فارسی
جمعه 22 آذر 1398 - الجمعة 16 ربيع الثاني 1441

رسیدن به سعادت‌ِالهی


میزان 3 - شب دهم جمعه (26-7-1398) - صفر 1441 - مهدیه اعظم - 19.53 MB -

آسان بودن فرمان‌های الهی_دلیل سه گانه بودن نمازآمادگی همیشگی برای مرگبدهکار نبودن به هیچکس-دیدار عزرائیل با بنده های خالصعیادت ملک الموت از بندهٔ خالصشبیه شدن ملک الموت به اعمال انسان‌هارسیدن به سعادت با سه آیه  _آیۀ اول   _آیه دوم  _آیۀ سومتقویت مجالس اهل‌بیتروضۀ حضرتِ ‌ام‌کلثوم(س)دعای پایانی

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمدلله رب العالمین الصلاة و السلام علی سید الانبیا و المرسلین حبیب الهنا و طبیب نفوسنا ابی القاسم محمد صلی الله علیه و علی اهل بیته الطیبین الطاهرین و المعصومین المکرمین.

 

آسان بودن فرمان‌های الهی

از سورهٔ مبارکهٔ آل عمران سه آیه برای شما بزرگواران؛ مردان و زنان باکرامت قرائت می‌کنم که این سه آیه هم تطبیق با یاران حضرت سیدالشهدا(ع) دارد و هم هر سه آیه معیار و میزانی است که هر مرد و هر خانمی با دیدن ترجمه‌اش می‌تواند خود را با مطالب آیه معیارگیری کند که هر سه آیه به او نشان بدهد آیا در جایگاه قابل قبول پروردگار است یا نه. اگر ضعف، کم و نقص دارد می‌تواند نقص و کمبودش را آسان جبران کند؛ چون کارهای دینی و کارهای الهی اصلاً مشکل نیست. خداوند دو بار در قرآن مجید اعلام کرده من آسانی شما را می‌خواهم، لذا هیچ خواستهٔ او انجام دادنش طاقت‌فرسا نیست. آن چیزی را که انسان در معرضش قرار نمی‌گیرد تکلیف ندارد و از انسان نمی‌خواهند، آن چیزی را که در معرضش قرار می‌گیرد انجامش آسان است، لذا تمام تکالیف الهیه تنظیم داده شدهٔ زیر قدرت و توانِ انسان است.

 

_دلیل سه گانه بودن نماز

اگر پروردگار نمازهای شبانه روز را شصت رکعت اعلام می‌کرد آیا مردم می‌توانستند بخوانند؟ اما در بیست و چهار ساعت هفده رکعت اعلام کرد آن هم نه پشت سر همدیگر که وقت مردم را نگیرد؛ اول صبح که خیلی سرحال هستند دو رکعت بخوانند، ظهر و عصر برای نجات از هیاهو، شلوغیِ کار و برخورد با نفس‌ها هشت رکعت است که یک حالت تصفیه‌کنندگی برای بندگانش داشته باشد، آرامش و امنیت به آنها بدهد و سبک بارشان کند، مغرب و عشاء هم همینطور.

هر سال اگر بدن مشکلی نداشته باشد یک ماه روزه واجب است، اگر مشکلی نداشته باشد در یک عمر یک بار حج رفتن واجب است، یک سال که آدم تجارت و کاسبی می‌کند، خرید و فروش می‌کند، دخترش را شوهر می‌دهد، پسرش را زن می‌دهد، لباس و اتومبیل می‌خرد، خانه را نقاشی می‌کند و خرج‌های دیگر، اگر هزار تومان اضافه آمد، در سورهٔ انفال می‌فرماید: از این هزار تومان بیست تومانش را برای تقویت دین من بده، بقیه‌اش هم برای خودت نمی‌خواهم.

 

یعنی شما هر جای خواسته‌های الهی را امشب در ذهن مبارک‌تان نمونه بیاورید می‌بینید انجامش خیلی ساده و آسان است. مثلاً یک کسی که دویست میلیون تومان ثروت دارد و از دنیا می‌رود اگر دو خط وصیت کند (یک خط وصیت عمر را زیاد می‌کند) بعضی‌ها می‌گویند آدم وصیت کند زود می‌میرد، من چهل سال است وصیتم آماده است و هنوز نمردم. بعضی‌ها می‌گویند آدم سراغ امور مرگ برود عمرش کوتاه می‌شود، من چند سال است قبر خودم را هم کندم، من چند سال است به وصیتم خودم عمل کردم؛ یعنی بعد از مردنم بازماندگان من نه در ادارات کار دارند و نه در خودشان. به عمر آدم اضافه می‌شود این دروغ‌ها نباید آدم را از انجام احکام خدا باز بدارد.

 

آمادگی همیشگی برای مرگ

اولیاء الهی که من با بعضی‌هایشان رفیق و همسفر بودم با هم که به سفر می‌رفتیم، همان شب اول یا مشهد یا اصفهان یا همدان یا جای دیگر اگر دو نفر بودیم داخل یک اتاق می‌خوابیدیم، به من می‌گفت: صبح که بیدار شدی اگر دیدی من مردم نگران نباش، کفنم داخل ساک است و وصیتم هم داخل جیب ساک است، فقط به خانواده‌ام خبر بده، اگر اجازه بدهند جنازهٔ من را به تهران نبر و همینجا که مُردم دفن کن؛ چون زمینِ تهران با زمینـ مشهد، همدان یا سمنان چه فرقی می‌کند؟ آن چیزی که ملاک است اعمال من است. این چیزها با آنها بود، کفن و وصیت‌شان با آنها بود، کار وصیت‌شان را بعضی‌هایشان انجام داده بودند؛ یعنی اینطوری مردند که نه بدهکار به خدا و نه بدهکار به خلق خدا بودند.

 

بدهکار نبودن به هیچکس

یک شهری من را منبر دعوت کردند. دعوت‌کننده یک مغازه‌دار بود که خیلی آدم وزین و باوقار و وابستهٔ به حضرت سیدالشهدا(ع) بود. منطقه هم منطقهٔ کشاورزی و از تهران دور بود. من روزها داخل خانه که بودم کار می‌کردم، می‌نوشتم، جمع‌آوری و حفظ می‌کردم، اما می‌دیدم این آقایی که من را دعوت کرده از صبح که می‌رود تا نماز ظهر سه بار به خانه می‌آید و می‌رود، البته من نمی‌دانستم چه کار دارد، فقط داخل آن اتاقی که نشسته بودم از پنجره پیدا بود که می‌آید بعد هم می‌رود. سه چهار روز که گذشت، یک روز به او گفتم: شما می‌روی بازار چطور سه یا چهار بار برمی‌گردی؟ گفت: این اتاق کنار شما، اتاق وسط این ساختمان است. پدر من سه سال است بدن، زانو و ساق پایش خشک شده ولی درد ندارد، این سه ساله نمی‌تواند دراز بکشد و بخوابد، شب‌ها نشسته می‌خوابد، من سه یا چهار بار می‌آیم اگر دستشویی می‌خواهد برود او را ببرم، اگر غذایی می‌خواهد به او بدهم، اگر کاری دارد انجام بدهم و علاوهٔ بر این من می‌دانم پدر مادر از دیدن اولاد شاد می‌شوند می‌خواهم با شاد شدن دلش خدا از من راضی شود. گفتم: می‌شود پدرت را ببینم؟ گفت: بله، من الان آماده‌اش می‌کنم و می‌روم، شما برو با او تنها بنشین. رفت، من هم رفتم کنار بستر این پدر نشستم، خیلی شاد بود. به او گفتم: پدر کاری نداری؟ گفت: نه. مزه مزه کردم بگویم یا نگویم ولی گفتم: وصیت داری؟ پیرمرد گفت: نه، گفتم: نمی‌خواهی بنویسی؟ گفت: نه نمی‌خواهم بنویسم، گفتم: چرا؟ چرا نمی‌خواهی بنویسی؟ این را که قرآن گفته: «یوصِیکمُ اَللّٰهُ فِی أَوْلاٰدِکمْ» ﴿النساء، 11﴾ این متن قرآن است، نمی‌خواهی بنویسی؟ گفت: نه. خیلی با شجاعت گفتم: چرا؟ پیرمرد گفت: آنچه خدا در قرآن گفته به پسر و دختر بده، چون من کشاورزم و زمین دارم مطابق قرآن مجید به پسرم و دخترهایم ارث دادم. (دوتا پسر بود سه‌تا دختر) ارث‌هایشان را دادم، اما هر پنج شش‌تا را جمع کردم و گفتم اجازه می‌دهید من ثلث خودم را هم برای خودم جدا کنم و بردارم؟

چون یک حق است که پروردگار به آدم زنده می‌گوید: شما وصیت می‌خواهی بکنی اضافه‌تر از ثلث حق نداری وصیت کنی، ثلثت برای خودت و دو سوم هم برای پسرها و دخترهایت است.

 

گفت: مال آنها را پرداخت کردم، بعد به آنها گفتم: من ثلث خودم را جدا بکنم؟ گفتند: بکن، گفتم: خب اینکه خانه است و زمین زراعتی است، شما بیایید از جیبِ خودتان اندازهٔ ثلثِ من به من پول بدهید، گفتند: چشم. گفت: این‌ها هم پول دادند. ادامه داد: این مسجدی که داری منبر می‌روی، کل این را از ثلثِ خودم ساختم، یک قِران هم ندارم، سهم پسر و دختر را هم دادم و تمام. حالا این جمله‌اش مهم است، گفت: من نه به پروردگار بدهکارم (روی حسابِ صافی و پاکیش گفت و الا اگر اهل دقت در مسائل الهی بود می‌گفت من با تمام وجود تا ابد به خدا بدهکارم زورم هم نمی‌رسد بدهی‌ام را بدهم) بدهی من یک نماز کامل است من قدرت نداشتم بخوانم، اما به مقداری که زورم می‌رسیده بدهی‌ام را دادم، شاهی‌ای به پروردگار بدهکار نیستم، به مردم این شهر هم قِرانی بدهکار نیستم، اما فلانی، سه سال است روی این تشک روبه‌روی قبله نشستم و چشمم به این در اتاق است که این رفیقِ عشقیِ من چه وقتی از در این اتاق وارد می‌شود. خوب دقت می‌فرمایید؟ سه سال است دوتا چشمم به این در است! خیلی است آدم اینقدر آرام، نترس و راحت باشد و این آرامی، نترسی و راحتی برای این است که آدم یک عمری خودش را با قرآن و روایات میزان گرفته و درست زندگی کرده است، همین. هیچ چیز دیگری نیست. پیرمرد گفت: سه سال است چشمم به این در است که این رفیقِ عشقیِ من چه وقتی می‌آید، دلم برایش تنگ است، او را ببینم کیف می‌کنم. گفتم: رفیق عشقیت چه کسی است؟ خب پیغام بده بیاید، گفت: با پیغام کار درست نمی‌شود، خودش باید بیایید. گفتم: خب چه کسی هست؟ گفت: ملک الموت! من چشمم به این در خشک شد که ملک الموت چه وقتی می‌آید.

 

-دیدار عزرائیل با بنده های خالص

 حالا ملک الموت بالای سر اینطور آدم‌ها چطوری می‌آید؟ فکر می‌کنید چطوری می‌آید؟ این را من از امام صادق(ع) برایتان نقل کنم که با چه قیافه‌ای، چه شکلی و چه کیفیتی می‌آید. این روایت کجاست؟ در کتاب پرقیمت و با ارزشِ شافی، نوشتهٔ وجود مبارک فیض کاشانی که اگر کتاب‌هایش را به سبک امروز بخواهند چاپ کنند پانصد جلد می‌شود! این‌ها را به تنهایی پانصد سال پیش گوشهٔ شهر کاشان در گرمای پنجاه و پنج درجه با قلم و مرکب و بادبزن در خانه‌های کاهگلی نوشته است. شما به هر طلبه‌ای، عالمی، منبری، مدرسی و هر مرجع تقلیدی بگو فیض کاشانی، می‌گوید روی سرم است! این جایگاه فیض است. ایشان نوشته که حضرت صادق فرمود: ابراهیم(ع)؛ قهرمانِ توحید، دومین پیغمبر اولوالعزم و پدرِ همهٔ پیغمبرانِ بعد از خودش بود. جایی نشسته بود یک مرتبه دید ملک الموت آمد، ابراهیم(ع) به او گفت: برای بردنم آمدی؟ گفت: نه برای دیدنت آمدم. ملک الموت فقط دیدن ابراهیم(ع) می‌رود؟ نه فقط دیدن ابراهیم(ع) نمی‌رود.

 

عیادت ملک الموت از بندهٔ خالص

مرحوم آیت الله العظمی حاج سید احمد خوانساری در تهران بود. من با ایشان خیلی محشور بودم و عاشقش بودم. با خط خودش برای کسی چیزی نمی‌نوشت، ولی یک اجازهٔ علمی و روایتی در یک کاغذ آچهار با خط خودش به من داده که مفصل است. من به خانه‌شان می‌رفتم، ایشان پای منبر من می‌آمد. با اینکه اعتقاد داشتم اعلم علمای شیعه است. یک کسی به آیت الله العظمی اراکی گفته بود: من می‌توانم خمسم را به آیت الله خوانساری بدهم؟ ایشان از کوره در رفته بود (زود از کوره درمی‌رفت) گفت: مرد حسابی من در عصمت این آدم شک دارم، تو می‌گویی می‌توانم خمس به او بدهم!

 آقازاده مرحوم خوانساری می‌گفت: یک هفته مانده به مرگش من از بیرون اتاق دیدم صدای گفتگو می‌آید، گفتم خدایا کسی زنگ نزد و من نرفتم در را باز کنم، چه کسی به دیدن پدر من آمده است؟ گفت ایستادم تا سخن گفتن تمام شد. در زدم، پدرم فرمود بیا داخل. 

 

من نماز صبحم را بلند نمی‌شوم بخوانم ایشان روز از دنیا رفتنش نود و هشت سالش بود، از هفت سالگی نمازهای واجبش را خوانده بود. سه‌تا نود سال غیر از نمازهایی که خوانده بود نمازهای دورهٔ عمرش را قضا کرده بود، سه‌تا! یک بار نود سال نماز را قضا کرد گفت می‌ترسم عیب داخل باشد و قبول نشود، دوباره نود سال قضا کرد. این‌ها عبدالله بودند! این‌ها عباد الله بودند!

گفت: آرام در را زدم، رفتم داخل دیدم هیچ کس نیست، ایشان روی بستر افتاده هیچ کس هم پیشش نیست، گفت: آقا کسی خدمت‌تان بود؟ پدرم گفت: بله، گفتم: هفت هشت دقیقه صحبت‌تان طول کشید؟ فرمود: بله، پرسیدم: چه کسی بود؟ فرمودند: ملک الموت بود، وقتی کنار من آمد پرسیدم آمدی من را ببری؟ گفت نه هفتهٔ دیگر همین روز می‌آیم شما را می‌برم، به عیادت شما آمدم. بعد آقازاده‌اش می‌گفت: حدود سی و پنج شش ساعت مانده به مرگش دیگر با کسی حرف نزد، دوازده هزار بار لا اله الا الله گفت تا از دنیا رفت، دوازده هزار بار!

 چه عیبی دارد آدم وصیت کند؟ چه عیبی دارد آدم ثلث اموالش را خرج خودش کند؟ چه عیبی دارد انسان کاری کند که امام صادق(ص) می‌فرماید ملک الموت چگونه نزدش بیاید؟.

 

شبیه شدن ملک الموت به اعمال انسان‌ها

ابراهیم(ع) به او گفت: برای بردن من نیامدی؟ گفت: نه برای دیدنت آمدم، ابراهیم(ع) به او گفت: ملک الموت بالای سر تمام مردم دنیا که می‌آیی به قیافهٔ اصلی خودت می‌آیی؟ گفت: نه، من بر اساس اعمال و روحیات مردم شکل می‌گیرم، حضرت گفت: مثلاً بالای سرِ کافرِ مشرکِ منافقِ بی‌دینِ لائیکِ ظالمِ دزدِ آلوده به گناهان کبیرهِٔ توبه نکرده که می‌آیی چه شکلی می‌آیی؟ به ابراهیم(ع) گفت: شما پیغمبرِ دوم اولوالعزم، قهرمان توحید، بت‌شکن و پدرِ انبیاءِ بعد از خودت، یک لحظه هم طاقت دیدن من را نداری! من آن شکلم را نشان نمی‌دهم، ابراهیم(ع) اصرار کرد، ملک الموت گفت: حالا که اصرار می‌کنی پس صورتت را برگردان من به آن شکل دربیایم (چون ملائکه این قدرت را دارند «یتشکل به اشکال المختلفه». در روایاتمان هم هست جبرئیل که پیش پیغمبر(ص) می‌آمد به شکل دحیه کلبی می‌آمد؛ یک جوان باادب آراسته). ابراهیم(ع) صورتش را برگرداند، ملک الموت به آن قیافه شد، ابراهیم(ع) نگاه کرد و نکرد ناله‌ای کشید و غش کرد، به هوشش آورد ولی دیگر آن شکل را رد کرده بود، گفت: حالا بالای سر مؤمن چطوری می‌آیی؟ ملک الموت گفت: باز هم صورتت را برگردان، حالا نگاهم کن. ابراهیم(ع) وقتی ملک الموت را نگاه کرد، (امام صادق(ع) می‌گوید) به ملک الموت گفت: کافر مشرک منافق با دیدن آن قیافهٔ تو، چرا دیگر آنها را به جهنم می‌برند؟ همین دیدن تو بس‌شان است و مؤمن را چرا به بهشت می‌برند؟ چون همان دیدن تو همهٔ لذت و کامروایی را برایشان دارد.

این اول کار است، غیر از برزخ و قیامت است. این اول کار است که چه می‌بینم. خب آن کسی که خودش را با کتاب خدا و روایات میزان گرفته، خوش به حال اولِ کار، وسطِ کار، قیامت، عاقبت و نهایتِ کارش.

 

رسیدن به سعادت با سه آیه

  _آیۀ اول

آلودۀ گناه نشدن

حالا سه‌تا آیه را عنایت کنید، عجب آیاتی است! عجب معیاری برای رسیدن به تمامِ درهای سعادتی‌ست «لِلَّذِینَ اِتَّقَوْا عِنْدَ رَبِّهِمْ» ﴿آل‌عمران، 15﴾ که البته من آن «للذین اتقوا» را می‌فهمم، بقیهٔ سه‌تا آیه را هم می‌فهمم و در تفسیرم هم کاملاً این سه‌تا آیه را در صفحات زیادی توضیح دادم، اما یک کلمهٔ این سه‌تا آیه را نمی‌فهمم «عند ربهم» این عندیت را من متوجه نمی‌شوم، فهمیدنش خیلی سخت است که یک کسی با پروردگار عالم به مقام عندیت برسد! نمی‌دانم یعنی چه، برای کسانی که در دنیا مواظب خودشان بودند «لِلَّذِینَ اِتَّقَوْا» ﴿آل‌عمران، 15﴾ مواظب خودشان بودند که دامنشان به گناهان کبیره آلوده نشود، دامنشان به اصرار بر گناهان صغیره آلوده نشود، دامنشان به فرهنگ‌های ضد الهی هرچند انگ علمی داشته باشد آلوده نشود، چه خواهد بود «لِلَّذِینَ اِتَّقَوْا عِنْدَ رَبِّهِمْ» ﴿آل‌عمران، 15﴾ چه خواهد بود.

«جَنّٰاتٌ» ﴿آل‌عمران، 15﴾ نه یک دانه بهشت؛ جنات یعنی این کسی که مواظب خودش بوده که دامنش آلودهٔ به امور ضد خدا نشود هشت بهشت را بخواهد بگردد برایش آزاد است، «جَنّٰاتٌ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهٰارُ خٰالِدِینَ فی‌ها» ﴿آل‌عمران، 15﴾  بهشت‌ها ابدی‌ست.

 

«وَ أَزْوٰاجٌ مُطَهَّرَةٌ» ﴿آل‌عمران، 15﴾ همسرانی که از هر جهت در ظاهر و باطن پاکیزه و پاک هستند این مزد دوم‌شان است.

«وَ رِضْوٰانٌ مِنَ اَللّٰهِ» ﴿آل‌عمران، 15﴾ اینکه قلب‌شان احساس حقیقی می‌کند که خدا از آنها راضی‌ست ودر یک آیهٔ دیگر در یک سورهٔ دیگر می‌گوید: این احساس از بهشت مزد بزرگ‌تری است. 

آن را من الان وقت ندارم تا توضیح بدهم، لذت قلبی غیر از لذت جسمی است آن بحث دارد. 

آخرِ آیهٔ اول هم می‌گوید: «وَ اَللّٰهُ بَصِیرٌ بِالْعِبٰادِ» ﴿آل‌عمران، 15﴾ من آگاهی کامل به بندگان واقعیم دارم؛ یعنی معنیش این نیست که به بندگانِ غیرواقعیش آگاهی ندارد، معنیش این است به آنها محل نمی‌گذارد، نه اینکه آگاهی ندارد یعنی آنها از چشم خدا افتادند ولی اینها در معرض توجه و عنایت و لطف و آگاهی من هستند. «بَصِیرٌ بِالْعِبٰادِ» ﴿آل‌عمران، 15﴾ حالا خود پروردگار عباد را در آیهٔ دوم توضیح می‌دهد: «اَلَّذِینَ یقُولُونَ رَبَّنٰا إِنَّنٰا آمَنّٰا» ﴿آل‌عمران، 16﴾ آن‌هایی که به من صادقانه اعلام می‌کنند خدایا ما دل در گرو تو داریم (این ترجمه‌ای که می‌کنم برای حضرت رضاست) خدایا ما فقط دل‌مان به تو گره دارد، پول هم داریم، خانه، زن و بچه هم داریم، به آنها گره نخورده است که اگر یک وقتی دیدیم پول‌مان صلاح ما نیست خب کنارش می‌گذاریم، اگر دیدم همسرم برای من صالح نیست کنارش می‌زنم، به هیچ چیز گره نخوردم، فقط به تو گره خوردم «رَبَّنٰا إِنَّنٰا آمَنّٰا» ﴿آل‌عمران، 16﴾ این اعلام قلب‌شان است.

 

   _آیه دوم

پذیرفتنِ درخواست‌هایِ مومنان

 این‌ها دوتا درخواست هم از من دارند؛ این‌هایی که من بصیر به آنها هستم درخواست اول‌شان این‌ است:

الف) «فَاغْفِرْ لَنٰا» ﴿آل‌عمران، 16﴾ خدایا ما در پرونده‌مان یک گناهانی داریم تو ما را خجالت زده نکن، آنها را پاک کن، ببخش و چشم‌پوشی کن، من هم پاک می‌کنم. رفیق، دوست و عاشق من هستند، برای چه چهارتا اشتباه‌شان را از داخل پرونده‌شان پاک نکنم؟ این یک خواسته‌شان است. 

 

ب) «وَ قِنٰا عَذٰابَ اَلنّٰارِ» ﴿آل‌عمران، 16﴾ می‌گویند خدایا سر و کار ما را با جهنم نینداز، من هم نمی‌اندازم و خواستهٔ بنده‌ام را قبول می‌کنم. می‌گوید من را به جهنم نبر، می‌گویم تو را نمی‌برم، می‌گوید گناهان من را بیامرز، می‌گویم می‌آمرزم، چرا نیامرزم؟ مگر گناهِ تو از گناه حر بدتر است؟ حر این هفتاد و دوتا را پیاده کرد و بعد به گرگان بیابان سپرد و همه شهید شدند. مگر کار حر نبود؟ چه کسی اینها را دست این گرگ‌ها داد؟ حر. من او را نبخشیدم؟ من پاکش نکردم؟ من قبولش نکردم؟ از من دلسرد نباش،من که در تاریخ نمونه دارم؛ حر هم از امام حسین(ع) سؤال کرد: یا ابا عبدالله! راهی برای توبهٔ من هست؟ چون فهمید گناه چقدر سنگین است. امام جواب این جمله را نداد، نگفت راهی هست، نگفت حالا که آمدی بیا، حالا که توبه کردی قبول است، نه، اصلاً امام اینطوری حالیش کرد که تو از بین لشگر عمر سعد که نیت کردی بیایی تمام گناهانت را آنجا بخشیدند، حالا که رسیدی به من «ارفع رأسک» سرت را از خجالت پایین نگیر، اینجا جای سر پایین گرفتن نیست، کنار حسین جای سر بلندی است نه سر به زیری! بله که می‌آمرزم، چه کسی می‌گوید من گناه بنده‌ام را نمی‌آمرزم و نمی‌بخشم؟ 

 

  _آیۀ سوم

پنج ویژگی اهل ایمان

اما آیهٔ سوم پنج‌تا وصف برای بندگان خوبش می‌گوید که من فقط پنج‌تا را می‌شمارم بعداً خودتان در تفاسیرِ قرآن توضیحش را ببینید. این بندگان من که اهلِ تقوا، ایمان و درخواستِ آمرزش هستند این پنج‌تا ویژگی را دارند:

الف) «اَلصّٰابِرِینَ» ﴿آل‌عمران، 17﴾ در مقابل حوادث خودشان را از افتادن در برنامه‌های غیر من بازداشت می‌کنند، با مشکل اقتصادی بی‌دین نمی‌شوند، با دیدن داغ بی‌دین نمی‌شوند، با نچرخیدن کار بی‌دین نمی‌شوند، الصابرین می‌ایستند، تا آخر با من می‌ایستن.

ب) «وَ اَلصّٰادِقِینَ» ﴿آل‌عمران، 17﴾ این عبادِ من روراست هستند، باطن و ظاهرشان به قول لات‌های تهران راست و حسینی است دوتا نیستند، این عباد من یک دانه هستند؛ باطن و ظاهر تفاوتی ندارند، یک واحد و حقیقت هستند.

ج) «وَ اَلْقٰانِتِینَ» ﴿آل‌عمران، 17﴾ این‌ها مشتاقانه و با خلوص من را عبادت می‌کنند.

د) «وَ اَلْمُنْفِقِینَ» ﴿آل‌عمران، 17﴾ این بندگان من کم یا زیاد دارند مهم نیست، دست به جیب هستند، اهل هزینه کردن پول در راه خدا، مسجد، علم و در راه امام حسین(ع) هستند.

 

 و) «وَ اَلْمُنْفِقِینَ» ﴿آل‌عمران، 17﴾ اهل هزینه کردن هستند، کاری ندارد که کم دارد یا زیاد دارد. امروز یک خانواده را در راه کربلا نشان می‌دادند، دو نفر بودند؛ یک مادر پیر و یک جوان بیست و هفت هشت سالهٔ کور بودند. مشتی هیزم از داخل آن بیابان‌ها جمع کرده بودند و آهنی روی آن هیزم انداخته بودند. مادر خمیر درست می‌کرد و ده‌تا ده‌تا نان روی آن آهن می‌پخت، داخل سبد می‌گذاشت و این جوانِ کور کنار جاده می‌برد. این سبد را نگه داشته بود تا ماشین‌ها و موتوری‌ها که رد می‌شدند بردارند. گاهی که می‌دید هیچ کس نمی‌ایستد با دستش اشاره می‌کرد. اینقدر میتوانست هزینه کند«وَ اَلْمُنْفِقِینَ» ﴿آل‌عمران، 17﴾.

ه) «وَ اَلْمُسْتَغْفِرِینَ بِالْأَسْحٰارِ» ﴿آل‌عمران، 17﴾ این خیلی مهم است، اینقدر بندگان باحالند و همت دارند که سحر ولو ده دقیقه قبل از نماز صبح بلند می‌شوند و از پروردگار طلب مغفرت می‌کنند، حالا بلند نشود نماز شب بخواند ولی یک ربع ده دقیقه به اذان در رختخوابش دوتا غلت می‌زند و اشک می‌ریزد و می‌گوید خدایا من را ببخش.

این پنج علامت از علائم عباد من است. حالا چقدر زیبا ما می‌توانیم خودمان را با این سه‌تا آیه میزان‌گیری کنیم که اینها در ما هست؟ خوش به حالمان، نیست؟ فراهم کنیم، هنوز که نمردیم و وقت داریم.

 

تقویت مجالس اهل‌بیت

 بارک الله به شما مردم! به من می‌گفتند موقعیت خوبی نیست دههٔ دوم برای سمنان وعده می‌دهید، گفتم: چرا؟ گفتند: بیشتر مردم کربلا هستند، گفتم: همهٔ شهر کربلا نیستند، امام حسین(ع) عاشقان فراوانی دارد که نتوانستند به کربلا بروند، در جلساتش یک ساعت می‌نشیند، نمی‌گویم تحمل می‌کند، اصلاً جای تحمل نیست، کیف می‌کند، عشق می‌کند، شما مردان و زنان می‌دانید با آباد نگه داشتن این جلسات چطور دل زهرا(س) را خوش کردید؟ می‌دانید پیغمبر(ع) و اهل بیت(علیهم‌السلام) را چطور به نفع خودتان دعاکننده قرار دادید؟ من روایاتش را نمی‌توانم بخوانم وقت نیست ولی اگر این کتاب با عظمت کامل الزیارات را که نمونه ندارد، قرن چهارم نوشته شده است) نود درصدش راجع به گریه و زیارت ابی عبدالله(ع) است. من در هفتصد صفحه ترجمه کردم، یک خرده دیر شده نمی‌دانم یکی دو ماه دیگر می‌گویند از چاپ درمی‌آید، دربیاید اگر بگیرید ببینید مسألهٔ زیارت، گریه، تشکیلِ جلسه برای ابی عبدالله(ع). این جلسات را تقویت کنید؛ در شهر، مساجد، داخل خانه‌ها و حسینیه‌ها، همین‌ها دین را نگه می‌دارد و نسل به نسل دست به دست می‌گرداند. اگر یک نفر هم که داخل این جلسات نیاید دشمن قند در دلش آب می‌شود ولی فیلم این جلسات را که می‌بیند واقعاً از پا درمی‌آید.

 

یک ماهواره‌ای یکی از جلسات من را گرفته بود و من هم در آن ماهواره دیدم (من ماهواره ندارم نشانم دادند) آن کسی که سخنگویی ماهواره بود کارد به او می‌زدی خونش درنمی‌آمد، آخرش هم فتوای قتل من را داد. یعنی این جلسات عجیب تیری به قلب دشمن است و این اربعینِ بالای بیست میلیون نفری از بیست میلیون بمب برای اسرائیل و امریکا سخت‌تر، سنگین‌تر و کشنده‌تر است. هر چه می‌توانید برادران سمنان در جلسات ابی عبدالله(ع) شرکت کنید، گریه‌ و خرج کردن برایش را تقویت کنید، اگر ندارید یک کیلو قند بده به خانمت تا بشکند و داخل پلاستیک بریز و بیاور به جلسه بده، اینجا را نمی‌گویم، در کل جلسات ابی عبدالله(ع) منظورم است، نداری دو سیر چای بخر ببر. این جلسات خیلی کار می‌کند. ما هم از اینکه دشمن حکم قتل‌مان را بدهد نه اینکه ناراحت نیستیم خیلی هم خوشحالیم، ما هشت سال جبهه بودیم، دو هزارتا گلوله رو به من آمد دو متری من از این طرفی شد، حالا آنجا نشد و خدا نمی‌خواست، ولی اگر در این مسیر خدا خواسته باشد که روی چشم من است، چه مرگی بالاتر از شهادت در راه جلسات ابی عبدالله(ع) است؟

 

 به نظر من هفته‌ای یک روز نیم ساعت داخل خانه‌هایتان یک روحانی پاک و پاکیزه را بیاورید و بگویید ذکر مصیبتی بکن و برو. داخل خانه‌هایتان اسم ابی عبدالله(ع) و گریهٔ بر ابی عبدالله(ع) نور بیندازد، برای زن و بچه اثر دارد.

عالم آرا خودنمایی می‌کند******* یا حسین است و خدایی می‌کند

رحمت بی‌منتهای لایزال******* از حسینش مقتدایی می‌کند 

خون حق و خوی حق و روی حق******* کی ز خون او جدایی می‌کند

این حسین است که از برایش جبرئیل******* وحی را نغمه سرایی می‌کند

این حسین است که از غبار خاک او******* حور جنت طوطیایی می‌کند

این حسین است که از پی تعظیم او******* عرش قامت را دوتایی می‌کند

کشتی ایمان ز طوفان ایمن است******* تا حسینش ناخدایی می‌کند

 

روضۀ حضرتِ ‌ام‌کلثوم(س)

 قبلاً در تهران ما این رسم بوده نمی‌دانم سمنان هم رسم است یا نه. از خانواده‌ای، عزیز و محبوبی که از دنیا می‌رفت شب هفتش چهار یا پنج‌تا اتوبوس می‌گرفتند و همه را سوار می‌کردند. داخل آن اتوبوسی که داغ دیده‌ها می‌نشستند؛ خواهر، مادر، عمه و دختر، دو سه‌تا را جلو می‌نشاندند و می‌گفتند وقتی به قبرستان رسیدیم شما دم در بایستید تا اینها خودشان را پرت نکنند، زیر بغل زن‌ها و دخترها را بگیرید و آرام پیاده‌شان کنید.

 

زین العابدین(ع) می‌فرماید: ما هنوز به قبرها نرسیده بودیم، این زنان و دختران و بچه‌ها از بالای محمل‌ها وقتی از دور چشم‌شان به قبرها افتاد نگذاشتند شترها را بخوابانند، مثل برگ درخت خودشان را از روی محمل‌ها به زمین انداختند. اول همه سر قبر ابی عبدالله(ع) آمدند، اما بچه‌ها دوان دوان کنار فرات رفتند و ظرف آبی پر کردند و روی قبر ابی عبدالله(ع) چیدند و گفتند: بابا بلند شو، آب آزاد شده است، ما دیگر از تو آب نمی‌خواهیم. حالا این مجلس یک روضه‌خوان می‌خواهد؛ ام کلثوم بلند شد و گفت: خواهران، دختران و زنان، چهل روز قبل همینجا بود که دو دست قمر بنی هاشم(ع) را جدا کردند، چهل روز قبل همینجا بود که بدن اکبر(ع) ما را عربا عربا کردند، چهل روز قبل اینجا بود که با تیر سه شعبه گلوی بچهٔ ما را هدف قرار دادند، چهل روز قبل همینجا بود که همه‌مان دیدیم شمر روی سینهٔ ابی عبدالله(ع) نشست، چهل روز قبل همینجا بود که سر بریدهٔ عزیزان ما را به نیزه زدند، چهل روز قبل همینجا بود که لشگر با اسب به روی بدن‌های عزیزان ما تاختند.

 

دعای پایانی

اللهم احینا حیات محمد و آل محمد و امتنا ممات محمد و آل محمد و لا تفرق بیننا و بین محمد و آل محمد و اجعلنا من انصار محمد و آل محمد و ارزقنا فی الدنیا زیارت محمد و آل محمد و فی الاخره شفاعت محمد و آل محمد.

 

سمنان مهدیه اعظم دهه دوم صفر 98 جلسهٔ دهم

سخنرانی های مرتبط
پربازدیدترین
سعادت فرمان‌الهی راهِ رسیدن به سعادت عزرائیل ویژگیِ مومن ثلثِ اموال بندۀ خالص
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز