فارسی
چهارشنبه 01 آبان 1398 - الاربعاء 24 صفر 1441

سخنرانی های استاد حسین انصاریان


نیاز به هدایت

سید الشهدا - جلسه چهارم چهارشنبه (13-6-1398) - محرم 1441 - حسینیه مرحوم آیت الله علوی تهرانی - 9.96 MB -

نیاز به هدایتعلما وسیله هدایتانسان در مقابل دو بینهایت بزرگدنیا متاع غرورقفل قلبی مانع از هدایتمعالجه مردم توسط انبیاء برای هدایتپذیرش و عدم پذیرش هدایتبه کار رفتن کلمه عشق در روایاتشیفته خدا، بنده واقعی ومطیع خداحرام خوران بنده خدا و عاشق نیستندمخالفت یعنی ادعای ربوبیت در مقبل خداادامه داستان معجزه پیامبر (ص) به روایت علی (ع)مانع هدایت و اختیارریشه هدایت خاموش شدنی نیستتمام عالم زیر پر انسان هدایت یافتههدایت یافته گی و حرکت به سوی بی نهایت بزرگ شدنگمراهی و حرکت به سوی بی نهایت کوچکیهفتادو دو تن جلوه کامل بی نهایت بزرگ شدن و سی هزار نفر جلوه بی نهایت کوچک شدنداستان کاخ ساختن عمروعاص برای معاویهخرابه محل اسکان اسرای اهل بیتدعای پایانی

  بسم الله الرحمن الرحیم

الحمدلله رب العالمین صلاة و السلام علی سید الانبیا و المرسلین حبیب الهنا و طبیب نفوسنا ابی القاسم محمد صلی الله علیه و علی اهل بیته الطیبین الطاهرین و المعصومین المکرمین.

 

بر اساس آیات قرآن اولاً انسان از استعدادهای عظیم سرشاری برخوردار است، که این استعدادها اگر هدایت شود و انسان هم آن هدایت را بپذیرد، یقیناً چنانکه از آیات و روایات استفاده می‌شود در حد خودش به سعادت جامع دنیا و آخرت می‌رسد، همانطور که بنا شد آدم زندگیش را به خواست خدا در کرهٔ زمین شروع کند، نه مدت‌ها  و نه نسل‌ها بعد. اینهایی که می‌گویند: آدم‌های اولیه عقل کمی داشتند، درک ضعیفی داشتند، از استعدادهای لازم برخوردار نبودند و برای انسان تاریخ درست کردند _عصر حجر، عصر آتش، عصر مفرق_ قرآن این‌ها را قبول ندارد. آن وقتی که آدم را _که اولین موجود از این نسل است_ آفرید بحث مسکن را برایش مطرح کرد «وَ قُلْنٰا یٰا آدَمُ اُسْکنْ أَنْتَ وَ زَوْجُک اَلْجَنَّةَ» ﴿البقرة، 35﴾ که به فرمودهٔ امام باقر(ع) این مسکن یک باغ بسیار آبادی در این منطقهٔ شامات و نزدیک دریای مدیترانه بوده و بعد هم دربارهٔ او فرمود: «جٰاعِلٌ فِی اَلْأَرْضِ خَلِیفَةً» ﴿البقرة، 30﴾ این عظمت دربارهٔ او فرمود: «وَ عَلَّمَ آدَمَ اَلْأَسْمٰاءَ کلَّهٰا» ﴿البقرة، 31﴾ وقتی او را آفرید این علم، عاقل، خلیفه و عالم آفرید و حالا اراده فرمود که این زندگی موجود در کرهٔ زمین باشد،

 

نیاز به هدایت

حالا به امر الهی آمده زندگی را شروع کند این متن قرآن است: «قُلْنَا اِهْبِطُوا مِنْهٰا جَمِیعاً فَإِمّٰا یأْتِینَّکمْ مِنِّی هُدی» ﴿البقرة، 38﴾ در همان ابتدا به دنبال زندگی تان، یقیناً هدایت من به سوی شما خواهد آمد؛ یعنی من این استعدادهایی که به شما دادم رها نمی‌گذارم ،حیوان که خلق نکردم خلیفه خلق کردم، دارندهٔ زمینهٔ، علم وعاقل خلق کردم، ولی خودت با این ابزار نمی‌توانی به سعادت دنیا و آخرت برسی، فقیرِ هدایتی هستی، _البته فقیر همه چیز هستی، همین الان هم که تو را روی کرهٔ زمین فرستادم فقیر خاک، خورشید، ماه، گردش زمین، گیاه، گوشت حلال هستی و همهٔ وجودت فقر است «أَنْتُمُ اَلْفُقَرٰاءُ إِلَی اَللّٰهِ» ﴿فاطر، 15﴾_ خب فقیر هدایت هم بودی، فقر به هدایتت از هر فقری شدیدتر بود؛ چون بی‌هدایت دوزخی و رها، پست می‌شدی و پست می‌ماندی. خب این هدایت چگونه آمد؟ با وسیله «وَ اِبْتَغُوا إِلَیهِ اَلْوَسِیلَةَ» ﴿المائدة، 35﴾ وسیلهٔ هدایت انبیاء الهی بودند،

 

علما وسیله هدایت

وسیلهٔ هدایت؛ ائمهٔ طاهرین، اولیاء خاص پروردگار و عالمان واجد شرایط بودند که یک دانه‌شان در قوم یونس بود، خدا تعداد قوم را در قرآن می‌گوید: بالای صد هزار نفر بودند، همه، مرد و زن، جوان و پیر داشتند به جهنم می‌رفتند این یک نفر عالم نجات‌شان داد، همین یک نفر! ده‌ نفر عالم هم در قوم یونس نبود، ولی همین یک نفر، همین ولی خدا، این صد هزار نفر را از رفتن به سوی دوزخ نجات داد. خب انسان باید هدایت را بپذیرد، با پذیرفتنش درهای سعادت دنیا و آخرت به رویش باز می‌شود. این هدایت که در قرآن مطرح است، انتقالش به انسان فقط کار دارندگان نفس الهی و دارندگان نفس رحمانی است، که اگر مردم خود را در معرض این نفس رحمانی و نفس الهی و نفس ملکوتی قرار بدهند از هر نوع بت پرستی نجات پیدا می‌کنند و اهل توحید می‌شوند و اهل توحید هم اهل نجات هستند.

 

انسان در مقابل دو بینهایت بزرگ

یک مطلبی را بیان کردند در این زمینه مطلب زیبایی است، بر اساس آفرینش انسان و استعدادهایی که در او هست فرمودند: آدم بین دو بینهایت بزرگ و کوچک قرار دارد وقتی به دنیا می‌آید یک بینهایت در برابرش است بینهایت بزرگ، یک بینهایت در برابرش است بینهایت کوچک؛ اگر هدایت الهی را با کمال آزادی و اختیار و فکر قبول کرد و گول شکم و شهوت و درهم و دینار و صندلی و شهرت و لذت‌های حیوانی را نخورد، _همهٔ اینها هم در قرآن است، فریب خورده‌ها بحث‌شان در قرآن فراوان است، یا فریب شکم را خوردند یا فریب خوش گذرانی‌ها را خوردند: «اَلَّذِینَ کفَرُوا یتَمَتَّعُونَ وَ یأْکلُونَ کمٰا تَأْکلُ اَلْأَنْعٰامُ» ﴿محمد، 12﴾ یتمتعون؛ یعنی فریب لذت‌ها را خوردند، فکر کردند معنی زندگی همین است، فریب شکم و مال دنیا را خوردند.

 

دنیا متاع غرور

«لَمّٰا مَتٰاعُ اَلْحَیٰاةِ اَلدُّنْیٰا» ﴿الزخرف، 35﴾ اگر خوب در دنیا دقت کنید «مَا اَلْحَیٰاةُ اَلدُّنْیٰا إِلاّٰ مَتٰاعُ اَلْغُرُورِ» ﴿آل‌عمران، 185﴾ این پول‌ها، این مواد، این زمین‌ها، این پاساژها و این درآمدهایی که هیچ کدامش شرعی نیست فریب دهنده است، اگر فریب اینها را نخوردند و این‌ها از قبول هدایت مانعشان نشد و هدایت را قبول کردند اینها درهای سعادت دنیا و آخرت به رویشان باز می‌شود؛ چون هدایت کلید درهای سعادت دنیا و آخرت است و کلید دیگر ندارد. و اما اگر گول خوردند و غرق در این مسائل شدند، حالشان یک حالی می‌شود که هدایت را اختیاراً قبول نمی‌کنند؛ یعنی به انبیاء، اولیاء، ائمهٔ طاهرین و عالمان واجد شرایط نه می‌گویند، می‌گویند آقا مزاحم‌مان نباشید، ما این هدایت شما را نمی‌خواهیم.

 

قفل قلبی مانع از هدایت

خب اولاً یک قفلی به قلب‌شان می‌خورد «وَ قٰالُوا قُلُوبُنٰا غُلْفٌ» ﴿البقرة، 88﴾ یعنی این دل در یک سپر و در یک غلاف می‌رود، غلافی که نمی‌گذارد هدایت الهی به این دل برسد و چند روزی همین لذت‌های مادی را می‌برند و می‌خورند و می‌سازند و بالا می‌برند و بعد هم همه را می‌گذارند بدن‌شان را یکی دیگر برمی‌دارد و داخل چاله می‌اندازد و برمی‌گردد، آنها را هم که با خودشان نمی‌برند، چه کسی برده؟ قرآن مجید دربارهٔ ثروتمندی مثل قارون می‌گوید: «فَخَسَفْنٰا بِهِ وَ بِدٰارِهِ» ﴿القصص، 81﴾ خیلی دلش به این ثروت خوش بود، نگذاشتم که بعد از مردنش ثروتش برای دیگران بماند، خودش را و ثروتش را جلوی چشمش در خاک فرو بردم، خیلی دلش خوش بود ولی من حتی اجازهٔ اینکه یک ریالش برای بعدی‌ها بماند را ندادم، خودش و ثروتش را به اعماق زمین بردم و حالا حالا دارد از چاه‌های جهنم به عمق جهنم می‌رود؛ چون جهنم یک دری هم در برزخ دارد اگر در قرآن دیده باشید: «اَلنّٰارُ یعْرَضُونَ عَلَیهٰا غُدُوًّا وَ عَشِیا وَ یوْمَ تَقُومُ اَلسّٰاعَةُ أَدْخِلُوا آلَ فِرْعَوْنَ أَشَدَّ اَلْعَذٰابِ» ﴿غافر، 46﴾ خب دارد پائین می‌رود، نمی‌ایستد برنمی‌گردد، این منوط به این است که آدم در اسارت این مسائل باشد.

 

معالجه مردم توسط انبیاء برای هدایت

انبیاء الهی مردم را خیلی زیبا معالجه کردند؛ اول آن ها را از اسارت درآوردند، از اسارت بت‌ها، شکم، پول و لذت‌ها، تا هدایت انبیاء را قبول کردند.

 

پذیرش و عدم پذیرش هدایت

خیلی عجیب است این پذیرفتن و این نپذیرفتن؛ پذیرفتن برای وقتی است که آدم از این موانع آزاد شود، نپذیرفتن برای وقتی است که گرفتار این موانع باشد، که تا گرفتار است علاج نمی‌شود.

من یک گوشه‌ای از یک خطبهٔ مفصل نهج البلاغه را در همین زمینه برایتان عرض کنم، راوی امیرالمؤمنین (ع) است و حادثه در مکه اتفاق افتاد. امام (ع) می‌فرماید: قوم و خویش‌های ما _عموها، دایی‌ها، پسرعموها، پسردایی‌ها، پسرخاله‌ها، پسرعمه‌ها و دامادهایشان_ یک جمعی با همدیگر پیش رسول خدا (ص) آمدند من هم خدمت حضرت بودم _نه آن روز، امیرالمؤمنین از زمان خلقت نوری پیغمبر با پیغمبر بوده است،_ آن روز به صورت ظاهر کنار حضرت نشسته بودم اینها هم هجومی نیامدند، یک جمعیتی آرام آمدند و روبه‌روی پیغمبر(ص) نشستند، گفتند آمدیم دینت را قبول کنیم (این جمع همانهایی بودند که انواع زمینه‌های ظلم به پیغمبر را فراهم کردند) فرمود خب قبول کنید. قبولاندن اجباری در کار نیست، باید خودت قبول بکنی؛ یعنی آزادانه با عقل، فکر، اندیشه‌ات و با درآمدن از این اسارت‌ها. خب قبول کن، گفتند شرط دارد. شرطش چیست؟ امیرالمؤمنین (ع) می‌فرماید: یک درخت خرما آنجا بود، به پیغمبر (ص) گفتند به این درخت بگو حرکت کند تا کنارت بیاید! پیغمبر هم بی اجازهٔ پروردگار کاری نمی‌کرد، منتظر امر محبوبش شد و خوش به حال آنهایی که دلباختهٔ یک محبوب هستند، دلباخته و شیفته. به فرمودهٔ خود پیغمبر -که در اصول کافی است- با همین کلمه عاشقند.

 

به کار رفتن کلمه عشق در روایات

 کلمهٔ عشق از جمله جاهایی که در روایات ما آمده یکی در اصول کافی است که در زبان پیغمبر به کار گرفته شده یکی هم در زبان امیرالمؤمنین (ع) است وقتی از صفین عبور می‌کردند به زمین کربلا که رسیدند اشاره کردند به مردم گفتند: «هذا مَسارِعُ عُشّاقٍ» اینجا جای افتادن دلباختگان است، اینجا جای افتادن شیفتگان است، دلش را به خدا باخته، هیچ قدرت دیگری نیست این دل را پس بگیرد، شیفتهٔ پروردگار است هیچ قدرتی نیست این شیفتگی را تاریک کند هیچ. گفتند: بگو درخت بیاید.

 

شیفته خدا، بنده واقعی ومطیع خدا

رسول خدا (ص) شیفتهٔ حق است، از پیش خودش نه حرفی می‌زند، نه حرکتی می‌کند نه کاری می‌کند، نه اینکه بگوید من شخصیت اول جهانم حالا چه نیازی دارد برای یک کاری از خدا اجازه بگیرم، نه! اهل توحید، غرق در پروردگارند، از خودشان منی نمی‌بینند، چون منی از خودشان نمی‌بینند واقعاً عبدالله هستند، منتظر دستور پروردگار شد که این کار را بکند یا نکند! همهٔ نقطهٔ عظمت انبیاء و ائمه و اولیاء الهی همین بود که همیشه فرمانبر بودند، همیشه «وَ قٰالُوا سَمِعْنٰا وَ أَطَعْنٰا» ﴿البقرة، 285﴾ این هویت انبیاء و امامان بود که ما فقط گوشیم و اطاعت، همین!

 

حرام خوران بنده خدا و عاشق نیستند

خب ممکن است شما بگویید این همه متدین در این مملکت است، اما اینها گوش نیستند، اینها اطاعت نیستند؛ مردمی که آلودهٔ به حرام مالی هستند، آلوده به حرام شکمی، حرام چشمی، حرام زبانی و حرام محرم نامحرمی هستند اینها گوش هستند؟ این‌ها اطاعت هستند؟

 

مخالفت یعنی ادعای ربوبیت در مقبل خدا

یا اینها هم در مقابل پروردگار خودشان، در حد خودشان ادعای ربوبیت دارند! می‌گویند: تو یک رب که تصمیم گیری می‌کنی، ما هم یک رب، که برای خودمان تصمیم گیری می‌کنیم! من دارم در خیابان می‌روم تصمیم می‌گیرم هرنامحرم جوانی را ببینم و اینقدر نگاهش کنم تا دور شود، من تصمیم می‌گیرم برای گسترش زندگیم دنبال ربا بروم، دنبال دزدی، اختلاس، کم فروشی و زد و بند بروم، امیرالمؤمنین(ع) در یک جای دیگر نهج البلاغه می‌فرماید: «این سینه سپر کردن در برابر خداست و عاقبتش هم هلاکت است {من ابدأ صفحته للحق هلک} هر کس جبهه بگیرد و سینه سپر کند و در برابر خدا لات بازی دربیاورد که ما هم هستیم، آمادهٔ نابودی شود.

 

اما این اخلاق پاک انبیاء و ائمهٔ طاهرین و اولیاء الهی که محبوب ما الان چه نظری دارد؟ الان محبوب ما چه خواسته‌ای دارد؟ من جواب اینها را نباید بدهم تا او تعیین تکلیف کند.

 

ادامه داستان معجزه پیامبر (ص) به روایت علی (ع)

خداوند فرمود: بگو درخت بیاید من می‌آورمش. پیغمبر(ص) فرمود: درخت جلو بیا. امیرالمؤمنین(ع) می‌فرماید: این زمین سخت شهر مکه را _که زیرهایش هم کوه است_ شکافت، جوری کنار پیغمبر آمد که؛ من برگ‌ها و شاخه‌هایش را روی سر خودم حس می‌کردم؛ یعنی من زیر درخت قرار گرفتم. پیغمبر به اینها فرمود: قوم و خویش‌ها، این هم درخت. گفتند: بگو دقیق از وسط نصف شود. مثل اینکه پروردگار باز به او اجازه داد و به درخت امر کرد از وسط از نوک تا ریشه کاملاً نصف شد. گفتند: حالا بگو مثل اولش بهم بچسبد، چسبید. گفتند: حالا بگو سر جایش برگردد( این در اواخر خطبهٔ قاصعه است، اگر خواستید ببینید. اسم خطبه قاصعه است قاف صاد عین) درخت سر جایش رفت، پیامبر(ص) فرمود: هر چه راجع به این درخت خواستید انجام گرفت. امیرالمؤمنین(ع) می‌گوید: همه آن ها از جا بلند شدند، یکیشان هم ننشست و گفتند: در این عالم جادوگری مثل تو تا حالا نیامده است.

 

مانع هدایت و اختیار

 این مانع؛ یعنی من وقتی برابر عقلم پرده باشد، وقتی شکمم مانع باشد، وقتی شهوت جنسی و غیر جنسیم مانع باشد، وقتی حضرت دلار مانع وحضرت صندلی مانع باشد، امکان ندارد من هدایت انبیاء را قبول کنم. اما هدایت همان روز اول آمد: «قُلْنَا اِهْبِطُوا مِنْهٰا جَمِیعاً فَإِمّٰا یأْتِینَّکمْ مِنِّی هُدی فَمَنْ تَبِعَ هُدٰای فَلاٰ خَوْفٌ عَلَیهِمْ وَ لاٰ هُمْ یحْزَنُونَ» ﴿البقرة، 38﴾ این هدایت از زمان پدرمان آدم ، تا حالا جریان پیدا کرده و از حالا تا روز قیامت هم جریان دارد، این چراغ خاموش شدنی نیست، مشتریش کم است و کم می‌شود اما اصلش موجود است،

 

ریشه هدایت خاموش شدنی نیست

اصلش این یک حقیقتی است که در سورهٔ ابراهیم می‌فرماید: «کشَجَرَةٍ طَیبَةٍ أَصْلُهٰا ثٰابِتٌ وَ فَرْعُهٰا فِی اَلسَّمٰاءِ» ﴿إبراهیم، 24﴾ «تُؤْتِی أُکلَهٰا کلَّ حِینٍ بِإِذْنِ رَبِّهٰا» ﴿إبراهیم، 25﴾ «یرِیدُونَ لِیطْفِؤُا نُورَ اَللّٰهِ بِأَفْوٰاهِهِمْ وَ اَللّٰهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ کرِهَ اَلْکٰافِرُونَ» ﴿الصف، 8﴾ امریکا، اروپا، بودایی، زرتشتی، مسیحی و لاییک‌ها همهٔ نیرویشان را بیاورند، پروردگار می‌گوید: کل‌شان در مقابل چراغ هدایت من، فوت دهانی هستند که این چراغ با فوت دهان خاموش نمی‌شود، اینها احمق هستند، شعور ندارند، تجربه هم نمی‌کنند که اقلاً همه‌شان بنشینند یک مقدار تاریخ بخوانند که از زمان قابیل تصمیم گرفته شد این چراغ را خاموش کنند و تا الان خاموش نشده است. قرآن می‌گوید: «إِلاّٰ أَنْ یتِمَّ» ﴿التوبة، 32﴾ من دائماً هم این نور را کاملش می‌کنم، گسترده‌ و جامعش می‌کنم. این چراغ ابداً خاموش نمی‌شود، بیچاره آنهایی که از این نور خودشان را محروم کنند.

 

تمام عالم زیر پر انسان هدایت یافته

خب انسان وقتی به دنیا می‌آید _ من این مطلب را در فرمایشات حکمای الهی مسلک دیدم، این اختراع خود من نیست، من هم از آنها گدایی کردم و دارم برای شما می‌گویم_ که هر انسانی در نقطه‌ای قرار دارد که یک طرفش بی نهایت بزرگ است و یک طرف بی نهایت کوچک است. اگر این انسان با برطرف کردن موانع و پرده‌ها، هدایت الهی را قبول کند (این موانع گاهی خیلی سنگین است؛ یعنی اصلاً نمی‌گذارد آدم تکان بخورد) این موانع را زرنگی کند، آزادگی، آقایی و فکر به خرج بدهد و برطرف کند و هدایت را بعد از برطرف کردن موانع بپذیرد، حرکت به سوی بی نهایت بزرگ شدن است، حالا آنها این آیه را کنار حرف‌شان نیاوردند، من به آنها کمک می‌دهم _حالا زنده هم که نیستند که بروم به آنها بگویم اگر یادتان بود این آیه را برای حرف‌تان کمک می‌گرفتید_

 

هدایت یافته گی و حرکت به سوی بی نهایت بزرگ شدن

آیه در سورهٔ بینه می‌گوید: «إِنَّ اَلَّذِینَ آمَنُوا» ﴿البینة، 7﴾ آن‌هایی که هدایت را قبول کردند «وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ» ﴿البینة، 7﴾ و این ایمان‌شان تبدیل به عمل صالح شد؛ چون ایمان و عمل صالح یک حقیقت الهیه و یک لطیفهٔ الهیه است که ریشه‌اش، قلب است و شاخ و برگش هم اعضاء و جوارح است، چشم، گوش، زبان، دست، شکم، پا، عضو جنسی، عمل صالح همهٔ اینها را می‌گیرد، پرش گسترده است همهٔ اینها را فرا می گیرد. «إِنَّ اَلَّذِینَ آمَنُوا» ﴿البینة، 7﴾ چه آیه‌ای! راست می‌گوید قرآن، خدا می‌گوید: اگر من این قرآن را به کوه نازل می‌کردم از عظمت این کتاب متلاشی می‌شد. «إِنَّ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ» آنهایی که به حقیقت مؤمن هستند و ایمان‌شان تبدیل به عمل صالح می‌شود در اعضاء و جوارح‌شان،« أُولٰئِک هُمْ خَیرُ اَلْبَرِیةِ» ﴿البینة، 7﴾ از تمام جنبندگان عالم هستی من بهتر هستند؛ یعنی این یک نفر است و بقیهٔ خوبان جنبندگان زیر پرش هستند، این یک نفر از همه گسترده‌تر است، آقاتر، بالاتر و بهتر است. که البته طبق روایاتمان و روایات اهل سنت مصداق اَتّم و اَکمَل این آیه، امیرالمؤمنین(ع) است.  «خَیرُ اَلْبَرِیةِ» مصداق اتمش ایشان است، این بی نهایت بزرگ است. آیا علی بینهایت بزرگ نیست؟ یک جوان هجده ساله در کربلا، یک نوجوان سیزده ساله، بی نهایت بزرگ هستند، علی اکبر و قاسم بی نهایت بزرگ هستند، اصحاب بی نهایت بزرگ هستند، چه کسی می‌تواند ارزش اینها را ارزیابی کند؟ این یک طرف.

 

گمراهی و حرکت به سوی بی نهایت کوچکی

حالا اگر من گیر موانع و پرده‌ها و سنگینی‌ها بودم و گول خوردم؛ یعنی نهایت بدبختی، گول خور شکم و اسکناس و صندلی و نمی‌دانم همین بساط‌هایی که در کرهٔ زمین می‌بینید است، حرکت هدایت را قبول نمی‌کند و حرکت به سوی بی نهایت کوچک شدن می‌شود. این آیه را هم آنها به کار نگرفتند که کنار حرف‌شان بگذارند که «ثُمَّ رَدَدْنٰاهُ أَسْفَلَ سٰافِلِینَ» ﴿التین، 5﴾ اسفل یعنی پست‌تر، سافلین جمع مذکر فاعل است به معنی تمام پست های عالم انسانی که هدایت من را قبول نکرده، از تمام پستان عالم پست‌تر است، این بینهایت کوچک است.

 

هفتادو دو تن جلوه کامل بی نهایت بزرگ شدن و سی هزار نفر جلوه بی نهایت کوچک شدن


جلوهٔ تام بینهایت بزرگ و بینهایت کوچک همین سی هزار نفر کربلا و هفتاد و دو نفرند. سی هزار نفر بینهایت کوچک بودند که نمی‌شود کوچک بودن‌شان را ارزیابی کرد و هفتاد و دو نفر بینهایت بزرگ بودند که نمی‌شود بینهایت بزرگ بودن‌شان را ارزیابی کرد.

 

این حرف قرآن، حرف اهل بیت و حرف ائمه که من فکر می‌کنم شاید هم درست باشد که بعثت همهٔ صد و بیست و چهار هزار پیغمبر (ع) و دوازده امام (ع) و زحمات عالمان واجد شرایط و اولیاء خدا را من امروز در این مقدار زمان برایتان خلاصه کردم.( دنبالهٔ همین بحث  در روزهای بعد می گویم اگر زنده ماندم و اگر خدا بخواهد).

 

داستان کاخ ساختن عمروعاص برای معاویه

عمروعاص یک کاخ بزرگ برای معاویه ساخت، این کاخ هفت خان رستم بود. چقدر از پول مسلمان‌ها را خرج ساختن این کاخ کردند خدا می‌داند. معاویه پسر ابوسفیان بود، ابوسفیان یک بت پرست بود، ثروتی از او نمانده بود، معاویه این پول را از کجا آورده بود؟ دزدی در روز روشن. بقیهٔ کاخ سازان جهان از کجا این پول‌ها را آوردند؟ دزدی روز روشن، حق مردم، حق عباد خدا. یک بخش کاخ به خانهٔ یک پیرزن خورد. ششصد هفتصد متر، آمدند به پیرزن گفتند: که خانه را بفروش. گفت نمی‌فروشم. گفتند: ما کاخ ساختیم می‌خواهیم اینجا را داخل کاخ بیندازیم، کاخ یک گوشه‌اش عیب دارد. گفت من نمی‌فروشم، خانهٔ آبایی و اجدادیم است، دلم به این خانه خوش است. معاویه به عمروعاص گفت: خرابش کن. گفت بیشعور (با هم خیلی شوخی داشتند، شوخی‌های راست، این شوخی راست بود) گفت: بیشعور! خانهٔ این پیرزن را خراب نکن، بگذار اسم تو هم در تاریخ مثل انوشیروان عادل در برود. گفت خب خرابش نکن. معاویه نزدیک چهل سال حکومت کرد، پیرزن مرد، کاخ هم ساخته شده بود و آن خانه دیگر به درد نمی‌خورد. سقف خانه پیرزن یواش یواش ٔ ریخت، دیوارها هم تقریباً شکاف برداشته بود.

 

خرابه محل اسکان اسرای اهل بیت

زبانم می‌خواهد بند بیاید، اهل بیت را داخل این خرابه آوردند. من با این خرابه حرف حضرت رضا(ع) را می‌فهمم که فرمود: اینها ما را ذلیل کردند، به خاری کشیدند. ام کلثوم(س) می‌فرماید: در خرابه نه به ما فرش دادند، نه رختخواب و نه آب و نان درستی به ما دادند. ما هشتاد و چهار زن و بچه و دختر نمی‌توانستیم کنار دیوارها بخوابیم، می‌ترسیدیم دیوار فرو بریزد. مجبور بودیم همه‌مان وسط خرابه بیاییم. آن وقت زین العابدین(ع) می‌فرماید: روزها آفتاب به وسط خرابه می‌تابید، شب‌ها هم نسیم می‌زد. سه چهار روز که گذشت صورت بچه‌هایمان پوست پوست شد. آن وقت زینب کبری(ع) به تعداد این بچه‌های کوچک کپه کپه خاک جمع کرد، کوبید و سفت کرد که اینها شب‌ها صورت‌شان را به جای متکا روی خاک بگذارند. وصف خرابه را شنیدید، حالا حرف این بچه را دقیق باور کنید و بفهمید:

 

 اگر دست پدر بودی به دستم*** چرا اندر خرابه می‌نشستم

 اگر دردم یکی بودی چه بودی*** اگر غم اندکی بودی چه بودی

 به بالینم طبیبی یا حبیبی*** از این هر دو یکی بودی چه بودی؟

 

 دیگر آرام نشد، اینقدر گریه کرد تا در آن نیمهٔ شب سر بریده را برایش آوردند. چقدر قدیمی‌هایمان قشنگ حرف زدند، تا سر را بغل گرفت اول نگاه به عمه کرد و گفت:

 

 عمه بیا گم شده پیدا شده*** روز خرابه شب یلدا شده

پدر فدای سر نورانیت*** سنگ جفا شکسته پیشانیت.

 

دعای پایانی

اللهم لا تکلنا الا انفسنا طرفت اعین ابداً اللهم ارزقنا زیارت الحسین فی الدنیا و شفاعته فی الاخره اللهم اغفر للمومنین و المومنات اللهم اغفر للمسلمین و المسلمات اللهم اجعل عاقبت امرنا خیرا به رحمتک.

 

تهران مسجد علوی دههٔ اول محرم 98 جلسهٔ چهارم

 

سخنرانی های مرتبط
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز