فارسی
چهارشنبه 01 آبان 1398 - الاربعاء 24 صفر 1441

سخنرانی های استاد حسین انصاریان


نیاز به نفس پاکان برای سعادت و هدایت

سید الشهدا - جلسه نهم دوشنبه (18-6-1398) - محرم 1441 - حسینیه مرحوم آیت الله علوی تهرانی - 11.91 MB -

حضرت یوسف از مخلَصینترجیح زندان بر گناهآزادی انبیا از قید مادیاتزهد در وصیت پیامبر(ص) به امیرالمومنین(ع)روایت امام حسن عسگری(ع) در احترام نفس خوردگانداستان احترام امام به اسماعیل بزنطیگریزی به داستان لطف امام حسین با یکی از دوستانشادامه داستان امام رضا(ع) و اسماعیل بزنطیاحترام امام صادق به ابان ابن تغلبتربیت شدن توسط اهل بیت در قرآناحترام عزاداران امام حسین(ع)بهره بردن از نسیم نفس پاکاننامه ابی عبدالله در دستان یک بانو در بصره

بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین الصلاة و السلام علی سید الانبیا و المرسلین حبیب الهنا و طبیب نفوسنا ابی القاسم محمد صلی الله علیه و علی اهل بیته الطیبین الطاهرین و المعصومین المکرمین.

 

در جلسات گذشته شنیدید برای رشد و کمال و هدایت و در نتیجه به دست آوردن سعادت دنیا و آخرت، برای انسان هیچ راهی نیست مگر اینکه از نفس پاکان عالم بهره‌مند شود و درخت وجودش را در معرض این نسیم الهی قرار بدهد؛ اگر با انتخاب خودش که عاقل و صاحب اراده است خود را در معرض انفاس پاکان قرار ندهد، زمستان فساد و باد خطرناک خزان گناه، درخت وجودش را خشک می‌کند و در پایان کار طبق فرمودهٔ پروردگار در قرآن، در سورهٔ جن تبدیل به هیزم دوزخ می‌شود «فَکٰانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَبا» ً ﴿الجن، 15﴾ و در سورهٔ صافات، آیه شصت و پنج می‌فرماید: کسانی که خود را از نفس پاکان عالم و اولیاء دور نگه داشتند، درختی در دوزخ خواهند بود که میوهٔ این درخت از نفرت آوری، مانند سرهای شیاطین می‌ماند «طَلْعُهٰا کأَنَّهُ رُؤُسُ اَلشَّیٰاطِین» ِ ﴿الصافات، 65﴾ گاهی در ضمن این بحث، چهره‌هایی را اسم بردم که با نفس پاکان به منازل سعادت و کرامت و رحمت و مغفرت و رضایت پروردگار عالم رسیدند، این‌ها وقتی با این نفس، این دم الهی و بهار عرشی، در حد سعهٔ وجودی‌شان به کمال می‌رسند، به شدت مورد لطف خدا و صاحب نفسان عالم قرار می‌گیرند. هم در آیات قرآن و هم در روایات اهل بیت(ع) نمونهٔ این کرامت داران عالم را می‌بینیم.


یک روایتی برایتان نقل کنم، روایت شگفت آوری از وجود مبارک حضرت عسگری(ع) است، ایشان می‌فرماید: اگر در قیامت همهٔ انبیاء الهی و ما چهارده نفر به حالت نشسته باشیم، _خیلی‌ها را پیغمبر(ص) می‌فرماید: قیامت در سایهٔ عرش حق هستند؛ یعنی رحمت حق، لطف حق و روزی که سایه‌ای به جز سایهٔ او نیست «يَوْمَ لَا ظِلَ‏ إِلَّا ظِلُّه» خب مقام انبیاء(ع) و ائمهٔ طاهرین(ع) تا حدی برایتان معلوم است، پروردگار عالم چهار جای قرآن از این بزرگواران تعبیر می‌کند به عباد مخلَصین، نه مخلِصین؛ مخلِصین بسیار با ارزش هستند، اما هنوز در راه هستند، مخلَصین در همین دنیا به مقاماتی که باید برسند رسیدند، سن هم در آنها مطرح نبوده،

 

حضرت یوسف از مخلَصین

فکر می‌کنم آن وقتی که خداوند این تعریف را از یوسف کرده و بعداً به قرآن منتقل شده، یوسف بیست سالش نشده بود که در همان اوایل سوره است، می‌فرماید: «إِنَّهُ مِنْ عِبٰادِنَا اَلْمُخْلَصِینَ » ﴿یوسف، 24﴾ خالص شده‌گان خیلی چهرهٔ با عظمت و فوق العاده ای هستند، انسان در این دنیا زندگی کند، حالا یا در بیابان باشد مثل اسماعیل(ع) و ابراهیم(ع) گوسفند چرانی کند، و یا یک کشاورز باشد مثل خیلی از انبیاء، یا یک صنعت کار باشد مثل حضرت ادریس و ذوالقرنین، یا مثل یوسف در دامن یک حکومت و یک دربار باشد، فرقی نمی‌کند اینها خودشان خواستار کمال دنیا و آخرت بودند، پروردگار هم در قرآن می‌فرماید: من خواهنده را محروم نمی‌کنم و به داود می‌گوید: در تمام تاریخ گذشته یک نگاهی بکن _انبیاء این چشم را داشتند_ ببین برای نمونه کسی را پیدا می‌کنی که من محرومش کرده باشم؟ هر کس محروم شده، خودش خودش را محروم کرده، کار خدا محروم کردن نیست.
ما در مقدمهٔ کمیل امیرالمؤمنین (ع) دربارهٔ پروردگار می‌خوانیم: {یا دائم الفضل علی البریه یا باسط الیدین بالعطیه} «ای دارای فضل دائم بر آفریدها، ای باز کننده دستهایش برای بخشش!»

 

ترجیح زندان بر گناه

خیلی جالب است که همین وجود مقدس حضرت یوسف که محکوم به زندان شد البته با قدرت درباری‌ها، گناهی که نکرده بود، او از مخلصین بود اما گرفتار یک مشت قدرتمندِ ستمکارِ غافل از حضرت حق بود، گفتند این کار را بکن! اگر نکنی زندانت می‌کنیم، تا به او اعلام خطر کردند به پروردگار عرض کرد: «قٰالَ رَبِّ اَلسِّجْنُ أَحَبُّ إِلَی مِمّٰا یدْعُونَنِی إِلَیهِ» ﴿یوسف، 33﴾ زندان برای من محبوب‌تر از این دعوت به گناه است. بی‌گناه به زندان افتاد، بعد که مدت زندانیش تمام شد_ بالاخره قدرتمندان وقتی تقوا نداشته باشند، هر کاری دلشان می‌خواهد می‌کنند_ چند سال دیگر به زندانش اضافه کردند. یک مدتی که گذشت عرض کرد: پروردگار من، من از این زندان نجات پیدا می‌کنم؟ خطاب رسید: بله نجات پیدا می‌کنی، ولی اینکه زندانت طول کشید خواست خودت بود، خودت گفتی «قٰالَ رَبِّ اَلسِّجْنُ أَحَبُّ إِلَی مِمّٰا یدْعُونَنِی إِلَیهِ» حالا اگر نمی‌خواهی، من با دوتا خواب زمینهٔ آزادیت را از زندان فراهم می‌کنم و فراهم شد. این زندانی غریبِ تنهایِ بی‌یار، وقتی از زندان بیرون می‌آید و بی‌گناهی، پاکدامنی، اخلاص و کمالش ثابت می‌شود. طبق آیات قرآن؛ پادشاه مصر، نه عزیز، پادشاه مصر، به او می‌گوید که؛ تو پیش ما جایگاه مهمی داری «لَدَینٰا مَکینٌ أَمِینٌ» ﴿یوسف، 54﴾ یک چیزی از من بخواه، ایشان هم به پادشاه مصر می‌گوید: «قٰالَ اِجْعَلْنِی عَلیٰ خَزٰائِنِ اَلْأَرْضِ إِنِّی حَفِیظٌ عَلِیمٌ» ﴿یوسف، 55﴾ چقدر این آیه زیباست! گفت: پست وزارت دارایی را به من بده، اقتصاد کشور را به دست من بده، پول مملکت را به دست من بده، من به تو بگویم که من هم امینم، محال است که در کنار این میلیاردها ثروت کشور پهناور متمدن مصر، به اندازهٔ یک ارزن خیانت کنم!

 

آزادی انبیا از قید مادیات

چون انبیاء از دنیا و ما فیها و پول و مقام آزاد بودند و اصلاً برایشان مطرح نبود، نداشتند و غصه نمی‌خوردند، وقتی که پیدا می‌کردند کلش را هزینهٔ خدمت به مردم می‌کردند و خودشان هم بدون بجا گذاشتن ثروت و کاخ و مکنت از دنیا می‌رفتند!

 

زهد در وصیت پیامبر(ص) به امیرالمومنین(ع)

ما دیگر مقامی در عالم بالاتر از پیغمبر اسلام(ص) که نداریم، نزدیک بیست و هشت صفر، روایت است: (من چند بار این روایت را دیدم) که رسول خدا(ص) در خلوت امیرالمؤمنین را بعد از بیست و سه سال بعثت صدا کرد، آدمی که می‌توانست کلید گنج‌های دنیا را از خدا بگیرد، به پروردگار بگوید کل معدن‌ها را به من نشان بده و معدن‌ها را آشکار کن، بریز بیرون و ما این معدن‌ها را برداریم، خب چنین درخواستی برایش نیامد، به امیرالمؤمنین گفت: آهسته (باورتان می‌شود حالا باورتان بشود یا نشود، بالاخره این یک حقیقتی است که ثبت است) علی جان من در کل این بیست و سه سال عمرم شش درهم، نه دینار؛ یعنی چهار درهم دیگر رویش می‌گذاشتند می‌شد _یک دینار، دینار پول طلا بود و درهم پول نقره بود،_ گفت: علی جان من در تمام مدت عمرم شش درهم بدهکارم، از زندگی من هر جوری که می‌توانی این شش درهم را پیدا کن و بده {انت قاضی دینی} تو بعد از من دِین من را ادا می‌کنی این یک، دو؛ من پولی که کفن بخرم ندارم، من را در عبایم کفن کن و دفن کن. این اولیاء خدا، اولیاء الهی، این صاحب نفسان عالم.

 

روایت امام حسن عسگری(ع) در احترام نفس خوردگان

حالا امام عسگری (ع) می‌فرماید: ما در قیامت صد و بیست و چهار هزارتا و چهارده‌تایمان نشسته باشیم،
یک نفس خورده؛ یعنی یک کسی که با نفس پاکان عالم، مؤمن شده و به پاکیزگی و طهارت باطن، عقل، عمل و اخلاق رسیده، چون این کار نفس پاکان است؛ یعنی من درخت وجودم در معرض این نسیم قرار نگیرد تمام برگ و بارش می‌ریزد و خشک می‌شود و طبق قرآن {کانوا لجهنم حطبا} اگر یک نفس خورده بیاید و از جلوی ما صد و بیست و چهار هزار پیغمبر و امام _این را شیخ بهایی نقل می‌کند، شیخ آدم کمی نیست، شیخ خودش خیلی دنبال صاحب نفسان بود و خیلی هم چیز گیرش آمد_ .
امام عسگری (ع) می‌فرماید: با رد شدن او و به احترام او تمام انبیاء و ما ائمه از جا بلند می‌شویم.
این ارزش نفس خوردگان است، به تعبیر دیگر این ارزش هدایت یافتگان، مؤمن، متقی و صابرین است، معلوم است خیلی خدا، انبیاء و ائمه برای اینطور آدم‌ها احترام قائلند.
ما در روایات قدسی داریم که پروردگار می‌فرماید: اگر کسی به یک نفر از اینها اهانت کند؛ یعنی آنها را سبک بشمارد (اهانت به معنی ناسزا و فحش نیست، سبک نگاه‌شان کند یا تحقیرآمیز با آنها برخورد کند) اگر کسی این اشتباه را بکند یا از باب تکبر اهانت کند «فَقَدَ أَهٰانَنی» یقیناً به منِ خدا اهانت کرده. خب این چه ارزشی است که پروردگار عالم مقام نفس خورده‌های پاک شده را مقام خودش حساب کرده {من اهان مومنا فقد اهاننی} خیلی عجیب است، خیلی!

 

داستان احترام امام به اسماعیل بزنطی

دو سال امام هشتم در مَرو زندگی می‌کردند و در مسیر رفتن به بغداد با مأمون، اینجایی که دفن است شهید شد، اینجا حضرت نه خانه، نه زندگی و نه توطن داشت! اصلاً اینجا نبود، مشهد در مسیر بوده) امام با حکومت مأمون مرو زندگی می‌کرده_ .
در شهر مرو یک ایرانی به نام اسماعیل بزنطی بود _این در روایاتمان است و در کتب رجال‌مان است، اسماعیل بزنطی را علمای رجال توثیق اش کردند این از اصحاب واقعی امام هشتم بوده، حالا از قول خودش بشنوید که در مهم‌ترین کتاب‌هایمان نوشتند. _ اسماعیل می‌گوید: من یکی دوتا مسأله داشتم می‌خواستم از امام هشتم بپرسم، نزدیک غروب بود هنوز اذان نشده بود آمدم در زدم، امام هشتم هر بار خودشان نمی‌آمدند در را باز کنند، خدمتکار داشتند وقتی صدای در بلند می‌شد می‌فرمود: بروید در را باز کنید ببینید چه کسی است؟ مسأله‌ای دارند، نیازمند هستند، حاجتی دارند، مشکلی دارند، رد نکنید، کسی را اما در موارد خاص، خود حضرت می‌آمد در را باز می‌کرد، اسماعیل وقتی در زد، امام هشتم آمدند در را باز کردند با چه محبت و عاطفه‌ای تحویلش گرفتند، اولیاء خدا را خیلی خوب باید تحویل گرفت، اهل ایمان را خیلی خوب باید تحویل گرفت، و پیغمبر و ائمه می‌گویند: دائم از حال‌شان باخبر شوید! عرض کرد: مولای من! من یکی دوتا مسأله دارم، اجازه بفرمایید مطرح کنم. فرمود: نه، دم در اجازه نمی‌دهم، بیا داخل! اسماعیل می‌گوید: حضرت من را برد داخل اتاق، مسائلم را مطرح کردم و حضرت جواب دادند، گفتم: یابن رسول الله! من که جواب مسأله‌هایم را گرفتم اجازه می‌دهید بروم؟ فرمود: جایی وعده ندادی؟ کسی را منتظر خودت نگذاشتی؟ گفتم نه، فرمود: دوست دارم امشب پیش من بمانی، من هم که در دلم گفتم:
بدین مژده گر جان فشانم رواست/ که این مژده آسایش جان ماست/
امام من به من بگوید دوست دارم پیش من بمانی!
_حسین جان! ما دوست داریم پیشت بمانیم، نمی‌خواهیم از پیش تو برویم، همینطوری که تا حالا ما را نگه داشتی این چند روز ماندهٔ عمر هم ما را نگه دار، یقین هم به شما بدهم نگه‌مان می‌دارد «عادتکم الاحسان و سجیتکم الکرم»._

 

گریزی به داستان لطف امام حسین با یکی از دوستانش

چقدر این بیابان‌ها را آمده بود؟ که سر راه مکه و عراق برسد رسید، از این چادرنشین‌ها پرسید: این چند وقته کاروانی از اینجا رد نشده؟ گفتند: نه! با چه کسی کار داری؟ گفت: می‌دانم با چه کسی کار دارم، شما چه می‌دانید داستان از چه قرار است در این عالم، چادر زد امام به آن منطقه رسیدند البته در یک جای هموارتری، فرمودند: پیاده شوید، بمانیم بعد دوباره حرکت می‌کنیم، آنها آمدند خیمه‌ها را بزنند فرمود: من الان برمی‌گردم، با قدم‌های مبارک‌شان دم چادر این مسافر ماندهٔ در راه آمدند تا پرده را کنار زد وارد شد گفت: حسین جان! خب، پیغام می‌دادی من می‌آمدم، شما چرا آمدی؟
باور از بخت ندارم که تو مهمان منی/ خیمهٔ سلطنت، آنگاه فضای درویش!
مگر ما چه کسی هستیم که شما دنبال ما بیایی؟

 

ادامه داستان امام رضا(ع) و اسماعیل بزنطی

دوست دارم بمانی! گفتم: یابن رسول الله! فرمان‌تان مطاع است، به خادم فرمودند: سفرهٔ شام را بیاور، البته پیغمبر(ص) فرمودند: بی شام نخوابید، ولی پر شام نخوابید، خب خادم می‌دانست مثلاً حالا که حضرت مهمان دارد یک غذای مختصر اندازهٔ دو نفر باید بیاورد. امام فرمودند: غذا را داخل یک ظرف بریز حالا ماست بوده، دوغ بوده، آبگوشت بوده، اسماعیل می‌گوید: کاسه را گذاشتند وسط سفره و دوتا دانه نان معمولی هم گذاشتند فرمودند: دوست دارم با من شام بخوری، امام هشتم دستش را می‌برد داخل ظرف من هم می‌بردم، شام تمام شد. دستور داریم سر شام زود نخوابید، حتی دستور داریم چند قدم راه بروید بعد بیایید بخوابید. گفتم آقا! من که شامم را خوردم چقدر هم لذت بردم، امشب مهمان شما بودم حالا اجازه می‌دهید بروم؟ فرمود: نه دوست دارم اینجا بخوابی، خادم یک اتاق مخصوص تک و تنها به ایشان بده، حالا چرا این حرف را امام هشتم زد؟ برای اینکه امام هشتم می‌داند نفس خورده‌ها اهل سحر هستند، اگر داخل اتاق حضرت بخوابد ممکن است رویش نشود بلند شود نماز شب بخواند و در قنوت رکعت یازدهم هفتاد بار استغفرالله بگوید گریه کند مانعش نشد، یک اتاق جدا، بعد فرمود: خادم تشک و متکا و رواندازی که من از مدینه مخصوص خودم آوردم و شب‌ها داخل آن رختخواب می‌خوابم، چون آنها تشک‌هایشان هم خیلی نازک بود، _یک شب عبای پیغمبر را یکی از خانم‌ها دولا کرد پیغمبر اکرم(ص) تا دراز کشید، بلند شد این عبا را چه کسی دولا کرده؟ گفت: آقا من! آخر لیف خرما داخل اتاق افتاده، زبر است این عبا هم که نازک است اذیت می‌شوید، فرمود: در این بستر نرم آدم دیرتر از خواب بیدار می‌شود، از محبوبش دور می‌ماند، دوباره بلند شد عبا را یک لا کرد،_ حالا فکر می‌کنید مثلاً رختخواب امام هشتم چه بوده؟ آن رختخواب خودم! امام نماز شب‌هایشان را روی تشک، همین تشکی که انداختند برای اسماعیل بزنطی می‌خواندند، که نمی‌دانم امام چقدر قرآن، دعا، گریه و نماز روی این تشک داشتند؟ گذاشتند و امام خداحافظی کرد رفت.

 

احترام امام صادق به ابان ابن تغلب

امام صادق(ع) داخل اتاق نشسته چهل پنجاه نفر هم زمان آزاد بودن‌شان نشستند، بحث‌های علمی است شاگردان علمی کنار حضرت هستند، «اَبانِ بنِ تَغلِب» یک کاسب! این هم باورتان می‌شود؟ همه نوشته اند؛ سی هزار حدیث ناب اَبان از اهل بیت(ع) در سینه‌اش داشت، سی هزار یعنی یک کتاب سیار بود، یک فرهنگ سیار اهل بیت(ع) بود شیعه اینطوری است! نفس خورده‌ها اینطوری هستند! در اتاق باز شد «اَبانِ بنِ تَغلِب» وارد شد، همانجا کنار کفش‌ها نشست، امام صادق(ع) از جا بلند شد کنار دست خودش جا باز کرد، فرمود: ابان آنجا ننشین، بلند شو بیا پیش من! ابان کنار حضرت آمد ، حضرت هنوز ایستاده بود، نگذاشتند ابان بنشیند، به فرزندشان _حالا اسماعیل بود یا یکی دیگر_ فرمودند: برو داخل آن اتاق‌ها یک زیرانداز درست و حسابی و یک پشتی برای ابان بیاور، ابان به شدت مورد احترام ماست و نگذاشت ابان روی گلیم بنشیند، یعنی وقتی که کسی روح، عقل و باطنش را در مقابل نفس پاکان عالم قرار داد و خودش هم خواهنده بود...

 

تربیت شدن توسط اهل بیت در قرآن

آخر قرآن مجید دو آیه پشت سر هم دارد که خیلی جالب است می‌فرماید: «إِنْ هُوَ إِلاّٰ ذِکرٌ لِلْعٰالَمِینَ» ﴿التکویر، 27﴾ این قرآن گفتاری است برای جهانیان، ذکر در بعضی از آیات به معنی قول است، به معنی گفتن است، به معنی مطلب است،«إِنْ هُوَ إِلاّٰ ذِکرٌ لِلْعٰالَمِینَ» اما «لِمَنْ شٰاءَ مِنْکمْ أَنْ یسْتَقِیم» ﴿التکویر، 28﴾ اگر کسی دلش می‌خواهد مستقیم بار بیاید، اما وقتی آدم دلش نخواهد خب آن طرفی می‌افتد، اخلاق و رفتار آن طرفی‌ها را پیدا می‌کند، انحراف آن طرفی‌ها را پیدا می‌کند؛ یعنی آیه اشاره به آزادی و انتخاب و اختیار انسان دارد «لِمَنْ شٰاءَ مِنْکمْ أَنْ یسْتَقِیم» باید بخواهم، باید دل بدهم و شما این کار را کردید! خواستید و دل دادید که با تربیت اهل بیت تربیت شدید، با ادب اهل بیت مؤدب شدید.

 

احترام عزاداران امام حسین(ع)

چشم‌تان مخصوصاً در این دههٔ عاشورا شعبهٔ چشم امام هشتم شده است و موسی بن جعفر (علیه السلام) اول محرم یعنی از شب اول تا آخر محرم کسی لبخند به لب حضرت نمی‌دید، دلتان شعبهٔ آنها شده است. الان من از شما برادران و خواهران، که داخل مسجد و در خیابان نشستید بپرسم کدام‌تان _جان امیرالمؤمنین اگر کسی اینطوری نیست بلند شود_ کدام‌تان برای حادثهٔ کربلا دلتان نمی‌سوزد؟ خوب هستید، خیلی ملت و جامعهٔ خوبی هستید، خیلی قابل احترام هستید و باید به شما احترام شود، به خدا من وقت ندارم، شما می‌دانید که من یک آدم ولی و رهایی هستم که هیچ چیز را به خودم نمی‌توانم ببندم، من اگر وقت داشتم و منبر دیگری نبود، شما را می‌نشاندم، از منبر پایین می‌آمدم و به خاطر ابی عبدالله و ائمه و این گریه‌ و این دلتان دست تک تک‌تان را می‌بوسیدم! شما خیلی احترام دارید، خیلی.

 

بهره بردن از نسیم نفس پاکان

نسیم الهی علی این کلام رسول خداست {و فی ایام دهرکم نفهات} در روزگارانی که زندگی می‌کنید نسیم‌هایی هست، یعنی دهان انبیاء، ائمه، علمای واجد شرایط، اولیاء خدا، اهل دل و اهل حال {علی و فی ایام دهرکم نفهات علی فتعرضوا لها} سعی کنید از کنار این نفس‌های الهی بدون بهره‌مند شدن رد نشوید، بایستید تا این نفس‌ها به شما بخورد، درخت وجودتان را برگ‌دار کند، شکوفه‌دار کند، میوه‌دار کند و شما را تبدیل به چنین درختی کنید «ضَرَبَ اَللّٰهُ مَثَلاً کلِمَةً طَیبَةً کشَجَرَةٍ طَیبَةٍ أَصْلُهٰا ثٰابِتٌ وَ فَرْعُهٰا فِی اَلسَّمٰاءِ» ﴿إبراهیم، 24﴾ «تُؤْتِی أُکلَهٰا کلَّ حِینٍ» ﴿إبراهیم، 25﴾ این یک انسان نفس خوردهٔ نفس پاکان از اولیاء الهی است، اینکه حالا نفس است.

 

نامه ابی عبدالله در دستان یک بانو در بصره

یک خانمی در بصره بود، خیلی زن نترسی بود، بصره هم دست ابن زیاد افتاده، عجیب شهر و تمام جاده‌ها امنیتی است، این خانم شنید ابی عبدالله از مکه به طرف عراق حرکت کرده، یک بعدازظهر شیعیان بصره را دعوت کرد.
یک زن در کوفه بود، نفس به او خورده بود؛ طوعه با همهٔ خطر آن شب مسلم را داخل خانه‌اش آورد، یک زن نفس خورده!
این خانم بصره‌ای _حالا دنبالهٔ این خانم، خیلی خانم در شیعه درست شده_ شیعه را بعدازظهر دعوت کرد و گفت در را ببندید، سالن پر شده بود، گفت: یک چیزی می‌خواهم نشانتان بدهم لذت دنیا و آخرت را ببرید، گفتند نشان بده! یک نامه درآورد گفت: این نامه به خط ابی عبدالله است امام یاری خواسته. همین چهار هزار نفر برای یاری ابی عبدالله حرکت کردند، همه را در مسیر، امنیتی‌ها کشتند، چندتایشان به کربلا رسیدند، آن هم مثل امروز، مثل فردا.


ادب حفحاف بصری در برابر پیکر امام حسین(ع)

اما یکی‌شان به نام حفحاف بصری دیر رسید، شبانه روز اسب تاخت، از بیراهه، از کنار تپه‌ها و از میان دره‌ها! چه وقتی رسید کربلا؟ پنج بعدازظهر عاشورا، یک ساعت بود ابی عبدالله شهید شده بود، اصلاً خبر ندارد چه خبر شده! فقط به آنجا رسید و دید یک لشگر انبوهی این طرف هستند و طرف دیگر هم خبری نیست، جلو آمد، فکر کرد اینها فداییان ابی عبدالله هستند، جلوی لشکر گفت: آقای من کجاست؟ آقای تو کیست؟ گفت: ابی عبدالله، گودال را نشانش دادند، از اسب پیاده شد، نگفت کار از کار گذشت (این‌ها خیلی عقل‌شان بالا بود، شیعه عقلش خیلی بالاست) نگفت کار از کار گذشته، پیاده شد و با یک دنیا ادب وارد گودال شد، دست‌هایش را دو طرف بدن گذاشت، بدن را بوسید و گفت: که حسین جان منتظر من باش چند دقیقهٔ دیگر به تو می‌رسم، می‌آیم حسین جان!
ما اجازه داریم این حرف را به تو بزنیم؟ بله که اجازه داریم، منتظر ما باش که ما شیعه به تو می‌رسیم، می‌آییم منتظر ما باش!


روضه

در شهادت شش ماهه، ابی عبدالله به پروردگار عرض کرد: خدایا این مردم به کوچک و بزرگ ما رحم نکردند، بچه را آورد کنار خیمه دست خواهرش داد، مادر از خیمه بیرون نیامد، بارک الله به آن مادر! خواهر بچهٔ خون آلود را بغل گرفت، زینب کبری می‌گوید: برادرم روی زمین نشست، به جانب پروردگار توجه کرد و این جمله را گفت:«خدایا این بچه را ذخیرهٔ قیامت من قرار بده».


تناسب آیات قرائت شده توسط امام با شخصیت شهدا

بالای سر اصحاب که می‌آمد به تناسب هر کدام‌شان آیهٔ قرآن می‌خواند، بعضی‌هایشان را می‌خواند «فَمِنْهُمْ مَنْ قَضیٰ نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ ینْتَظِرُ وَ مٰا بَدَّلُوا تَبْدِیلاً» ﴿الأحزاب، 23﴾ بعضی‌ها را می‌خواند «إِنّٰا لِلّٰهِ وَ إِنّٰا إِلَیهِ رٰاجِعُونَ» ﴿البقرة، 156﴾ بعضی‌ها را هم قرآن نمی‌خواند، حرف می‌زد؛ مثلاً به غلام سیاه، به کشته‌اش گفت: {اللهم بیض وجهه} خدایا روسفیدی به این بده {و طیب ریحه} بالای سر حر گفت: {انت حر کما سمتک امک حرا}، بالای سر علی اکبر گفت: {لقد استرحت من هم دنیا و غمها و بقی ابوک وحیدا فریدا}، اما نمی‌دانم داغ عباس با او چه کار کرد که بالای سرش گفت: {الان انکسر ظهری} عباس کمرم شکست {و انقطع رجایی} عباس امیدم دیگر کاربردی ندارد عباس {و قلت حیلتی} نقشه‌ام دیگر کاری نمی‌کند، این جملهٔ آخر {و الکمد قاتلی} عباس اگر تا امروز غروب اینها من را نکشند، داغ تو من را زنده نمی‌گذارد.

تهران مسجد علوی دهه اول محرم 98 جلسهٔ نهم

سخنرانی های مرتبط
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز