فارسی
شنبه 16 فروردين 1399 - السبت 10 شعبان 1441

شهر ری/ امام‌زاده‌ابوالحسن/ دههٔ سوم محرّم/ پاییز1396هـ.ش./ سخنرانی اول


معارف اسلامی - جلسه اول چهارشنبه (19-7-1396) - محرم 1439 - آستان مقدس امامزاده ابوالحسن (ع) - 13.28 MB -

شهر ری/ امام‌زاده‌ابوالحسن/ دههٔ سوم محرّم/ پاییز1396هـ.ش./ سخنرانی اول

بسم الله الرحمن الرحیم

«الحمدلله رب العالمین الصلاة والسلام علی سید الانبیاء والمرسلین حبیب الهنا وطبیب نفوسنا ابی القاسم محمد صلی الله علیه وعلی اهل بیته الطیبین الطاهرین المعصومین المکرمین».

وجود مبارک حضرت ابی‌عبدالله چهار جمله خطاب به قمربنی‌هاشم در غروب تاسوعا فرمودند که من یک جمله‌اش را امشب با خواست خداوند و توفیق حضرت او توضیح می‌دهم. آن جمله‌ای که برای شما توضیح می‌دهم، این بود: «والله یعلم أنی اُحب تلاوة کتابه»، خداوند متعال آگاهی دارد و می‌داند که من عاشق تلاوت کتاب او -قرآن مجید- هستم. نکتهٔ مهم جمله این است که نفرمودند: «والله یعلم أنی احب قرائت کتابه»، بلکه فرمودند من عاشق تلاوت قرآن هستم. تلاوت قرآن به چه صورت تحقق پیدا می‌کند؟ چگونه باید با قرآن کریم ارتباط برقرار کرد که بشود به شخصِ مرتبط با قرآن گفت این انسان، این مرد، این زن، این جوان، به تلاوت قرآن آراسته است.

این سؤال را آیهٔ 121 سورهٔ مبارکهٔ بقره جواب داده که اصولاً چه‌کسی توانمند است اهل تلاوت باشد: «الذین یتلون کتاب الله حق تلاوته، اولئک یؤمنون به والذین کفروا به فاولئک هم الخاسرون»، اگر کسی بگوید هزار نکتهٔ باریک‌تر ز مو در این آیه است، حرف اضافه‌ای نگفته و درست گفته است. ترجمهٔ آیه این است: کسانی که قرآن مجید را تلاوت می‌کنند، آن‌گونه که سزاوار و شایسته است و حق تلاوت قرآن را به‌جا می‌آورند و رعایت می‌کنند، اینان مؤمن واقعی به قرآن هستند؛ اما کسانی که بین قلبشان و قرآن کریم حجاب قرار دارد، حجاب‌ها برای قلب که خیلی خطرناک است، مختلف است. یک حجابْ حجاب کفر است و می‌گوید من این کتاب را قبول ندارم، درحالی‌که سازمانِ ساختمان عقل هر انسانی به‌گونه‌ای است که قرآن مجید را قبول دارد. عقل قرآن را قبول دارد، چراکه این شش‌هزاروششصدوشصت‌وچند آیهٔ قرآن کاملاً با عقل هماهنگ است؛ یعنی وقتی برای عقل خوانده بشود، نه برای آن که عقل دارد! اگر امکان داشته باشد که آدم در عالم معنا آیات را برای عقل بخواند، عقل تسلیم به آیه است و درک می‌کند که آیه حق است، نور است، حقیقت است، صدق است، کمال است، راستی است، درستی است. فرض بکنید بشود این آیه را آدم در پیشگاه عقل بخواند، آیه‌ای که همه‌تان بلد هستید و شبانه‌روز هم ده بار به‌صورت واجب می‌خوانید: «الحمدلله رب العالمین»، حمد با شکر فرق می‌کند! کسی یک لیوان آب دست من می‌دهد و چون تشنه هستم، می‌خورم و می‌گویم آقا سپاس‌گزار هستم، تشکر می‌کنم؛ اما باب حمد و پروندهٔ حمد جداست. معنی حمد این است که من یک‌نفر را می‌بینم، واقعاً یک انسان آراسته‌ای است، باادب است، باوقار است، درست است و آثار و نشانه‌های آدمیت و انسانیت در او موج می‌زند، هیچ کاری هم برای من نکرده است و من هم از او کاری نخواسته‌ام، نگفته‌ام یک لیوان آب به من بده؛ وجودش زیبایی است، کارش زیباست، حرکاتش حَسَن و نیکوست. من می‌آیم و یک تعدادی را می‌بینم، می‌گویم که واقعاً که انسان قابل‌قبولی است، انسانی است که نمره دارد، انسانی است که قابل احترام است، این را حمد می‌گویند که با شکر فرق دارد؛ یعنی حمد و شکر در زبان عرب یکی نیستند و با همدیگر فرق دارند. پروردگار در این آیه می‌گوید: کل ستایش‌ها، یعنی تعریف‌ها -تعریف‌های زیبا- ویژهٔ خداوندی است که مالک و مدبر و کارگردان جهان آفرینش است. خودش زیباست، زیبای بی‌نهایت! فعلش هم زیباست، کارش هم زیباست، ولو بر فرض برای من هیچ کاری نکرده باشد؛ حالا برای ما که همه‌کاری از وقتی در رحم مادر بوده‌ایم تا الآن کرده است. خب ما اگر این آیه را برای عقل -چه به‌صورت نظم، شعر، نثر، مقاله، گفتار، نوشتار- بخوانیم که ‌ای عقل! تمام ستایش‌ها فقط ویژهٔ اوست که مالک، مدبر و کارگردان جهانیان است. حالا ای عقل، این آیه‌ای که من برای تو خواندم، تو دربارهٔ این آیه چه می‌گویی؟ می‌گوید: یک حرف صد درصد درستی است؛ اما همین آیه را اگر برای یک متکبر بخوانید که عقل هم دارد، پردهٔ تکبر و خودبزرگ‌بینی و خوددیدن روی قلب اوست، می‌گویم: به‌نظر تو این «الحمدلله رب العالمین» چطور است؟ می‌گوید: من قبول ندارم؛ می‌گویم: قرآن است! قبول ندارم؛ کلام‌الله است! قبول ندارم؛ همین را برای همهٔ آیات می‌گوید. مردم مکه در زمان نزول قرآن دیوانه که نبودند، مجنون که نبودند، احمق که نبودند، بلکه متکبر بودند و تکبرشان هم در برابر حق بود، نه نسبت به یکدیگر متکبر باشند؛ یعنی یک حالتی برای خودشان ایجاد کرده بودند که در برابر هیچ حقی تسلیم نبودند. هیچ حقی!

از نظر حالاتْ بدتر از جادوگران زمان موسی قبل از ایمانشان بودند، از نظر حالات! جادوگران کارمندهای فرعون بودند که از همهٔ شهرها هم آنها را آورده بودند، فرعون هم به آنها گفت: اگر در مقابل موسی پیروز بشوید، پول، مقام، منصب و هرچه بخواهید، در اختیارتان است. از مال پدرش هم نمی‌خواست بدهد که ناراحت بشود، کل اموالی بود که از ملت مصر دزدیده بود و اختلاس کرده بود. ناراحت نبود می‌خواست به جادوگران پول بدهد! چه ناراحتی داشت؟ مالک مال که نبود، پول را با زحمت به‌دست نیاورده بود و روزِ روشن از ملت دزدیده بود، از جامعهٔ مصر اختلاس کرده بود. هیچ‌وقت این‌گونه آدم‌ها ناراحت نیستند. مگر این آقایی که جدیداً در تلویزیون گفتند از دوازده-سیزده‌تا بانک سی‌هزارمیلیارد تومان در روز روشن با سندسازی دزدیده، مگر ناراحت است؟ اگر ناراحت بود که نمی‌دزدید! ما از مال حرام ناراحت هستیم و نمی‌دزدیم، ما از زنا ناراحت هستیم و زنا نمی‌کنیم، ما از ارتباط با نامحرم نفرت شدید داریم و رابطه برقرار نمی‌کنیم، ما از دست‌کردن در جیب مردم متنفر هستیم و این کار را نمی‌کنیم؛ اما آن که قلبش دچار حجاب است، همه‌کاری می‌کند که یک کار او هم این است که در برابر قرآن می‌گوید: این کتاب را قبول ندارم و هیچ دلیلی هم نمی‌تواند بیاورد که چرا قبول ندارم، فقط می‌گوید قبول ندارم! حالا بگو کجای قرآن را قبول نداری؟ نمی‌گوید کجای آن را قبول ندارم، بلکه می‌گوید هیچ‌چیزی از آن را قبول ندارم؛ مثلاً اگر به او بگوییم یک حکم قرآن این است که به پدر و مادر نیکی کن؛ چون تو وقتی در رحم مادرت بودی، وقتی به‌دنیا آمدی، پدر و مادرت تا تو را بزرگ کرده‌اند، جان کنده‌اند، این را قرآن می‌گوید که نیکی کن! می‌گوید من همین را هم قبول ندارم.

 شما چندروز در میان در روزنامه‌ها می‌خوانید، من امروز خواندم یک جوان نوزده‌ساله در سال اول دانشگاه –دانشجو و عالِم- یک کارد و دو سه‌تا چوب برداشته و پدرش را اول در خواب با چوب در سرش زده، گیجش کرده و بعد هم با چاقو کشته است. حالا گرفته‌اند و می‌گویند: چرا پدر را کشته‌ای؟ می‌گوید: برای اینکه می‌خواسته بعد از مُردن مادرم زن بگیرد. این را متکبر می‌گویند! این را می‌گویند دارای قلبی که قلب در حجاب است! خب آن که قلبش در حجاب کبر است، در حجاب غرور است، در حجاب رذائل اخلاقی است، هیچ حقی را قبول نمی‌کند و هر باطلی را مشتاقانه در آغوش می‌گیرد؛ با دزدی، با گناهان کبیره و با ظلم به مردم زندگی می‌کند.

یک وقتی من به دیدن یک قاضی خیلی محترمی رفته بودم که از دنیا رفته است. رفیق بودیم، از قم یک پرونده‌ای را روی میز او گذاشته بودند، گفت: ببین گاهی جنس دوپا از هر حیوانی در این عالم بدتر می‌شود! من نگاه کردم و دیدم متهم چهل‌ساله هم نیست، ولی نزدیک صد جرم مختلف اقرار کرده است. این را متکبر می‌گویند! به جناب‌عالی متکبر نمی‌گویند اگر سلامِ بلند یکی را یواش جواب دادی؛ یا اگر سلام کردند، حواس تو نبود و جواب ندادی، متکبر نمی‌گویند؛ یا اگر در جلسه‌ای سنگین و رنگین نشستی و به قول مردم »خودش را گرفته است»، این را متکبر نمی‌گویند؛ تمام آیات تکبر قرآن یا به ابلیس وصل است یا به پیروان ابلیس وصل است. خدا دربارهٔ ابلیس می‌گوید: «ابی و استکبر»، تکبر کرد؛ در برابر چه‌چیزی تکبر کرد؟ فرمان پروردگار که خطاب کرد: وقتی من روح را در آدم دمیدم، همه سجده کنید! «فسجد الملائکه کلهم الا ابلیس»، چرا؟ «ابی و استکبر»، چون به تکبر در مقابل حق آلوده بود. معلوم نیست! مگر ما نسبت به همدیگر تکبر بکنیم، حالا یا جواب سلام همدیگر را ندهیم یا خیلی ژستِ نشستن بگیریم، در قیامت به ما بگویند بیا و به جهنم برو! با این تکبرها کسی به جهنم نمی‌رود؛ اما تکبر در برابر فرمان‌های خدا و قرآن و نبوت و امامت اهل‌بیت، انسان را دوزخی می‌کند. پیغمبر می‌فرمایند: کسی که مطیع اهل‌بیت من نباشد، از اهل‌بیت من جدا باشد، مطیع دیگران باشد، اگر به مکه برود و عمر روزگار را بین رکن یک دیوار کعبه و مقام ابراهیم، شب‌ها تا صبح نماز بخواند و روزهای گرم مکه را روزه بگیرد، در قیامت با صورت به جهنم می‌اندازند؛ چون در مقابل زهرا و علی و امام صادق و امام باقر تکبر کرده و گفته من شما را نمی‌خواهم، دیگران را می‌خواهم؛ من به حرف شما گوش نمی‌دهم و به حرف دیگران گوش می‌دهم، آن‌هم دیگرانی که از خودش بی‌سوادتر بوده‌اند! این دیگر خیلی کِبر سنگینی است که مثلاً دانشجو، استاد دانشگاه، درس‌خوانده، طلبهٔ مثلاً عربستانی بگوید من اصلاً فرهنگ این چندنفری که در بقیع دفن هستند، امام مجتبی، زین‌العابدین، امام باقر و امام صادق را نمی‌خواهم، نمی‌خوانم و عمل هم نمی‌کنم، من مطیع ابوحنیفه هستم! پیغمبر می‌گویند: این با صورت باید در جهنم برود، چون در برابر حق تکبر کرده است. ابوحنیفه که حق نیست! یک آدم باسوادی در مدینه بوده است؛ انس‌بن‌مالک که حق نیست! ولی اهل‌بیت حق هستند، پیغمبر حق است، قرآن حق است، پروردگار حق است.

فرعون گفت: اگر بر موسی پیروز بشوید، خوب پولی به شما می‌دهم؛ ملک می‌دهم، صندلی می‌دهم، شما را جزء درباری‌نشینان قرار می‌دهم. گفتند: ما موسی را شکست می‌دهیم. قرآن مجید می‌گوید: ساحران در روز تعیین‌شده جمعیتی بودند، نمی‌گوید چند‌نفر، می‌گوید «سَحَره»؛ تعدادی جادوگر طناب‌هایشان را آوردند، چوب‌هایشان را آوردند، ابزار جادوی خودشان را آوردند و به‌اندازهٔ یک تپهٔ کوچک روی هم ریختند، بعد هم چشم‌بندی کردند، مردم هم عجیب و غریب از تماشای جادوی جادوگران وحشت‌زده شدند. خدا به موسی گفت: چوب دستت را بینداز! یک چوبی بود که از یک درخت در مدین کَنده بود و گوسفندها را با آن می‌راند. یک چوب معمولی بود، عصای ساخت درِ مغازه و هنرمندها هم نبود، بلکه یک چوب بود! یک چوب نازک! گفت: بینداز! موسی انداخت، «فاذا هی حیة تسعی»، قرآن است، قصه نیست؛ یعنی باور بکنید! عصا به یک اژدهای عظیمی تبدیل شد، لب پایین خود را زیر تمام ابزار جادوگران گذاشت و لب بالای خود را هم رو گذاشت، یک‌نفس داخل دهان داد و کل ابزار جادوگران را در یک لقمه بلعید. به موسی گفتند: بگیر! گرفت و همان چوب نازک شد.

جادوگرها فهمیدند که این از نمونهٔ جادو و سحر نیست، این را فهمیدند! چرا فهمیدند؟ عقل کار می‌کرد؛ چون دیدند این امکان وجود ندارد که چوب خشک به یک موجود زنده، آن‌هم اژدهای عظیم تبدیل بشود و تمام ابزار ساحران را ببلعد، چاق نشود، بعد موسی بگیرد و همان چوب باشد، این جادو نیست! جادو چنین هنری را ندارد، ساحر چنین هنری را ندارد. قرآن می‌گوید: همه به سجده افتادند و حتی یکی‌شان هم نبود که به سجده نیفتد. همه به سجده افتادند و کل آنها در سجده ناله کردند: «آمنا برب موسی و هارون» یا «آمنا برب هارون و موسی» و همه هم به اعدام محکوم شدند، همه هم همان روز اعدام شدند، همه را هم پروردگار در همان روز بدون حساب و کتاب وارد بهشت برزخ کرد.

اینها متکبر نبودند، ولی مردم مکه خیلی متکبر بودند. امیرالمؤمنین می‌فرمایند(خطبه در نهج‌البلاغه است و اگر خواستید فهرست آن را ببینید، اسمش خطبهٔ قاصعه است): یک روز قوم‌و‌خویش‌های‌مان –ابولهب، عموزاده‌ها، دایی‌زاده‌ها، خاله‌زاده‌ها- و رؤسای مکه، سردمداران مکه پیش پیغمبر آمدند و من بغل پیغمبر نشسته بودم، گفتند: همه‌ٔ ما دلمان می‌خواهد مسلمان بشویم، اما یک معجزه به ما نشان بده. پیغمبر به اجازهٔ پروردگار، چون پیغمبر عبدالله بود! من گاهی هر کاری دلم می‌خواهد می‌کنم، او بی‌ اجازهٔ خدا نه نگاه می‌کرد، نه حرف می‌زد، نه حرکت می‌کرد، نه می‌خورد و نه می‌خوابید، کل حرکات او عبادت بود. به اجازهٔ خدا! پیغمبر گفتند: چه‌کار کنم؟ گفتند: به این نخل خرما(یک نخل سی-چهل‌ساله) بگو تا جلوی زانوی تو بیاید. حالا نخل هم چهل-پنجاه‌متری بود، پیغمبر اشاره کردند، نخل زمین را شکافت و تا پیش پیغمبر آمد که امیرالمؤمنین می‌گویند: شاخ و برگ این نخل روی سر ما افتاده بود، یعنی ما برگ‌ها و شاخه‌ها را حس می‌کردیم. پیغمبر گفتند: این معجزه‌ای که خواستید! گفتند: بگو این نخل از وسط دو نصف بشود، دو نصف شد؛ گفتند: بگو به هم بچسبد و عین روز اولش بشود، عین روز اولش شد؛ گفتند: بگو سر جای خودش برگردد، سر جای خودش برگشت؛ امیرالمؤمنین می‌گویند: کل آنها بلند شدند و گفتند جادوگری مثل تو در این عالم نیامده است. این کبر است!

برادران! خواهران! مواظب باشید که قلب شما نسبت به حق در پردهٔ کبر نباشد. مردان! اگر در خانه حق با همسرتان است، راحت حق را قبول بکنید؛ خانم‌ها! اگر در کاری حق با شوهرتان است، فریاد نزنید، داد نزنید، در دهانش نزنید و حق را قبول بکنید! چند‌وقت پیش من از یک منبری پایین آمدم، خیلی هم شلوغ بود، داشتم بیرون می‌آمدم، یک آقایی خیلی محترمانه آمد و به من گفت: شما این آیه را در این منبر اشتباه نخواندید؟ گفتم: آیه چه بود؟ روی موبایلش زد و سوره آمد، قرآن آمد، زد آیه آمد، گفت: این آیه را ببینید، شما روی منبر خواندید. گفتم: من اشتباه خواندم، این تواضع در مقابل حق است! دارد یک حقی را به من می‌گوید که شما این آیه را اشتباه خوانده‌ای، گفتم: جبران می‌کنم. خب فردا شب باید به منبر بروم و بگویم: مردم! قبل از شروع منبر، محبت کنید این آیه را من دیشب اشتباه خواندم، صحیحش این است؛ حالا اگر برمی‌گشتم و به آن آقا می‌گفتم: من شصت‌سال است با قرآن سروکار دارم، من بیست‌سال است در قم درس خوانده‌ام، حالا تو از کجا پیدایت شده که غلط منبر من را می‌گیری؟ یقیناً این کبر است، این معصیت است، این گناه است.

من به تو بدهکار نیستم، دروغ است! خودت می‌دانی بدهکار هستی، به او بگو من به تو بدهکار هستم، اما تا پنج‌ماه دیگر نمی‌توانم بدهم؛ اما بله، من بدهکار نیستم؛ حالا می‌گویی من بدهکار هستم، آره بدهکار هستم! می‌خورم و یک قدح آب هم روی آن می‌خورم، برو هر غلطی می‌خواهی، بکن! این حالتی است که آدم را جهنمی می‌کند. کبر در برابر حق، آدم را جهنمی می‌کند.

یک عالمی می‌خواست با مَرکب به سفر برود، مردم خیلی او را دوست داشتند. آن‌وقت‌ها که ماشین نبود، داستان برای چهار-پنج قرن قبل است. مردم شهر خودش که شهر کوچکی بود، کم جمعیت بود، آمدند و دور شترش را گرفتند، گفتند: آقا کجا می‌روید؟ گفت: می‌خواهم به یکی از کشورهای آفریقایی بروم که باید به مصر می‌رفت، از مصر به سودان می‌رفت، از سودان هم در آن کشوری می‌رفت که دعوت داشت و مورد نظرش بود. کسی یک قلم با یک تکه صفحه به او داد و گفت: یک نصیحت برای من بنویسید که تا آخر عمرم برایم بس باشد. نصیحت را نوشت و شتر راه افتاد، مردم هم پراکنده شدند. ایشان هم از آنجا به مصر آمد، به سودان آمد و سپس به آن شهری آمد که بنا بود در یک کشور دیگر برود. لباس‌های تمیز و نو را از بقچه درآورد که این لباس‌های سفر و گرد‌وخاک‌شده را عوض بکند، جیب‌هایش را که خالی کرد، دید قلمی که آن بزرگوار به او داد و گفت یک نصیحت بنویس، در جیبش جا مانده است. لباس‌ها را پوشید و گفت: شتر من را آماده کنید! دوباره به مملکت خودش برگشت و گفت: آن‌کسی را که به من قلم داد، بیاورید؛ قلم را به او داد، دوباره به طرف آن منطقه‌ای حرکت کرد که باید برود. این دیگر نهایت تواضع به دستور خداست که مال کسی را نبرید، مال کسی را نابود نکنید، حق کسی را سلب نکنید.

 خب پایان آیه: «و من یکفر به»، کسی که بین خودش و قرآن حجاب قرار بدهد، پرده بیندازد که این پرده تکبر است، «فاولئک هم الخاسرون»، اگر این‌جوری بماند و با همین حال بمیرد، «الذین کفروا و مأتوا کفارا»، وقتی وارد قیامت می‌شود، می‌بیند که تمام سرمایه‌های وجودی‌اش تباه شده و تنها چیزی که از هفتادسال، هشتادسال عمرش مانده، یک اسکلت استخوانی است که روی آن هم مثل الآن پوست است؛ خدا در قرآن، در سورهٔ جن می‌گوید: «کانوا لجهنم حطبا»، این آدم فقط هیزم جهنم است و به درد هیچ‌چیز دیگری نمی‌خورد. این اسکلت استخوانی هیزم آتش است. این آیهٔ شریفه در یک دیدگاه، اینها را می‌گوید که گفتم.

 «الذین یتلون الکتاب»، کسانی که کتاب را تلاوت کنند، «حق تلاوته»، و حق تلاوتش را رعایت کنند، چطوری رعایت کنند؟ یعنی بخوانند، بفهمند و عمل بکنند، این رعایت حق تلاوت است، «اولئک یؤمنون به»، اینها آدم‌هایی هستند که سه بخش وجودشان سالم است: یکی اعتقادات قلبی، یکی اخلاق نفسی و یکی هم حرکات عملی‌شان. اینها مؤمن هستند. مؤمن هستند، «اولئک یؤمنون به»، یعنی دل سالمی دارند، نفس سالمی دارند، اعضا و جوارح سالمی دارند.

این قسمت یک مقدار توضیح بیشتری لازم دارد که همهٔ شما بعد از آن توضیح و بعد از اتمامش، این جلسه را عالِمِ به این آیه ترک بکنید؛ البته امشب آن توضیح کامل را من نمی‌دهم و برای جلسات بعد می‌ماند که توضیح «یؤمنون به» و «یکفرون به» بسیار مهم است. این دوتا بخش که در رابطهٔ با انسان‌های درست و انسان‌های نادرست است، واقعاً با کمک آیات دیگر قرآن و روایات قابل‌بحث است.

 یک روایت هم بخوانم، پیغمبر می‌فرمایند(خدا نیاورد که ما این‌گونه باشیم): «رب تال القرآن»، چه‌بسا کسی که قرآن را باز می‌کند و شروع به خواندن می‌کند، «و القرآن یلعنه»، اما قرآن مدام او را لعنت می‌کند؛ اگر تو من را داری می‌خوانی و من صریحاً دارم می‌گویم ربا حرام است، چرا می‌خوری؟ اگر تو من را می‌خوانی و صریحاً من می‌گویم زنا حرام است، چرا مرتکب می‌شوی؟ اگر داری من را می‌خوانی و من می‌گویم ریختن آبروی مردم حرام است، چرا مرتکب می‌شوی؟ خب لعنتش می‌کند! می‌دانید قرآن یک موجودی است که در پیشگاه خدا حیات دارد و زنده است. «رب تال القرآن و القرآن یلعنه»، و اگر آدم را قرآن لعنت کند، دیگر نه رحمت خدا شامل حال آدم می‌شود و نه مغفرت پروردگار؛ تیره‌بخت دنیا و آخرت است.

 خدایا! به حقیقت ابی‌عبدالله قرآن را به ما بفهمان؛ به حقیقت ابی‌عبدالله توفیق عمل به قرآن را از ما نگیر. خدایا! ما و زن و بچه‌ها و نسل ما را تا قیامت اهل قرآن قرار بده.

 

××××××××××××××××××××××××××××

یکی از جاهایی که واقعاً به اهل‌بیت سخت گذشت، کوفه و سر بازار، محل اجتماع مرد و زن بود. چرا سخت گذشت؟ چون اینها یک‌روزی در این کوفه حکومت داشتند، عزت داشتند، عظمت داشتند، آقایی داشتند؛ حالا یک‌مُشت مردم نفهمِ جاهل در بیابان آمده‌اند و 72نفرشان را با لب تشنه کشته‌اند و سرهای بریده شهدای آنها را بالای نیزه کرده‌اند و سر بازار آورده‌اند، یک‌مشت زن و مرد احمق هم آمده‌اند، نان و خرما آورده‌اند تا به‌عنوان صدقه به فقیر و به اسیر بدهند که اینها نان و خرما را بخورند و این پَست‌فطرت‌های خائن را دعا بکنند.

سرش را از محمل بیرون کرد، انسانی که دارای مقام عصمت است، انسانی که زین‌العابدین به او گفته‌اند: عمه‌جان! تو بدون معلم عالِم علوم هستی. زینب کبری به زنان و مردانی که نان و خرما دستشان بود، فرمودند: خجالت نمی‌کشید و نمی‌دانید صدقه بر ما حرام است؟ ما صدقه‌خور نیستیم! یک خانم مُسنّی گفت: «من ای الاساری انتم»، مگر شما از کدام طایفهٔ اسیران هستید که صدقه بر شما حرام است؟ صدقه فقط به اهل‌بیت پیغمبر حرام است! در گیرودار حرف‌زدن‌ها بودند که یک‌مرتبه زینب کبری دید محملش روشن شد و خورشید امامت طلوع کردف سرش را از محمل بیرون آورد، تا چشمش به سر بریده افتاد.

 به نوکِ نیزه چون خورشیدِ تابان

 نمایان شد سرِ شاه شهیدان

 یکی لبخنده بودی بر دهانش

 هزاران سرّ پنهان در نهانش

 همه هستی به راه دوست داده

 رُخَش بر روی خاکستر نهاده

 نگاهش نگاهی در آسمان بود

 گَهی چشمش به‌سوی خواهران بود

 ز ابرو بودش تا زینب اشارت

 همی می‌داد خواهر را بشارت

که من بر عهدِ خود بس استوارم

 به پیمان تو هم امیدوارم

تو پیمان شکیبایی ببستی

 چه شد پیشانی از محمل شکستی؟

مطالب مرتبط
سخنرانی های مرتبط
پربازدیدترین
- تهران_ حسینیه همدانیها رمضان 94 سخنرانی سوم - تهران_ حسینیه همدانیها رمضان94 سخنرانی پنجم - شهادت امام جواد بیت آیت الله وحید خراسانی - تهران حسینیه حضرت قاسم دهه اول محرم 95 سخنرانی یازدهم - مشهد/ حسینیهٔ همدانی‌ها/ تابستان 1396 هـ. ش./ دههٔ سوم شوال/ سخنرانی پنجم - اصفهان/ بیت‌الأحزان/ دههٔ دوم ذی‌القعده/ تابستان1396هـ.ش./ سخنرانی دهم - شیراز/ شاه‌چراغ/ دههٔ دوم ذی‌القعده/ تابستان1396هـ.ش./ سخنرانی اول - شیراز/ شاه‌چراغ/ دههٔ دوم ذی‌القعده/ تابستان1396هـ.ش./ سخنرانی چهارم - شیراز/ شاه‌چراغ/ دههٔ سوم ذی‌القعده/ تابستان1396هـ.ش./ سخنرانی هشتم - تهران/ حسینیه هدایت/ دهه اول محرم/ پاییز 1396هـ.ش.سخنرانی اول - تهران/ حسینیهٔ حضرت ابوالفضل(ع)/ دههٔ اول محرّم/ پاییز1396هـ.ش./ سخنرانی سوم - شهر خوی/ بقعهٔ شیخ نوایی/ دههٔ دوم محرّم/ پاییز1396هـ.ش./ سخنرانی اول - گلپایگان/ مسجد آقامسیح/ دههٔ دوم ربیع‌الثانی/ زمستان1396ه‍.ش.سخنرانی پنجم - پنج عامل ضربه‌ خوردن مؤمنان
شهر ری سخنرانی اول دههٔ سوم محرم پاییز1396 شهر ری/ امام‌زاده‌ابوالحسن/ دههٔ سوم محرّم/ پاییز1396/ سخنرانی اول امام‌زاده‌ابوالحسن
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز