ب

باب الحوايج عباس بن على‏«ع‏»

باب الصغير

بارگاه يزيد دار الخلافه

بازار شام

بالا سر

بانى

بر داشتين بيعت

بررسى تاريخ عاشورا

برير بن خضير همدانى

بستان‏«ابن معمر»

بستن آب

بشر(بشير)بن عمرو حضرمى

بشير بن حذلم

بصره

بصيرت

بطان

بكر بن حى تميمى

بكير بن حمران احمرى

بلا و كربلا

بنى اسد

بنى اميه

بنى جعده

بنى هاشم

بوى سيب

بياض

بيرق علم

بيضه

بيعت

بى غسل و بى كفن

بيمار زين العابدين‏«ع‏»

بين النهرين

بى وفايى

باب الحوائج عباس بن على‏«ع‏»

باب الصغير

به معناى در كوچك.مقبره‏اى است در دمشق كه گويند سر مطهر حضرت عباس وعلى اكبر«ع‏»و حبيب بن مظاهر در آنجا مدفون است.بعضى هم گفته‏اند كه مدفن 17 سراز سرهاى شهداى كربلا است.ضريحى بر آن ساخته‏اند و نام تعدادى از شهداى كربلا برآن نقش بسته است.برخى قبر عبد الله بن جعفر(همسر زينب كبرى)را هم آنجا مى‏دانند.

مؤلف‏«اعيان الشيعه‏»،دفن سرهاى آن سه بزرگوار را در آن محل پذيرفتنى مى‏داند ومى‏گويد: چون سرها را به شام برده،اين طرف و آن طرف گرداندند و هدف يزيد كه اظهارپيروزى و نيز خوار كردن صاحبان آنها بود،چون اين كار انجام شد،طبيعى است كه‏همان جا دفن شده باشد و محلش محافظت‏شود.[1]

بارگاه يزيد دار الخلافه

بازار شام

بازارى است واقع در شهر دمشق،كه نزديك مسجد جامع شهر بوده است.بقاياى آن‏را امروز«بازار حميديه‏»مى‏نامند.«معروف است كه پس از حادثه عاشورا،ابن زيادخاندان حضرت سيد الشهدا را اسير نمود و آنان را از كوفه به شام گسيل داشت.يزيددستور داد تا شهر شام را آينه بندى و چراغانى كرده،خاندان امام حسين‏«ع‏»را در كوچه وبازار بگردانند.از جمله جاهايى كه اسيران را عبور دادند،همين بازار شام بود كه براى‏ديدار اسراى خاندان نبوت‏«ص‏»، جمعيت زيادى در دو طرف بازار صف كشيده بودند.

اين بازار امروزه حدود پانصد متر طول و ده متر عرض دارد،در دو طبقه و تاريخ بناى آن‏به عصر عثمانى مى‏رسد...آغاز بازار شام،خيابانى عريض،واقع در غرب بازار و پايان آن‏محوطه مقابل مسجد اموى است...فاصله آخرين ستون تا محوطه مقابل در غربى مسجداموى حدود سى متر است و ظاهرا اسراى خاندان عصمت و نبوت از همين درب اصلى‏مسجد اموى وارد مسجد گشتند...»[2]

بالا سر

يا«بالاى سر»قسمتى از قبر كه طرف سر ميت قرار مى‏گيرد،محوطه‏اى از حرم نزديك‏به بالاى سر امام،در مقابل پايين پا.از آداب و مستحبات زيارت امام حسين‏«ع‏»ايستادن بربالاى سر آن حضرت و زيارت خواندن و نماز گزاردن است.[3]

بانى

پايه گذار،مؤسس.در فرهنگ عاشورا و مراسم سوگوارى،كسى كه بر پاى دارنده‏مجلس عزا يا تعزيه و روضه و سخنرانى براى امام حسين‏«ع‏»و ديگر معصومين است.

بانى مجلس معمولا بنا به نذر و نياز يا از روى عشق و علاقه دست به اين كار مى‏زند ومتكفل خرج و هزينه پذيرايى و اجرت روضه خوان و تعزيه خوان و واعظ و محل‏برگزارى جلسه مى‏شود.به مؤسس ساختن مسجد و حسينيه هم بانى گفته مى‏شود.رسم‏است كه واعظ و مداح،بانى مجلس را ياد و دعا مى‏كند كه خداوند قبول فرمايد و موردعنايت و كرم ابا عبد الله‏«ع‏»قرار گيرد.

برداشتن بيعت

بيعت،بر عهده بيعت كننده،تكليف حمايت و يارى مى‏آورد،مگر آنكه امام و پيشواى‏بيعت،اين تعهد را از دوش بيعتگران بردارد و آنان را در«حل‏»قرار دهد كه اگر رفتند،پيمان شكنى محسوب نگردد.در اينكه آيا با«حل بيعت‏»،مسؤوليت از دوش صاحبان‏بيعت برداشته مى‏شود، يا آنكه تكليف حمايت و يارى حجت‏خدا همچنان بر دوش آنان‏باقى است،بحث است.

امام حسين‏«ع‏»يك بار در وسط راه،پس از شنيدن حوادث كوفه و آگاه شدن ازدگرگونى اوضاع آن،بيعت را از همراهان برداشت،تا هر كه مى‏خواهد برود.آن هنگام‏عده‏اى رفتند.يك بار هم شب عاشورا پس از خطبه‏اى كه به ستايش از وفادارى اصحابش‏پرداخت،فرمود:اينها تنها مرا مى‏خواهند،شما را آزاد مى‏گذارم كه هر كس مى‏خواهدبرود.از تاريكى شب استفاده كنيد و برويد:«فانطلقوا جميعا فى حل،ليس لى عليكم منى‏ذمام،هذا ليل قد غشيكم فاتخذوه جملا»[4] البته آن شب كسى نرفت.برادران و پسران وبرادرزادگان عبد الله جعفر و زينب‏«ع‏»و كسانى چون عباس،زهير بن قين و ديگران‏برخاستند و اعلام حمايت و جانبازى تا مرز شهادت نمودند و زندگى بى امام و حيات پس‏از شهادت حسين‏«ع‏»را بى‏ارزش دانستند.

گفت اى گروه،هر كه ندارد هواى ما
سرگيرد و برون رود از كربلاى ما
برگردد آنكه با هوس كشور آمده
سرناورد به افسر شاهى گداى ما

بررسى تاريخ عاشورا

نام كتابى ارزشمند،حاوى سخنرانيهاى مرحوم دكتر محمد ابراهيم آيتى كه درسالهاى 3-1342 از راديو ايران پخش شده است و درباره قيام سيد الشهدا و ابعادگوناگون آن است.

برير بن خضير همدانى

از شهداى كربلاست.از اصحاب وفادار امام حسين‏«ع‏»و از انسانهاى شايسته وپرهيزگار كه زاهد،قارى قرآن و معلم قرآن و از شجاعان بزرگوار كوفه،از قبيله‏«همدان‏»

بود.برير از تابعين به شمار مى‏رفت و به عنوان‏«سيد القراء»شناخته مى‏شد.اهل عبادت وقرائت قرآن بود كه در مسجد جامع كوفه به قرائت مى‏پرداخت و در ميان قبيله همدان‏ارزش و منزلتى داشت.در كوفه مشهور و مورد احترام بود.كوشش بسيارى داشت كه‏عمر سعد را از دوستى و همدلى با حكومت اموى باز دارد كه موفق نشد.[5] وى در سال 60هجرى از كوفه به مكه رفت و به امام حسين‏«ع‏»پيوست و همراه او به كوفه آمد.روزتاسوعا از خوشحالى اينكه به شهادت خواهد رسيد،با عبد الرحمن بن عبد ربه شوخى‏مى‏كرد.شب عاشورا نيز از كسانى بود كه برخاست و در حمايت و جانبازى براى امام،سخنانى ايراد كرد.[6]

در كربلا چندين بار خطاب به دشمن سخنرانيها كرد.كلمات وفادارى او نسبت به‏سيد الشهدا معروف است.روز عاشورا،به ميدان رفت و خطاب به سپاه عمر سعدخطابه‏اى ايراد كرد و به نكوهش آنان پرداخت.برير،پس از حر به ميدان رفت و جنگيد تاشهيد شد.[7] در حمله‏هاى برق آسايش اينگونه رجز مى‏خواند:

انا برير و ابى خضير
و كل خير فله برير

بستان‏«ابن معمر»

نام محل و نخلستانى است كه دو وادى نخله يمانى و نخله شامى در آنجا به هم‏مى‏پيوندد و متعلق به عمر بن عبيد الله بن معمر بوده و مردم آنجا را بستان‏«ابن عامر»گويند.

نام منزلى است كه امام حسين‏«ع‏»هنگام حركت از مكه به سوى كوفه،در آنجا فرود آمده، سپس به تنعيم رفته است.[8]

بستن آب

شيوه ناجوانمردانه تشنه نگهداشتن طرف در جنگ،براى از پاى درآوردن او.درحادثه كربلا سپاه عمر سعد به دستور ابن زياد،از رسيدن آب به خيمه‏گاه امام حسين‏«ع‏»

جلوگيرى كردند.از روز هفتم محرم،عمر سعد كسى را به نام عمرو بن حجاج با پانصدسوار بر شريعه فرات مامور كرد.آنان فرات را در محاصره خويش قرار دادند و از سه روزبه شهادت امام حسين‏«ع‏»مانده،مانع آب برداشتن اصحاب او از فرات شدند.[9] اين كار كه‏به تشنگى امام و اصحاب و فرزندانش در روز عاشورا انجاميد،از سوزناكترين حادثه‏هاى‏كربلا بود و امام و ياران و اطفالش لب تشنه ماندند.

بشر(بشير)بن عمرو حضرمى

از شهداى كربلاست.نامش در زيارت رجبيه هم آمده است.وى يكى از دو مردى بودكه پيش از شهادت جوانان بنى هاشم،از ياران حسين‏«ع‏»باقى مانده بودند.انسانى پايدار،بصير و با وفا و از مردم‏«حضرموت‏»يمن بود.در كربلا خود را به كاروان حسين‏«ع‏»

ملحق ساخت.در همان دوران،فرزندش در شهر رى اسير بود.با آنكه امام،بيعت‏خود رااز او برداشت،ولى حاضر نشد دست از امام بكشد.اغلب مورخان،شهادت او را در حمله‏اول دانسته‏اند.قبر او در بقعه دسته جمعى شهداى كربلا در پايين پاى سيد الشهداست.[10]بشر بن عمر هم نقل شده است.

بشير بن حذلم

از ياران امام سجاد«ع‏»بود.وى كه در سفر اهل بيت امام حسين‏«ع‏»از شام به مدينه،همراه آنان بود،هنگام ورود به مدينه،به دستور امام سجاد«ع‏»مامور شد زودتر به مدينه‏برود و خبر شهادت ابا عبد الله‏«ع‏»و آمدن اهل بيت را به اطلاع مردم برساند.او كه همچون‏پدرش طبع شعر داشت،در مسجد پيامبر«ص‏»خبر كشته شدن سيد الشهدا و بازگشت‏قافله حسينى را با اين دو بيت،به مردم رساند:

يا اهل يثرب لا مقام لكم بها
قتل الحسين فادمعى مدرار
الجسم منه بكربلاء مضرج
و الراس منه على القناة يدار[11]

اى اهل مدينه!ديگر در مدينه جاى ماندنتان نيست،حسين‏«ع‏»كشته شده و اشكهايم‏جارى است.پيكر او در كربلا پاره پاره و سر مطهرش بر فراز نيزه،گردانده مى‏شود.نام اورا بشر و نام پدرش را جذلم هم گفته‏اند.

بصره

يكى از شهرهاى مهم و بزرگ و بندرى عراق در كنار اروند رود(شط العرب)و نزديك‏خرمشهر است و داراى كشتزارها و نخلستانهاى بسيار.[12] معناى لغوى بصره،زمين سخت،سنگلاخ و پر سنگريزه است.نام قديمى آن منطقه،خريبه،تدمر و مؤتفكه بوده است.به‏كوفه و بصره،عراقين هم مى‏گفتند.بصره در سال 14 هجرى،در زمان عمر بن خطاب‏بنا شد.بناى آن شش ماه قبل از كوفه بود.مدتى هم پايتخت امويان شد.لقبهاى قبة الاسلام‏و خزانة العرب هم به آن داده‏اند.

على‏«ع‏»در زمان خلافت‏خويش با شورشيان بصره جنگيد و آن درگيرى به جنگ‏جمل شهرت يافت.در نهج البلاغه،در موارد متعددى امير المؤمنين از بصره و مردم آن‏مذمت كرده است،از جمله:«لعنك الله،يا انتن الارض ترابا و اسرعها خرابا و اشدهاعذابا،فيك الداء الدوى.قيل:ما هو يا امير المؤمنين؟قال:كلام القدر الذى فيه الفرية على‏الله سبحانه و بغضنا اهل البيت و فيه سخط الله و سخط نبيه و كذبهم علينا اهل البيت واستحلالهم الكذب علينا»[13] كه نشاندهنده تفكرات انحرافى و موضعگيريهاى مخالف بااهل بيت است.بصره در آغاز مركز طرفداران عثمان بود،ولى پس از خلافت على‏«ع‏»

مركز تشيع شد،اما همچنان كسانى در آنجا نسبت به آل على،عناد داشتند.

امام صادق‏«ع‏»در حديثى فرموده است:پس از كشته شدن حسين بن على‏«ع‏»همه چيزو همه كس بر آن حضرت گريست،مگر سه چيز:بصره،دمشق و آل حكم بن عاص.[14] واين كلام على‏«ع‏»معروف است كه به ابن عباس،والى آن حضرت بر بصره،نوشت:«اعلم‏ان البصرة مهبط ابليس و مغرس الفتن...»[15] بدان كه بصره،فرودگاه شيطان و كشتگاه‏فتنه‏هاست.

در نهضت عاشورا،امام حسين‏«ع‏»به شش نفر از شخصيتهاى بصره نامه نوشت و آنان‏را به يارى خويش براى گرفتن حق،دعوت كرد.اين شش نفر كه هر كدام،رئيس گروهى‏بودند، عبارت بودند از:مالك بن مسمع،احنف بن قيس،منذر بن جارود،مسعود بن عمرو،قيس بن هيثم و عمر بن عبيد الله.نامه رسان و پيك امام حسين‏«ع‏»براى رساندن اين پيام،غلامش سليمان بود.برخى از اينان،به امام جواب سرد دادند،برخى فرستاده امام را نزدابن زياد فرستادند.از شخصيتهاى بصره،يزيد بن مسعود به نداى امام لبيك گفت و باتشكيل جلسه، قبايل عرب را به يارى آن حضرت دعوت كرد،آنان نيز خوشحال شده،اعلام حمايت كردند.در پى آن نامه‏اى به امام نوشت و اعلام هر گونه حمايت و يارى كرد.

ولى نامه،روز عاشورا وقتى به دست امام حسين‏«ع‏»رسيد كه اصحاب و يارانش شهيدشده بودند.از سوى ديگر،يزيد بن مسعود وقتى آماده يارى امام شده بود كه خبر شهادت‏آن حضرت به بصره رسيد.[16]يزيد بن نبيط بصرى نيز به اتفاق دو پسر و غلامش به نداى‏امام لبيك گفته،خود را به مكه رساندند و از آنجا همراه امام به كربلا آمدند و شهيد شدند.[17] گرچه برخى از شهداى كربلا از شيعيان بصره بودند،اما بصره در مجموع،موضع‏شايسته‏اى در برابر ابا عبد الله‏«ع‏»و نهضت او نداشت.سابقه‏اش نيز در حمايت ازاهل بيت،خوب نبود.

«امروز،مردم بصره اغلب شيعه اثنى عشرى‏اند و بخشى هم اخبارى.از غلات شيعه‏هم چون شيخيه و صوفيه در بصره ساكن هستند.اكثر عشاير نواحى اين منطقه،ايرانى‏تبارند و فارسى و تركى را هم مثل عربى مى‏دانند و با آن تكلم مى‏كنند.»[18]

بصيرت

از ويژگيهاى فكرى و عملى ياران سيد الشهدا«ع‏»در نهضت عاشورا،«بصيرت‏»وبينش بود.در فرهنگ دينى و متون معارف،از كسانى با عنوان‏«اهل البصائر»ياد شده‏است،يعنى صاحبان روشن بينى و بيدار دلى و شناخت عميق نسبت به حق و باطل،امام وحجت الهى،راه و برنامه، دوست و دشمن،مؤمن و منافق.صاحبان بصيرت،چشم‏درونشان بيناست،نه تنها چشم سر.با آگاهى،هشيارى و انتخاب گام در راه مى‏گذارند وعملكرد و موضعگيريهايشان ريشه اعتقادى و مبناى مكتبى و دينى دارد،جهادشان مكتبى‏و مبارزاتشان مرامى است،نه سودجويانه و دنياپرستانه يا نشات گرفته از تعصبات قومى وجاهلى،يا تحريك شده تبليغات فريبكارانه جناح باطل و سلطه زور.اهل بصيرت،راه‏خود را روشن و بى‏ابهام و بحق مى‏بينند و باطل بودن دشمن را يقين دارند و با تطميع وتهديد،نه خود را مى‏فروشند و نه دست از عقيده و جهاد برمى‏دارند.شمشيرها وجهادشان پشتوانه عقيدتى دارد.به فرموده على‏«ع‏»:«حملوا بصائرهم على اسيافهم‏».[19]اينگونه مدافعان بينادل و پيروان دل آگاه،هم در ركاب على‏«ع‏»با معاويه مى‏جنگيدند،هم در همه حال امام مجتبى‏«ع‏»را حمايت مى‏كردند،هم در عاشورا جان خويش را فداى‏امام خويش و نصرت قرآن مى‏كردند.اين از سخنرانيها و رجزها و پاسخهايشان روشن‏بود.سيد الشهدا«ع‏»را امامى مى‏دانستند كه بايد ياريش كرد و جان در راهش باخت ودشمنانش را كافر دلان نفاق پيشه‏اى مى‏شناختند كه جهاد با آنان همچون جهاد با مشركان‏بود و اجر داشت.سخنان امام حسين‏«ع‏»،امام سجاد«ع‏»،حضرت ابا الفضل،على اكبر، جوانان بنى هاشم،ياران ابا عبد الله‏«ع‏»همه گوياى عمق بصيرت آنان است.امام صادق‏«ع‏»

درباره حضرت عباس،تعبير«نافذ البصيرة‏»دارد،كه گوياى عمق بينش و استوارى ايمان‏او در حمايت از سيد الشهداست:«كان عمنا العباس بن على نافذ البصيرة صلب‏الايمان...».[20] در زيارتنامه حضرت عباس است:«و انك مضيت على بصيرة من امرك‏مقتديا بالصالحين...».سخن على اكبر خطاب به امام كه‏«مگر ما بر حق نيستيم؟»مشهوراست.در جبهه مقابل،كوردلانى دنيا طلب و فريب خوردگانى بى‏انگيزه و تحريك‏شدگانى نادان بودند كه تبليغات اموى چشم بصيرتشان را بسته بود و لقمه‏هاى حرام،گوش حقيقت نيوش را از آنان گرفته بود.

بطان

نام منزلى از منزلگاههاى كوفه به طرف مكه.در اطراف كوفه و از آن طايفه‏اى از بنى‏اسد است.امام حسين‏«ع‏»در مسير خويش به كوفه،از اين منزلگاه هم گذشته است.درآنجا قصرى و مسجدى و آب و آبادى بوده كه كاروانيان براى استراحت فرود مى‏آمدند.[21]

بكر بن حى تميمى

از شهداى كربلاست.وى ابتدا در سپاه عمر سعد بود،اما روز عاشورا به سپاه‏حسين‏«ع‏»پيوست و در حمله اول شهيد شد.[22]

بكير بن حمران احمرى

از كوفيان طرفدار يزيد.وى كسى بود كه در كوچه‏هاى كوفه با مسلم بن عقيل نبرد تن‏به تن كرد و ضربت تيغ مسلم او را مجروح ساخت.هم او بود كه به دستور ابن زياد،مسلم‏را بالاى دار الاماره برد و سر از بدنش جدا كردن و بدن او را به زمين انداخت.[23]

بلا و كربلا

بلا هم به معناى رنج و محنت و گرفتارى است،هم به معناى آزمايش و امتحان.اغلب،رنجها و گرفتاريها مايه آزمون انسانها در زندگى و در طريق ديندارى است.كربلا(كرب وبلا)نيز آميخته‏اى از عظيمترين رنجها و محنتها بود و هم بزرگترين آزمايش تاريخى براى‏اهل حق و باطل،تا موضع خويش را مشخص سازند.وقتى سيد الشهدا«ع‏»به اين سرزمين‏رسيد،پرسيد: اينجا چه نام دارد؟گفتند:كربلا،چشمان آن حضرت پر از اشك شد وپيوسته مى‏فرمود:«اللهم انى اعوذ بك من الكرب و البلاء»و يقين كرد كه شهادتگاه خودو يارانش همين جاست و فرمود: «هذا موضع كرب و بلاء،هاهنا مناخ ركابنا و محط رحالناو سفك دماءنا».[24] اينجا سرزمين رنج و گرفتارى و بلاست،اينجا محل فرود آمدن ما وجايگاه ريخته شدن خونهاى ماست.

آميختگى اين سرزمين و اين نام با شدايد و رنجها پيش از آن نيز از زبان اولياء خدا نقل‏شده است.حضرت عيسى‏«ع‏»وقتى بر اين سرزمين گذشت،اندوه او را فرا گرفت و آن‏زمين را«ارض كرب و بلاء»دانست.[25] روزى حضرت رسول‏«ص‏»براى دخترش‏فاطمه‏«ع‏»از شهادت حسين‏«ع‏»در آينده سخن مى‏گفت،در حالى كه حسين‏«ع‏»كودكى‏در آغوش مادر بود.حضرت زهرا«ع‏»از پدر پرسيد:آن جا كه فرزندم كشته مى‏شودكجاست؟فرمود:كربلاست،سرزمين محنت و رنج بر ما و بر امت...«موضع يقال له‏كربلاء و هى دار كرب و بلاء علينا و على الامة[الائمة]...».[26]اگر كربلا را سرزمين آزمايش به حساب آوريم،هم آزمايش خلوص،فداكارى و عشق‏ابا عبد الله‏«ع‏»و خاندان و ياران اوست كه در كوره رنجها و شهادتها و داغها و مصيبتها، جوهره ذاتى و بعد متعالى آنان و ميزان صدق عقيده و ادعايشان به ظهور رسيد، هم‏آزمايشگاه كوفيان و مدعيان نصرت و يارى و نيز حكام اموى بود كه نسبت به فرزند پيامبرو حجت الهى آنگونه رفتار كردند.ابا عبد الله‏«ع‏»نيز در اشاره به جنبه آزمونى بلاها دركشف جوهره ديندارى و ميزان تعهد،در خطابه‏اى كه در منزلگاه‏«ذو حسم‏»(و بقولى دركربلا)ايراد نمود،فرمود:«...ان الناس عبيد الدنيا و الدين لعق على السنتهم يحوطونه‏ما درت معايشهم فاذا محصوا بالبلاء قل الديانون‏».[27] مردم بنده دنيايند و دين بر زبانشان‏شيرين است و تا زندگيهاشان بچرخد و آسوده باشند،دم از دين مى‏زنند.اما آنگاه كه با«بلا»آزموده شوند،دينداران اندك مى‏شوند.

چه آزمايشى سخت‏تر از اينكه حجت‏خدا را در محاصره دشمنان ببينند و بخاطر دنياطلبى و بيم از مرگ،دست از يارى او بردارند!به همين جهت،وقتى امام در طول راه ازبعضى يارى خواست و آنان روحيه فداكارى و جهاد در ركاب امام را نداشتند،حضرت‏فرمود كه از منطقه دور باشند،چرا كه هر كس نداى نصرت خواهى امام را بشنود و يارى‏نكند،گرفتار عذاب الهى خواهد شد،«فو الله لا يسمع واعيتنا احد و لا ينصرنا الا(هلك)

البه الله فى نار جهنم‏».[28]به علاوه،آزمايش بزرگ كربلا،براى اهل بيت و حسين بن على‏«ع‏»نيز وسيله قرب به‏خدا و ترفيع درجه بود،آنگونه كه حضرت ابراهيم و اسماعيل با فرمان‏«ذبح‏»،آزمايش‏شدند و نيز،ابراهيم،به فرمان الهى مامور شد خانواده خود را در دشت بى آب و خشك،تنها بگذارد،و نيز با آتش نمروديان آزمايش شد و در دل شعله‏ها رفت.

سيد الشهدا«ع‏»نيز هفتاد و دو قربانى به مسلخ عشق آورد،خودش نيز«ذبح عظيم‏»بودو قربانى آل الله.فرزندان و اهل بيت او نيز در صحراى طف،گرفتار امواج بلا و عطش‏شدند،و همه در آزمايشگاه كربلا،رو سفيد و پيروز از آزمون برآمدند و كلام حسين‏«ع‏»

در واپسين لحظات،حكايتگر رضا و تسليم بود«الهى رضى بقضائك و تسليما لامرك‏».

در سخنرانى فاطمه دختر امام حسين‏«ع‏»نيز اشاره است به اينكه كربلا هم مايه آزمون‏براى امت پيغمبر بود و هم براى عترت.ديگران امتحان بدى دادند،اما اهل بيت از اين‏امتحان رو سفيد درآمدند:«فانا اهل بيت ابتلانا الله بكم و ابتلاكم بنا فجعل بلاءنا حسنا»[29]اينگونه است كه مى‏توان به عاشورا،از بعد«بلا»هم نگريست و«ابتلا»را زمينه جلوه بعدالهى شهيدان راه خدا دانست.زائر حسين‏«ع‏»نيز بايد تمثيلى از شدايد و رنجها و سوز وگدازها و خوف و عطشها را در خويش پديد آورد و كربلايش‏«كرب‏»و«بلا»باشد.

دلا خون شو كه خوبان اين پسندند دلا،خوبان دل خونين پسندند

بنى اسد

نام طايفه‏اى كه نزديك كربلا ساكن بودند و فرداى عاشورا،پس از رفتن سپاه عمرسعد، عده‏اى از آنان براى دفن اجساد مطهر شهداى اهل بيت به كربلا آمدند[30] و چون‏اجساد را نمى‏شناختند،متحير بودند.در آن هنگام،حضرت سجاد«ع‏»آمد و پيكر اهل بيت‏و اصحاب را يك به يك به آنان شناساند و آنان در دفن شهدا،حضرت را يارى كردند وبراى خويش،افتخار آفريدند.در«دايرة المعارف تشيع‏»آمده است:

«بنى اسد،نام تيره‏اى از قبايل عرب،از فرزندان اسد بن خزيمه بن مدركه...اين قبيله‏توفيق و افتخار دفن پيكر مطهر حضرت سيد الشهدا و انصار آن حضرت را پس از واقعه‏كربلا در سال 61 ق.داشتند.جمعى از اصحاب،علما،شعرا و زعماى اماميه از اين قبيله‏برخاسته‏اند.برخى از همسران پيامبر اكرم‏«ص‏»نيز از همين قبيله بوده‏اند.اين قبيله درسال 19 هجرى از بلاد حجاز به عراق رفته،در كوفه و غاضريه از نواحى كربلا سكونت‏كردند.از قبايل سلحشور عرب محسوب مى‏گردند.هنگام بناى كوفه،اين قبيله محله‏خاصى را در جنوب مسجد كوفه به خويش اختصاص دادند.در سال 36 هجرى در جنگ‏جمل،با على‏«ع‏»بيعت كردند و در كنار آن حضرت جنگيدند.در قيام عاشورا در سال 61به سه دسته تقسيم شدند:موافق با حضرت و مخالف و بى‏طرف.حبيب بن مظاهر،انس‏بن حرث،مسلم بن عوسجه،قيس بن مسهر،موقع بن ثمامه و عمرو بن خالد صيداوى ازسران موافق بودند و حرملة بن كاهل اسدى،قاتل طفل شير خوار،از سران مخالف بود.

گروهى از دسته سوم(بى‏طرفها)پس از شهادت حسين،زنانشان بر ميدان جنگ گذر كرده‏و اجساد را ديدند و تحت تاثير قرار گرفتند و به سرزمين خود رفته،مردان را جهت دفن‏اجساد، خبر كردند.ابتدا زنان بيل و كلنگ به دست گرفته به طرف كربلا روان شدند.پس ازمدتى وجدان مردان بنى اسد بيدار گشت و به خود آمدند و به دنبال زنان راه افتاده به دفن‏اجساد امام و يارانش پرداختند.اين فداكارى سبب شهرت آنان شد و از آن پس شيعيان به‏نظر احترام و محبت به قبيله بنى اسد مى‏نگرند».[31]

بنى اميه

طايفه‏اى از قريش،كه نسب آنان به امية بن خلف از فرزندان‏«عبد شمس‏»مى‏رسد.اميه‏از دشمنان سرسخت پيامبر اسلام‏«ص‏»بود و فرزندان او و كلا بنى اميه همواره با بنى هاشم‏مخالف و كينه توز بودند.[32] با پيامبر به نحوى،با على‏«ع‏»به نحو ديگر و با امام حسن و امام‏حسين‏«عليهما السلام‏»و ساير ائمه به گونه ديگرى خصومت مى‏ورزيدند. رسول‏خدا«ص‏»آنان را لعنت كرد.در قرآن،«شجره ملعونه‏»(سوره اسراء آيه 60)به بنى اميه‏تفسير شده است.[33]اين دودمان،با عترت پيامبر و آل على دشمنى شديد داشتند و بزرگانى از آنان درجنگهاى صدر اسلام به تيغ مسلمانان كشته شده بودند.يزيد و معاويه از نسل اينان بودندكه آن دشمنيها را با على و آل على نشان دادند.«اينان از زمان معاويه در سال 41 هجرى به‏حكومت رسيدند و تا سال 132 هجرى حكومت داشتند و مركز حكومتشان در شام بود.

به تبع حكومتهاى روم و فارس،بساط و تشريفات و تجملات و عيش و نوشهايى راه‏انداخته بودند.بعضى از خلفاى بنى اميه عبارت بودند از:معاويه،يزيد،مروان،عبد الملك،وليد،سليمان، عمر بن عبد العزيز،هشام و...كه با مروان حمار،اين سلسله منقرض شد،درجريان قيام ابو مسلم خراسانى.»[34] مدت حكومتشان هزار ماه[35] بود،از زمان امام حسن‏مجتبى‏«ع‏»تا زمان روى كار آمدن سفاح،يعنى 90 سال و 11 ماه و 13 روز دقيقا طول‏كشيد.بعضى آيه‏«ليلة القدر خير من الف شهر»را بر هزار ماه حكومت آنان تاويل‏كرده‏اند.[36] ابو سفيان،در اولين روز به خلافت رسيدن عثمان به او توصيه كرد كه:پس ازقبيله تيم وعدى(كه ابو بكر و عمر از آن بودند)اينك حكومت به دست تو افتاده است،آن را همچون توپى در ميان بنى اميه دست به دست بگردان.اين سلطنت است نه چيز ديگر،من به بهشت و جهنمى باور ندارم.[37]

امويان سنت رسول خدا را تغيير دادند.خود پيامبر پيشگويى كرده بود كه چنين‏خواهد شد: «ان اول من يبدل سنتى رجل من بنى امية‏»اين شعر نيز كه بى‏اعتقادى امويان‏را به خدا و قيامت و وحى مى‏رساند،از زبان يزيد نقل شده است كه:

لعبت هاشم بالملك فلا خبر جاء و لا وحى نزل[38]

در زيارت عاشورا،از آل ابو سفيان،آل زياد،آل مروان و بنى اميه نام برده شده و موردلعنت قرار گرفته‏اند.امام حسين‏«ع‏»نيز در پاسخ سخن مصرانه مروان كه مى‏خواست امام‏با يزيد بيعت كند،فرمود:از جدم شنيدم كه مى‏فرمود خلافت بر آل ابو سفيان حرام است‏«الخلافة محرمة على آل ابى سفيان‏».

بنى جعده

نام يكى از قبايل كوفه،كه به امام حسين‏«ع‏»دعوت نامه نوشتند.

بنى هاشم

فرزندان هاشم بن عبد مناف،جد اعلاى رسول خدا.به اهل بيت پيامبر،به همين جهت‏«بنى هاشم‏»گفته مى‏شود.هاشم و اجدادش در ميان عرب،مشهور به نجابت و مورداحترام بودند و رسول الله از اين دودمان بود.امام حسين‏«ع‏»نيز در يكى از رجزهاى‏خويش در روز عاشورا،به اين نسب شريف اشاره كرده و به آن افتخار مى‏كند:

انا ابن على الخير،من آل هاشم كفانى بهذا مفخرا حين افخر

بنى اميه،از آغاز با بنى هاشم،مخالفت و دشمنى داشتند و اين بغض و عداوت،دردوران ائمه نيز ادامه داشت.«حادثه كربلا»اوج عداوت و كينه امويان با بنى هاشم بود.

پيامبر اسلام‏«ص‏»فرموده است:«بغض بنى هاشم نفاق‏»[39] دشمنى و كينه با بنى هاشم،نشانه نفاق است.

يزيد،چون حسين بن على‏«ع‏»را به شهادت رساند و اهل بيت او را به اسارت گرفت،در مجلس جشن،با چوب خيزران بر لبهاى حسين‏«ع‏»مى‏زد و اين اشعار را مى‏خواند:

«لعبت هاشم بالملك...»بنى هاشم با ملك و سلطنت بازى كردند،نه خبرى آمده و نه وحيى‏نازل شده است.اگر از فرزندان احمد انتقام نگيرم،از نسل خندف نيستم...[40]

بوى سيب

در چاووش خوانيهاى زائران كربلا مى‏گفتند:«ز تربت‏شهدا بوى سيب مى‏آيد».نيزمعروف است كسانى كه صبح زود به زيارت كربلا بروند،بوى سيب بهشتى استشمام‏مى‏كنند.اين سخن ريشه حديثى دارد.در بحار الانوار چنين آمده است:

روزى امام حسن و امام حسين‏«ع‏»به حضور پيامبر رسيدند،در حالى كه جبرئيل هم‏نزد رسول خدا بود.اين دو عزيز،جبرئيل را به‏«دحيه كلبى‏»[41] تشبيه كرده و دور اومى‏چرخيدند. جبرئيل هم چيزى در دست داشت و اشاره مى‏كرد.ديدند كه در دست‏جبرئيل يك سيب،يك گلابى و يك انار است.آنها را به‏«حسنين‏»داد.آن دو خوشحال‏شدند و با شتاب نزد پيامبر دويدند.پيامبر آنها را گرفت و بوييد و فرمود:ببريد نزد پدر ومادرتان.آن دو نيز چنان كردند. ميوه‏ها را نخوردند تا آنكه پيامبر«ص‏»هم نزد آنان رفت وهمگى از آنها خوردند،ولى هر چه مى‏خوردند،ميوه‏ها باز باقى بود.تا آنكه پيامبر از دنيارفت.امام حسين‏«ع‏»نقل مى‏كند كه در ايام حيات مادرمان فاطمه‏«ع‏»تغييرى در ميوه‏هاپيش نيامد،تا آنكه فاطمه از دنيا رفت،انار ناپديد شد و سيب و گلابى مانده بود.با شهادت‏على‏«ع‏»گلابى هم ناپديد شد و سيب به همان حالت باقى ماند.امام حسن‏«ع‏»مسموم وشهيد شد و سيب همچنان باقى بود تا روزى كه(در كربلا)آب را به روى ما بستند.من‏هر گاه تشنه مى‏شدم آن را مى‏بوييدم،سوز عطش من تسكين مى‏يافت.چون تشنگى‏ام‏شدت يافت،بر آن دندان زدم و ديگر يقين به مرگ پيدا كرده بودم.

امام سجاد«ع‏»مى‏فرمايد:اين سخن را پدرم يك ساعت قبل از شهادتش فرمود.چون‏شهيد شد، بوى سيب در قتلگاه به مشام مى‏رسيد.دنبال آن گشتيم و اثرى از سيب نبود،ولى بوى آن پس از حسين‏«ع‏»باقى بود.قبر حسين را زيارت كردم و ديدم بوى آن سيب‏از قبر او به مشام مى‏رسد.پس هر يك از شيعيان ما كه زيارت مى‏كنند،اگر بخواهند آن رابشنوند،هنگام سحر در پى زيارت بروند،كه اگر مخلص باشند،بوى آن سيب را استشمام‏مى‏كنند.[42]

بياض

سفيدى،كتابچه و دفتر سفيد نانوشته،كتابچه‏اى كه جهت‏يادداشت،در بغل گذارند.[43]دفترى كه چند مجلس تعزيه و بعضى اوقات نوحه يا ادعيه در آن نوشته شده و معمولاداراى جلد چرمى است و از ته به هم دوخته شده،با قطعى بغلى.امروز به اينگونه نوشته‏ها«جنگ‏»مى‏گويند.[44] نسخه و طومار،از اسامى ديگر اينگونه كتابچه‏هاى نوحه و تعزيه بوده‏است.اغلب با خط خاصى و به صورت چپ و راست نوشته مى‏شد و رونويسى از آن‏دشوار بود.نوحه خوانها هم معمولا آنها را در انحصار خود داشتند و به ديگران نمى‏دادند.

بيرق علم

بيضه

نام يكى از منزلگاههاى سر راه كوفه،كه بين عذيب و واقصه قرار داشته و متعلق به‏«بنى يربوع‏»بوده است.در همين منطقه وسيع،امام حسين‏«ع‏»با سپاه كوفه برخورد كرد وخطبه معروف خويش را براى سپاه حر ايراد فرمود:«ايها الناس!ان رسول الله‏«ص‏»قال:

من راى سلطانا جائرا مستحلا لحرام الله...»[45] و در همين جا بود كه نافع بن هلال و برير بن‏خضير برخاستند و ضمن خطابه‏هايى نصرت و حمايت‏خويش را از آن امام ابراز كردند.

پس از آن،امام نداى‏«الرحيل،الرحيل‏»سر داد و به سوى عذيب حركت كرد.[46] بيضه به‏معناى زمين سفيد هموار و بى‏گياه است.

بيعت

در حادثه كربلا،تلاش عمده دشمن آن بود كه حسين بن على‏«ع‏»را به بيعت با يزيد بن‏معاويه وادارد و آن حضرت هم نپذيرفت تا شهيد شد.

نگاهى ريشه‏اى‏تر به‏«اصل بيعت‏»:بيعت به معناى پيمان و عهد بستن است.شكستن‏بيعت،نزد عرب بسيار زشت بوده است.بيعت با حاكم،نوعى راى موافق دادن و امضا وتبعيت و تعهد اطاعت محسوب مى‏شد و عدم بيعت،نوعى تمرد و به رسميت نشناختن.

بيعت در صدر اسلام،مفهوم اطاعت و پذيرش حكومت را داشت و بيعت كننده با حاكم، نمى‏توانست با او به مخالفت و جنگ بپردازد و آنگاه كه علنى انجام مى‏گرفت،مردم، بيعت‏كننده را طرفدار خليفه و حاكم مى‏شناختند و پس گرفتن بيعت،معمول و مقبول نبود، چون هم جانش در خطر مى‏افتاد،هم آبرويش.در تاريخ اسلام،بيعت عقبه،بيعت رضوان‏و... وجود داشت.قرآن،بيعت مردم را با پيامبر،بيعت با خدا مى‏داند:«ان الذين يبايعونك‏انما يبايعون الله،يد الله فوق ايديهم فمن نكث فانما ينكث على نفسه...»[47] درباره بيعت‏زنان مؤمن با پيامبر،مى‏خوانيم:«اذا جاءك المؤمنات يبايعنك...فبايعهن‏»[48] كه مواد بيعت‏را هم مطرح مى‏كند.

بيعت،دست دادن با كسى به عنوان عهد و پيمان بر امرى است و سوگندى است براى‏وفادارى به يك نظام و حاكم.دست در دست‏حاكم و امير و والى يا نماينده او گذاشتن‏بيعت تلقى مى‏شود و بيعت در اسلام،نه به عنوان روش انتخاب رهبر،بلكه به مثابه عامل‏تحكيم كومت‏يك امام و رهبر شايسته تلقى مى‏گردد،آن هم بر محور شرع و قانون‏خدا.به فرموده على‏«ع‏»در نهج البلاغه‏«لا طاعة لمخلوق فى معصية الخالق‏».در كتب‏حديث،باب خاصى براى آن گشوده‏اند كه حاكى از اهميت آن در نظام سياسى و اجتماعى‏اسلام است.[49] از اين رو،پس از وفات پيامبر اسلام،موضوع بيعت كردن و بيعت گرفتن ازمردم به نفع حكومت، ساسيت‏سياسى فوق العاده‏اى يافت و در سقيفه خود را نشان داد.

طبق همين اصل،على‏«ع‏»و ياران همدل او را مى‏خواستند به بيعت وادارند.خود آن‏حضرت نيز پس از مرگ عثمان،با بيعت مردم با وى،خلافت را عهده‏دار شد.

بيعت گرفتن معاويه به نفع پسرش يزيد،در زمانى كه هنوز خودش زنده بود،آن هم باتهديد و ارعاب و زور،از نقاط ننگ سلطه امويان است.معاويه در سال 59 از مردم شام وچهره‏هاى معروف قبايل،به نفع يزيد به عنوان وليعهد خويش بيعت گرفت و نامه دعوت‏به بيعت را به شهرهاى ديگر هم نوشت.البته مورد اعتراضهايى هم قرار گرفت.ولى‏مخالفان را سركوب مى‏كرد.[50] پس از مرگ معاويه نيز،يزيد به والى مدينه نامه نوشت كه به‏هر صورت از حسين بن على‏«ع‏»بيعت بگيرد.امام حسين نيز كه يزيد را شايسته خلافت‏نمى‏دانست،از بيعت امتناع داشت و مى‏فرمود:«مثلى لا يبايع مثل يزيد».

در دورانى هم كه سيد الشهدا در مكه بود،در پى نامه‏ها و دعوتهاى كوفيان براى‏عزيمت به آنجا،آن حضرت مسلم بن عقيل را فرستاد.شيعيان كوفه نيز با نماينده‏امام حسين بيعت كردند.تعداد بيعتگران كوفه با مسلم را 18 هزار تا 25 هزار هم نوشته‏اند.[51]«برداشتن بيعت‏»از سوى امام يا والى،در واقع آزاد گذاشتن بيعتگر نسبت به تعهدى بودكه با بيعت‏سپرده بود. امام حسين‏«ع‏»شب عاشورا،ضمن خطبه‏اى وفاى ياران را ستود وبرايشان پاداش الهى طلبيد، آنگاه بيعت را با اين جملات از آنان برداشت تا هر كه‏مى‏خواهد،از پوشش شب استفاده كرده، صحنه را ترك گويد:«الا و انى قد اذنت لكم‏فانطلقوا جميعا فى حل ليس عليكم حرج منى و لا ذمام،هذا الليل قد غشيكم فاتخذوه‏جملا».[52] البته ياران يكايك برخاسته و با نطقهاى پرشورى اعلام وفادارى كردند و آن‏شب،كسى نرفت.سخن مسلم بن عوسجه،زهير،فرزندان مسلم بن عقيل و ديگران‏معروف است.[53]

بى غسل و بى كفن

از اوصافى است كه در مراثى،براى سيد الشهدا«ع‏»به كار مى‏برند(ملقى ثلاثا بلا غسل‏و لا كفن) و در روايت است كه پيكر بى سر آن حضرت،بى غسل و كفن بر زمين افتاده بود«ملقى فى الارض جثة بلا راس و لا غسل و لا كفن‏».[54]

بيمار زين العابدين‏«ع‏»

بين النهرين

نام قديم بخشى از سرزمين عراق،كه ميان نهر دجله و فرات قرار دارد و زمانى بسيارحاصل خيز و پربار بوده است.

بى‏وفايى

از خصلتهاى مردم كوفه شمرده شده است كه هم با على بن ابى طالب‏«ع‏»بى‏وفايى‏نشان دادند،هم با امام مجتبى‏«ع‏»،هم با مسلم بن عقيل و هم با سيد الشهدا بيعت كردند وپيمان شكستند.نامه دعوت نوشتند و تيغ كشيدند.اين خصلت كوفيانه در ذهن ديگران‏مانده بود. هنگامى كه امام حسين‏«ع‏»تصميم گرفت به كوفه رود،افراد متعددى او را برحذر مى‏داشتند و بى‏وفايى اهل كوفه را يادآور مى‏شدند.خود امام حسين‏«ع‏»نيزروز عاشورا به اين عهد شكنى و بى‏وفايى آنان اشاره كرد و فرمود:«واى بر شما اى كوفيان!

زشت باد كارتان!ما را به يارى فراخوانديد،چون نزد شما آمديم و ندايتان را پاسخ گفتيم، همان شمشيرها را كه با ما هم قسم بود،به روى ما كشيديد...«يا اهل الكوفة!قبحا لكم وترحا، بؤسا لكم و تعسا،استصرختمونا والهين...»[55].«كوفى‏»در خاطره مردم همرديف با«بى‏وفا»بود. حضرت زينب نيز در خطبه‏اش در كوفه،به كوفيان چنين خطاب كرد:«يااهل الكوفة!يا اهل الختل و الغدر»كه اشاره به همان ريا،تزوير،نفاق و بى‏وفايى آن مردم‏بود.اين ذهنيت،همچنان باقى است.از شعارهاى مردم ايران پس از پيروزى انقلاب‏اسلامى و در ايام جنگ تحميلى،در حمايت از رهبرى اين بود كه‏«ما اهل كوفه نيستيم،امام تنها بماند»،«ما اهل كوفه نيستيم،على تنها بماند.»


پى‏نوشتها

1- اعيان الشيعه،سيد محسن امين،ج 1،ص 627.

2- دايرة المعارف تشيع،ج 3،ص 34.

3- بحار الانوار،ج 98،ص 186.

4- وقعة الطف،ابى مخنف،ص 197.

5- انصار الحسين،ص 61.

6- عنصر شجاعت،ج 1،ص 154.

7- بحار الانوار،ج 45،ص 15.

8- معجم البلدان،ياقوت حموى،ج 2،ص 170.

9- اعيان الشيعه،ج 1،ص 599،الكامل فى التاريخ،ج 2،ص 556.

10- دايرة المعارف تشيع،ج 3،ص 250،عنصر شجاعت،ج 2،ص 194.

11- حياة الامام الحسين،ج 3،ص 423،لهوف،ص 116.

12- درباره بناى بصره و تاريخچه و جغرافياى آن ر.ك:«دايرة المعارف تشيع‏»،ج 3،ص 262 به بعد،عنوان‏«بصره‏».

13- سفينة البحار،ج 1 واژه‏«بصر».

14- بحار الانوار،ج 57،ص 205.

15- همان،ج 33،ص 492،نهج البلاغه(صبحى صالح)نامه 18.

16- حياة الامام الحسين بن على،ج 2،ص 327.

17- همان،ص 328.

18- ر.ك:دايرة المعارف تشيع،ج 3،ص 266.

19- نهج البلاغه،صبحى صالح،خطبه 150.

20- اعيان الشيعه،ج 7،ص 430.

21- الحسين فى طريقه الى الشهاده،ص 80.

22- عنصر شجاعت،كمره‏اى،ج 3،ص 44.

23- مروج الذهب،مسعودى،ج 3،ص 59.

24- حياة الامام الحسين،ج 3،ص 91.

25- بحار الانوار،ج 44،ص 253.

26- همان،ص 264.

27- تحف العقول،حرانى،ص 245(چاپ جامعه مدرسين).

28- بحار الانوار،ج 44،ص 379،انساب الاشراف،ج 3،ص 174.

29- رياض القدس،ج 2،ص 341.

30- مروج الذهب،ج 3،ص 63.

31- دايرة المعارف تشيع،ج 3،ص 340.

32- ر.ك:«النزاع و التخاصم بين بنى امية و بنى هاشم‏»از:مقريزى.

33- سفينة البحار،ج 1،ص 46.

34- معارف و معاريف،ج 1،ص 412.درباره وقايع زمان خلفاى بنى اميه و شناخت آنها،از جمله رجوع كنيد به:تتمة‏المنتهى،شيخ عباس قمى و نيز منتهى الارب(ترجمه)جلد 5 و 6

35- كتاب‏«هزار ماه سياه‏»شرح جنايات امويان را در بردارد.نيز ر.ك:«شيعه و زمامداران خودسر»ترجمه‏«الشيعة والحاكمون‏»از محمد جواد مغنيه.

36- مروج الذهب،ج 3،ص 235.

37- استيعاب،ج 2،ص 690.

38- اشعار از«ابن زبعرى‏»است كه يزيد به آنها استشهاد كرده است.

39- بحار الانوار،ج 93،ص 221.

40- مقتل الحسين،مقرم،ص 462.در زمينه رابطه عداوت آميز آل اميه با خاندان رسالت،ر.ك: «دايرة المعارف تشيع‏»،ج 3،ص 398.

41- نام شخصى خوش سيما بود كه جبرئيل،اغلب به صورت او آشكار مى‏شد.

42- بحار الانوار،ج 43،ص 289.نيز ر.ك:مناقب،ابن شهر آشوب،ج 3،ص 391.

43- لغت نامه،دهخدا.

44- تعزيه در ايران،صادق همايونى،ص 285،دايرة المعارف تشيع،ج 3،ص 543.

45- مقتل الحسين،مقرم،ص 217.

46- الحسين فى طريقه الى الشهاده،ص 102.

47- فتح،آيه 10.

48- ممتحنه،آيه 12.

49- باب لزوم البيعة و كيفيتها و ذم نكثها(بحار الانوار،ج 64،ص 181،چاپ بيروت).

50- مروج الذهب،ج 3،ص 27.درباره بيعت گرفتن معاويه براى يزيد،ر.ك:الغدير،ج 10،ص 242.

51- مقتل الحسين،مقرم،ص 168.

52- بحار الانوار،ج 44،ص 393.

53- همان.(پيرامون‏«بيعت‏»،به بحث مفصل ة‏«دايرة المعارف تشيع‏»ج 3،ص 581 مراجعه كنيد.)

54- بحار الانوار،ج 45،ص 191.

55- موسوعة كلمات الامام الحسين،ص 467.