فارسی
چهارشنبه 07 اسفند 1398 - الاربعاء 2 رجب 1441

اصفهان بیت الاحزان ذی القعده 1395 سخنرانی چهارم


روش تربیتی امام رضا(ع) - شب چهارم جمعه (22-5-1395) - ذی القعده 1437 - بیت الاحزان -  

 

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمدلله رب العالمین الصلاة و السلام علی سید الانبیاء و المرسلین حبیب الهنا و طبیب نفوسنا ابی القاسم محمد صلی الله علیه و علی اهل بیته الطیبین الطاهرین المعصومین المکرمین.

شنیدید بخشی از آیات قرآن مجید و روایات اهل بیت مردم را به سوی همت بلند، تصمیمات بسیار مثبت هدایت می‌کند. وقتی که انسان همت بلند و تصمیم مثبت قاطعی پیدا کرد تمام نعمت‌هایی که به او داده شده از اسارت آزاد می‌کند و در راهی که پروردگار مهربان عالم برای آن نعمت‌ها ترسیم کرده است هزینه می‌کند و به قول سوره مبارکه صف تبدیل به یک تاجر الهی می‌شود و به قول رسول خدا تبدیل به الکاسب حبیب الله می‌شود.

این الکاسب حبیب الله روایت فوق العاده مهمی است آدم‌هایی که در تمام امور زندگی اهل تفکر هستند، اهل حرکت هستند، اهل کوشش هستند، اهل هجرت از خود هستند، اینها کاسب حبیب الله هستند، امیرالمومنین هم عبارتی را در این زمینه در حکمت‌های نهج البلاغه دارند اولیاء خدا را که تعریف می‌کنند می‌فرمایند اینها کاسب هستند اما کاسب چی هستند؟ اکتسبوا فیه الرحمة و ربحوا فیه الجنة، اینها در دنیا با فکرشان با عملشان، با رفتارشان، با همت بلندشان، با تصمیمات مثبتشان کاسب رحمت پروردگارند و سودی که از این کسب می‌برند بهشت پروردگار است.

اکتسبوا فیه الرحمة و ربحوا فیه الجنة، شما خودتان هم قبول دارید با فروش دو کیلو برنج و نیم کیلو پنیر و یک کیلو نخود و لوبیا آدم حبیب الله نمی‌شود یعنی در این مرحله تا کنار پیغمبر که حبیب الله است بالا نمی‌آید، رسول خدا حبیب الله است الکاسب حبیب الله چنین عنوان با عظمت معنوی را نصیب خودش کرده یعنی کاری کرده که آمده در زمره انبیاء الهی که همشان الکاسب حبیب الله بودند.

داستان با عظمت کربلا همین اکتسبوا فیه الرحمه است داستان زندگی پاکان عالم همین اکتسبوا فیه الرحمه است، یعنی در دنیا خیلی خوب فهمیدند که باید کاسب باشند و کسب رحمت کنند سود این کاسبی هم جنت است، ربحوا فیه الجنه، خب یک آدمی که همت بلندی دارد تصمیم مثبت قاطعی دارد تمام نعمت‌های الهی را در مسیر همین کسب رحمت قرار می‌دهد این منافاتی ندارد که من مغازه‌دار باشم، مهندس باشم، طبیب باشم، صنعتگر باشم، اگر مغازه‌داری من هماهنگ با فقه پروردگار است یعنی جنسی را سالم می‌خرم، و همان جنس سالم را با سود منصفانه می‌فروشم پنجاه سال هم از این خط نورانی زحمت پاک و حلال‌خوری بیرون نمی‌روم من الکاسب حبیب الله هستم، چرا که با همین کسب دارم در باطن کار رحمت خدا را کاسبی می‌کنم، پیغمبر اکرم می‌فرماید کسی که برای تامین معاش خود کار دارد می‌کند ولی کار مطابق با فقه این آدم کالمجاهد فی سبیل الله عینا مانند جهادگر در راه خداست، از سوره مبارکه بقره بشنوید إِنَّ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ اَلَّذِينَ هٰاجَرُوا وَ جٰاهَدُوا فِي سَبِيلِ اَللّٰهِ أُولٰئِكَ يَرْجُونَ رَحْمَتَ اَللّٰهِ وَ اَللّٰهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ  ﴿البقرة، 218﴾.

وقتی یک کاسب پاک، پاک طینت، پاک اخلاق، درستکار، حتی در شرائط سخت زمانی مانند زمان ما، کارش برابر با فقه قرآن است، فقه قرآن خیلی فقه صافی است، وَ أَحَلَّ اَللّٰهُ اَلْبَيْعَ وَ حَرَّمَ اَلرِّبٰا ﴿البقرة، 275﴾این یک گوشه فقه قرآن است يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا لاٰ تَأْكُلُوا أَمْوٰالَكُمْ بَيْنَكُمْ بِالْبٰاطِلِ إِلاّٰ أَنْ تَكُونَ تِجٰارَةً عَنْ تَرٰاضٍ ﴿النساء، 29﴾، بین خودتان معاملات حرام نداشته باشید جنس تقلبی را به جای سالم جا نیندازید کم فروشی نکنید قرض ربائی از بانک و از مردم جدا نگیرید، تقلب در کار نداشته باشید، در فروش جنس قسم نخورید، در خرید جنس مردم در سر جنس نزنید، بازار را در انحصار خودتان درنیاورید، فقه قرآن اینهایی که شنیدید فقه الهی است.

خب یک انسانی که مومن است، کاسب است، کارخانه‌دار است، مهندس است، معمار است، سبزی‌کار است، باغدار است، تمام فقه الهی را در کارش رعایت می‌کند طبق آیه سوره بقره اولئک یرجون رحمة الله شده کاسب رحمت خدا در همین کاسب رحمت خدا بودن است خانه پیدا می‌کند ماشین پیدا می‌کند زندگی خوبی پیدا می‌کند و تحت تاثیر جوّ حاکم بر مردم که جوّ محرمات و جوّ ربا و جوّ اختلاس و جوّ سندسازی و جوّ دزدی و جوّ کم‌فروشی است قرار نمی‌گیرد خب این کاسب رحمت خداست مدرکش هم آیه شریفه است، وقتی پیغمبر می‌فرماید الکاد لعباده آنی که زحمت می‌کشد برای تامین معاش زن و بچه، کالمجاهد فی سبیل الله سوره بقره می‌گوید مجاهد فی سبیل الله یرجون رحمت الله دارد کسب رحمت می‌کند.

این پاک‌ترین زندگی است، این دلیل بر همت چنین انسانی است که تمام همت را دارد هزینه می‌کند در عمل پاک، درآمد پاک، خوردن پاک هزینه پاک، موسی ابن عمران به پروردگار مهربان عرض کرد همسایه من در بهشت کیست؟ خداوند متعال آدرس یک کاسب را داد، موسی ابن عمران آمد ظاهرا یک شبانه روز با او بود، کسبش هم قصابی بود، آخه بعضی از مردم نظر خوبی به قصاب و راننده ندارند می‌گویند کارد دستش است و ساطور دستش است و اینها تیپ لاتها هستند یا نظر خوبی به راننده‌ها ندارند می‌گویند نه، حتی خیلی خانواده‌ها ‌حاضر نیستند دختر به راننده بدهند دختر به قصاب بدهند. در حالی که مردم این توجه را ندارند که باید متوجه‌شان کرد خداوند در هر گروهی حجت و چراغ دارد که به وسیله او قیامت گریبان تمام منحرفین آن صنف را بگیرد که به پروردگار نگویند که دیگر در قصابی که نمی‌شد در حد بالای تقوا بود، در رانندگی که نمی‌شد در حد والای تقوا بود قصابی بود و لات‌بازی و چاقو هم دستم بود، رانندگی بود و اعتیاد برای اینکه بیشتر بیدار باشم و برانم اتوبوس یا تریلی و کامیون را، بالاخره برای رفع خستگی چهار پنج سیر عرق هم گاهی ای خدا لازم بود که بدنمان را گرم بکند ولی در هر صنفی این تجربه پنجاه ساله خود من در میان اجتماع است، خدا حجت دارد ما یک قصابی داشتیم در تهران الان هم زنده است نود سالش است، از رفقای گروه دوره اول من بود که اوائل طلبگی خدا  این تعداد را نصیب من کرد کرارا آن دوستان من که از اولیاء خدا بودند، واقعا از اولیاء خدا بودند روضه می‌گرفتند تهران آیت الله العظمی وحید برای شرکت در روضه‌شان می‌آمد نه برای منبر بزرگان دین می‌آمدند، ما جمع که جوان‌ترینشان من بودم من حدود بیست سالم بود آنها چهل و پنجاه به بالا بودند، کرارا نمازهای واجب‌مان را به امید قبول شدن پشت سر این قصاب اقتدا کردیم. الان هم گاهی من چون قم زندگی می‌کنم درس دارم از قم وقتی درس تعطیل است می‌روم تهران برای دست بوسی او می‌روم، می‌روم به من نفس می‌زند، به من چیز یاد می‌دهد، به من نحوه شکر خدا را یاد می‌دهد من می‌روم فقط برای اینکه با یک دعای او یک سال کار نوشتن ومنبرم را بتوانم تامین بکنم این قصاب این الکاسب حبیب الله.

واقعا الکاسب حبیب الله، خب دو تا راننده را هم بگویم که خدا در هر صنفی حجت دارد، اما یک راننده این راننده یک بنز به اصطلاح قدیمی داشت، که هشت نفر در آن جا می‌گرفت کوچکتر از مینی بوس بود، معمولا سفرهایش بین تهران و مشهد بود یا بین تهران و قم بود، من هم جزو مسافرینش بودم علمای زاهد الهی تهران هر وقت می‌خواستند بروند مشهد با این راننده می‌رفتند پشت سرش هم اقتدا می‌کردند من که خیلی با او نماز خوانده بودم و  اصلا نماز او تامین‌کننده انرژی برای انسان بود برای اینکه نمازش مغربش، عشا، به اندازه گریه روز عاشورا گریه می‌کرد نبود در خودش، من اقلا بیست سال عمرم را با این راننده بودم، هنوز همه جاده مشهد اسفالت نبود من کامل یادم است ده بار از تهران تا مشهد از آن جاده خاکی رفتم، پمپ بنزین کم بود اینی که دارم می‌گویم دیگر چشمی است حسی است نقلی نیست، که حالا یک جوان دانشگاهی پای منبر بگوید اینها چه حرفهایی است زده می‌شود خب چیزی را که آدم حس کرده وجدانی است برایش، دیده، خودش که حداقل نمی‌تواند انکار بکند پنج تا از علمای بزرگ تهران یکیشان پدر مرحوم این حاج آقا مجتبی طهرانی بود که ماه رمضان می‌گذاشتند بحث‌های اخلاقی او را، یکیشان او بود. حاج میرزا عبدالعلی طهرانی با چهار تا دیگر، گفتند یک مشهد ما را ببر گفت فردا می‌آیم همه را سوار می‌کنم می‌برم.

خب گاهی یا خود آدم دچار غفلت می‌شود یا خدا برای نشان دادن یک واقعیتی آدم را به غفلت می‌اندازد آن دیگر محبت است نه جریمه، خیلی کارهای خدا نسبت به انسان محبت است. اینها چه همت‌هایی داشتند چه عزم‌هایی داشتند اینها یک دانه نعمت اسیر نداشتند نه نعمت چشمشان اسیر بود، نه گوششان، نه زبانشان، نه نعمت بدنشان، نه نعمت ماشین‌شان، نه نعمت فکرشان، نه نعمت حرکتشان، نه نعمت پولشان، اصلا هیچی را در زندگی اسیر نداشتند همه در کار بود همه. عین خلقت ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند، اینها هم عین ابر و مه و خورشید و فلک همه چیزشان در کار است.

پیرمردها شاید یادشان باشد از شاهرود تا سبزوار دویست و چهل کیلومتر مسافت بود در این دویست و چهل کیلومتر یک دانه پمپ بنزین هندلی بود در عباس‌آباد یک دانه فقط، که بیشتر اتوبوس‌ها از اولین پمپ بنزین بیرون تهران پیت هجده لیتری بنزین می‌گرفتند با رمی‌کردند که در راه کم نیاورند باک‌های اتوبوس‌ها هم کوچک بود. در کویر بین شاهرود و سبزوار، کویر گرم، خاکی، ماشین خاموش شد، این چهار پنج تا آخوند گفتند که چی شد؟ گفت هیچی نشد اصلا جای نگرانی نیست خراب شد موتور؟ گفت نه، پنجر شدی؟ گفت نه، بنزین تمام شد، حالا این دویست و چهل کیلومتر چقدر باید بایستند کم هم  اتوبوس رفت و آمد می‌کرد یک اتوبوسی برسد آن هم حاضر نبود بنزین در راه خودش را بدهد به این گفت هیچی نشده نگران نباشید آمد پایین، اینی که می‌گویم حسی و وجدانی است، یک باک پر از آب پشت ماشین بسته بود برای رادیات، آفتابه را از آن باک پر کرد ریخت در باک بنزین تا خود پمپ بنزین سبزوار با آن آب آمد این راننده، این حجت. این چراغ خدا در آن صنف.

یک شهری دعوت داشتم منبر البته شهر بزرگی نبود نزدیک پنج شش هزار جمعیت داشت قبل از انقلاب، خیلی مردم با محبتی داشت آن منطقه منطقه کویری هم بود، من مهمان کسی که بودم خودش قبلا راننده بود ولی پیر شده بود و دیگر پشت ماشین نمی‌نشست اما یک داماد داشت که آن کامیون داشت داماد مسیرش کلا آن منطقه بود تا تهران با کامیونش هیچ جا دیگر نمی‌رفت حدود دویست و چهل کیلومتر بین خانه این داماد و پدرزن بود تا تهران، از آن شهر گچ، سیمان، گندم، خربزه بار می‌زد نه شب راه می‌افتاد، حدودهای تقریبا اذان صبح تهران بود و می‌آمد در میدان خراسان آنجا بار را تحویل می‌دادو می‌خوابید دوباره شب برمی‌گشت، حرکتش به تهران می‌شد یک شب در میان.

شاگرد راننده نداشت، خیلی این پدرزن برایش دولا و راست می‌شد، انگار با یکی از علمای بزرگ الهی برخورد می‌کند، خیلی احترام می‌کرد، داماد بعد از شام خوردن رفت، زود شام می‌خوردند رفت که بشیند پشت ماشین برود تهران من به این پدرزن گفتم که خیلی به این داماد احترام می‌کنی من ندیدم پدرزنی را اینقدر دامادش را با احترام تر و خشک کند چیه؟ گفت من از وضع این دامادم خبر نداشتم، یک بار تهران کار داشتم به این دامادم گفتم اگر اجازه بدهی من بغل دستت بشینم تا تهران بیایم با تو هم برگردم کار هم داشتم نه اینکه می‌خواستم بااین تهران بروم و بیایم، گفت تشریف بیاورید، گفت یک مرتبه یک ده کیلومتر که رفتیم به فکرم آمد خودم را به خواب بزنم خودم را به خواب زدم، گفت من چهار ساعت که می‌رسیدیم تهران خودم را به خواب زدم این وقتی که به نظر خودش اطمینان کرد من خواب هستم پشت فرمون شروع کرد با پروردگار عالم حرف زدن و گریه کردن، یک جا هم ترمز کرد من با ترمزش بیدار شدم یعنی چشمم را باز کردم گفتم چی شده؟ گفت هیچی یک استراحتی من می‌خواهم بکنم شما خوابت را ادامه بده گفتم چشم نمی‌خواستم بخوابم می‌خواستم ببینم این کیست، گفت من خوابم را ادامه دادم خواب مصنوعی را دیدم آمد کنار کامیون یازده رکعت نماز شب خواند زمین را به آسمان چسباند، از گریه، از نورانیت، از حال و گفت تا حالا هم به رخش نکشیدم خب ما  اجازه نداریم ساختمان معنوی کسی را با به رخ کشیدنش خراب بکنیم که آقا عجب آدمی هستی، چقدر خوب هستی، عجب باحال هستی، عجب باسوادی هستی خب باددر دماغ آدم می‌افتد آدم پیغمبر و امام که نیست این چه پدرزن عاقلی بود گفت من تا حالا اصلا به رخش نکشیدم ولی من نوکر این دامادم شدم.

همه جا خدا با همت است، همه جا خدا انسان‌های مصمم دارد و اینها هستند که با همتشان و تصمیم بالای باارزششان الکاسب حبیب الله شدند، اکتسبوا فیه الرحمه شدند، الکاد العیاله کالمجاهد فی سبیل الله شدند، مجاهد فی سبیل الله یرجون رحمة الله.

گاهی من این حرفها را که می‌زنم تعارف نمی‌کنم روی منبر پیغمبر دروغ نمی‌گویم یقین دارم که پایم نوشته می‌شود غصه می‌خورم برای خودم حسرت می‌خورم که ما در این مسیر یک بقال معمولی هم نشدیم چه برسد به یک تاجری که سوره صف می‌گوید، سوره صف يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلىٰ تِجٰارَةٍ تُنْجِيكُمْ مِنْ عَذٰابٍ أَلِيمٍ  ﴿الصف‏، 10﴾، این تجارت است.

من شما را در این دنیا ر اهنمایی بکنم به تجارتی که یک سودش نجات از عذاب الیم قیامت است، مردم ایران و مردم دنیا اغلب‌شان نه اینکه تاجر نیستند دائم دارند به خودشان خسارت می‌زنند دائم. خوردن حرام آتش است، طبق قرآن، الذین یاکلون اموالا الیتامی که یک مال حرام است انما یاکلون فی بطونهم نارا، ملت به جای به دست آوردن رحمت و جنت عذاب دارند می‌سازند برای خودشان، عذاب. یک تکه آیاتی در قرآن است درباره محرم نامحرمی، فقط، خیلی برای من جالب است، این نوع آیات که در ترجمه‌ها هم حقیقی ترجمه نشده است.

یک جا خدا می‌گوید و الله خبیر بما تعملون من آگاه به حرکات شما هستم اما به مسئله روابط نامشروع و نظربازی و نظردوزی و پاییدن زنان نامحرم و آنجایی که زنان نسبت به جوانها نظرباز هستند و می‌زنند برای روابط نامشروع می‌‌گوید الله علیم بما یصنعون، نه یعملون می‌گوید من می‌دانم که شما با این کت شلوار با این فکل، با این عطر زدن، با این پیراهن خودت را داری می‌سازی برای دزدی ناموس مردم و تو زن هم داری خودت را با این آرایش و لباس می‌سازی برای دزدیدن مردها، یصنعون ساخت و سازتان  را نه عملتان را.

وگرنه خانمی که زیر حجاب است می‌رود بیرون و برمی‌گردد این یصنعون نیست که وگرنه یک مردی مثل شماها که با وقار است، متدین است، به نیت بد هم بیرون نمی‌رود و برمی‌گردد این یصنعون نیست، این که خودش را نساخته برای تور انداختن، هل ادلکم عجب کتابی است قرآن علی تجارة شما راهنمایی بکنم برای تاجر شدن؟ تاجری که در آیات بعد می‌گوید تاجری که سود تجارتش نجات از عذاب دردناک است و یک سود تجارتش هم جنات تجری من تحتها الانهار است. الکاسب حبیب الله.

                                

 

 

سخنرانی های مرتبط
پربازدیدترین
اصفهان بیت الاحزان اصفهان بیت الاحزان ذی القعده 1395 سخنرانی چهارم ذی القعده 1395 سخنرانی چهارم
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز