فارسی
چهارشنبه 29 اسفند 1397 - الاربعاء 13 رجب 1440

[جنگ]بدر مى‏رفتند به نوبت بر شتر سوار مى‏شدند .

مقصود پيامبر صلي الله عليه و آله از كلمه « فردا » فرداى قيامت است .

فخر رازى در تفسير آيه « وَإِذَا الْوُحُوشُ حُشِرَتْ »از قتاده آورده كه همه چيز براى قصاص برانگيخته مى‏شود حتى مگس‏ها ؛ و معتزليان هم گفته‏اند كه خداوند همه حيوانات را در آن روز محشور مى‏كند تا دردهايى كه در دنيا از طريق مردن و كشتن و جز اين‏ها بدان‏ها رسيده جبران كند و پس از جبران اگر خواست در بهشت جاى مى‏دهد و اگر نه نابود مى‏كند .

فخر رازى در ادامه مى‏گويد :

اما به نظر اصحاب ما [اشعريان] چيزى به حكم استحقاق بر خداوند واجب نيست ولى خداوند همه وحوش را مبعوث مى‏نمايد و از حيوان شاخدار براى حيوان بى‏شاخ قصاص مى‏كند و سپس مى‏فرمايد : بمير و مى‏ميرد .

علامه مجلسى رضي الله عنه پس از نقل اين مقطع از تفسير فخر رازى ، مى‏افزايد :

اخبار بر حشر حيوانات ـ همه يا برخى ـ دلالت دارد و در اين كه بعضى از آن‏ها به بهشت درآيند ، اخبار فراوانى است1 .

حكايت سبكتكين با آهو

بيهقى در تاريخ خود ماجراى عبرت‏آموز آهويى را آورده عبرت‏آموز كه نشان مى‏دهد مكافات بى‏مهرى و مهرورزى ممكن است در اين جهان باشد و شايد مقصود پيامبر صلي الله عليه و آله در سخن پيشين مكافات اين جهانى است و ما ماجراى ياد شده را با نثر شيوا و استوار خود ابوالفضل بيهقى مى‏آوريم :

از عبدالملك مستوفى به بُست شنيدم . . . و اين آزاد مرد مردى دبيرست و مقبول القول . . . گفت : بدان وقت كه امير سبكتكين رضي الله عنه بست بگرفت و با تيوزيان برافتادند .

زعيمى بود به ناحيت طالقان ، وى را احمد بوعمر گفتندى ، مردى پير و سديد و توانگر . امير سبكتكين وى را بپسنديد از جمله مردم آن ناحيت و بنواخت و به خود نزديك كرد و اعتمادش با وى تا بدان جايگاه بود كه هر شبى مرا او را بخواندى و تا ديرى نزديك امير بودى و نيز با وى خلوت‏ها كردى ، شادى و غم و اسرار گفتى و اين پير ، دوست پدر من بود ، احمد بوناصر مستوفى .

روزى با پدرم مى‏گفت و من حاضر بودم كه امير سبكتكين با من شبى حديث مى‏كرد و احوال و اسرار سرگذشت‏هاى خويش باز مى‏نمود ، پس گفت : پيشتر از آن كه من به غزنين افتادم ، يك روز برنشستم ، نزديك نماز ديگر و به صحرا بيرون رفتم به بلخ و همان يك اسب داشتم و سخت تيزتك و دونده بود چنان‏كه هر صيد كه پيش من آمدى باز نرفتى . آهويى ديدم ماده و بچه با وى ، اسب را برانگيختم و نيك‏رو كردم و بچه از مادر جا ماند و غمى شد ، بگرفتمش و بر زين نهادم و باز گشتم .

و روز ، نزديك نماز شام رسيده بود چون لختى براندم آوازى به گوش من آمد ، بازنگريستم مادر بچه بود كه بر اثر من مى‏آمد و غريوى و خواهشكى مى‏كرد ، اسب برگردانيدم به طمع آن كه مگر وى نيز گرفتهآيد و بتاختم ! چون باد از پيش من رفت . بازگشتم و دو سه بار هم چنين مى‏افتاد و اين بيچاركَك مى‏آمد و مى‏ناليد تا نزديك شهر رسيدم ، مادرش هم‏چنان نالان نالان مى‏آمد و دلم بر وى بسوخت و با خود گفتم : از اين آهو بره چه خواهد آمد ؟ مادر او برين مهربان است ، رحمت مى‏بايد كرد . بچه را بر صحرا انداختمم ، سوى مادر بدويد و غريو كردند و هر دو برفتند سوى دشت و من به خانه رسيدم .

شب تاريك شده بود و اسبم بى‏جو بمانده ، سخت دل تنگ شدم و چون غمناك در وثاق بختم ، به خواب ديدم پيرمردى را سخت فرهمند كه نزديك من آمد و مرا گفت : « يا سبكتكين ! بدان كه آن بخشايش كه بر آن آهو ماده كردى و اين بچكَك بدو باز دادى و اسب خود را بى‏جويله كردى ، شهرى را كه آن را غزنين گويند و زار و بستان بر تو و بر فرزندان تو بخشيدم و من رسول آفريدگارم جل جلاله . . . »

من بيدار شدم و قوى دل گشتم و هميشه از اين خواب همى‏انديشيدم و اينك بدين درجه رسيدم و به يقين دانم كه ملك در خاندان و فرزندان من بماند تا آن مدت كه ايزد عز ذكره تقدير كرده است .

حكايتى ديگر

آورده‏اند كه ذوالنون چيزى گفته : برف سنگينى در فصل سرما در مصر به زمين نشست ، براى كارى لازم از شهر بيرون رفتم ، از شهرك دور شدم همسايه خود را كه گبر مسلك بود و بر آيين آتش پرستان ، ديدم ؛ از او پرسيدم كه به چه كارى در اين موقعيت به بيرون آمده است ؟ گفت : ديدم برف سنگينى به زمين نشسته ، پرندگان و ديگر جانداران بيابان ازتأمين آذوقه در مضيقه و تنگى هستند و چه بسا گرسنه بمانند ، كيسه‏اى ارزن به بيابان آورده‏ام ، مى‏خواهم بر روى برف‏ها بپاشم تا اين گرسنگان نيازمند از آن بهره‏مند شوند ، گفتم : عمل تو را قبول نمى‏كنند ، گفت : قبول نمى‏كنند آيا آن را هم نمى‏بينند ؟ ! از پاسخ به وى بازماندم .

سال بعد در حال طواف بودم كه دستى به شانه‏ام رسيد ، برگشتم آن گبر مسلك را ديدم كه مسلمان شده ، در حال طواف است ! به من گفت : ديدند و پسنديدند2 .

باز هم مهرورزى به شتران

« رَوَى ابنُ فضّالٍ عَنْ حَمّادِ اللحّامِ قالَ : « مَرّ قطارٌ لاِءبى عَبَدِاللّه‏ِ عليه السلام فرأى زامِلَةَ قَدْ مالَتْ فَقَالَ : يا غلامُ ! اَعَدِلْ عَلى هذا الجملِ فإنْ اللّه‏َ تَعالى يُحِبُّ الْعَدْلَ » 3 .

ابن فضال از حمال لحام آورده كه گفت :

قطار شتران بر امام صادق عليه السلام گذر كرد ، امام شتر آذوقه را ديد كه كج مى‏رود ، فرمود : اى غلام ! بر اين شتر دادگرى كن كه خداوند دادگرى را دوست مى‏دارد .

امام صادق عليه السلام مى‏فرمايد :

« أىُّ بعيرٍ حُجَّ عليهِ ثلاثَ سنينَ جُعلَ مِنْ نِعَمِ الجنَّةِ » 4 .

هر شترى كه سه سال بر آن حج شود ، از چارپايان بهشت خواهد بود .

ابراهيم بن على مدنى از پدر خود آورده :

« حَجَجْتُ مَعَ على بنِ الحسينِ فَالْتاثَتْ عَلَيْهِ الناقَةُ فِى سَيْرِها فَأشارَ إلَيْها بالْقَضِيْبِ ثُمَّ قَالَ : آهْ لَوْلا القصاصُ وَرَدَّ يَدَهُ عَنْها » 5 .

با على بن الحسين حج كردم ، ناقه‏اش در رفتن بنا بر سستى و كندى گذاشت با تركه خود به آن اشارت كرد سپس گفت : واى اگر قصاص نبود ! و تركه را از آن برگرداند .

« عَلى بنِ الحسينِ المسعودى‏فِى‏اثباتِ الوصيِةِ ، فِى‏سياقِ وفاةِ السجادِ عليه السلام قالَ : وكانَ فِيْما قالَ عليه السلام مِنْ امرِ ناقَتِهِ : أَنْ يُحْسَنَ إلَيْها وَيُقامَ لَها الْعَلَفُ وَلا يُحْمَلُ بَعْدَهُ على الكَدِّ والسَّفَرِ وتكونَ على الْحَظِيرَةِ . . . » 6 .

على بن الحسين مسعودى در « اثبات الوصية » در سياق سخن درباره وفات حضرت سجاد عليه السلام مى‏گويد : آنچه در گفتار وى درباره ناقه‏اش آمده ، اين بود : به آن [ناقه] نيكى شود و علوفه آن فراهم آيد و پس از درگذشت وى ، به مشقت و سفر به كار گرفته نشود و در آغل قرار گيرد . . .

امام جعفر صادق عليه السلام فرمود :

« قَالَ على بنِ الحُسينِ لاِبْنِهِ محمدٍ عليه السلام حِيْنَ حَضَرَتْهُ الوفاةُ : إنِّى‏قَدْ حَجَجْتُ على نَاقَتى هذِهِ عِشْرينَ حَجَّةً فَلَمْ أَقْرَعْها بِسَوْطٍ قَرْعَةً فإذا نَفَقَتْ فَادْفِنْها لا يَأكُلُ لَحْمَهَا السِّباعُ فإنَّ رَسولَ اللّه‏ِ صلي الله عليه و آله قَالَ : كُلُّ بَعِيَرٍ يُوْقَفُ عَلَيْهِ مَوْقِفَ عَرَفَةَ سَبْعَ حِجَجٍ إِلاّ جَعَلَهُ اللّه‏ُ مِنْ نِعَمِ الْجَنَّةِ وَبارَكَ فِى نَسْلِهِ فَلَمّا نَفَقَتْ حَفَرَ لَها أبُوجَعْفَرَ عليه السلام وَدَفَنَها 7 » .

به هنگامه وفات على بن الحسين به فرزندش محمد عليه السلام گفت : من بر روى اين ناقه‏ام بيست بار حج كردم ، يك بار هم آن را نزدم ؛ اگر عمرش به پايان آمد ، آن را به خاك بسپار تا درندگان گوشتش را نخورند كه رسول خدا فرمود : شترى [نيست] كه در موقف عرفه هفت بار بر آن درنگ شود مگر خداوند آن را از چارپايان بهشت قرار دهد و به نسل آن بركت دهد . آنگاه كه عمر ناقه به پايان آمد ، امام محمد باقر عليه السلام حفره‏اى بركند و آن را در آن به خاك سپرد .

امام باقر عليه السلام مى‏فرمايد :

« لَمّا مَاتَ على بنِ الحسينِ عليه السلام جاءَتْ ناقَةٌ لَهُ مِنَ الرَّعْى‏حَتّى ضَرَبَتْ بِجَرانَها الْقَبْرَ وَتَمَرَّغَتْ عَلَيْهِ وإنَّ أَبِى كانَ يَحُجُّ عَلَيْها وَيَعْتَمِرُ وَلَمْ يَقْرَعْها قَرْعَةً قَطُّ » 8 .

وقتى على بن الحسين عليهما السلام وفات يافت ، ناقه‏اى از او از چراگاه آمد و سينه بر زمين زد و با جلو گردن خود بر قبر كوبيد و بر آن غلت زد ؛ پدرم بر آن ناقه حج مى‏كرد و عمره مى‏نمود و آن را هرگز حتى يك بار هم نزد .

حكايتى شگفت

مناسب مى‏نمايد كه در اينجا از مهرورزى شگفت گربه‏اى به نوزادهاى خود اشاره شود .

در كتاب « شگردهاى طبيعت » از قول مردى كشاورز آمده بود كه در آغاز دميدن آفتاب جهت صرف صبحانه خود را آمده كردم ، ناگهان صداى گربه‏اى از پشت در خانه كه همراه با سوز و گداز بود توجهم را جلب كرد ، اندكى خوراكى متناسب با آن پيش او گذاشتم ولى خوددارى كرد ، در را بستم و به درون خانه رفتم اما صداى آن همچنان مى‏آمد .

براى پى‏گيرى كار كشاورزى خود از خانه بيرون آمدم و به دنبال مقصود خود رفتم ، ناگاه ديدم كه گربه به دنبال من به راه افتاد و دم فروبست ، به ذهنم گذشت كه گربه را دنبال كنم ، شايد با زبان بى‏زبانى مرا براى انجام كارى مى‏خواند ! به دنبال او رفتم كه مرا تا كلبه‏اى گلين در گوشه‏اى از آن منطقه كشاند ، ديدم كنار نوزادهاى خود قرار گرفت و نوزادها براى خوردن شير به سينه او هجوم بردند . منظره بسيار زيبايى بود ، لحظاتى به تماشاى آن منظره ايستادم سپس در پى كار خود رفتم .

صبح فرداى آن روز به هنگام صرف صبحانه به ياد گربه افتادم پس از اتمام صبحانه به كلبه ديروزى رفته ، ديدم گربه مرده است و نوزادهاى گرسنه ، سينه خشكيده آن را مى‏مكند ! به نظرم آمد كه گربه مهرپرور با كار خود مرا راهنمايى كرد تا پس از مرگ ، از نوزادان بى‏مادر نگه‏دارى كنم تا بزرگ شوند .

 چو طفلى كز آتش ندارد خبر  نگهدارش ، مادر مهرور

مهر بفزا اى نگار ماه چهر مهربان !

وقتى رسول خدا صلي الله عليه و آله از غزوه ذات الرقاع . . . باز مى‏آمد تا اين كه به نزديك مدينه رسيد ، شترى از سوى خانه صاحبش روى آورد تا به پيامبر صلي الله عليه و آله رسيد ، جلو گردن خود را بر زمين نهاد و سپس صدايى در گلوى خود گردانيد ، پيامبر صلي الله عليه و آله فرمود : آيا مى‏دانيد كه اين شتر چهمى‏گويد ؟ گفتند : خدا و پيامبرش داناترند ، فرمود : مرا خبر مى‏كند كه صاحبش از آن كار كشيده تا به پيرى رسانيده و به آن آسيب زده و نزار ساخته [و اكنون] مى‏خواهد آن را نحر كند و گوشتش را بفروشد ، سپس رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود : اى جابر ! به سوى صاحبش برو و وى را نزد من آر ، گفتم : صاحبش را نمى‏شناسم ، فرمود : خود شتر تو را به او راه مى‏نمايد .

جابر گفت : با شتر رفتم تا به محله بنى واقف رسيدم ، وارد كوچه‏اى شدم كه ناگاه خود را در برابر مجلسى ديدم ، مجلسيان گفتند : اى جابر ! چگونه پيامبر را واگذاشتى و چه سان مسلمانان را ترك گفتى ؟ گفتم : همه به سلامتند ولى كدام يك شما صاحب اين شتر است ؟ يكى از آنان گفت : من ، گفتم : رسول خدا را اجابت كن ! گفت : مرا به چه كار مى‏خواهد ؟ گفتم : شتر تو عليه تو درخواست يارى كرده است !

من و شتر و صاحبش به سوى رسول خدا صلي الله عليه و آله آمديم ، رسول‏خدا صلي الله عليه و آله فرمود : شتر تو خبرم كرد كه از آن كار كشيدى تا به پيرى رساندى و به آن آسيب زدى و نزار ساختى و اكنون مى‏خواهى آن را بكشى و گوشتش را بفروشى ؛ گفت : همين طور است اى رسول خدا ، پيامبر صلي الله عليه و آله فرمود : آن را به من بفروش ، گفت : شتر مال تو اى پيامبر خدا ، پيامبر صلي الله عليه و آله فرمود : بلكه به من بفروش ، رسول خدا صلي الله عليه و آله از او خريدارى كرد و سپس بر پهلويش زد و آن را رها ساخت كه در حومه مدينه بچرد ، از آن روز هر يك از ما اگر مى‏رفت يا مى‏آمد ، رسول خدا صلي الله عليه و آله از پشم و شير آن شتر مى‏نواخت .

جابر مى‏گويد : پس از مدتى شتر را ديدم كه از آسيب پشت شفا يافته است9 .

علم و سخن جانوران

آيا جانوران علم دارند و سخن مى‏گويند ؟ قرآن مجيد و اخبار و علوم عقلى و دانش روز همه مى‏گويند كه چنين است .

قرآن كريم از زبان حضرت سليمان مى‏فرمايد :

. . .يَا أَيُّهَا النَّاسُ عُلِّمْنَا مَنطِقَ الطَّيْرِ. . . 10 .

. . . اى مردم ! [ معرفت و آگاهى به ] زبان و منطق پرندگان را به ما آموخته‏اند . . .

در تفسير روض الجنان در ذيل اين آيه شريفه آمده است كه : روزى مرغكى به سليمان بگذشت و صفيرى مى‏زد ، سليمان عليه السلام اصحاب خود را گفت : دانى كه اين مرغك چه گفت ؟ گفتند : نه يا رسول اللّه‏ صلي الله عليه و آله ، گفت : مى‏گويد السلام عليك أيها الملك المسلط على بنى اسرائيل ؛ سلام بر تو باد اى پادشاه مسلط بر بنى اسرائيل ، خداى تعالى تو را كرامت داد و ظفر داد بر دشمن ، مى‏روم تا بچگان خود را تعهدى كنم و با خدمت تو آيم و برفت .

سليمان گفت : اكنون بنگريد تا باز آيد . ساعتى بود باز آمد و بايستاد و صفيرى زد .

سليمان عليه السلام گفت : مى‏گويد اگر دستور باشى تا بروم و براى بچگان كسبى مى‏كنم تا بزرگ شوند ، آنگه به خدمت تو آيم ؟ گفت : روا باشد ، مرغ برفت »11 .

در اين آيه به روشنى از نطق پرندگان و مراتبى از علم و درك آن‏ها اشاره شده است .

بى‏شك پرندگان ـ چون حيوانات ديگر ـ در حالت‏هاى گوناگون صداهايى از خود ابراز مى‏دارند كه در خور تأمل و دقت است به گونه‏اى كه مى‏توان از نوع صدا به وضع حالات پرندگان پى برد . اين بخش از صداهاى پرندگان شك بردار نيست و همه ـ كم و بيش ـ با آن آشنا هستيم ولى آيه سابق ـ و آيات ديگر همراه آن ـ چيزى بيش از اين را مى‏گويد چون بحث از سخن گفتن آن‏ها به شيوه‏اى مرموز با يك انسان است كه مطالب دقيق‏ترى در آن انعكاس دارد و با توجه به مطالبى كه دانشمندان در اين باره آورده‏اند ، چيز عجيبى نيست .

هوش حيوانات خاصه پرندگان شگفت آورتر است .بعضى از آن‏ها در خانه سازى و لانه‏پردازى گاه از انسان‏ها نيز جلوترند .

بعضى از پرندگان چنان اطلاعاتى از وضع نوزادان آينده خود و نيازها و گرفتارى‏هاى آن‏ها دارند و چنان دقيق براى حل آن‏ها عمل مى‏كنند كه اعجاب آور است .

پيش بينى آن‏ها درباره وضع هوا حتى نسبت به چند ماه بعد و آگاهى آن‏ها از زلزله قبل از وقوع ، معروف است .

با توجه به اين امور ، تعجب ندارد كه آن‏ها به شكل مخصوصى تكلم كنند و بتوانند با كسى كه از الفباى آن‏ها آگاه باشد ، سخن بگويند .

به نقل امام صادق عليه السلام از اميرمؤمنان عليه السلام خطاب به ابن عباس مى‏فرمايد :

« إنّ اللّه‏َ عَلَّمَنا مَنْطِقَ الْطَّيْرِ كَما عَلَّمَهُ سُلَيْمانَ ابنَ داودَ وَمَنْطِقَ كُلِّ دابَّةٍ فِى بَرٍّ أوْ بَحْرٍ » 12 .

خداوند سخن گفتن پرندگان را به ما آموخت چون سليمان بن داود و سخن گفتن هر جنبنده‏اى چه در خشكى و چه در دريا 13 .

اخبار در اين باره چه مى‏گويد ؟

امام صادق عليه السلام مى‏فرمايد :

« مَهْما اُبْهِمَ عَلى الْبَهائِمِ مِنْ شَى‏ءٍ فَلا يُبْهَمُ عَلَيْها أَرْبَعَةُ خِصالٍ : مَعْرِفَةُ أَنَّ لَها خالِقَاً وَمَعْرِفَةُ طَلَبِ الرِّزْقِ وَمَعْرِفةُ الذَّكَرِ مِنَ الأُنْثَى وَمَخافَةُ الْمَوْتِ » 14 .

هر چه بر بهائم پوشيده باشد ، چهار حقيقت پوشيده نيست : دانستن اين كه خالقى دارد و شناخت طلب رزق و شناخت نر از ماده و ترس از مرگ .

ابوذر نقل مى‏كند :

« سَمِعْتُ رَسُولَ اللّه‏ِ صلي الله عليه و آله يَقُولُ : إِنَّ الدّابَّةَ تَقُولُ : اللّهُمَّ ارْزُقْنِى مَلِيْكَ صِدْقٍ يُشْبِعُنِى وَيَسْقِيْنِى وَلا يُكَلِّفُنِى ما لا أطِيْقُ » 15 .

رسول خدا صلي الله عليه و آله را شنيدم كه مى‏فرمود : چارپايان مى‏گويند : خداوندا ! مرا صاحبى راستين روزى كن كه مرا سير كند و آب دهد و بيش از توانم بار نكند .

و از امام جعفر صادق عليه السلام نقل است كه فرمود :

« ما اشْتَرَى أحدٌ دابَّةً إلاّ قالَتْ : اللّهُمَّ اجْعَلْهُ بِى رَحِيْمَاً » 16 .

هيچ كسى چارپايى نخريد مگر اين كه بگويد : خدايا ! او را به من مهربان قرار ده .

اميرمؤمنان على عليه السلام از پيامبر صلي الله عليه و آله نقل مى‏كند كه فرمود :

« لا تَضْرِبُوا وُجُوْهَ الدَّوابِّ وكُلُّ شَى‏ءٍ فيهِ الرُّوْحُ فَإنَّهُ يُسَبِّحُ بِحَمْدِاللّه‏ِ » 17 .

چارپايان را نزنيد و نيز هر چيزى كه در او جان است ، خداوند را تسبيح مى‏گويد .

اخبار در اين خصوص فراوان است و ما در اينجا تنها اندكى از بسيار برشمرديم ، شايد در آينده نيز شمار ديگرى از اخبار را در اين زمينه بياوريم .

آيا دانش بشرى در اين باره سخنى براى گفتن دارد ؟

در مباحث فلسفى ، علم داراى چهار مرحله است :

1 . علم حسى كه از طريق حواس پنجگانه به دست مى‏آيد .

2 . علم خيالى كه با قوّه مخيّله تحصيل مى‏شود و با آن به كوتاهى و بلندى و شدت و ضعف اشيا پى برده مى‏شود .

3 . علم وهمى كه با قوّه واهمه به دست مى‏آيد و با آن معانى جزئى مثل ترس ، غم ، نااميدى حاصل مى‏گردد .

4 . علم اكمل كه با قوه عاقله به چنگ مى‏آيد و با آن مى‏توانيم مدركات حسى ، خيالى و وهمى را ارزيابى كنيم و درست از نادرست را بشناسيم و از آن‏ها معانى كلى به دست آوريم .

فلسفه پژوهان گفته‏اند كه انسان و حيوان در سه مرحله اول و دوم و سوم مشترك‏اند و مرحله چهارم مختص انسان است كه با آن انسان ، انسان مى‏شود .

در بررسى‏هاى « انسان‏شناسى فلسفى » آدمى را « حيوان ناطق » تعريف كرده‏اند و بدين طريق انسان را از حيوانات ديگر جدا مى‏كنند و به اعتبار اين نطق ، آن حيوانات را « عجمادات » گفته‏اند كه در زبان فارسى « حيوانات بى‏زبان » معنى كرده‏اند .

اما سزاست بدانيم كه مراد از « نطق » در اينجا ، نطق باطنى است كه همان « تفكر » است و در تقسيم بندى سابق در مرحله چهارم مى‏گنجد ؛

افزون بر اين ، نطق را ـ چنان‏كه برخى فيلسوفان گفته‏اند ـ نمى‏توان فصل انسان دانست چون تاكنون حقيقت انسان مجهول است و بنابر اين چگونه مى‏توان جنس و فصل او را تعيين كرد ؟ اگر در منابع منطق و فلسفه همواره اين تعريف را از انسان تكرار مى‏كنند ، به جهت تعليم و تفهيم است نه بيان حقيقت .

بنابر آنچه گذشت ، در فلسفه هيچ مانعى وجود ندارد كه بگوييم « حيوانات سخنى مى‏گويند » .

و اما از ديد دانش روز كه سر و سرش با واقعيت‏هاى عينى و جارى طبيعى است ، مطلب را رنگ ديگرى است .

« دانشمندان معتقدند ، بسيارى از حيوانات براى خود زبانى دارند و به وسيله آن با يكديگر تفاهم مى‏كنند ، مورچه‏ها با تماس بدنى يا برخورد شاخكهاى خود با هم صحبت مى‏كنند و پيام مبادله مى‏نمايند ،و بعضى از آنها به هنگام خطر با كوبيدن پاهايشان به كف لانه ( مانند تلگرام ) پيام‏هاى رمز ، مخابره مى‏كنند .

بيشتر جانوران علاوه بر زبان خصوصى ، داراى يك زبان همگانى هستند كه به كمك آن ، زبان يكديگر را مى‏فهمند و به كمك همين زبان است كه كلاغ‏ها هنگام احساس خطر با صداى مخصوص به حيوانات ديگر هشدار مى‏دهند تا هر چه زودتر از منطقه خطر بگريزند ، اين حيوانات در واقع جاسوسان جنگلند .

زيست شناسان در مطالعات خود به اين نتيجه رسيده‏اند كه حشرات ، بعد از انسانها ، از سيستم ارتباطى تكامل يافته‏اى برخوردارند به ويژه مكالمه و سيستم مخابراتى زنبورها عجيب‏ترين و كم نظيرترين آنهاست .

يك جانورشناس « سوئدى » در دانشگاه « لاند » سخنرانى جالب توجهى درباره زبان زنبوران عسل كرده است و نتيجه اين تحقيق و تجربه ، زبانى است كه جانورشناس به يارى دستگاههاى خود و به وسيله مقايسه به آسانى مى‏تواند به معنى آن پى ببرد »18 .

و بدين گونه روشن مى‏شود كه آنچه قرآن و احاديث اسلامى درباره زبان حيوانات گفته‏اند مواردى است كه امروزه مورد عنايت دانشمندان علوم طبيعى و زيستى است اما هنوز جاى كار بسيار است تا متخصصان بتوانند چنان‏كه زبان كتيبه‏هاى آثار باستانى را رمز گشايى كردند ، زبان حيوانات را رمز گشايى كنند .

مطلب جالب در سخن پيشين اين است كه مى‏گويد : « جانورشناس به يارى دستگاههاى خود و به وسيله مقايسه ، به آسانى مى‏تواند به معنى آن [ زبان جانوران ] پى ببرد » .

اما پيامبر گرامى اسلام صلي الله عليه و آله با عنايت الهى و بدون استفاده از دستگاه‏هاى پيشرفته ، عرض حال شتر را فهميد و اين همان است كه اميرمؤمنان على بن ابى‏طالب عليه السلام مى‏فرمايد :

« إنَّ اللّه‏َ عَلّمَنا مَنْطِقَ الْطَّيْرِ كَما عَلَّمَ سُلَيْمانَ ابنَ داودَ وَمَنْطِقَ كُلِّ دابَّةٍ فِى بَرٍّ أو بحرٍ » . خداوند سخن گفتن پرندگان را به ما آموخت چون سليمان بن داود و سخن گفتن هر جنبنده‏اى چه در خشكى و چه در دريا .

اسبان

در گذشته ، اسب نقش بسيار مهمى در چرخش زندگى انسان ايفا مى‏كرد و امروز گرچه نقش آن محدود شده اما باز هم به گونه‏هاى مختلف مورد نياز جامعه انسانى است . بى‏شك يكى از جهت‏هاى مهرورزى آدمى به اسب ، نياز اوست به آن كه همچنان ادامه دارد .

در اخبارى كه از پيامبر و اهل بيت گرامى قدس سرهما به ما رسيده ، به اسب عنايت و اهتمام بسيار شده است . در بعضى اخبار است كه پيامبر خدا صلي الله عليه و آله اسب را بسيار دوست مى‏داشت19 و در اخبار ديگرى پيامبر صلي الله عليه و آله در پاسخ برخى از پرسشگران از اسب‏هاى بهشتى مى‏گويد20 .

در اينجا شمارى از احاديث و اخبار مى‏آوريم كه اهتمام و مهرورزى پيامبر صلي الله عليه و آله و امامان قدس سرهما به اسب را نشان مى دهد .

پيامبر خدا صلي الله عليه و آله مى‏فرمايد : « ألْخَيْلُ مَعْقُودٌ بِنَواصِيْها الخَيْرُ إلى يَوْمِ الْقِيامَةِ . . . » 21 .

خير به پيشانى‏هاى اسبان گره خورده است تا روز رستاخيز . . .

و در روايتى ديگر مى‏فرمايد :

« البَرَكَةُ فِى نَواصِى الْخَيْلِ » 22 .

بركت در پيشانى‏هاى اسبان است .

تميم‏دارى از پيامبر خدا صلي الله عليه و آله نقل مى‏كند :

« مَنْ نَقَّى شَعِيْراً لِفَرَسِهِ ثُمَّ قامَ بِهِ حَتّى يَعْلِفَهُ عَلَيْهِ ، كَتَبَ اللّه‏ُ لَهُ بِكُلِّ شَعِيْرَةٍ حَسَنَةً » 23 .

كسى كه [مقدارى] جو براى اسب خود پاك كند سپس برخيزد تا آن را به او بخوراند ، خداوند با هر جوى حسنه‏اى براى او مى‏نويسد .

پيامبر خدا صلي الله عليه و آله فرموده است :

« . . . قَلِّدُو الْخَيْلَ وَلا تُقَلِّدُوها الاْءَوْتارَ » 24 .

اسبان را بند زنيد اما تار بر آن‏ها بنديد [تا هنگام چريدن خفه نشوند و يا به علوفه بى‏ميل گردند] .

امام باقر عليه السلام از پيامبر خدا صلي الله عليه و آله نقل مى‏كند :

« . . .وَالْمُنْفِقُ عَلَيْها فِى سَبِيْلِ اللّه‏ِ كَالْباسِطِ يَدَهُ بِالْصَّدَقَةِ لا يَقْبِضُها » 25 .

و آن كس كه در راه خدا بر اسبان خرج كند چون كسى است كه دستش را به صدقه باز كرده ، آن را نبندد .

پيامبر خدا صلي الله عليه و آله درباره اسبان فرموده :

« ظُهُورُها عِزٌّ وَبُطُونُها كَنْزٌ » 26 .

پشتشان مايه عزت و اندرونشان گنجينه است .

امام جعفر صادق عليه السلام از پدر خويش عليه السلام حديث كرده كه رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود :

« خُيُولُ الْغُزاةِ خُيُولُهُمْ فِى الْجَنَّةِ » 27 .

اسب‏هاى رزم آوران ، اسبان آنان در بهشت‏اند .

اسب نيك

در آخرين بخش اين فصل درباره حيوان به طور كلى در تمدن اسلامى ، سخن خواهيم گفت اما اكنون بهره‏اى درباره « اسب نيك » از « قابوس نامه » عنصرالمعالى كيكاووس وشمگير ـ كه به گفته ملك الشعراى بهار يك مجموعه تمدن اسلامى پيش از مغول است ـ بر مى‏گيريم كه خالى از لطف نيست ، امير عنصر المعالى كيكاووس به فرزندش گيلانشاه مى‏گويد :

« اما اگر اسب خرى هشيار باش تا بر تو غلط نرود كه جوهر اسب و آدمى يكى است . اسب نيك و مرد نيك را هر قيمتى كه كنى برتابد چنان‏كه اسب بد و مرد بد را چندان كه بتوان نكوهيدن شايد و حكيمان گفته‏اند كه جهان به مردم به پاست و مردم به حيوان و نيكوتر حيوانى از حيوانات اسب است كه داشتن او هم از كدخدايى است و هم از مروت . و در مثل گويند كه اسب و جامه را نيكودار تا اسب و جامه ترا نيكو دارد و معرفت نيك و بد ايشان دشوارتر از آنِ مردم است كه مردم را با دعوى معنى بود و اسب را نبود بلكه دعوى اسب ديدار است تا از معنى خبر يافتن ، اول به ديدار نگر كه اگر به هنر غلط كند به ديدار نكند كه اغلب اسب نيك را صورت نيك بود و بد را بد بود . . . »

نويسنده پس از يادآورى ويژگى‏هاى اسب نيك ، مى‏گويد :

« و اين هنرها كه گفتم بايد كه على الاطلاق در هر اسبى بود تا نيك بود »28 .

پرندگان

درباره پرندگان و مرغان و بذل توجه بدان‏ها ، اخبار فراوانى وارد شده است كه در اين بخش تنها گزينه‏اى از آن اخبار درباره برخى از پرندگان و مرغان مى‏آوريم .

خروس

از پيامبر خدا صلي الله عليه و آله نقل است :

« تَعَلَّمُوا مِنَ الدِّيْكِ خَمْسَ خِصالٍ : مُحافَظَتَه عَلى أَوْقاتِ الصَّلاةِ وَالْغِيْرَةَ وَالسَّخاءَ والشَّجاعَةَ وَكَثْرَةَ الطَّرُوْقَةِ » 29 .

از خروس پنج خصلت فراگيريد : محافظت آن بر اوقات نماز ، غيرت ، سخاوت ، شجاعت و فزونى آميزش .

ثعالبى از رسول خدا صلي الله عليه و آله نقل مى‏كند كه فرمود :

« ثَلاثَةُ أَصْواتٍ يُحِبُّها اللّه‏ُ تَعالى : صَوْتُ الدِّيكِ وَصْوتُ قارِى‏ءِ القرآنِ وَصَوْتُ المُسْتَغْفِرِيْنَ بِالاْءَسْحارِ » 30 .

« سه صداست كه خداوند آن‏ها را دوست مى‏دارد : صداى خروس ، صداى قارى قرآن و صداى استغفار كنندگان به هنگامه سحر » .

از امام صادق عليه السلام نقل است :

« قالَ اميرُالمؤمنينَ عليه السلام صِياحُ الدِّيْكِ صَلاتُه وَضَرْبُهُ بِجَناحِهِ ، رُكُوعُهُ وَسُجُودُهُ » 31 .

اميرمؤمنان فرمود : بانگ خروس ، نماز اوست و پر و بال زدنش ، ركوع و سجود او .

زيد بن خالد جهنى مى‏گويد :

« لَعَنَ رَجُلٌ دِيْكّاً صَاحَ عِنْدَ النَّبِىِّ صلي الله عليه و آله فَقالَ النَّبِى صلي الله عليه و آله : لا تَلْعَنْهُ فَإنَّهُ يَدْعُوْا إلى الصَّلاةِ » 32 .

مردى در حضور پيامبر عليه السلام خروسى كه بانگ برآورده بود ، لعن كرد ، پيامبر فرمود : بدو لعن مكن كه به نماز فرامى‏خواند .

پيامبر خدا صلي الله عليه و آله فرموده‏اند :

« إذا سَمِعْتُمْ صِياحَ الدِّيَكَةِ فَاسْأَلُوا اللّه‏َ مِنْ فَضْلِهِ . . . » 33 .

وقتى صداى خروس‏ها را مى‏شنويد ، خداوند را از فضلش مسألت كنيد .

آورده‏اند كه پيامبر صلي الله عليه و آله در خانه و مسجد خروس نگاهدارى مى‏كرد34 .

و شيخ محب الدين طبرى روايت كرده كه پيامبر خروس سفيدى داشت و اصحاب پيامبر با خروس سفر مى‏كردند تا اوقات نماز را بدان‏ها اعلام دارد35 .

امام صادق عليه السلام مى‏فرمايد :

« كانَ رَجُلٌ شَيْخٌ ناسِكٌ يَعْبُدُ اللّه‏َ فِى بَنِى إسْرائِيلَ ، فَبَيْنا هُوَ يُصَلِّى وَهُوَ فِى عِبادَتِهِ إذْ بَصُرَ بِغُلامَيْنِ صَبِيَّينِ قَدْ أَخَذا دِيْكَاً وَهُما يِنْتِفانِ ريشهُ فَاقْبَلَ عَلى ما فِيْهِ مِنَ الْعِبادَةِ وَلَمْ يَنْهَهُما عَنْ ذلِكَ فَأوْحى اللّه‏ُ إِلى الأرضِ : ان سِيخِى بِعَبْدِى . . . » 36 .

پيرمرد پارسايى از بنى اسرائيل خداوند را عبادت مى‏كرد ، در حالى كه او مشغول نماز بود و عبادت مى‏نمود ، دو كودك را ديد كه پر خروس را


1 ـ بحار الأنوار : 7/276 .

2 ـ تذكرة الأولياء : عطار نيشابورى / باب سيزدهم ، ص 120 ، مصحح : احمد آرام ( با تصرف ) .

3 ـ محجة البيضاء : 4/70 .

4 ـ وسائل الشيعة : 11/482 ، حديث 10 .

5 ـ وسائل الشيعة : 11/484 ، حديث 15 .

6 ـ مستدرك الوسائل : 8/301 ، حديث 1 .

7 ـ ثواب الأعمال : 50 ؛ وسائل الشيعة : 11/541 ، باب 51 ، حديث 15486 .

8 ـ بحار الأنوار : 61/137 ، باب 2 ، حديث 35 .

9 ـ بحار الأنوار : 61/137 و 136 ، حديث 34 .

10 ـ نمل ( 27 ) : 16 .

11 ـ روض الجنان و روح الجنان : 15/18 و 19 .

12 ـ بحار الأنوار :27/264 ، باب 16 ، حديث 10 .

13 ـ تفسير نمونه : 15 ، ذيل آيه 16 سورة نمل ( با تصرف ) .

14 ـ الكافى : 6/539 ، باب نوادر فى الدواب ، حديث 11 .

15 ـ وسائل الشيعة : 11/479 ، باب 9 ، حديث 15306 .

16 ـ وسائل الشيعة : 11/479 ، باب 9 ، حديث 15307 .

17 ـ وسائل الشيعة : 11/484 ، باب 10 ، حديث 15327 .

18 ـ پيام قرآن : 2/423 و 424 به نقل از مجله « شكار و طبيعت » و « پرورش زنبور عسل » .

19 ـ سنن نسانى : 6/218 ، حديث 3566 .

20 ـ سنن ترمذى : 3/402 و 403 ، حديث 2543 و 2544 .

21 ـ بحار الأنوار : 61/159 ، باب 7 ، حديث 1 .

22 ـ سنن نسائى : 6/221 ، حديث 3573 .

23 ـ بحار الأنوار : 61/177 ، باب 7 ، حديث 37 .

24 ـ بحار الأنوار : 61/210 ، باب 8 .

25 ـ وسائل الشيعة : 11/470 ، باب 3 ، حديث 15285 ؛ مسند احمد : 4/180 ، حديث 17768 ( با اندكى تفاوت ) .

26 ـ وسائل الشيعة : 11/469 ، باب 2 ، حديث 15283 .

27 ـ وسائل الشيعة : 15/18 ، باب 1 ، حديث 19926 .

28 ـ قابوس نامه : عنصرالمعالى كيكاووس بن اسكندر بن قابوس بن وشمگير بن زيارة به اهتمام وتصحيح : غلامحسين يوسفى ، ص 123 و 124 .

29 ـ بحار الأنوار : 62/3 ، باب 2 ، حديث 3 .

30 ـ بحار الأنوار : 62/8 ، باب 2 .

31 ـ بحار الأنوار 62/5 ، باب 2 ، حديث 10 .

32 ـ مسند احمد بن حنبل : 4/115 ، حديث 17160 .

33 ـ صحيح بخارى : 2/1016 ، حديث 3303 .

34 ـ بحار الأنوار : 62/7 .

35 ـ بحار الأنوار : 62/7 .

36 ـ بحار الأنوار : 61/223 ، باب 9 ، حديث 5 .




پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز