فارسی
سه شنبه 21 آبان 1398 - الثلاثاء 15 ربيع الاول 1441

سخنرانی های استاد حسین انصاریان


راستگویی؛ یکی از راه های رسیدن به بهشت

میزان 3 - شب سوم جمعه ( 19-7-1398) - صفر 1441 - مهدیه اعظم - 18.46 MB -

ارزيابى خودمان با دو معیاراهل بيت معيار دوم ارزيابىشش راه رسيدن به بهشت!اما این شش مسأله:_دروغ، باز دارنده از بهشتدروغی که دروغ حساب نمی شود!چگونگی انتخاب عثمانبوسیدن دست به خاطر راستگوییدروغ؛ شباهت اخلاقی منافق و کافر است!چشم پوشیدن امام علی(ع) از خلافت به خاطر نگفتن یک دروغ!تخریب هشام توسط یکی از تابعین پیامبر(ص)عذاب مسئولان ظالمروضهدعای پایانی

 بسم الله الرحمن الرحیم

الحمدلله رب العالمین الصلاة و السلام علی سید الانبیا و المرسلین حبیب الهنا و طبیب نفوسنا ابی القاسم محمد صلی الله علیه و علی اهل بیته الطیبین الطاهرین و المعصومین المکرمین.

 

ارزيابى خودمان با دو معیار

دانستیم خداوند مهربان برای مستقیم شدن زندگی در همه­ی شئونش دو میزان، دو معیار و به عبارت ساده­تر دو شاقول قرار داده که همه بتوانند وضع قلب و نفس و اعضاء و جوارح خود را با ارزیابی کردن با این دو معیار بفهمند و درک کنند که هر کدام از این سه حقیقت در کجا قرار دارند، در چه جایگاهی هستند، آیا منحرف هستند یا مستقیم؟ یک معیار [قرآن مجید] است «إِنْ هُوَ إِلاّٰ ذِكْرٌ لِلْعٰالَمِينَ»  ﴿ص‏، 87﴾ این قرآن توجه دهنده­ی همه جهانیان است به وضع خودشان «لِمَنْ شٰاءَ مِنْكُمْ أَنْ يَسْتَقِيمَ»  ﴿التكوير، 28﴾ اگر هر کدام از این جهانیان بخواهند بفهمند که مستقیم هستند یا منحرف و در صورت انحراف قلب و نفس و اعضاء و جوارح، فرد، خانواده و جامعه، آلوده­ی به هر نوع فسادی خواهد شد! چیزی که دلیل نمی­خواهد، هم تاریخ اقوام را می­شود در خود قرآن و کتاب­های تاریخی دید هم اوضاع زمان را و روزگار را، این همه فساد ناشی از انحراف قلب و نفس و اعضاء و جوارح است.

 

اهل بيت معيار دوم ارزيابى

میزان دوم و معیار دوم فرهنگ پاک الهی پیغمبر اکرم(ص) و ائمه­ی طاهرین و در یک کلمه [اهل بیت] است. اگر کسی بتواند خودش را با آیات قرآن و روایات شاقول­گیری کند، خب واجب است این کار را انجام دهد، اگر کسی معانی قرآن و روایات را نمی­داند پروردگار می­فرماید: «فَسْئَلُوا أَهْلَ اَلذِّكْرِ» ﴿النحل‏، 43﴾ از اهلش بپرسد، اهلش هم همیشه بودند و الان هم هستند ،آینده هم خواهند بود.

وعده دادم خدمت­تان یک شب مسأله­ی معیارگیری را با قرآن عرض کنم، یک شب با روایات امشب روایت بسیار مهمی را که در مهم­ترین کتاب­های ما از قدیمی­ترین کتاب نقل شده برایتان عرض می­کنم.

 

شش راه رسيدن به بهشت!

روایت از وجود مبارک رسول خدا(ص) است، روایت فوق العاده­ای است! پیغمبر اکرم(ص) در این روایت معیار بهشتی شدن را بیان می­کنند، چه معیاری، چه شاقولی، چه ترازو و چه میزانی باید انتخاب کرد که انسان را این میزان و معیار به بهشت برساند؟ چه چیزی را باید انتخاب کرد؛ یعنی چه کار کنم که راه من از دنیا به آخرت راه جنت الله شود که البته در این راه مسأله­ی رحمت خدا، مغفرت خدا و رضوان خدا هم تحقق پیدا می­کند. پیغمبر(ص) می­فرماید: شش مسأله را از من بپذیرید نه اينكه بشنوید، کلمات روایت خیلی جالب است! نمی­فرماید {اسمعوا} بیایید من شش­تا مطلب را برایتان بگویم شما بشوید بهشتی، می­فرماید: شش حقیقت را از من بپذیرید، قبول کنید، وقتی قبول کردید که اینگونه باشید {اتقبل لکم بالجنه} من هم ورود شما را به بهشت ضمانت می­کنم،قبول می­کنم و می­پذیرم.

هیچ پیغمبری وعده­اش تخلف نداشت! هیچ پیغمبری به مردم غیر از حقیقت نگفت! هیچ پیغمبری مردم را بدون دلیل تشویق نکرد! انبیاء الهی حق بودند و حق هم گفتند، وقتی وجود مبارک رسول خدا(ص) می­فرماید: من ضامن بهشت می­شوم برای شما، خب این ضمانت را خدا قبول می­کند و می­پذیرد و امضا می­کند.

 

اما این شش مسأله:

 

_دروغ، باز دارنده از بهشت

یک، {اذا حدثتم فلا تکذبوا} تا آخر عمرتان در حرف زدن­تان دروغ نگویید، به هیچ کس دروغ نگویید، دروغ یک کار منافقانه است، یک کار دو رویی است؛ یعنی من یک نیتی دارم، یک چیزی در قلبم است غیر از آن را به طرف مقابلم می­گویم، یعنی دارم پوچ­گویی می­گویم، دارم یاوه­گویی می­کنم، دارم بیهوده می­گویم، دارم یک چیزی که اصلاً واقعیت ندارد این را به صورت یک امر واقعی جلوه می­دهم، خیلی کار زشتی است! که من غیر حقیقتی را با مردم به گونه­ای صحبت کنم که مردم فکر کنند حقیقت است این یک.

 

 به خودتان دروغ نگویید، به پروردگار عالم دروغ نگویید، به پدر و مادر، به زن و بچه، به اقوام، به مردم دروغ نگویید، یعنی منافقانه برخورد نکنید، روراست باشید، درست باشید. وقتی در پیشگاه حضرت حق می­گوید: «إِيّٰاكَ نَعْبُدُ» ﴿الفاتحة، 5﴾ من فقط معبود قابل پرستشم تویی !حالا اگر در زندگیش پول معبود باشد، شهوت معبود باشد، صندلی و مقام معبود باشد، خب این دروغ به پروردگار است! آن وقت این دروغ را در قیامت می­توانم به عنوان حرف راست به پروردگار بقبولانم؟ بگویم من شصت سال می­گفتم: «إِيّٰاكَ نَعْبُدُ وَ إِيّٰاكَ نَسْتَعِينُ  »﴿الفاتحة، 5﴾ راست می­گفتم، فکر کنم ببینم در دادگاه قیامت دروغ­ها را می­توانم به عنوان سخن صدق بقبولانم؟ پروردگاری که کراراً در قرآن می­فرماید: باطن­تان را خبر دارم، معنی گفتارتان را خبر دارم، نیت­هایتان را خبر دارم «عَلِيمٌ بِذٰاتِ اَلصُّدُورِ»  ﴿آل‏عمران‏، 119﴾ هستم خب چگونه قیامت می­شود من دروغم را راست بقبولانم؟ اینکه ممکن نیست! برای پروردگار عالم غیبی وجود ندارد، برای پروردگار عالم «وَ إِنْ كُلٌّ لَمّٰا جَمِيعٌ لَدَيْنٰا مُحْضَرُونَ»  ﴿يس‏، 32﴾ همه چیز پیش او حاضر است، پنهان ندارد، خدا خلوت برای او وجود ندارد، دروغ نگویید.

 

دروغی که دروغ حساب نمی شود!

روایاتمان می­گوید: اگر مال محترم کسی در خطر قرار گرفت و شما افتادی وسط، یک مطلبی را گفتی که آن مال محفوظ ماند، جانی در خطر قرار گرفت شما آمدی یک مسأله­ای را گفتی جان محفوظ ماند، آبروی مرد و زنی در خطر قرار گرفت شما آمدی یک مطلبی را عنوان کردی این آبرو محفوظ ماند، ولی اینهایی که گفتی واقعیت نداشت، پیغمبر اکرم(ص) می­فرماید: این را دروغ نمی­گویند! یعنی مهر دروغ به این حرف نمی­زنند، جان مردم، مال مردم، آبروی مردم، آنقدر در پیشگاه خدا قیمت دارد که شما با یک حرفی که ساختی این آبرو را حفظ می­کنی، این مال را حفظ می­کنی، این جان را حفظ می­کنی و این را من مهر دروغ به آن نمی­زنم، اینکه این حرف دروغی است قبول دارم اما عیبی ندارد، پیغمبر(ص) خیلی زیبا می­فرماید: {المصلح لیث به کذاب} آن کسی که نشسته برای اصلاح یک کار، مالی، آبرویی، جانی، یک حرف زیبایی را ساخته و طرف هم قبول کرده مال را غارت نکرد، آدمی را نکشت، آبرو را نبرد، این دروغ نیست.

 

چگونگی انتخاب عثمان

 اینجا دوتا مطلب برایتان عرض کنم از نظر ارزشی خیلی سنگین است. وقتی که نفر سوم بعد از مرگ رسول خدا(ص) کشته شد، نفر دوم وصیت کرد شش نفر را دعوت کنید در یک اتاق در را ببندید، اسم هم برد؛ عبد الرحمن ابن اوف، سعد ابی وقاص، عثمان، طلحه، زبیر یا ابو عبید جراح به جای سعد وقاص و علی بن ابیطالب(ع). یکی از این شش نفر را به عنوان حاکم، (نفر دوم که کشته شد هنوز نمرده بود او این طرح را ریخت) که اینها را دعوت کنید، عثمان را، عبد الرحمن اوف را و چه کسی و طلحه و زبیر و علی بن ابیطالب(ع)، یکی از اینها را به عنوان حاکم کشور تعیین کنید، سه روز اگر به جایی نرسیدید هر شش­تا را بکشید، بعد مردم بنشینند یک نفر را تعیین کنند. شما به چه مجوزی حکم قتل شش نفر را دادید؟ اینها که محدور الدم نبودند، اینها که قاتل نبودند، اینها که مورد قصاص نداشتند، به چه دلیل قرآنی و روایتی حکم قتل شش­تا را دادید؟ خیلی محکم گفت: بعد از سه روز اگر کسی تعیین نشد هر شش­تا را بکشید! این اسمش انحراف است، اگر من رأی خودم، قول خودم و سخن خودم را با کتاب خدا و روایات شاقول­گیری ،کنم حکم قتل نمی­دهم! که اگر قاضی در داوری مطابق با قرآن و روایت و فتوا و قانون برگرفته شده­ی از فقه حکم کند خب این حکم درستی است، اگر در غیر این مسیر حکم کند حکم خلاف پروردگار است. خیلی مسأله باریک­تر ز مو است، خیلی باریک­تر از آنچه که من فکر می­کنم!

شش­تا را جمع کردند، نفر دومی که کشته شده بود بردند دفن کردند، آن هم جایی که صددرصد غصبی بود، یعنی یک سانتی متر مربعش را حق نداشت، ولی خانواده­اش بردند و دفنش کردند، آن خانه ارث فاطمه زهرا(س) بوده و به زنان پیغمبر(ص) هر کدام­شان از آنجا کمتر از یک وجب می­رسید.

 

 روز اول است، عبد الرحمن بن اوف گفت: من حال و نای حاکم شدن ندارم به من رأی بدهید من به یک نفر بیعت کنم او بشود حاکم، همین ساعت اول کار را تمام کنیم، بحث دروغ است، دستش را دراز کرد به طرف امیرالمومنین(ع) گفت: {ابایعک علی کتاب الله و سنت رسوله و سنت شیخین} من از طرف جامعه­ی اسلامی، کدام جامعه تو را وکیل کرده بود؟ چرا دروغ می­گویی؟ جامعه­ی مدینه، جامعه­ی مکه، جوامع دیگر کدام­هایشان تو را وکیل کرده بودند؟ که از طرف جامعه­ی اسلامی به امیرالمومنین(ع) بیعت کنی حکومت استقرار پیدا کند در امیرالمومنین(ع) ولی حالا گفت.

تهرانی­ها می­گویند: دروغ حناق نیست که آدم را خفه کند، می­گوید آدم.

یعنی بعد از مرگ پیغمبر(ص) صد جور دروغ سوار همدیگر کردند تا جامعه را به اینجا کشیدند، دروغ گناه کمی نیست! یک میلیارد نفر در زمان شما دارند نماز باطل می­خوانند، غسل باطل می­کنند، وضوی باطل می­گیرند، حج انجام می­دهند، غیر حج پیغمبر(ص) چرا، برای دروغ­هایتان همان روز اول ببینید زیان دروغ تا کجا شعاع دارد.

گفت: من با تو بیعت می­کنم شرطش این است در حکومتت به قرآن عمل کنی، به روایات پیغمبر(ص) عمل کنی به روش این دو نفر قبل از خودت عمل کنی، الان از سیاستمداران جهان بپرسیم: علی(ع) چه چیزی جواب بدهد؟ فکر می­کنید چه می­گویند؟ صد و یک درصد سیاستمداران جهان به علی(ع) می­گویند: قبول کن، قدرت که پیدا کردی بزن زیر حرف سوم، بگو: نه، عمل به قرآن و به روایت پیغمبر(ص) به رأی خودم است، به آن دوتا کاری ندارم، بگذار حاکم شوی یک دروغ بگو، امیرالمومنین(ع) فرمود: من قبول می­کنم البته ظاهر حکومت را، امیرالمومنین(ع) عاشق حکومت نبود، عاشق صندلی نبود. امیرالمومنین(ع) فرمود: حکومت منهای برپا کردن عدالت پیش علی از آب گندیده­ی دماغ خوک جذامی ارزشش کمتر است، این روح علی(ع) است! صندلی چیزی نیست که من یقه پاره کنم برایش یا برای بدست آوردنش میلیاردها تومان خرج کنم یا بیایم سر یک جامعه­ای را کلاه بگذارم که به من رأی بدهید، اصلش را امیرالمومنین(ع) می­گوید: بدون برپا کردن عدالت از آب بدبوی دماغ خوک جذامی پیش من کمتر است ارزشش!

 

باید خودمان را با علی(ع) میزان­گیری کنیم یا نه؟ علی(ع) مگر حجت الله نیست؟ مگر ما نجف در زیارتش نمی­خوانیم {السلام علیک یا میزان الاعمال} مگر او ترازوی خدا نیست؟

گفت: نه من این شرط سوم را قبول ندارم، دستش را گذاشت روی دست عثمان گفت: قبول می­کنی این شرایط را؟ گفت: صددرصد، دروغ هم گفت، چون بعد از اینکه حاکم شد به هیچ کدام از این سه مسأله عمل نکرد، ملت ریختند او را کشتند. خب چرا دروغ می­گویی؟ از اول راست بگو، بگو: من به قرآن، به روایت پیغمبر(ص) عمل نمی­کنم که صندلی زیر پایت نگذارند بعد آن همه جنایت اتفاق نیفتد، خب از اول بگو: نه آقا! شما بیا وکیل شو، به خدا من شایستگی ندارم، یک دانه رأی هم به من ندهید، بارک الله! راست گفت. آقا شما بیا استاندار شو، بیا فرماندار شو، راست بگو، بگو این لباس به من نمی­آید، اگر همه راست بگویند خب همه­ی دنیا می­شود دنیای راستین، دنیای حقیقت، دنیای واقعیت، خدا می­داند اقیانوس دروغ از زمان آدم تا حالا چقدر انسان­ها را غرق کرد و برد جهنم.

 شما می­دانید خدا در قرآن، لقمان را حکیم می­داند «وَ لَقَدْ آتَيْنٰا لُقْمٰانَ اَلْحِكْمَةَ» ﴿لقمان‏، 12﴾ ایشان به بچه­اش می­گفت: {بنی الدنیا بحر عمیق قد غرق فیها عالم کثیر} این دنیا یک اقیانوس پرعمق است! اینقدر ملت­ها در آن غرق شدند با دروغ با درست نگفتن با حقیقت نگفتن.

 

بوسیدن دست به خاطر راستگویی

یک کسی یک وقت من را در خیابان تهران دید گفت: فلان جوان قوم و خویش شماست؟ گفتم: قوم و خویش دور ماست، گفت: می­خواهم دستش را ببوسم، گفتم: برای چه؟ گفت: با مادرش و خواهرش آمده بود دختر من را ببیند و با دختر من ازدواج کند، به او گفتم که: نماز جمعه می­روی؟ گفت: نه، جبهه رفتی؟ گفت: نه، گفتم: نماز جمعه نمی­روی؟ گفت: نه، هنوز جبهه بود، جبهه نمی­روی؟ گفت: نه، نماز می­خوانی ؟ حتماً روزه می­گیری؟ حتماً دختر من را بگیری بی­حجاب شود یا با حجاب بماند؟ گفت: نه باحجاب بماند، گفتم: چون اهل نماز جمعه نیستی، اهل جبهه نیستی، همه جوان رفتند شهید شدند برای حفظ دین و مملکت، تو رویگردان از این حقیقتی، دختر به تو نمی­دهم، ولی به خاطر راستگوییت، راحتم کردی از اول راست گفتی که من بگویم دختر نمی­دهم، اگر دروغ می­گفتی و دختر می­دادم تا زنده بودم تلخ بودم، می­گفتم: پاره­ی تنم را دادم به یک جوان که با نماز جمعه، با جبهه، با شهادت و با مبارزه مخالف است، فدایت شوم چقدر تو آدم درستی هستی که نگذاشتی با راستگوییت من ناراحت شوم، خانمم ناراحت شود.

 

دروغ؛ شباهت اخلاقی منافق و کافر است!

 راست بگو {کونوا} امر واجب الهی است «كُونُوا مَعَ اَلصّٰادِقِينَ»  ﴿التوبة، 119﴾ با راستگویان عالم باشید، منافق دروغگو است، مشرک دروغ می­گوید، کافر دروغ می­گوید، امریکا دریاوار دروغ می­گوید، اروپا دریاوار دروغ می­گوید، بدکار دروغ می­گوید، شما برای چه جزء این طایفه­ها باشید؟ شما با انبیاء باشید، با ائمه و اولیاء الهی باشید، راست بگویید.

 

چشم پوشیدن امام علی(ع) از خلافت به خاطر نگفتن یک دروغ!

گفت: نه من قبول ندارم با این شرایط، عثمان گفت: من همه­اش را قبول دارم، دوباره دستش را گذاشت در دست امیرالمومنین(ع) گفت: قبول است؟ فرمود: نه! به عثمان گفت: قبول است؟ گفت: بله، بار سوم به امیرالمومنین(ع) گفت: قبول است؟ گفت: نه! به این پنج نفر دیگر گفت: ایشان حاکم مسلمان­هاست، یعنی دوازده سال دیگر امیرالمومنین(ع) از حکومت چشم پوشید که یک دروغ نگوید، آسان است؟ حالا چه کسی برنده شد؟ امیرالمومنین(ع) یا آن پنج نفر دیگر یا ملت یا جامعه­ی اسلامی؟ نه! آن پنج­تا باختند، هزار و پانصد سال است جامعه­های اسلامی دائم دارند می­بازند برای خاطر آن دروغ­ها، اما علی(ع) دروغ نگفت! خدا دروغ نگفت! انبیاء دروغ نگفتند! ائمه­ی طاهرین دروغ نگفتند! اولیاء الهی دروغ نگفتند! این یک قطعه.

 

تخریب هشام توسط یکی از تابعین پیامبر(ص)

اما قطعه­ی دوم این قطعه هم خیلی چیز جالب و با ارزشی است، هشام بن عبد الملک سلطان اموی و جانشین بدترین انسان روزگار، پدر خودش، که بسیار خبیث بود و حکومت بر تمام ملت­های اسلامی را سپرد به این خبیث بدتر از خودش، متکبر فرعون صفت برای انجام مناسک حج به مکه آمد. تو برای چه داری می­روی مکه؟ هشام عرق­خوارِ قاتلِ پست فطرتِ گناهکارِ منافقِ مشرک تو برای چه می­روی مکه؟ آنجا می­خواهی چه کار کنی؟ تو مکه می­روی به جای دور خانه گشتن که دور ابلیس می­گردی! تو در رمی جمرات باید بایستی ملت به تو سنگ بزنند، تو به جای گوسفند کشتن باید بروی نفس اماره­ات را بکشی، تو برای چه آمدی مکه؟ اما آمد. آمد که به مردم بی­فکر بی­اندیشه بقبولاند که بله من هم مسلمانم، من هم متدینم، من هم آمدم حاجی شوم، همه­اش دروغ! نشسته بود در خانه­ای که برایش آماده کرده بودند در دار العماره­ی مکه (در استانداری به قول امروز) گفت: بروید یکی از اصحاب پیغمبر(ص) را بیاورید من ببینم، گفتند: از اصحاب پیغمبر(ص) یک نفر هم زنده نیست، گفت: از تابعین آنهایی که بعد از اصحاب پیغمبر(ص) به وجود آمدند یا بعدی­ها، رفتند و گشتند و یک بزرگواری را پیدا کردند اهل یمن به نام طاوس یمانی، گفتند: که هشام می­خواهد تو را زیارت کند، در مقابل فرعون­ها راست گفتن؛ یعنی جان را کف دست گذاشتن باشد، راست بگو، جانت را بگذار کف دستت، طاوس وارد شد آمد تا کنار فرش قیمتی که هشام رویش نشسته بود به جای اینکه کفش­هایش را بیرون دربیاورد با کفش آمد تا کنار فرش آنجا کفش­هایش را درآورد گذاشت کنار و نشست، گفت: سلام، نه السلام علیک یا امیرالمومنین(ع)! چون همه موظف بودند به این فرعون­های خطرناک سلام می­کنند بگویند: السلام علیک یا امیرالمومنین(ع)! گفت: سلام هشام حالت چطور است؟ هشام عصبانی شد گفت: چرا اینطوری رفتار کردی؟ گفت: من چطوری رفتار کردم؟ گفت: آمدی کنار فرشی که محل نشستن من است کفشت را درآوردی؟ گفت: من کار بدی نکردم، من روزی پنج بار در پیشگاه خدا کفش­هایم را درمی­آورم، نماز می­خوانم، خدا هم عصبانی نمی­شود! چه شده است چرا عصبانی شدی؟ گفت: برای چه در سلامت به من نگفتی: السلام علیک یا امیرالمومنین(ع)؟ گفت: من دروغ نمی­خواستم بگویم، چون مومنین تو را به امیری خودشان قبول ندارند من نمی­خواستم دروغ بگویم، گفت: چرا به اسم من را صدا کردی؟ هشام گفت: که پروردگار عالم در قرآن عزیزترین بندگانش را به اسم صدا کرده یا ابراهیم یا نوح یا موسی یا عیسی یوسف ایها الصدیق یا یحیی یا زکریا من که مطابق با قرآن صدایت کردم و بعد می­گویی من را باید با لقب می­خواندی؟ خدا در قرآن دشمنانش را با لقب خوانده {بسم الله الرحمن الرحیم }«تَبَّتْ يَدٰا أَبِي لَهَبٍ وَ تَبَّ»  ﴿المسد، 1﴾ من مطابق اخلاق خدا در قرآن تو را صدا کردم، اسمت هشام است، کلیم الله با آن عظمتش خدا به او می­گوید{ یا موسی} چه خبرت است؟ کجایی؟ چه فکری می­کنید؟ چه برنامه­ای برای خودتان ریختید؟ گفت: یک چیزی یادم بده، گفت: که امیرالمومنین(ع) فرمود: اگر بخواهی بفهمی شاقول­گیری کنی چه کسی اهل جهنم است؛ کسی که با تکبر نشسته و چندتا انسان در برابرش دست به سینه ایستادند! تو چه کاره­ای؟ که باد در دماغت بیندازی بنشینی چندتا انسان در مقابلت بایستند؟ امیرالمومنین(ع) گفته: معیار شناخت جهنمی تویی..

 

عذاب مسئولان ظالم

 بعد گفت: هشام مارها و عقرب­هایی در دوزخ هستند (این خیلی وحشتناک است) مارها و عقرب­هایی در دوزخ هستند که هر کدام­شان به اندازه­ی یک کوه هستند! مأموریت این مارها و عقرب­ها گزیدن کسانی است که در جامعه شغل دست­شان بوده ولی به جای عدالت ظلم کردند به مردم، قاضی ظالم، فرماندار ظالم، حاکم ظالم، استاندار ظالم، بخشدار ظالم، دهدار ظالم، مارها و عقرب­هایی به بزرگی کوه که اینها مأمورند فقط آنهایی که کار دست­شان بوده و به عدالت رفتار نمی­کردند آنها را بگزند!

بعد هم دیگر معطل نکرد خودش بلند شد کفش­هایش را همانجا پایش کرد و رفت و اهل مجلس را در بهت فرو برد، گفت: هشام نمی­خواهم دروغ بگویم، پاکان عالم دروغ نمی­گفتند، نمی­خواستند هم بگویند نمی­خواستند دروغ بگویند.

 

 البته من فکر می­کردم این شش­تا مطلبی که پیغمبر(ص) فرمودند امشب تمام شود که نشد، چون در آن پنج­تای بعدی هم یک ظرایف و یک نکات مهمی هست حیف است آنها را هم نشنوید.

یا رب به سر و سر ذات بی­مثالت/ روشن دلم گردان به اشراق جمالت/

 عمریست دل دارد تمنای وصالت/ با یک نظر درد فراقم ساز درمان/

نالم به کویت حالی از درد جدایی/ گریم که شاید پرده از رخ برگشایی/

تو افکنی بر من نگاه دلربایی/ من بنگرم آن حسن کل با دیده­ی جان/

یا رب به جز تو یاور و یاری نداریم/ جز یاریت با هیچ کس کاری نداریم/

با رحمتت حاجت به دیاری نداریم/ باز است بر بیچارگان درگاه سلطان.

 

روضه

 لحظاتی است از ابی عبدالله(ع) خبری ندارند که یک مرتبه شیحه­ی اسب را شنیدند، ولی صدای ذو الجناح عوض شده، دارد پا و سر به زمین می­کوبد! اولین کسی که از خیمه بیرون آمد با پای برهنه، سکینه بود، دید زین اسب واژگون است یال اسب غرق خون است چنان ناله زد از اینجا به بعد را امام زمان بیان می­کنند: این هشتاد و چهار زن و بچه ریختند بیرون قیافه­ی ذو الجناح را که دیدند زیر چادر شروع کردند موی سر را کندن، به سر و سینه و به صورت لطمه زدند، همه با پای برهنه به طرف میدان کربلا دویدند وقتی رسیدند دیدند شمر با آن بدن سنگین روی سینه­ی ابی عبدالله(ع) نشسته آماده شده سر را از بدن جدا کند

 او می­کشید و من می­کشیدم/ او خنجر از کین من ناله از دل/

 او می­نشست و من می­نشستم/ او روی سینه من در مقابل/

 او می­برید و من می­بریم/ او از حسین سر من از حسین دل

 هنوز زن و بچه به خیمه برنگشته بودند شنیدند از میدان صدای تکبیر می­آید، برگشتند دیدند سر ابی عبدالله(ع) را بالای نیزه زدند.

 

دعای پایانی

اللهم اغفرلنا و لوالدینا و لوالدی والدینا و لمن وجب له حق علینا اللهم اشفع مرزنا اید قاعدنا واحفظ و انصر امام زماننا.

 

سمنان مهدیه اعظم دهه دوم صفر 98 جلسه­ سوم

 

کلیپ های منتخب این سخنرانی
سخنرانی های مرتبط
خلافت دروغ عثمان راستگویی امام علی(ع) راه رسیدن به بهشت ارزیابی
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز