فارسی
پنجشنبه 21 فروردين 1399 - الخميس 15 شعبان 1441

عَنْ أبی عَبْدِاللّهِ عليه السلام قالَ : مَنْ مَنَعَ قيراطاً مِنَ الزَّكاةِ فَلْيَمُتْ إنْ شاءَ يَهُودِيّاً أوْ نَصْرانِيّاً[339] .

امام صادق عليه السلام فرموده : هر كس قيراطی از زكات خود را منع كند بايد بميرد يا يهودی يا نصرانی !

آری ، مسئله زكات به قدری پر اهميت است كه حضرت صادق عليه السلاممی فرمايد :

به هر مويی از موهايت و هر لحظه ای از لحظاتت زكاتی واجب است !

انفاق موی سر برای جهاد

زمان رسول گرامی اسلام صلی الله عليه و آله است ، مكتب الهی با تمام قامت رو در روی كفر قرار گرفته ، از هر طرف دشمنان غدار قصد نابودی آيين الهی را دارند ، مسلمانان با كمال قدرت و قوت و صبر و استقامت در برابر كفر مبارزه می كنند ، استقامت آن روز مردم مؤمن باعث پابرجايی دين خدا شد ، اگر آن روز در برابر آن همه حوادث و پيش آمدهای تلخ صبر نمی كردند ، امروز صدای اسلام و ندای حق شنيده نمی شد .

بين مسلمانان و كفار درگيری شديدی در شرف وقوع بود ، سردار رشيد اسلام ابو قدامه از جانب پيامبر صلی الله عليه و آله مأمور بسيج نيرو و تداركات جهت آرايش جبهه مسلمانان بود .

می گويد : برای اعلام برنامه و جمع نيرو و فراهم آوردن تداركات در حركت بودم ، زنی مرا صدا زد ، اهميت ندادم ، دوباره صدا كرد گوش نكردم ، بار سوم كلماتی گفت كه مرا مجبور به ايستادن كرد .

نزديكم آمد ، بسته ای را به من داد ، گفت : ای ابو قدامه! كمك به جبهه حق عليه باطل را واجب می دانم ، دستم به كلی از مال دنيا تهی است ، در كمال مشقت و سختی بسر می برم ، يارای تحمل عدم كمك به جبهه را نداشتم ، بالاخره قسمتی از موی سرم را چيده و آن را هم چون طناب به هم تنيده ام ، شايد در جبهه جهت بستن ركاب يا دهنه مركب رزمنده ای به كار رود ، آن را قبول كن و با خود همراه داشته باش تا به موقع لازم از آن استفاده كنی ! !

ابو قدامه می گويد : به جبهه رفتم ، آتش جنگ شعله ور شد ، در گرماگرم حملات طرفين طفلی در حدود ده يا يازده ساله به نزد من آمد ، گفت : تيرهايم تمام شده سه چوبه تير به من قرض بده ، تا در قيامت در محضر پيامبر صلی الله عليه و آله تحويلت دهم ، پرسيدم كيستی گفت : اهل مدينه ام ، گفتم : چرا به جبهه آمدی ؟ گفت : عشق خدا مرا به جبهه كشيد ، سه تير به او دادم با هر يك سربازی از دشمن را كشت ، تيری از جانب كفر بر پيشانيش نشست ، به سرعت بالای سر او آمدم ، بسته ای را به من داد ، گفت : مدينه به مادرم برسان ، همان زنی كه قسمتی از موی سرش را جهت كمك به جبهه به تو داد ، نشانی منزلش را گفت و در لحظات آخر اصرار كرد به محض رسيدن به مدينه سلام مرا به رسول اكرم صلی الله عليه و آله برسان ، چون به مدينه برگشتم ، در خانه او را دق الباب كردم ، دختر كوچكی از خانه در آمد به او گفتم : مادر را بگو ابو قدامه ام ، زنی موقر بيرون آمد ، به محض ديدن به من گفت : برای تبريك يا تسليت آمده ای ، گفتم : كدام يك را به محضر شما تقديم كنم ، گفت : اگر فرزندم زنده برگشته تسليت بگو و اگر شربت شيرين شهادت را از دست ساقی عالم نوشيده تبريك بگو ! !




پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز