرخد خودش که خودش را به وجود نیاورده، عدم هم که آن را به وجود نیاورده، پس باید یکی باشد که معماری کرده و عالمانه و حکیمانه  این جهان را به وجود آورده، درست است؟ می­گفتند: بله، می­گفتم: انبیا الهی کارشان این بوده، یکی از کارهایشان این بود که اسمِ این به وجود آورنده را به ما معرفی کنند و معرفی کردند، هزار اسم هم در مفاتیح است، اسمش هم جوشن کبیر است، این شناسنامه­ی پروردگار خیلی جالب است.

 

-ارادۀ معمارِ عالم

نظامی آدم حکیم و عالِمی بوده، من در آذربایجانِ شوروی در گنجه سر مزارش که جای خیلی عالی است رفتم. نظامی می­گوید: خبر داری ما باید خبردار باشیم، اگر بخواهیم خبردار نباشیم پس نفهم و نادان باید زندگی کنیم. خبر داری؟ خب باید خبردار باشم، خبر داری که صباحان افلاک، صباح یعنی شناور، یعنی از وقتی که ما چشم­مان را باز کردیم دیدیم هر چه در جهانِ بالا و در زمین است حرکت دارد. یک تُن گندم را در چند هکتار زمین می­پاشیم، در ذاتِ این یک تُن گندم حرکت است، بعد از چند وقت حرکتش را شروع می­کند، به طرف زمین ریشه می­دهد و به طرف بالا ساقه می­دهد، با اینکه همه می­دانند کره­ی زمین جاذبه­ی قوی دارد، شما پنجاه کیلو بار را به بالا پرت کن، زمین آن ‌را پایین می­کشد، شما یک ریل قطار را بالا بینداز زمین پایین می­کشد، درست است؟ خب این گندم­هایی که ما می­کاریم، مگر یک دانۀ گندم، عدس و نخود چقدر وزن دارد، چرا کره­ی زمین همه­اش را پایین نمی­کشد. ساقه­ی گندم، عدس، نخود، گردو و ساقه­ی سیب بر خلاف جاذبه­ی زمین بالا می­آید. یعنی این ذره­ای که وزن چهار یا پنج­‌تایش به مثقال هم نمی­رسد به زمین می­گویند زورت به ما نمی­رسد، چون ما در حوزه­ی اراده­ی معمارِ عالم هستیم. او به ما گفته ریشه­ات را پایین بده و خودت هم از زیر خاک بالا بیا. نمی­شود باور کرد کار خود به خود، عدم یا کار خودش است. پس کار یکی دیگر است.

«لا اله الا الله لا موثر فی الوجود الا الله لا حول و لا قوه الا بالله»

امروز شاه انجمن دلبران یکیست// دلبر اگر هزار، ولی دل بر آن یکیست

چون او همیشگی است، کهنه و بدگل نمی­شود، زیبای بینهایت است، کلیددارِ تمامِ جهانِ‌هستی است، چون اوست که هر چیزی در این عالم دارد حرکت می­کند، هدف­دار حرکت می­کند.

قطره­ای کز جویباری می­رود// از پی انجام کاری می­رود

 

سوزن ما دوخت هر جا هر چه دوخت// آتش ما سوخت هر جا هر چه سوخت

اگر هم بنا باشد آتش نسوزاند من باید به آن بگویم نسوزان، حالا آتش به من بگوید: طبع من را سوزاننده خلق کردی. می­گویم: باشد نسوز، پنج دقیقه­ی دیگر محبوب من ابراهیم(ع) را می­خواهند درون تو بیندازند، در آغوشش بگیر و قبولش کن، نسوزانش و پذیرایی هم از او بکن تا خاموش و سرد شوی. ایشان هم با کمالِ سلامت بیرون بیاید، در این آتش طوفان­زا حتی یک نخ لباسش هم نسوزد.

 

-فرارکردن به سویِ خدا

یکی دیگر دارد کار می­کند، برای چه از او فرار می­کنی؟ صرف نمی­کند، چون آدم از او که فرار کند از همه­ی ارزش­ها فرار می­کند، پس صرف ندارد؛ یعنی آدم از او که فرار کند به طرف پوکی، پوچی، تباهی، فساد، ضایع شدن، بدبخت شدن، شقی شدن و ظالم شدن فرار می­کند. اما خودش در قرآن می­گوید: خوشت می­آید فرار کنی؟ «فَفِرُّوا إِلَى اَللّٰهِ» ﴿الذاريات‏، 50﴾ اگر دوست داری فرار کنی پس به طرف من فرار کن، خب چرا این طرفی می­روی، اگر تو به سوی من فرار کنی و به من که برسی، این هزارتا اسمِ من را در جوشن کبیر ببین، تمام آثارِ این اسم را به تو می­دهم، کجا فرار می­کنی؟ چه کسی می­خواهد در فرارت مواظب تو باشد؟ چه کسی می­خواهد تو را از خطر نجات بدهد؟ چه کسی می­خواهد تو را شفا بدهد؟ چه کسی می­خواهد به دوا دستور دهد اثر کن و بنده­ی مریض من را خوب کن؟ چه کسی می­خواهد برایت کاری کند؟ 

 

-پیدا کردنِ آرامش نزدِ خدا

خبر داری (خب باید خبردار باشم) که سیاحان افلاک// چرا گردند گرد مرکز خاک

چه می‌خواهند از این محمل کشیدن// چه می­جویند از این منزل بریدن

چرا این ثابت است آن منقلب نام// که گفت این را بجنب آن را بیآرام

همه هستند سرگردان چو پرگار// پدید آرنده خود را طلبکار

معمولاً عاشق سرگردان است تا به معشوق برسد، به معشوق که برسد آرام می­شود، البته وقتی سرگردانِ عاشق به معشوق مادی برسد می­بیند که هیچ چیز نیست و دوباره دلش می­خواهد یک جای دیگر سرگردان شود بلکه آنجا چیزی گیرش بیاید. گفت رفتیم پول حسابی هم گیر آوردیم، اما درد درون و بیرون­مان که دوا نشد. رفتیم دنبالِ همسرِ خوب گشتیم و پیدا کردیم، آرامش کامل به ما نداد. رفتیم یک مغازه­ی عالی در بهترین جای شهر خریدیم، اما باز هم دیدیم غصه، رنج و کسالت سراغ­مان می­آید. رفتیم یک خانه­ی خیلی عالی ساختیم، کارخانه را هم سرپا کردیم، تازه شروع به کار کرده بودیم، دکتر به بچه­هایمان گفته هر چه می­خواهد به او بدهید، این تا سه ماه دیگر بیشتر زنده نیست. یعنی هر جا می­روم آرامش به من نمی­دهد، اما پیش خدا که بروی «أَلاٰ بِذِكْرِ اَللّٰهِ تَطْمَئِنُّ اَلْقُلُوبُ»  ﴿الرعد، 28﴾ آرامش پیدا می­کنی.

از آن چرخی که گرداند زن پیر// قیاس چرخ گردون را همی گیر

 بندگان من، من خیلی برایتان در و تخته را خوب جور می­کنم، گاهی خوابید گاهی غافلید.

دوتا قطعه برایتان از وجود مقدس او بگویم، (من عاشق خدا هستم؛ یعنی مرده­ی خدا هستم؛ یعنی به او هم گفتم. سی سال است دارم می­گویم مرگ من را وقتی برسان که با تو هستم؛ در دعای کمیل؛ در عرفه؛ در عاشورا و در گریه­ی بر ابی عبدالله(ع)). یعنی اینجا آرامش و امنیت کامل است. «إِنَّ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ» ﴿البقرة، 277﴾ «أُولٰئِكَ لَهُمُ اَلْأَمْنُ» ﴿الأنعام‏، 82﴾ چه کار می­کند، اما بندگانِ من شما در خواب هستید، غفلت دارید.

 

-نجات جان بواسطه دزد

دزد داخل خانه­ای می­آید. خانه جلویش ایوان است مردِ خانه با خانمش، با یک بچه­ی چهار پنج ماهه خواب هستند. دزد می­بیند فرش­های خوبی داخل خانه است. احتمالاً به خاطر این فرش­های دستبافت، خوب طلا هم داخل این خانه است اما اگر من غیر از آن فرشی که پدر و مادر آن بچه روی آن درخواب هستند بقیه­ی فرش­ها و قالیچه­ها را لوله کنم _این اتفاق افتاده_ نوشتند همه طلاها را هم بیایم جمع کنم، جنس­های قیمتی را هم بیایم جمع کنم، اگر این بچه برای شیر خوردن بیدار شود و یک نق بزند،

(خدا مادر را طوری آفریده که وقتی شوهر نکرده یازده صبح هم به زور از خواب بیدارش می­کردند، اما حالا که شوهر کرده و بچه­دار شده، زحمت هم دارد، خواب ناز است ولی تا بچه یک نق می­زند می­پرد و می‌گوید: فدایت شوم، قربانت بروم. این کارها را در حق من و تو هم کردند ما یادمان رفته است. آن وقت که دست‌وپا، زبان، گوش و هوش نداشتیم، خداوند دو نفر را مأمور ما گذاشت؛ این امانت من است، مادر! نق زد بیدار شو، شیرش بده. پدر! بیدار شو، به زنت کمک بده، نکند بچه ناراحت شود پرستار بهتر از من هم پیدا می­کنی پول هم از تو نمی­خواهم حقوق هم نمی­خواهم پرستاریت را می­کنم به پهنای هستی). 

اگر این بچه بیدار شود آن مادر هم بیدار می­شود نمی­توانیم چیزی ببریم. با ظرافت، با دقت و آرام این بچه­ی سه چهار ماهه را بلند کرد و از در اتاق بیرون آمد، او را تهِ ایوان گذاشت ، برگشت برود اثاث­ها را جمع کند که بچه بیدار شد. دزد فرار کرد، آمد در حیاط را باز کرد و رفت بیرون و در را آهسته بست. بچه ناله کرد، مادر بیدار شد و گفت: بچه کو؟ شوهرش را بیدار کرد که بچه کو؟ دوتایی مضطرب از اتاق پریدند بیرون به ته ایوان آمدند و طاقِ اتاق فروریخت!

 این پرستاری خدا! حالا این دوتا زن و شوهر متحیر مانده­اند که اگر ما دو نفر و این بچه خوابیده بودیم، این طاق به این سنگینی آمده بود روی سه­تایی­مان، با زمین یکی شده بودیم. کار چه کسی بوده، چه بوده؟ بنده­ی من، گاهی هم دزدها برای حفظِ جان و اثاثِ تو مأمورِ من هستند.

 

-نجاتِ جان از طریقِ عقرب

یک عارف بزرگی است در بیشتر کتاب­های عرفانی و اخلاقی اسمش ذنون مصری هست، ذنون چندتا داستان عجیب از خودش نقل می­کند.

می­گوید: من یک روز از شهر مصر بیرون آمدم. لب رود نیل آمدم، آن محلِ باریکِ نیل که آن طرفش جنگل مانند بود. من ایستاده بودم این آب را تماشا می­کردم و از آفرینش خدا لذت می­بردم.

(آب مایه­ی حیات است. پروردگار می­گوید: اگر بیست و چهار ساعت از کره­ی زمین آب را بگیرد، می­خواهید چه کار کنید؟ اگر من به تمامِ آب­ها دستور بدهم فرو بروید و اینقدر هم فاصله­اش زیاد باشد که نتوانید به آن برسید، می­خواهید چه کار کنید؟ اگر من ابر نفرستم و این همه آب پایین نریزم، شما با نبودِ ابر چه کار می­خواهید بکنید؟ اگر من گیاهان را نرویانم چه کار می­خواهید بکنید؟ اگر من یک اشاره به زبانت بکنم و بگویم: نوبت حرف زدنت تمام است، چه کار می­خواهی بکنی؟ اگر به چشمت اشاره کنم، نوبت دیدن تمام می‌شود. اگر به معده­ات اشاره کنم، نوبت هضم غذا تمام است، چه کار می­خواهی بکنی؟ )

گفت: کنار این آب ایستاده بودم، دیدم عقربی به اندازه­ی پهنای کفِ‌دست وحشتناک و به سرعت دارد طرف آب می­آید، پیش خودم گفتم عقرب که شنا بلد نیست، بعد هم اگر داخل این رود نیل بیفتد درجا خفه می­شود، چه خبرش است؟ گفت: این عقرب تا لبِ رود نیل رسید -چیزی که خودم دیدم- دیدم لاک‌پشتی از آب درآمد، مثل کشتی کنار رود پهلو گرفت. عقرب روی این لاک‌پشت آمد، لاک‌پشت داخلِ آب حرکت کرد. من هم بدو بدو از باریکه­ی‌آب رفتم، لاک پشت را می­دیدم، آمد آن طرف کنارِ دیوار پهلو گرفت، عقرب بالا پرید. من هم دیگر به آن منطقه رسیده بودم. عقرب لابه­لای درخت­ها می­دود، من هم دنبالش رفتم، دیدم یک جوانی خواب است و یک مارِ بزرگِ افعی روی سینه­اش چنبره زده و آماده­ی نیش زدن است، که عقرب رسید و خیز برداشت روی کله­ی مار را نیش زد، مار غلتید و مُرد. عقرب برگشت، ما دوباره دنبالِ عقرب آمدیم و دیدیم لاک‌پشت منتظرش است، سوارِ لاک‌پشت شد و آن طرف رفت تا داخل لانه­ی خودش برود. من هم برگشتم و رفتم بالای سرِ این جوان تا بیدارش کنم و به او بگویم چه داستانی اتفاق افتاده است، دیدم مست است، اینقدر عرق خورده که اصلاً در حال نیست. نشستم تا یواش یواش از مستی بیرون آمد و بلند شد نشست، من و مار را دید، به او گفتم: جوان تو که مست بودی و نمی­توانستی از خودت دفاع کنی، اما آن کسی که معمارِ عالم است، آن کسی که مراقبِ بندگان و مهربان به بنده­اش است به شکلی تو را از مرگ نجات داد که من هنوز در حیرتش هستم. داستان را برایش گفتم، همینطوری که نشسته بود و از مستی داشت درمی­آمد، شدید گریه کرد. به من گفت: من که مست و بی­دین بودم اینطور از من محافظت کرد، اگر مومن بودم با من چه کار می­کرد. گفت: راه به من نشان بده، من چطوری مومن شوم، چه کار کنم که با او وا ببندم که اتصال به او پیدا کنم.

 

-معامله با خدا

یک دندانه­ی کلیدِ باز کردنِ معدنِ اطاعت، اخلاص است. یعنی با آن کسی معامله کن که با تو خوب معامله می­کند «إِنَّ اَللّٰهَ اِشْتَرىٰ مِنَ اَلْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوٰالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ اَلْجَنَّة»  ﴿التوبة، 111﴾ این پول ناقابل­تان را که یک میلیون، دو، چهار، پنج یا صد میلیون است، این مقدار را که نسبت به کلِ عالم هیچ است می­خرم و زحماتِ وجودتان را هم می­خرم، بعد شصت هفتاد سال شما را آن طرف می­برم و مزدی که به شما می­دهم اسمش جنت است، کامل است و همه چیز دارد، همیشگی و ابدی است. حالا با یکی دیگر می­خواهی معامله کنی چه چیزی گیرت می­آید، پس با کسِ دیگری معامله نکن. می­خواهی قدمی برداری، دستی در جیب ببری، هشتی بریزی، حرفی بزنی، زن بگیری، شوهر کنی و بچه­ تربیت کنی، با من معامله کن، من خوب می­خرم.

 

-آگاهیِ خدا بر همه‌چیز

همین ذنون می­گوید: یک روز صبح، سحر -یعنی چون اینها اهل سحر بودند- بیدار شدم، دیدم در مصر یک متر برف آمده و من هم بیرونِ مصر کار داشتم، لازم بود بروم. گفتم می­زنم در این برف­ها می­روم. در برف با چه زحمتی بیرون زدم، تا به بیرونِ شهر رسیدم، شهرها کوچک بود، می­شد در ده دقیقه یا یک ربع بیرونِ آنجا رفت. دیدم یک همسایه­ی کوچه­مان که گبر آتش­پرست بود یک گونی ارزن روی کولش است و در این برف­ها دارد می­رود و مشت مشت ارزن روی برف­ها می­پاشد، گفتم: چه کار می­کنی؟ گفت: من هم صبح بیدار شدم دیدم خیلی برف است، به فکر افتادم این کلاغ­ها، گنجشک­ها و کبوترها امروز هیچ چیز گیرشان نمی­آید، این گونی ارزن را کول کشیدم و آوردم دارم می­پاشم تا بیایند و بخورند. به او گفتم: تو گبر و آتش­پرستی، خدا که قبول نمی­کند. یک لحظه فکر کرد و گفت: ذنون قبول نمی­کند، نمی­بیند؟ من اصلاً جوابش را ندادم، خب قبول نمی­کند اما نمی­بیند؟ تمام شد و ما خداحافظی کردیم، آمدیم و سال بعد در طوافِ خانه­ی خدا از پشتِ‌سر گبر روی شانه­ام زد و گفت: هم دید و هم قبول کرد و هم من را اینجا آورد. 

بله می­بیند، قبول هم می­کند، محبت هم می­کند، خطرها را هم از آدم برطرف می­کند ولی با او باید معامله کرد، او عاشق معامله کردنِ صاف و پاک است.

 

ب) دندانۀ دومِ کلید

دندانه­ی دومِ این کلید، کل این عبادت­هاست.

 

ج) دندانۀ سومِ کلید

دندانه­ی سومِ این کلید، تمام خُلقیات خوب است، مانند؛ مهرورزی، مهربانی، فروتنی، تواضع، خشوع، خاکساری و راستگویی، تمامِ این خوبی­های اخلاقی، دندانه­ی سوم است. 

 

 

حالا این کلید را درِ معدن طاعت بینداز. چه چیزی از داخلش درمی­آید؟ بنده­ی من، لقاء من از داخلش درمی­آید. لقا من، لقا دیوانه­کننده است، «فَمَنْ كٰانَ يَرْجُوا لِقٰاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلاً صٰالِحاً» ﴿الكهف‏، 110﴾ ببینید از معدنِ اطاعت، لقاء درمی­آید، درست یا نه؟ «وَ اَلْمُؤْمِنُونَ وَ اَلْمُؤْمِنٰاتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِيٰاءُ بَعْضٍ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ اَلْمُنْكَرِ وَ يُقِيمُونَ اَلصَّلاٰةَ وَ يُؤْتُونَ اَلزَّكٰاةَ وَ يُطِيعُونَ اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ أُولٰئِكَ سَيَرْحَمُهُمُ اَللّٰهُ» ﴿التوبة، 71﴾ از این معدن، رحمت من درمی­آید. «رَضِيَ اَللّٰهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ» ﴿المائدة، 119﴾ خشنودیِ من درمی­آید. «لَهُمْ جَنّٰاتٌ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهٰارُ ذٰلِكَ اَلْفَوْزُ اَلْعَظِيمُ»  ﴿المائدة، 119﴾ از این معدن بهشت هم درمی­آید. این کلید؛ اخلاص، عبادت و اخلاق است. این معدن هم به عنوانِ طاعت‌الله و طاعت ‌الرسول است. آن هم چیزهایی که وقتی با این کلید درِ این معدن را باز کردی، از داخل این معدن درمی­آید.

باز آن سه­تا آیه ماند و یک روایت هم کنار آن سه­تا آیه هست، آن هم ماند، این زمان بگذار تا وقت دیگر.

 خضر دانش یار شو ای موسی دل// شاید کز این صحرا کنی طی منازل

در چاه تن تا کی برآی یوسف جان// مصر تجرد را تویی سلطان عادل

از شهر تن جانا بباید رخت بستن// زادی طلب تا فرصتی داری به منزل

جز طاعت و خدمت نباشد زاد این راه// بر دانش و دین کوش و منشین هیچ غافل

لذات جسمانی فانی دانۀ توست// زور و زر و جاه است دام ای مرغ عاقل

جز ذکر الله است هر ذکری ز شیطان// جز عشق حق هر سود و سودائیست باطل

با عشق آن یکتای بی­همتا الهی// همت طلب وز هر دو عالم مهر بگسل 

 

روضۀ غمِ حضرت‌رقیه(س)

دختری از پادشه دین حسین// بود سه ساله به غم و شور و شین

گفت همی کو پدر مهربان// از چه نیامد بر ما کودکان

گر ز من دل شده رنجیده است// از دگر اطفال چه بد دیده­ است

گفت بدو زینب زار ای عزیز// روز و شب اشک از غم هجران مریز

کرده سفر باب تو این چند روز// این‌قدر ای شمع فروزان مسوز

ناله­ی تو شعله به عالم زند// بارقه بر خرمن آدم زند

رفت به خواب و ز تنش رفت تاب// دید مه روی پدر را به خواب

دست زد و روی پدر بوسه داد// پیش پدر لب به شکایت گشاد

که ای پدر ای مهر تو سودای من// رفتی و از جور بدان وای من

رفتی و ما زار به دوران شدیم// دستخوش فتنه­ی عدوان شدیم

 

این‌قدر ابی عبدالله(ع) در خواب نوازشش کرد که بیدار شد، دید همان خرابه است و خبری از بابا نیست. شروع کرد به گریه کردن. رباب آمد بغلش گرفت آرام نشد، گفت: من بابایم را می­خواهم. سکینه(س) بغلش گرفت آرام نشد، گفت: بابایم را می­خواهم .عمه بغلش گرفت آرام نشد، زین العابدین(ع) بغلش گرفت، گفت: بابایم را می­خواهم، او را زمین گذاشتند، یک مرتبه دیدند پس افتاد. دورش را گرفتند و دیدند از دنیا رفت.

 

دعای پایانی

خدایا لذت طاعت را به ما بچشان.

نفرت از مخالفت با خودت را در ما زیاد کن.

خدایا ایمان ما را حفظ کن.

دشمنان ما را ذلیل و زمین­گیر کن.

خدمتگزاران به دین و به این مردم را توفیق بیشتر بده.

بیماران را لباس عافیت بپوشان.

خدایا به حقیقت زینب کبری(س) همه­ی گذشتگان ما را امشب بیامرز.

خدایا عاقبت همه­ی ما را ختم به خیر بگردان.  

 

گلپایگان مسجد آ مسیح ربیع الثانی 98 جلسه­ی سوم

 

سخنرانی های مرتبط
پربازدیدترین
اخلاص اطاعت آرامش کلید راه رسیدن به اطاعت خدا معمار عالم
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز