فارسی
يكشنبه 26 آبان 1398 - الاحد 20 ربيع الاول 1441

چگونگی هدایت بشر


موعظه از دیدگاه اسلام - جلسه چهارم چهارشنبه (1-8-1398) - صفر 1441 - حسینیه آیت الله بروجردی(ره) - 17.38 MB -

دستور اخلاقی خدا به حضرت آدمحذف و انتخاب‌های قرآنیدین اعراب یا دین جهانی؟عمل به نسخۀ طبیبدلیل مهلت گرفتن امام حسین(ع) برای شب عاشوراخصلت‌های مؤمن از زبان امام جواد(ع)فلسفۀ ملاهادی سبزواری دربارۀ نام محمد نصیحت نفس خودهدایت لات‌هابحث بین چاقوکش و علامه مجلسیکوچۀ بن‌بستی به نام مرگقصۀ بوعلا معریسوگواره

بسم الله الرحمن الرحیم

«الحمدلله رب العالمین الصلاة و السلام علی سید الانبیاء و المرسلین حبیب الهنا و طبیب نفوسنا ابی القاسم محمد صلی الله علیه و علی اهل‌بیته الطیبین الطاهرین و المعصومین المکرمین».

 

موعظه‌خواهی از ارزش‌های اخلاقی است، قبول موعظه از ارزش‌های روحی است، عمل به موعظه عبادت الله است. وجود مبارک حضرت جواد الائمه(ع) یک روایت بسیار پرقیمت و نورانی دارند که در آن روایت می‌فرمایند مؤمن نیازمند به چند خصلت است، مرحوم صدوق در کتاب «خصال» نقل می‌کند. یک خصلت امام می‌فرمایند: نیازمند به هدایت خداست. 

 

هدایت خدا هم موجود است، باید برود دنبالش نه اینکه هدایت نیست و از خدا بخواهد برایش تحقق بدهد. شما در آیات سی به بعد سورۀ مبارکۀ بقره می‌خوانید پروردگار عالم به آدم و هوا و به نسل‌شان می‌گوید: «قُلْنَا اهْبِطُوا مِنْهَا جَمِيعًا» زندگی خودتان را در این زمین شروع کنید «فَإِمَّا يَأْتِيَنَّكُم مِّنِّي هُدًى»(بقره، 38) از طرف من برایتان هدایت می‌آید.

 

دستور اخلاقی خدا به حضرت آدم

هدایت زمان آدم با کتاب نبوده، یک سلسله مسائل الهی و اخلاقی بوده، کم هم بوده، چون جمعیت زیادی نبوده یک خانواده بودند به تدریج بیشتر شدند و جمعیت وقتی فراوان شد خدا نوح را مبعوث به رسالت کرد، آن بخشی که مربوط به هدایت آدم و حوا بود دورنمایش در روایاتمان آمده است. 

 

یکی این روایت است که هدایت الهی است، وقتی زندگی را این زن و شوهر شروع کردند ـ چقدر این هدایت پرقیمت است و الان مشتریش خیلی کم است ـ جبرئیل به آدم گفت خدا می‌فرماید: اینطور زندگی کن؛ آنچه را برای خود می‌پسندی برای دیگران هم بپسند. دلت می‌خواهد آرامش داشته باشی این آرامش را برای دیگران هم بخواه، دلت می‌خواهد یک زندگی سالمی داشته باشی این را برای دیگران هم بخواه، دلت می‌خواهد که ظلم به تو نشود این را برای دیگران هم بخواه، ظلم نکن و هر چه را برای خود نمی‌پسندی برای دیگران هم نپسند.

 

یک وقت اختلافات خانوادگی به من مراجعه می‌شود، از همین مسائل الهی آیات و روایات برای حل مشکل استفاده می‌کنم و جواب هم می‌دهد. مثلاً به شوهر آن زن جوان می‌گویم، به پدرشوهر آن زن جوان می‌گویم، به آن شوهر جوان می‌گویم الان این مطالبی که خانمت می‌گوید معلوم است که ظلم کشیده، شما خوشت می‌آید خواهرت در یک خانواده‌ای باشد و ظلم به او بشود؟ نه، چه کسی دوست دارد که دخترش در یک خانواده‌ای باشد به او ظلم کنند؟ دوست نداری به دخترت ظلم کنند تو هم به دختر مردم ظلم نکن، دوست نداری به پسرت ظلم کنند تو هم به پسر مردم ظلم نکن، دوست نداری مالت را بخورند تو هم مال مردم را نخور، دوست نداری یک وجب زمینت را غصب کنند تو هم زمین مردم را غصب نکن.

 

این هدایت روزگار اول خدا بود، آنچه خوب برای خود می‌خواهی برای دیگران هم بخواه، آنچه بد و ناپسند برای خود نمی‌خواهی برای دیگران هم نخواه. چه کسی می‌تواند به این قطعۀ زیبای اخلاقی الهی ایراد بگیرد؟ 

 

حذف و انتخاب‌های قرآنی

یعنی اگر ما این هدایت الهی را برداریم در تمام کرۀ زمین بچرخانیم و به تک‌تک مرد و زن عالم بگوییم نظرت راجع‌به این مطلب چیست؟ همه نظرشان مثبت است، چون همه عقل دارند، فطرت دارند، وجدان دارند، زن و بچه دارند، همۀ هدایت‌های الهی همین است. 

 

هدایت‌های الهی قابل ایراد نیست. جامعه‌شناس نمی‌تواند ایراد بگیرد، روانشناس نمی‌تواند ایراد بگیرد. این آیۀ شریفۀ سورۀ نحل را آدم در تمام دنیا بچرخاند که پروردگار می‌فرماید: «إِنَّ اللَّـهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالْإِحْسَانِ وَإِيتَاءِ ذِي الْقُرْبَى وَيَنْهَی عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنكَرِ وَالْبَغْ»(نحل، 90) یعنی آمده زندگی را برایش تعادل ایجاد کرده که سه‌تا کار را انجام بدهید واجب است، سه‌تا کار را انجام ندهید حرام است.

 

1ـ عدالت داشته باشید در همه چیز، 2ـ نیکوکار باشید، 3ـ قوم و خویش فقیرتان را نجات بدهید از فقر، به او برسید. از سه گناه هم دوری کنید 1ـ گناهان زشت که طبع پس می‌زند را بپرهیزید. 2ـ از گناهان پنهان در خانۀ دربسته و در باغ‌های دربسته بپرهیزید، 3ـ از تجاوز به حق مردم بپرهیزید.

یعنی سه چیز را در زندگی انتخاب کنید برای عمل: عدل، احسان و رسیدگی به اقوامی که مشکل دارند. سه چیز را از زندگی‌تان حذف کنید: فحشا، منکر و تجاوز. 

 

اگر همه این انتخاب و حذف را داشته باشند که دنیا خوب می‌شد. تازه مردم جابه‌جا هم کردند، در کرۀ زمین عدل را برداشتند به جایش ظلم را گذاشتند، احسان را برداشتند به جایش بدکاری را گذاشتند، «ایتاء ذی القربی» را برداشتند به جایش به رفیق‌های غریبه‌شان می‌رسند. 

اگر این انتخاب درست باشد سه حقیقت انتخاب شود و سه مسئله هم حذف شود یعنی آدم راه ندهد داخل زندگی، به این آیه چه کسی می‌تواند ایراد بگیرد؟ 

 

دین اعراب یا دین جهانی؟

در ضمن خود پیکرۀ این آیه جواب این آدم‌های عوضی‌گو را هم می‌دهد که می‌گویند دین دورانش تمام شد، دین برای قدیم‌ها بوده یا گاهی تندتر می‌گویند این دین برای عرب‌ها بوده. یعنی دوران عدالت تمام شده؟ دیگر عدل الان بد است؟ دوران احسان تمام شده؟ دوران محبت به اقوام با پول و آبرویم تمام شده؟ یعنی فحشا دیگر فحشا نیست؟ منکر دیگر منکر نیست؟ تجاوز دیگر تجاوز نیست؟ 

 

کجای این دین قدیمی است؟ قدیمی یعنی یک چیز کهنه‌ای که دیگر به درد زندگی نخورد، آن کهنه است، آن قدیمی است، یک چیزی که به درد کل انسان‌ها می‌خورد که خیلی زشت است آدم بگوید این برای عرب‌ها بوده، این کجایش برای عرب‌ها بوده؟ اگر قرآن برای عرب بود که پروردگار به جای «یا ایها الانسان‌ها» یا «یا ایها الامنواها» می‌گفت «یا ایها العرب». اصلاً پیکرۀ آیات و روایات نشان می‌دهد این دین هر پلک به‌هم زدنی نو است، هر پلک بهم زدنی قابل عمل کردن است. 

 

اگر مردم به حرف دین گوش بدهند اختلافات‌شان پنج دقیقه حل می‌شود، مشکلات اخلاقی ایشان پنج دقیقه حل می‌شود، خانواده‌ها به طلاق دچار نمی‌شوند. اگر گوش بدهند به قرآن و روایات مشکل بیشتر مردم که قرآن هم می‌گوید «اکثرهم» این است که قبول نمی‌کنند، پیشنهادهای پروردگار و پیشنهادهای ائمۀ طاهرین و پیغمبر عظیم الشأن اسلام را قبول نمی‌کنند.

 

عمل به نسخۀ طبیب

یک کسی آمد پیش امام صادق(ع) کوه گناه روی دوشش بود؛ کوه گناه مالی، گناه بدنی، گناه اجتماعی، گناه اخلاقی. کسی او را معرفی کرده بود به امام صادق(ع)، وقتی آمد خدمت حضرت امام ششم فرمودند: من اگر تو را بخواهم راهنمایی کنم که از این همه آلودگی دربیایی به من بگو ببینم گوش می‌دهی به حرفم؟ یعنی هنوز حضرت راهنمایی نکرده بود، اول به او گفت گوش می‌دهی؟ اگر قول می‌دهی گوش بدهی من راهنمایی کنم، اگر می‌خواهی گوش ندهی من چه چیزی را راهنمایی کنم؟

 

مریض به دکتر می‌گوید من این آمپول را نمی‌زنم، این شربت را نمی‌خورم، این کپسول را نمی‌خورم، اصلاً من این نسخه را قبول ندارم، حالا دکتر اگر خیلی آدم با عاطفه و با محبتی باشد در دلش می‌گوید مشکلی نیست برو ان‌شاءالله تا یک ماه دیگر می‌میری می‌اندازنت بهشت زهرا، به من که ضرر نمی‌خورد. نمی‌خورم، نمی‌زنم، نمی‌خواهم، به من چه؟ بیشتر مردم دنیا همین را به پروردگار می‌گویند که ما نسخه‌ات را نمی‌خواهیم، طبیبانی مثل انبیا را نمی‌خواهیم، دکترهایی مثل ائمۀ طاهرین را نمی‌خواهیم. 

 

سعدی یک بیت خیلی زیبای جانانه دارد، یک بیت هم هست، اتفاقاً چقدر عالی می‌گوید. چندین چراغ دارد و کنار دستش صد و بیست و چهار هزار پیغمبر است، دوازده امام است، قرآن مجید است، صدها هزار روایت ناب است، کنار دست همه است، کنار دست داخلی و خارجی (چندین چراغ دارد و بی‌راهه می‌رود/ بگذار تا بیفتد و بیند سزای خویش) وقتی آدم چراغ دارد و بی‌راهه می‌رود، می‌افتد داخل چاه یا می‌افتد داخل چاله. 

وقتی مریض نسخه را دوست ندارد، نسخۀ طبیب را نمی‌خواهد عمل کند، رو به هلاکت می‌رود، دکتر چه کار کند؟ اینجا پروردگار عالم هم پروردگار زور بگیری نیست که بگوید چشمت کور باید نماز را بخوانی، باید روزه را بگیری، باید خمس را بدهی. 

 

پروردگار عالم موعظه می‌کند؛ نماز برایت سود دارد، روزه برایت سود دارد، پول دادن برایت سود دارد، آدم خوبی باشی برایت سود دارد. حالا طرف به پروردگار می‌گوید نمی‌خواهم پروردگار هم کاری به او ندارد، هیچ جا با گنهکاران کاری نداشت، هیچ جا با نیکوکاران هم کاری نداشت. در حوزۀ الوهیت او، نیکوکاران آزاد به انجام نیکوکاری هستند و بدکاران هم آزاد به بدکاری هستند. می‌ماند مزد نیکوکاران و جریمۀ بدکاران، این را هم بنا ندارد در دنیا کامل بدهد، بنا اصلاً نداشته که مزد خوبان را پر پیمانه بدهد در دنیا و جریمۀ بدکاران را پر پیمانه، اصلاً بنا ندارد. 

 

در دنیا مردم هر کاری دلشان می‌خواهد بکنند؛ یکی می‌خواهد نماز شب بخواند، یکی می‌خواهد دست به جیب باشد، یکی می‌خوهد محبت کند، یکی می‌خواهد شب تا یک مشکلی را حل نکرده خانه نرود، خدا کاری به او ندارد و می‌گوید کارت را انجام بده، یکی هم می‌خواهد از صبح که می‌آید بیرون تا شب پنجاه‌تا سیگار بکشد و هجده نوزده‌تا فحش بدهد و صدتا چشم‌چرانی کند، او را هم کاریش ندارد.

 

دلیل مهلت گرفتن امام حسین(ع) برای شب عاشورا

این یک قطعۀ بسیار پرقیمتی است، شیخ مفید نقل می‌کند که عصر تاسوعا وقتی جارچی لشکر گفت حمله کنید به خیمه‌ها، مردها را بکشید و زن‌ها را هم اسیر کنید همین امشب برگردیم کوفه. ابی‌عبدالله(ع) وقتی صدا را شنیدند به قمر بنی هاشم فرمودند: «ارجع الیهم ان استطعت ان تاخرهم» برو پیش لشکر اگر توانستی ـ اگر آنها قبول کردند ـ جنگ را بینداز به فردا، من می‌خواهم امشب زنده بمانم برای چهارتا کار، «والله یعلم انی احب تلاوة کتابه و الصلاة و الدعاء و الاستغفار» خدا می‌داند من اگر مهلت گرفتم که کشته نشوم امشبی را زنده بمانم برای خاطر چهارتا کار است، می‌خواهم امشب را به این چهارتا کار به صبح برسانم؛ قرآن خواندن، دعا، استغفار، این خیلی عجیب است و نماز.

 

امام حسین(ع) تا صبح همین کارها را کرد، آنها هم آن طرف نشستند، گفتند، خندیدند، خوردند و شکم پر کردند. فردا صبح شد امام حسین(ع) شهادت را انتخاب کرده بود، خدا او را کاری نداشت، برود شهید شود، انتخاب کرده بود و خدا جلوی نیکی هیچ نیکوکاری را نمی‌گیرد. 

امام حسین(ع) می‌خواست برود شهید شود جلویش باز بود، شمر هم آمد روی سینه‌اش نشست و خنجر کشید خدا جلویش را نگرفت، شمر هم این راه را انتخاب کرده بود. اما پشت این دنیا در بیش از هزار آیۀ قرآن است که آخرت است، بهشت است، دوزخ است، پاداش است، جریمه است.

 

خصلت‌های مؤمن از زبان امام جواد(ع)

امام جواد(ع) می‌فرماید: یک خصلت مؤمن هدایت از طرف خداست که می‌رود دنبالش و تکبری نمی‌کند، یک خصلت مؤمن «واعظ من نفسه» است، گاهی می‌نشیند خودش را موعظه می‌کند، چقدر زیباست این روایت «واعظ من نفسه». زن و بچه خواب هستند، شب است، خوابش نمی‌برد، شروع می‌کند خودش را موعظه کردن: بهتر از این باش، نمازت را بهتر از این بخوان، پول زیاد شده قیامت باید جواب بدهی بلند شو برو این پول‌ها را هزینۀ پروردگار کن، هزینۀ عباد پروردگار کن. 

 

آدم خودش را موعظه کند اثر هم دارد، بنشیند بگوید که چند سالت است به خودش بگوید شصت سال، این شصت سال یعنی تو شصت‌تا سیصد و شصت و پنج شبانه‌روز در این دنیا زندگی کردی، شصت‌تا سیصد و شصت و پنج شب، شصت‌تا سیصد و شصت و پنج روز چقدر می‌شود؟ یعنی شصت سال چندتا شب می‌شود؟ شصت سال چندتا روز می‌شود؟ حالا خودش را موعظه کند در این شصت‌تا سیصد و پنجاه شب اگر شبی یک گناه کرده باشی، در این سیصد و شصت و پنج روز اگر روزی یک گناه کرده باشی، اینها را جمع کن و ضرب در هم کن ببین چقدر می‌شود، نمی‌خواهی توبه کنی؟ نمی‌خواهی به عمر گناه خاتمه بدهی؟ 

 

در این شصت شب یعنی شصت سال شصت‌تا سیصد و شصت و پنج شب چندتایش را بلند شدی قبل از اذان صبح یازده رکعت ـ این نمازی که به پیغمبر واجب بود ولی به ائمه مستحب بود ـ چند شب بلند شدی خواندی؟ اصلاً در این شصت سال این نماز را نوبر کردی؟ مثل خیار اول بهار، زردآلوی اول تابستان که می‌روی میوه‌فروشی و می‌پرسی آقا زردآلو چند؟ می‌گوید: کیلو هفتاد هزار تومان. می‌گویی عیب ندارد نوبر است، یک بار بخرم بعد می‌مانم تا ارزان شود. چند بار نماز شب را نوبر کردی؟ چند بار در تاریکی شب دو میلیون داخل پاکت گذاشتی رفتی در خانۀ مستحقی که او را می‌شناختی این را از زیر در دادی داخل روی پاکتش هم نوشتی مال خودت است، منتظر هم نباش بفهمی برای چه کسی است، برای خودت است. آدم خودش را موعظه کند و سوم «قبول لمن ینصحه» مؤمن نیازمند است که خیرخواهی و موعظۀ دیگران را بپذیرد.

 

فلسفۀ ملاهادی سبزواری دربارۀ نام محمد 

این مقدمۀ بحث امروز بود، ادامۀ مباحث چند روز گذشته، جبرئیل محضر وجود مبارک رسول خدا مشرف می‌شود و پیغمبر به آن با عظمتی درخواست موعظه کرد. پیغمبری که مرحوم حاج ملاهادی سبزواری این فیلسوف کم‌نظیر قرن سیزدهم می‌گوید در اسم اصلیش دوتا میم وجود دارد، در اسم اصلیش یک میم اول اسمش است، بعد ح نیز میم دوم است، بعدش دال است، اسمش چهار حرف است. 

خیلی جالب است نمی‌دانم از چند هزار سال قبل از میلاد مسیح فلاسفۀ عالم می‌گفتند جهان بر چهار رکن است: آب، آتش، هوا و نور. البته الان عناصر از صد و چندتا هم گذشته کشفش، ولی باز همه برمی‌گردد به آن مسائل اولیه. 

 

ملاهادی می‌گوید: این نام چهارتا حرف دارد، دوتا میم داخلش است، میم اولش که ظاهر است چون قاطی اسم نیست، اول ظاهر است قابل دیدن است، این میم ـ با دلیل هم می‌آورد ـ دلیل بر این است که پیغمبر اسلام آگاه به تمام علوم ملکی بوده، اما میم وسطی که کمی پنهان است و جلوی چشم نیست، میم اولی جلوی چشم است، این میم دومی که کمی حالت پنهانی دارد زیر ح و دال است، این اشاره به علوم ملکوتی و غیبی و پنهان است. 

 

نصیحت نفس خود

این انسان دارای علوم ملکی و ملکوتی است، آن وقت چقدر تواضع دارد که به جبرئیل که به گرد راهش نمی‌رسد، همه هم نقل کردند، خیلی کتاب‌ها نقل کردند که وقتی در معراج همسفر پیغمبر شد، در مقام چهارم دیگر پر نزد، رسول خدا فرمود: چرا نمی‌آیی؟ تو مگر همسفر من نیستی؟ گفت: یا رسول الله! به اندازۀ بال مگس از اینجا که هستم جلوتر بیایم به کل می‌سوزم، خاکسترم هم می‌رود به باد، من دیگر قدرت مسافرت بیشتر را با تو ندارم، رفتن بیشتر برای توست، جای توست. آن وقت پیغمبر به جبرئیل می‌گوید «عظنی» من را موعظه کن. این موعظه‌خواهی ارزش است، قبول موعظه ارزش است، عمل به موعظه ارزش است.

 

یک روایت جالبی هم مرحوم مجلسی نقل می‌کند می‌گوید پروردگار عالم به موسی گفت موعظه قبل از اینکه کسی را موعظه کنی خودت را موعظه کن موسی قبل از اینکه واعظ کسی شوی خودت را موعظه کن جبرئیل هم قبول کرد تعارف نکرد که اختیار دارید آقا شما عالم ملک و ملکوتی من شما را موعظه کنم خب بله موعظه‌خواهی ارزش است قبول موعظه هم ارزش است عمل به موعظه هم ارزش است. 

 

هدایت لات‌ها

یک وقتی یک لات چاقوکش عرق‌خوار نوچه‌داری بود. من اخلاق لات‌ها را می‌دانم، از جوانی که منبری شدم خیلی طرف اینها رفتم، با اینها خیلی نشستم، در قهوه‌خانه‌ها با آنها نشستم، داخل خانه‌هایشان با آنها نشستم، در جلسات با آنها بودم، فکر نمی‌کنم آخوندی اندازۀ من قهوه‌خانه رفته باشد، چون من عاشق لات‌ها بودم، دوست‌شان داشتم. هیچ وقت هم با آنها درگیر نمی‌شدم که این کارها چیست که می‌کنید، خیلی بد است، خیلی زشت است، فقط رفاقت می‌کردم و آنها هم در این خط رفاقت خط می‌گرفتند، کم‌کم آرام می‌شدند، کم‌کم از کارهایشان دست برمی‌داشتند، کم‌کم تبدیل می‌شدند به یک مؤمن واقعی و حقیقی.

 

اینهایی که من با آنها آشنا شدم که یکی دوتایشان هم برای همین محدوده بودند، چون خیلی محترم هستند من اسم‌شان را نمی‌برم، دوتایشان در همین منطقه بودند که تمام لات‌های شرق و غرب تهران و بالا و پایین تهران اصلاً از اسم این دوتا می‌ترسیدند، چه برسد به خودشان. اینها خیلی هم زیبا مردند؛ یعنی مکه‌شان را رفتند، کربلایشان را رفتند، تمام اموال‌شان را پاک کردند، اموالی که از دیگران برده بودند رفتند یا پس دادند یا حلالیت طلبیدند.

 

بحث بین چاقوکش و علامه مجلسی

یکی از این عرق‌خوارهای چاقوکش گردن کلفت نوچه‌دار داخل کوچه به وجود مبارک مرحوم علامه محمد تقی مجلسی ـ نه پسرش محمد باقر ـ برخورد و به مرحوم مجلسی گفت که شما آخوندها چه می‌گویید؟ حرف حساب‌تان چیست شما آخوندها؟ مرحوم مجلسی فرمود: تو حرف حسابت چیست؟ اول تو حرف حسابت را بزن تا من حرف حسابم را بزنم، تو چه می‌گویی؟ 

 

لات گفت: ما می‌گوییم نمک کسی را خوردی نمکدان نشکن، بی‌معرفت بی‌مروت. مرحوم مجلسی گفت: خیلی حرف پرقیمتی است، خیلی عالی است، حالا به من بگو خود تو شصت سال است نمک خدا را خوردی چرا دائماً نمکدان شکستی؟ لات سرش را انداخت پایین زار زار گریه کرد و گفت: نمی‌فهمیدم. گفت: حالا که فهمیدی می‌خواهی چه کار کنی؟ گفت: حالا که فهمیدم می‌خواهم صبح و ظهر و شب بیایم پشت سرت نماز بخوانم، حرف‌هایت را گوش بدهم، آدم شوم بعد بمیرم. تمام شد موعظه. یعنی مرحوم مجلسی اینقدر زرنگی کرد که موعظه را از خود آن لات گرفت، نصیحت و خیرخواهی را از آن لات گرفت.

 

کوچۀ بن‌بستی به نام مرگ

«عظنی» جبرئیل من را موعظه کن، عرض کرد یا رسول الله «عش ما شئت» هر طوری دلت می‌خواهد زندگی کن ولی این زندگی به یک کوچۀ بن‌بستی ختم می‌شود به نام مرگ که هیچ راه در رو ندارد. «عش» یعنی زندگی کن، «ما شئت» یعنی هر طوری دلت می‌خواهد. می‌خواهی خیلی خوب زندگی کن، می‌خواهی خیلی بد می‌خواهی، در بندگی زندگی کن، می‌خواهی در کبر زندگی کن، می‌خواهی با خدا بساز، می‌خواهی با شیطان بساز، هر طوری دلت می‌خواهد زندگی کن ولی این زندگی یک کوچۀ بن‌بست دارد به نام مرگ که عالم افراد را به این کوچۀ بن‌بست می‌برد ته کوچه که رسیدند سر و کلۀ ملک‌الموت پیدا می‌شود، هیچ راه فراری هم وجود ندارد. 

 

اگر این زندگی آلودگی بود، گناه بود، ناپاکی بود، ظلم بود، معصیت بود، بعد از اینکه به این کوچۀ بن‌بست رساندند تو را و مردی باید بروی پیش پروردگار «إِنَّا لِلَّـهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ»(بقره، 156). خدا یک کلمه از تو می‌خواهد بپرسد با بودن انبیای من، با بودن قرآن، با بودن اهل‌بیت، با بودن این همه عالم واجد شرایط ـ نه آدمی که عمامه و عبا دارد عالم واجد شرایط که به درد آخرت شما می‌خورد ـ چرا این همه آلوده زندگی کردید؟ اینجا می‌خواهی چه بگویی؟ این آخر جاده است، کوچۀ بن‌بست علاج هم ندارد. 

 

یکی از بزرگترین شخصیت‌های جامعۀ ما ابن‌سیناست که برای هزار و چند سال پیش است. ایشان قدرت علمی بالایی داشته، اینقدر این قدرت علمی‌اش بالا بود که هنوز کتاب‌هایش از رده خارج نشده، «شفا» کتاب درسی است، «قانون» کتاب درسی است، «منطق» کتاب درسی است، «اشارات» کتاب درسی است، اصلاً خارج نشده است اینقدر این آدم قوی بوده مغزش.

 

این شخص محکم آمده نشسته این رباعی را گفته (از قعر گل سیاه تا اوج زحل کردم/ همه مشکلات گیتی را حل/ بیرون جستم ز قید هر مکر و حیل/ هر بند گشاده شد ـ یعنی هر گرۀ باز شد با علم و مغز ـ با عقل مگر بند اجل) اما گرۀ مرگ را نتوانستم باز کنم. 

خود ابن‌سینا هم سر پنجاه و هفت سالگی مرد، یعنی با آن همه عظمت علمی و طبیش به شصت سال نرسید. کوچه بن‌بست است و راه در رو ندارد. پیغمبر عظیم‌الشأن اسلام سر شصت و سه سالگی مثل دو سه روز دیگر بیست و هشت صفر به این کوچه رسید و راه در رو نداشت «إِنَّكَ مَيِّتٌ وَإِنَّهُم مَّيِّتُونَ»(زمر، 30) حبیب من می‌میری و این مردم هم می‌میرند، این کوچه راه در رو اصلاً ندارد.

 

قصۀ بوعلا معری

کلاس هفتم بودم، آن وقت‌ها که دوازده کلاس شش‌تا پشت سرهم بود، اینها هم حالا همین کار را کردند، پشیمان شدند از آن بند و بساط دوباره کردند شش‌تا و شش‌تا. در کلاس هفتم یک معلمی برای ما آمد معلم ادبیات بود، خدا رحمتش کند، خیلی بزرگوار بود، خیلی با محبت بود، خیلی عاشق رشد بچه‌ها بود. 

این معلم هر باری که می‌آمد داخل کلاس می‌گفت یک شعر پای تخته برایتان می‌نویسم، من خیلی شعرهایی که حفظ هستم برای همان استاد است. یک بار آمد داخل کلاس پای تخته نوشت: (قصه شنیدم که بوالعلاء به همه عمر / لحم نخورد و ذوات لحم نیازرد)

 

ابوالعلا معری یک دانشمند قوی اما بی‌دین بود. اصلاً گوشت نخورد به عمرش، آدم بدبینی هم بود به جهان و به مردم و حتی به پدر و مادرش که وقتی داشت می‌مرد به خانواده‌اش گفت سنگ قبر که برای من می‌گذارید اسم من را رویش ننویسید فقط روی سنگ قبر بنویسید هذا جنایت ابی، به دنیا آمدن من جنایت پدرم بود، خیلی آدم بدبینی بود، آدم خوبی نبود، اما خیلی دانشمند بود، دانش بدون دین چه فایده‌ای دارد؟ هنر بدون دین چه فایده دارد؟ بیان بدون دین چه فایده دارد؟ اینها که آدم را نجات نمی‌دهد. 

 

(قصه شنیدم که بوالعلاء به همه عمر / لحم نخورد و ذوات لحم نیازرد/ در مرض موت با اجازت دستور /خادم او جوجه با، به محضر او برد) این کارگرش یک سوپ آورد و یک جوجۀ مرغ داخل سوپ پخته بودند و انداخته بودند. (خواجه چون آن طیر کشته دید برابر / اشک تحسر ز هر دو دیده بیفشرد/ گفت به مرغ: از چه شیر شرزه نگشتی / تا نتواند کست به خون کشد و خورد/ مرگ برای ضعیف امر طبیعی است / هر قوی اول ضعیف گشت و سپس مرد).

 

تمام توان آدم را می‌گیرند، چهارشانه بودن آدم را می‌گیرند، چشم و گوش آدم را می‌گیرند، یک گوشت ول داخل خانه داخل رختخواب می‌اندازند، آدمی که داخل گود زورخانه دویست‌تا شنا می‌رفت، آدمی که سنگین‌ترین دمبل‌ها را هشتادتا کار می‌کرد، آدمی که سنگ می‌زد، اینها را دیده بودم و خودتان هم دیدید، پهلوان‌های زورخانه. من خیلی زورخانه می‌رفتم، پهلوان‌هایی داشت این زورخانه من بعضی‌هایشان را آخر عمر دیدم مثل یک گوشت لخت داخل رختخواب افتاده بودند، باید آنها را می‌شستند. هر قوی اول ضعیف گشت و سپس مرد. 

 

این نصیحت اول «عش ما شئت فانک میت» البته یک مقدار دیگر توضیح دارد که با کمک آیات و روایات با لطف و خواست خدا فردا برایتان عرض می‌کنم.

(من از قالوا بلی تشویش دارم/ گنه از برگ‌داران بیش دارم/ چو فردا نامه‌خوانان نامه خوانند/ ما در کف نامه سر در پیش دارم)

 

سوگواره

 صدای قرآن شنید «أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحَابَ الْكَهْفِ وَالرَّقِيمِ كَانُوا مِنْ آيَاتِنَا عَجَبًا»(کهف، 9) آمد جلوی محمل، دو سه شبانه‌روز است این خواهر برادر را ندیده، چشمش به سر بریده بالای نیزه افتاد (به مهمانی چرا در خانۀ بیگانگان رفتی/ بریدی از چه با ما روزی آخر آشنا بودی/ که بر روی جراحات سرت پاشیده خاکستر/ مگر زخم تو را اینگونه دارویی دوا بودی) حسین من! اگر با من حرف نمی‌زنی من طاقت می‌آورم اما با این دختر کوچکت که در دامن است و خیره تو را نگاه می‌کند حرف بزن، نزدیک است قلبش از کار بیفتد. 

نوجوان بودم بقیۀ این مصیبت را از یکی از علمای تهران شنیدم، او مدرکش را هم می‌گفت که این بچه یک مرتبه با بابا شروع کرد حرف زدن، گفت بابا برگرد، بابا برگرد ما بچه‌ها عهد می‌کنیم دیگر آب از تو نخواهیم، ما تعهد می‌دهیم دیگر تو را ناراحت نکنیم.

«اللهم اغفرلنا و لوالدینا و لوالدی والدینا و لمن وجب له حق علینا، اللهم اشفی مرضانا، اید وانصر امام زماننا».

 

تهران/ پاییز 1398ه.ش/ دهۀ سوم صفر/ حسینیه آیت‌الله بروجردی/ سخنرانی چهارم

سخنرانی های مرتبط
پربازدیدترین
مرگ حضرت آدم موعظه زندگی در دنیا دین جهانی ابو العلا معری
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز