فارسی
شنبه 16 فروردين 1399 - السبت 10 شعبان 1441

دهه اول محرم 94 حسینیه هدایت سخنرانی هشتم


عشق حقیقی - روز هشتم سخنرانی استاد - محرم 1437 - حسینیه هدایت -  

 

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمدلله رب العالمین الصلاة و السلام علی سید الانبیاء و المرسلین حبیب الهنا و طبیب نفوسنا ابی القاسم محمد صلی الله علیه و علی اهل بیته الطیبین الطاهرین المعصومین المکرمین.

درباره محبت عبد به حق، و شئون حق وجه حق، جلوه‌های حق، که مصداق اتم و اکملش اهل بیت هستند مطالبی را در جلسات قبل شنیدید. عبد وقتی که عاشق حق و جلوه‌های حق می‌شود پروردگار عالم هم عاشق عبد می‌شود، این یک عشق حقیقی الهی ملکوتی دوطرفه است. چه خوش بی مهربونی هر دو سر بی، ا ینجا همینطوراست که یک سر مهربونی دردسر بی.

خب عاشق دنبال معرفت رفت و حق را شناخت و جلوه‌های حق را شناخت و در حد خودش به خاطر آن معرفت عشق، ارتباط، در گردونه یک سلسله کوشش‌های مثبت قرار گرفت. کار کرد برای حق، هزینه کرد، با مالش با بدنش، حالا پروردگاری که عاشق او شده برایش چه کار می‌کند؟ ما  نمی‌دانیم باید از قرآن و اهل بیت بپرسیم که خدای عاشق برای محبوبش چه می‌کند، چی هزینه محبوبش می‌کند، چنان که عبد عاشق در مسیر هزینه افتاد هزینه‌های خوب، امام صادق علیه السلام جواب این پرسش را می‌دهد اذا احب الله عبدا، زمانی که خدا عاشق بنده‌اش شد، مهرورز به عبدش شد، چهار تا کار اصولی ریشه‌دار برای عبدش تدارک می‌بیند. الهمه الطاعة، الهام مربوط به قلب است دلش را قلب عبدش را، به طاعت خودش و طاعت اولیاءش گره می‌زند. اما گره باز نشدنی.

این طاعت چی کار می‌کند برای عبد؟ چند تا کار، یکی او را مورد رحمت ویژه قرار می‌دهد، وَ أَطِيعُوا اَللّٰهَ وَ اَلرَّسُولَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ  ﴿آل‏عمران‏، 132﴾، این سرمایه کم نیست که خدا رحمت ویژه خود را نصیب عبد بکند، یک خاک‌نشین را تا  فضای رحمت واسعه بی‌نهایت ویژه‌اش بکشد. چقدر است قیمتش؟ قیمتش قیمت خود رحمت است یک، محبت او را در دلها پخش می‌کند دلهای پاک، إِنَّ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ اَلرَّحْمٰنُ وُدًّا  ﴿مريم‏، 96﴾.

اینجا یک روایت لطیفی برایتان بگویم این روایت گوهر است. جوهر سخنان اهل بیت است، چند نفر از امامان ما  این آیه را اینگونه  معنی کردند عبد مطیع شایسته ود می‌شود، خود خدا هم باید این ودّ را به او بدهد سیجعل لهم الرحمان امامان ما می‌فرمایند این ودّ وجود امیر المومنین است، در قلب مطیع جلوه می‌کند مطیع علی را که می‌بیند سراغ هیچ فرهنگی، و مخترعین هیچ فرهنگی نمی‌رود. آنها را باطل می‌بیند، دست در دست علی دارد تا وقت مرگش.

امام صادق می‌فرماید این دعا در قرآن معنی‌اش این است ربنا آتنا فی الدنیا حسنه یعنی خدایا در دنیا دست من را در دست علی بگذار و فی الآخرة حسنه یعنی من را در آخرت همراه علی کن، چه حسنه‌ای بالاتر از اهل بیت؟ این یک عنایت. الهمه الطاعة، قیامت هم مطیع را در بهشت قرار می‌دهد و رضوان من الله اکبر را نصیب او می‌کند. نمی‌دانم چیست رضوان من الله اکبر خدا می‌گوید اکبر، اما عنایت  دومی که به عبد عاشق می‌کند که این زمینه‌اش الان در مردم کم  است ولی باز هم هست، الزمه القناعة، حال درون او را با قناعت گره می‌زند، این عبد مطیع میل به رفتن به دنبال گناه مالی و بدنی نمی‌کند، می‌گوید با  درآمد حلالم خوش هستم با لذت حلال هم خوش هستم همین، اگر این قناعت در همه جامعه بود پرونده روابط نامشروع کور می‌شد، اگر بود پرونده حرام‌های مالی بسته می‌شود کم است، معلوم می‌شود این گوهر اختصاص به عاشقانش دارد. عشق از اول سرکش و خونی بود تا رود هر کس که بیرونی بود.

حلال امام چهارم  می‌فرماید آخرین ساعات بعدازظهر بود پدر آمد در خیمه من، نشست نفس می‌کشید خون از بدنش می‌زد بیرون، گفتم بابا چی شده؟ فرمود جنگ چرا؟ فرمود به این دلیل ملات بطونهم من الحرام لقمه حرام امام‌کش می‌شود، حق‌کش می‌شود، اما قناعت را به عاشقش می‌دهد لذت می‌برد از حلال خدا، نفرت دارد از حرام خدا، در همه جهاتش.

این حقیقت دارد من روایات زیادی در این زمینه  دارم و اتفاقات زیادی، وقتی زیباترین نامحرم این عبد را دعوت به گناه می‌کند نامحرم را با چهره دوزخی می‌بیند، چنان نفرتی در او ایجاد می‌شود که مانند یوسف داد می‌زند معاذ الله پناه به تو از این دیو، پناه به تو از این شکل، این دو حقیقت.

اما حقیقت سوم، که شب عاشورا به هفتاد و دو نفر گفت شکر می‌کنیم خدا را برای این حقیقت و فقهه فی الدین توفیق می‌دهد دین‌شناس بشوند، در بین میلیون‌ها دین، میلیون‌ها جاده انحرافی صراط مستقیم را به  او می‌شناساند. می‌گوید این همه راه جلویت است  تمام باطل است پایان همش جهنم است این راه درست است، راه انبیاء، راه امامان، راه اولیاء الهی. چه سود عظیمی هم دارد دین، دین‌دار یعنی مومن واقعی، انشالله  که باور می‌کنید به من اعتماد دارید امام  عسکری می‌فرماید روز قیامت اگر ما صد و بیست و چهار هزار پیغمبر و امامان در یک صف نشسته باشیم، یک  مومن بیاید از جلوی ما رد شود کل انبیا و ما به احترام او از جا بلند می‌شویم. این را خدا به عاشقش می‌دهد. 

و وقتی وارد قیامت می‌شود در سوره رعد می‌گوید وَ اَلْمَلاٰئِكَةُ يَدْخُلُونَ عَلَيْهِمْ مِنْ كُلِّ بٰابٍ  ﴿الرعد، 23﴾، از روبرویشان، پشت سرشان، بالای سرشان، دست راستشان دست چپ‌شان، فرشتگان بر او وارد می‌شوند تازه از قبر درآمده کل بهش می‌گویند سلام علیکم امنیت بر تو باد، برای چی؟ بما صبرتم، تو بودی که در پنجاه ساله هزار و مثلا صد ساله سیصد تا هزار و چهارصد با بودن آن همه ماهواره و فساد و گناه و جاذبه‌های معصیتی تو بودی که کنار خدا و پیغمبر و حسین صبر کردی، جایی دیگر نرفتی، دل به کسی دیگر ندادی، زندگی‌ات را رنگ دیگران نزدی تو بودی؟

سَلاٰمٌ عَلَيْكُمْ بِمٰا صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى اَلدّٰارِ  ﴿الرعد، 24﴾، و قواه بالیقین، دلش را با یقین به تمام حقایق نیرومند می‌کند، ما یک مقدار این چهار تا را داریم نداریم؟ یقین را  نداریم؟ دلیلش خودتان هستید، دنیا هر کسی را می‌خواهی بفرست امروز پیش ما، بی‌حساب به ما پیشنهاد دلار بکند، بگوید هر چی می‌خواهی بنویس،  ده میلیارد، بیست میلیارد، سی میلیارد، دست از حسین بردار، می‌کنید این کار را؟ با این یقینی که ما داریم امام حسین را به چهار صفحه پول کثیف معامله می‌کنیم؟

شش نفر همدیگر را در کوچه و بازار کوفه دیدند، به هم گفتند که ابی عبدالله آمده کربلا برویم؟ یقین، طاعت، قناعت، دین‌شناسی، همشان با کمال رغبت و شوق گفتند برویم، چطوری برویم، در سخت‌ترین پیچیدگی‌ها راحت می‌شود ابی عبدالله را پیدا کرد، خیلی چیزها را نمی‌شود پیدا کرد اما خدا حسین را آسان در دسترس عاشقانش گذاشته آسان، راحت. کی برویم؟ تمام دروازه‌ها را بستند جاده‌ها را جاسوس گذاشتند، خندیدند به بسته بودن درها و جاسوس‌ها. از کوفه زدند بیرون نمی‌دانم چطوری، طلوع فجر که هوا روشن بود پشت تپه‌ها در چاله‌ها می‌خوابیدند نماز ظهرشان را همانجا می‌خواندند با اسب که نمی‌توانستند بیایند صدا می‌داد سم اسب پیاده، می‌گویند بیست میلیون اربعین پیاده روی می‌کنند این پیاده‌روی را اینها بنیان گذاشتند، نماز مغرب را که می‌خواندند در تاریکی راه می‌افتادند، صبح زود رسیدند کربلا، وقت صحبت امام با حر ابن یزید بود خوب گوش بدهید، قدر خودتان هم بدانید که بی‌حساب دلار بهتان بگویند می‌خندید آب دهان می‌اندازید روی آن کاغذهای کثیف، به ماهواره‌هایشان هم همینطور به فرهنگ‌هایشان هم همینطور.

حر گفت هر شش تا را بگیرید، کت‌هایشان را ببندید، یا در یک چادر زندانشان کنید یا برگردانید کوفه، ابی عبدالله آمد جلو، گفت این شش تا را می‌بینی حر به شکلی که خوب دقت کنید قدر خودتان را بدانید شب جمعه است، حر به شکلی که از جان خودم عباسم، اکبرم، قاسمم، زینبم دفاع می‌کنم به همین شکل از این شش تا دفاع می‌کنم.

فهمیدید یعنی  چی؟ ما کربلا نبودیم اما  الان هستیم، ما جواب دادیم هل من ناصر ینصرنی را با عباداتمان، با حجابمان، با حلال‌خوری جواب دادیم اما می‌دانید یعنی چی؟ یعنی شماها جان من هستید شما جان عباس من هستید، شما جان اکبر من هستید، شما جان قاسم من هستید، حسین جان. جانم فدایت، جان زن و بچه‌ام فدایت. حسین جان ما برای دنیایمان هیچی نمی‌خواهیم تو را می‌خواهیم ما برای دم مردن تو را می‌خواهیم، ما برای قیامت تو را می‌خواهیم.

حر گفت می‌گیرم فرمود نمی‌گذارم، دید کاری نمی‌تواند بکند، ابی عبدالله به شش تا فرمود بیایید پیش خودم، وای چه حالی بود همدیگر را  که بغل گرفتند. روز عاشورا شد کاروان شش نفره آمدند کنار ابی عبدالله گفتند آقا اول صبح که خیلی از یارانمان شهید شدند، ما هم برویم فرمود بروید، به قمر بنی هاشم فرمود بپا دارند می‌روند، آنها داشتند می‌رفتند امام اشک می‌ریخت امام عاشق رفیقانش است. سفارش کرده به عباس که ماها را هم بپاید ما چپ نشویم، جایی دیگر نرویم. دست قمر بنی هاشم قوی است. هر کسی حس نمی‌کند بلند شود و برود حس می‌کنید دستمان در دست عباس است؟ حس می‌کنید؟

حسین جان شب جمعه است، السلام علیک یا ابا عبدالله، بگذار ما هم جزو زائرینت باشیم، شش  تایی جنگیدند، خونی شده بودند، قمر بنی هاشم آمد گفت یک بار دیگر شش تایی بیایید با من برویم پیش ابی عبدالله گفتند برویم با این چهره‌های خون‌آلود راه افتادند قمر بنی هاشم جلو اینها پشت سر، دشمن محاصره‌شان کرد گفتند عباس جان شما برو سلام ما را به ابی عبدالله برسان خیلی دلمان می‌خواهد حسین را ببینیم اما دیر می‌شود، شش تایی روی زمین افتادند عباس آمد ابی عبدالله فرمود رفیق‌هایم گفت آقا افتادند، سه بار فرمود خدا رحمتشان  کند، خدا رحمتشان کند، الان این دعا را هم به ما می‌کند ابی عبدالله خدا رحمتشان کند. دیگر با این سن من از من چه توقع روضه دارید دارم می‌میرم. امروز چه روضه‌ای باید بخوانم برایتان.

خدای ادب بود آمد در خیمه به عمه‌اش گفت عمه من که رویم نمی‌شود به پدرم بگویم بروم داغ من برای پدرم سخت است، دست من را بگیر عمه، من سرم را  می‌اندازم پایین تو من را ببر پیش پدرم امام حسین دید زینب با اکبر دارد می‌آید، آغوشش را باز کرد، تا قبل از اینکه قطعه قطعه‌ات کنند بغلت بگیرم دلم را آرام کنم.  زینب لباسهایش را بیاور  خودم بپوشانم، هیچ پدری را دیدید آماده کند بچه‌اش را برای کشته شدن، ما نمی‌فهمیم به دلت چی گفتی، لباسهایش را پوشاند نه لباسهای خودش را لباسهای پیغمبر را، یک چیزی برایتان بگویم بسوزید چه کار کنم بگذارید امروز و فردا و پس فردا روضه کامل بخوانم شاید نباشم سال دیگر نوارم را برایتان بگذارند می‌خواهم بروم پیش ابی عبدالله.

یک مرد غریبه آمد مدینه، به یکی گفت آمدم پیغمبر را ببینم گفت بنده خدا بیست سال است مرده است پیغمبر گفت عجب، پس برگردم گفت نه خدا یک پسری به حسین داده همه چیزش شبیه پیغمبر است برو ببین، آمد در زد، ابی عبدالله گفت اکبر این برای تو آمده می‌خواهد تو را ببیند بلند شو برو دم در، اکبر آمد چشم این مرد که بهش افتاد داد زد تبارک الله احسن الخالقین خدا در خلقت تو چه کار کرده ابی عبدالله آمد دم در گفت دیدی، گفت اگر تو یک  جوانی مثل این داشته باشی تحمل داری در خواب ببینی یک خار به پایش رفته، تحمل داری بمیرم برایت.

گفت حسین جان هرگز من این تحمل را ندارم اکبر برو داخل، با آن مرد تنها شد گفت این را می‌بینی یک روزی جلوی چشمم تکه تکه می‌کنند، خود ابی عبدالله رکاب برایش گرفت پسرم سوار شو، اکبر سوار شو، یک مرتبه ابی عبدالله دید پرده  خیمه‌ها رفت کنار خواهرها  دخترها، زن‌ها آمدند حلقه زدند، اکبر نرو، ما غریب می‌شویم، خیمه‌هایمان را می‌سوزانند نرو، ابی عبدالله یک کناری ایستاده این زنها و خواهرها را می‌بیند سکینه می‌گوید پدرم به حال احتضار رسید نفس نفس می‌زد صدا زد ولش کنید بگذارید برود. یک ذره کشته شدنش هم بگویم بمیرم، آمد بار اول جنگید دهانه اسب را گرفت برگرداندگفت من بروم خیمه دو تا برنامه انجام می‌گیرد یکی پدرم یک بار دیگر من را می‌بیند، شاد کردن دل امام زمان عبادت است، بروم پدر من را ببیند یکی هم جدمان، پدرمان علی گفته هر کسی یک قدم برای زیارت حسین برود ثواب هزار حج و عمره در نامه‌اش نوشته می‌شود تا نکشتند من را بروم زیارت.

پیاده شد بابا دوباره بغلش گرفت، پسرم پیغمبر منتظرت است برو بابا، آمد این بار حمله به قدری شدید شد لشگر شکافت، با اسب شکاف را آمد داخل وسط لشگر، منقض ابن مروه مروی گفت من باید داغ این را به  جگر پدرش بگذارم، هیچ سالی نگفتم خاک بر دهانم نمی‌دانم زهرا در مجلس است، برو بیرون. آمد پشت علی اکبر کاملا با یک نیزه فرو کرد به پشت، از جلو درآمد نشد بیرون بکشد نیزه بلند بود، درد شدید شد خودش را  انداخت روی زین وقتی دردمان آمد می‌بینید جمع می‌کردیم خودمان را، همینطوری که به خودش می‌پیچید خود افتاد، سر برهنه شد، منقض برگشت تا روی بینی را شکافت، خون ریخت روی چشم  اسب به جای اینکه اکبر را برگرداند.

سخنرانی های مرتبط
پربازدیدترین
سخنرانی استاد انصاریان سخنرانی مکتوب استاد انصاریان سخنرانی ها دهه اول محرم 94 حسینیه هدایت سخنرانی هشتم
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز