فارسی
پنجشنبه 01 فروردين 1398 - الخميس 14 رجب 1440

هر كسى براى نابودى يوسف طرحى داد و لكن طرح نهايى منجر به صدور حكم اعدام و قتل براى يوسف شد.

(اقْتُلُوا يُوسُفَ ) 1 .

يوسف را بكشيد.

ولى يكى از برادران كه بارقه‏اى از محبت در وجودش هنوز روشن بود گفت:

لاَ تَقْتُلُوا يُوسُفَ وَأَلْقُوهُ فِى غَيَابَتِ الْجُبِّ يَلْتَقِطْهُ بَعْضُ السَّيَّارَةِ إِن كُنتُمْ فَاعِلِينَ ) 2 .

يوسف را نكشيد ، اگر مى‏خواهيد كارى بر ضد او انجام دهيد ، وى را در مخفى‏گاه آن چاه اندازيد ، كه برخى رهگذران او را برگيرند [ و با خود ببرند ! ! ] .

اين پيشنهاد مورد تصويب برادران قرار گرفت و با درجه‏اى تخفيف او را به چاه انداختند.

شعاعى از محبت يهودا باعث شد كه راد مردى بزرگ و انسانى پاك سرشت از چنگال مرگ نجات يابد تا به اراده حق، لباس رسالت برقامت پاك او پوشانده شود و معارف بسيارى از جانب اوـ كه هم اكنون نيز مشعل‏هاى فروزان هدايت الهى است ـ برافروخته شود.

محبت يوسف به برادران

گرچه يوسف ناملايمات و مشكلات زيادى را بواسطه بى‏مهرى برادران ـ چون افتادن در قعر چاه و اسارت در دست كاروانيان و خوارى و خفت بردگى و مشكلات زندان و... ـ متحمل شد، اما با رحمت و عطوفت ، از تمام بدى‏ها و زشتيهاى برادران در گذشت و با چشم مهربانى و محبت برادران را نگريست و كيل خالى آنها را با عزت و كرامت پر نمود و بر آن بيچارگان تصدق و احسان كرد3 .

برادران از نظر مذهب و قانونِ ابراهيم خليل عليه السلام خود را مستحق كيفر ديدند و به گناه خود اعتراف نمودند و اين گونه طلب عفو و بخشش نمودند كه:

تَاللَّهِ لَقَدْ آثَرَكَ اللَّهُ عَلَيْنَا وَإِن كُنَّا لَخَاطِئِينَ 4 .

به خدا سوگند يقيناً كه خدا تو را بر ما برترى بخشيد و به راستى كه ما خطاكار بوديم .

و به انتظار پاسخ نشستند تا ببينند چه مى‏گويد و با آنها چه خواهد كرد، ولى از دهان يوسف سخنى را شنيدند كه انتظار آن را نداشتند و احتمال نمى‏دادند كه گفت:

لاَ تَثْرِيبَ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ يَغْفِرُ اللَّهُ لَكُمْ وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ ) 5 .

گفت : امروز هيچ ملامت و سرزنشى بر شما نيست ، خدا شما را مى‏آمرزد و او مهربان‏ترين مهربانان است .

يعقوب نيز زمانى كه فرزندانش از او عذرخواهى نموده و طلب عفو و بخشش نمودند و گفتند:

يَا أَبَانَا اسْتَغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا إِنَّا كُنَّا خَاطِئِينَ 6 .

اى پدر ! آمرزش گناهانمان را بخواه ، بى‏ترديد ما خطاكار بوده‏ايم .

به آنان وعده استغفار و طلب بخشش از محضر حضرت حق ـ كه رضايت او در گرو طلب رضايت از بنده او و توجه به حق‏الناس است ـ داده و فرمود:

سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَكُمْ رَبِّى إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ 7 .

براى شما از پروردگارم درخواست آمرزش خواهم كرد ؛ زيرا او بسيار آمرزنده و مهربان است .

مسلماً شيوه پيامبران الهى عفو و اغماض و پذيرش عذر عذرخواهان و مهر و رحمت و عطوفت و مهرورزى به گناه‏كارانِ پشيمان است.

مهرورزى در عرصه‏گاه تقوى

حساس‏ترين نقطه زندگى يوسف كه نقطه عطف حيات پاك اوست مواجهه او با زليخاى مصر است.

زنى زيباروى با تمكّن مادّى و تكيه به قدرت و سلطنت و حكومت و بانوى بزرگ مصر كه از او تقاضاى گناه مى‏كند.

يوسف مى‏داند كه خدا نعمتهاى گرانسنگش را از باب محبت در اختيار انسان قرار داده است و تنها در مسير او بايد نعمتها را خرج كرد ، شهوت نيز نعمتى است الهى، اما مسير خرج آن بايد در راستاى فرمان الهى باشد ، اين كمال بى‏مهرى است كه انسان نعمتى خدا داده را در مسير خواسته‏هاى شيطان خرج كند و يوسف عالِم به اين حقيقت است ؛ قدرت، سلطنت، زيبايى و... در دل او خوف و رغبتى ايجاد نكرد تا توانست به بانوى زيباى كاخ ، محبت منطقى كرد و با تقواى پرتوان خود سبب حفظ او از افتادن در گناه كبيره زنا شد.

آرى! اگر چه به ظاهر تصوّر مى‏شود كه دست رد به سينه زليخا زدن بى‏مهرى است، امّا يوسف تمام مهر و محبت را در حق او انجام داد كه دامان او آلوده به گناهى بزرگ نشود و مسلماً دامن انسانى را از گناه پاك نگاه داشتن و به اين سبب رحمت و رضايت حضرت حق را به او ارمغان دادن حقيقت و كمال مهرورزى است .

آلوده شدن دامن به خواسته شيطان، بى‏مهرى و بى‏محبتى به خالق هستى و كج رفتارى به دستورات و احكام الهى است و اين ميدان، ميدان جنگ هوا و هوس با عقل و دين است و مهرورزى حقيقى از جانب عقلو دين است نه هوا و هوس.

بانوى زيباى مصر ، يوسف را به حجره دربسته و مهيا براى كامجويى دعوت نمود و با زبان سالارى و حاكمانه فرمان كامجويى صادر كرد تا يوسف نتواند از فرمان سرپيچى كند:

وَغَلَّقَتِ الْأَبَوْابَ وَقَالَتْ هَيْتَ لَكَ 8 .

همه درهاى كاخ را بست و به او گفت : پيش بيا [ كه من در اختيار توام ] .

فرمان دل نيز با فرمان بانوى كاخ هم‏سو گرديد و فرمان جوانى و كامجويى و ترحم بر زنى محترم و انسى كه از وى در دل داشت قدرت فرمان را چندين برابر كرده بود.

يوسفِ جوان همه فرمانها را زير پا نهاد و تنها يك فرمان را اطاعت كرد و آن فرمان خدا بود ؛ از پرهيزكارى و تقوى سدّى بزرگ و آهنين در برابر تمايلات بشرى و حيوانى خود ساخت و پيروزى انسانيّت را بر حيوانيّت به جهان بشرى اعلام كرد.

يوسف تقاضاى بانوى كاخ را چنين پاسخ داد:

مَعَاذَ اللَّهِ إِنَّهُ رَبِّى أَحْسَنَ مَثْوَاىَ إِنَّهُ لاَ يُفْلِحُ الظَّالِمُونَ 9 .

پناه به خدا ، او پروردگار من است ، جايگاهم را نيكو داشت ، [ من هرگز به پروردگارم خيانت نمى‏كنم ] به يقين ستمكاران رستگار نمى‏شوند .

در اين مقام است كه خدا نيز او را برگزيد و ملائك در تعجب به حقيقت: إِنِّى أَعْلَمُ مَا لاَ تَعْلَمُونَ 10 پى بردند .يوسف براى گريختن از گناه ، مجبور به فرار از دست بانوى كاخ شد، اما بانوى شوريده حال كاخ، او را دنبال نمود تا لباس او از پشت پاره شد.

شوهر زليخا فرا رسيد و بانوى سالار مصر حقيقت را دگرگونه جلوه داد و خود را از معرض اتهام بيرون آورد و يوسف بى‏گناه را گناه‏كار خواند و به شوهرش چنين گفت:

مَا جَزَاءُ مَنْ أَرَادَ بِأَهْلِكَ سُوءاً إِلاَّ أَن يُسْجَنَ أَوْ عَذَابٌ أَلِيمٌ 11 .

كسى كه نسبت به خانواده‏ات قصد بدى داشته‏باشد ، كيفرش جز زندان يا شكنجه دردناك چه خواهد بود ؟ !

اما يوسف با دفاع از خود، تبرئه شد.

همسر سالار مصر بعد از مدتى به تهديد يوسف پرداخت و در جمع زنان مصر گفت:

وَلَئِن لَّمْ يَفْعَلَ مَا ءَامُرُهُ لَيُسْجَنَنَّ وَلَيَكُوناً مِنَ الصَّاغِرِينَ 12 .

و اگر فرمانم را اجرا نكند يقيناً خوار و حقير به زندان خواهد رفت .

اين روش روز و شب ادامه داشت و يوسف همچنان پايدارى مى‏كرد و با اراده‏اى محكم تقاضاى همه بانوان را رد كرد؛ به خدا پناه برد و عرض كرد:

رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَىَّ مِمَّا يَدْعُونَنِى إِلَيْهِ وَإِلاَّ تَصْرِفْ عَنِّى كَيْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَيْهِنَ وَأَكُن مِنَ الْجَاهِلِينَ 13 .

پروردگارا ! زندان نزد من محبوب‏تر است از عملى كه مرا به آن مى‏خوانند ، و اگر نيرنگشان را از من نگردانى به آنان رغبت مى‏كنم و از نادانان مى‏شوم .

يوسف از خدا تقاضاى زندان رفتن كرد تا از آن شكنجه روحى نجات يابد و دعايش به اجابت رسيد و يوسف روانه زندان شد.

او همنشين زندانيان سلطنت مصر شد، اما از زندان هواى نفس و آلودگى‏ها و شهوات باطل آزاد شد و حركتى الهى و مبارزه‏اى معنوى با نفس كرد.

او با رعايت تقوى و مبارزه با هوى، مشكلات زيادى را به جان خريد اما طهارت و پاكى او شهره آفاق گرديد و مورد احترام خاص و عام شد ، پيامبر پاك حضرت حق باقى ماند و از حشمت و جاه ظاهرى و دنيايى نيز برخوردار گرديد و چيزى نگذشت كه زندانى بى‏گناه فرمانرواى كشور فراعنه و عزيز مصر و صاحب افتخار و عزت و قدرت و بزرگى در دنيا و سعادت ابدى و جاه مقام الهى در آخرت شد14. إِنَّكَ اليَوْمَ لَدَيْنَا مَكِينٌ أَمِينٌ 15 .

تو امروز نزد ما داراى منزلت ومقامى و [ در همه امور] امينى .

مهرورزى اهل بيت قدس سرهما

امامان معصوم يوسفانى هستند كه اگر پيراهن فرهنگشان بر چهره قلوب مردمان افتد ، ديده آن قلوب براى تماشاى حقايق باز مى‏شود و جراحت و زخم باطنشان از رسيدن به وصال يار ، شفا مى‏يابد و درد تشنگى آنان با نوشيدن شراب طهور از دست آن مربيان معنوى به درمان مى‏رسد .

بى‏ترديد اگر شامّه حقيقت‏جوى انسان داراى فعاليت باشد ، انسان را براى يافتن حقيقت تحريك مى‏كند و بر اين پايه با عزمى استوار و همتى عالى و رغبتى عاشقانه و شوقى بى‏اندازه براى در آغوش گرفتن هماى حقيقت به حركت مى‏آيد و نهايتاً قلبى مملو از ايمان به خدا و باطنى آراسته به حسنات معنوى و اعضا و جوارحى غرق در عمل صالح پيدا مى‏كند و به لقاى دوست مى‏رسد و مقيم سراى امن و امان مى‏گردد .

آنان كه جز شكم و شهوت هدفى ندارند و همه همت و عزمشان تأمين اين دو ناحيه حيوانى است و پشتوانه آنان در اين زمينه خشم و غضب و چنگ و دندان است ، از شامه حقيقت‏جو بى‏بهره شده‏اند و اين حالت پر ارزش انسانى را از دست داده‏اند ،

 شنيدستم كه مجنون دل افگار  بشد از مردن ليلى خبردار
 گريبان چاك كرده تا به دامان  به سوى تربت ليلى شتابان
 بديدش كودكى آن جا ستاده  به هر سو ديده حسرت گشاده
 سراغ تربت ليلى ازو جست  پس آن كودك بخنديد و به او گفت
 كه اى نشنيده نام عشق مجنون  كه اى نابرده نام عشق مجنون
 تو را مجنون اگرچه عشق بودى  زِ من كى اين تمنا مى‏نمودى
 برو مجنون به مدفنگه رجوع كن  زِ هر خاكى كفى بردار و بو كن
 هر آن خاكى كه بوى عشق برخاست  يقين دان تربت ليلى همانجاست

مهرورزى اميرالمؤمنين عليه السلام

در روايت مهمى كه وكيع و سدى و عطاء كه از مفسران قرآنند ، از ابن عباس نقل مى‏كنند ، آمده :

دو شتر بزرگ و چاق به پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله هديه شد ، حضرت روى به ياران و اصحاب كرده ، فرمود :

آيا در ميان شما كسى هست كه دو ركعت نماز همراه با قيام و ركوع و سجود و وضو و خشوع و فروتنى‏اش به جاى آورد و در آن دو ركعت به چيزى از كار دنيا توجّه نكند و انديشه‏اى به قلبش نگذرد تا يكى از اين دو شتر را به او هديه كنم ؟

اين مطلب را يك بار و دو بار و سه بار فرمود ولى كسى از اصحاب به آن حضرت پاسخ نداد تا اميرالمؤمنين عليه السلام از جاى برخاست و گفت : اى پيامبر خدا ! من دو ركعت نماز مى‏خوانم و از تكبيرة الاحرام تا پايان سلام به چيزى از امر دنيا توجه نمى‏كنم و در باطن مطالبى از امور ظاهر به ميان نمى‏آورم ، پيامبر صلي الله عليه و آله فرمود : يا على ! درود خدا بر تو باد ، ايننماز را بخوان .

اميرالمؤمنين عليه السلام تكبيرة الاحرام گفت و وارد نماز شد ، چون نماز را به پايان رسانيد جبرئيل نازل شد و گفت : يا محمد ! خدايت سلام مى‏فرستد و مى‏گويد : يكى از دو شتر را به على واگذار ، پيامبر صلي الله عليه و آله فرمود : من با او شرط كردم كه دو ركعت نماز بجاى آورد و در آن به چيزى از امور دنيا نينديشد تا يكى از دو شتر را به او واگذارم ولى او در تشهد در درونش به اين انديشه افتاد كه كدام يك از دو شتر را از من بگيرد ، جبرئيل گفت : اى محمد ! خدايت سلام مى‏رساند و مى‏گويد : على در تشهد به اين فكر افتاد كه هر يك را چاق‏تر و بزرگ‏تر است بگيرد و آن را نحر كند و در راه خدا به اهل استحقاق صدقه دهد ، پس انديشه‏اش در نماز براى خدا بود نه براى خودش و براى دنيا . رسول خدا 9 گريه كرد و هر دو شتر را به على بخشيد ، على آن دو شتر را كشت و صدقه كرد و خدا اين آيه را نازل كرد :

إِنَّ فِى ذلِكَ لَذِكْرَى لِمَن كَانَ لَهُ قَلْبٌ أَوْ أَلْقَى السَّمْعَ وَهُوَ شَهِيدٌ 16.17

بى‏ترديد در سرگذشت پيشينيان مايه پند و عبرتى است براى كسى كه نيروى تعقّل دارد ، يا با تأمل و دقت [ به سرگذشت ها ] گوش فرا مى‏دهد در حالى كه حاضر به شنيدن و فراگيرى شنيده‏هاى خود باشد .

و اميرالمؤمنين عليه السلام صاحب عقلى است كه گوش جان به آيات قرآن كه قارى‏اش پيامبر صلي الله عليه و آله بود ، سپرد و در نمازش نسبت به حضرت اللّه‏ حضور قلب داشت و به چيزى از امر دنيا نينديشيد .

على عليه السلام چنان نماز خالصانه‏اى را به جاى آورد تا يك شتر بگيرد و همه آن را به خاطر مهرورزى‏اش به ديگران صدقه دهد ولى به سبب انديشه پاك و محبتش نسبت به ديگران دو شتر نصيب او شد و او نيز همه را در راه خدا به اهل استحقاق صدقه داد ، صدقه‏اى خالص و پاك .

 از على آموز اخلاص عمل  شير حق را دان منزّه از دغل18

ملاّ آقاى دربندى و درخواست از حضرت امام حسين عليه السلام

مى‏گويند اين عالم بزرگ كه به خاطر ارادت و علاقه و عشقش به حضرت سيّد الشهداء عليه السلام زبانزد خاصّ و عام بود و در خواندن مصائب كربلا يا شنيدنش از كثرت گريه و ناله و غم و اندوه به حالت غش و بى‏هوشى مى‏افتاد ، سالى شش ماه در ايران و شش ماه در كربلا بود .

در مدتى كه در كربلا مى‏زيست هر روز و هر شب به حرم مطهر سالار شهيدان مشرف مى‏شد و با گريه و ناله از حضرت امام حسين عليه السلام مى‏خواست كه مبادا در قيامت از گناه شمر بگذرد و او را مورد عفو و بخشش قرار دهد ، زيرا عقيده داشت حضرت امام حسين عليه السلام از چنان محبتى نسبت به ديگران برخوردار است كه امكان دارد در قيامت از قاتل خود در كمال بزرگوارى و كرامت گذشت كند ! !

جلوه‏اى بى‏نظير از عشق و محبّت

سدير صيرفى از حضرت امام صادق عليه السلام روايت مى‏كند كه آن حضرت فرمود :

براى على بن الحسين عليه السلام جز چهار تن شيعه نبود ، سدير مى‏گويد به حضرت گفتم : فدايت شوم نام آنان را براى من بيان كن ، فرمود : سعيد بن مسيّب ، يحيى بن ام طويل ، ابو حمزه ثمالى و ابوخالد كابلى .

اى سدير ! چون روز قيامت بر پا شود و خداى تعالى اولين و آخرين را در عرصه‏گاه قيامت گرد آورد ، ندا كننده‏اى ندا دهد : كجاست على بن الحسين زينت عبادت‏كنندگان ؟

آن حضرت را در جامه‏اى كه پايين بدن را مى‏پوشاند و دو بُرْد شبيه احرام بياورند ، آن‏گاه خداى تعالى به آن حضرت مى‏فرمايد : به سوى بهشت بشتاب زيرا تو را در پيشگاه ما هيچ حساب و كتابى نيست ، پس آن حضرت راه بهشت را طى كند تا بر در بهشت مى‏رسد و مى‏ايستد ، خطاب مى‏رسد : با اين كه تو را اجازه ورود به بهشت داديم سبب توقف و ايستادنت چيست ؟ عرض مى‏كند : دوستانم را به من بسپاريد تا آنان را به بهشت درآورم ، پس سعيد بن مسيّب و يحيى بن ام طويل و ابو حمزه ثمالى و ابوخالد كابلى را مى‏آورند و خدمت آن حضرت قرار مى‏دهند ، آن چهره تابناك معنويت و كرامت كه كمال محبّت و عشق را نسبت به دوستانش دارد ابتدا آنان را به بهشت در مى‏آورد و خود به دنبال آنانوارد بهشت مى‏شود19 .

رنجش امام

اهل بيت قدس سرهما جلوه تام و كامل مهر و محبت و مهرورزى به انسان‏ها در تمام ابعاد و زمينه‏ها مى‏باشند . آن ذوات مقدّس با تمام وجود از حق الناس دفاع نموده و حاضر نبوده‏اند ذرّه‏اى به حقوق انسان‏ها تعدّى شود . جلوه‏اى از اين حقيقت در روايت بسيار با ارزشى از حضرت امام صادق عليه السلام بيان شده است كه :

حضرت غلامى به نام مصادف داشت كه روزى او را نزد خود خواست و هزار دينار به او عنايت كرد و فرمود : براى داد و ستد آماده رفتن به مصر باش ، زيرا اهل و عيال من فراوان شده‏اند و من ناچار از كسب و كارم .

او بار سفر بست و همراه تاجران به سوى مصر روانه شد ، هنگامى كه نزديك شهر رسيدند با قافله‏اى كه از مصر بيرون مى‏آمد رو به رو شدند ، از ارزش متاعى كه با خود داشتند و مورد نياز همه مردم بود و مى‏خواستند در مصر به فروش برسانند پرسيدند ، اهل قافله گفتند : زمينه اين جنس به كلى در بازار مصر خالى است ، دارندگان متاع هم قسم شدند كه متاعشان را با سودى به قيمت خود متاع و به قول امروزى‏ها تومان به تومان بفروشند و چيزى از سود آن نكاهند !

هنگامى كه جنس را فروختند و به مدينه بازگشتند ، مصادف به خدمت حضرت امام صادق عليه السلام رسيد و دو كيسه كه در هر يك هزار دينار بود تقديم امام كرد و گفت : يك كيسه اصل مال و كيسه ديگر سود مال است ، حضرت فرمود : سود فراوانى است ، مگر نسبت به جنس چه كرديد ؟ مصادف داستان برخورد با قافله و هم قسم شدن با دوستانش را در فروش جنس تومان به تومان براى حضرت حكايت كرد ، حضرت فرمود :سبحان اللّه‏ ! چگونه بر ضد گروهى از مسلمانان سوگند خورديد كه جنس را جز تومان به تومان به آنان نفروشيد ؟ !

سپس يكى از دو كيسه را گرفت و فرمود : اين اصل مال و سرمايه من و به كيسه ديگر ( كه از راه فشار بر مسلمانان به دست آمده ) نيازى ندارم ، آن‏گاه فرمود : اى مصادف ! جنگ با شمشير از به دست آوردن حلال آسان‏تر است20 .

مهرورزى حضرت امام صادق عليه السلام به مخالفانش

امام ششم عليه السلام كنيزى داشت به نام سالمة ، مى‏گويد :

لحظات وفات حضرت امام صادق عليه السلام كنار بسترش بودم كه بى‏حالى شديد به آن بزرگوار دست داد ، هنگامى كه از آن حال بيرون آمد ، فرمود : به حسن بن على نبيره حضرت سجاد عليه السلام هفتاد دينار بپردازيد و به فلانى فلان مقدار و به آن شخص هم اين مقدار ، عرضه داشتم : به فلان شخصى كه يك بار كارد قصابى آورد و مى‏خواست تو را به قتل برساند پول عطا مى‏كنى ؟ ! حضرت امام صادق عليه السلام فرمود : مى‏خواهى مصداق عملى اين آيه نباشم كه خدا فرمود : وَالَّذِينَ يَصِلُونَ مَا أَمَرَ اللّه‏ُ بِهِ أَن يُوصَلَ وَيَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ وَيَخَافُونَ سُوءَ الْحِسَابِ 21 .

و آنچه را خدا به پيوند آن فرمان داده پيوند ، مى‏دهند و از [ عظمت و جلال [پروردگارشان همواره در هراسند و از حساب سخت و دشوار بيم دارند .

آرى اى سالمة ! خداى متعال بهشت را آفريد ، پس آن را پاكيزه قرار داد و بويش را نيز پاكيزه گردانيد و بى‏ترديد بوى بهشت از فاصله دو هزار سال راه استشمام مى‏شود ولى آن بوى خوش را عاق پدر و مادر و كسى كه قطع رحم مى‏كند نمى‏يابد22 .

اسلام به مهرورزى به اقوام و خويشان گرچه مخالف انسان باشند و به مهرورزى و نيكى به پدر و مادر گرچه هم كيش انسان نباشند و علاوه به انسان هم آزار برسانند ، فرمان حتمى داده است . خداوند متعال در رابطه با پدر و مادر گرچه مشرك باشند مى‏فرمايد :

وَإِن جَاهَدَاكَ عَلَى أَن تُشْرِكَ بِى مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ فَلاَ تُطِعْهُمَا وَصَاحِبْهُمَا فِى الدُّنْيَا مَعْرُوفاً. . . 23 .

و اگر [ آن دو ] تلاش كنند كه تو [ را وادار نمايند ] بر [ اين كه ] چيزى را كه هيچ علمى به [ خدا بودن و ربوبيت ] آن ندارى شريك من قرار دهى ، از آنان اطاعت مكن ؛ ولى در دنيا با آن دو نفر به شيوه‏اى پسنديده معاشرت كن . . .

اعمال در معرض ديد اهل بيت قدس سرهما

در پايان اين بخش و پس از اشاره به اين معنى كه اهل بيت قدس سرهما مظهر تام وتمام مهرورزى و محبت مى‏باشند بايد به اين مطلب آگاه بود كه تمام اعمال و رفتار و كردار و گفتار ما در معرض ديد اهل بيت قدس سرهما مى‏باشد ، لذا بايد بر تمامى اعمال بسيار مواظبت نمود كه زمانى كه به محضر آن ذوات مقدس و آن حقايق عرشى ارائه مى‏گردد سبب مهر و محبت افزون آنان به انسان شود و از رحمات خاص اولياء اللّه‏ خود را بى‏نصيب نگذاشت .

بى‏ترديد اگر همه مردم به ويژه آنان كه ادعاى دين‏دارى و ايمان و مخصوصاً ارادت به پيامبر و اهل بيت قدس سرهما را دارند ، اين حقيقت را با تمام وجود باور داشته باشند و نسبت به آن ، اهل يقين باشند ، در همه اعمال و رفتار و منش خود گرچه به اندازه ذره باشد مواظبت و مراقبت قطعى مى‏كنند كه در آن‏ها تخلف و تجاوز صورت نگيرد و آن چه را هماهنگ با خواسته‏هاى خدا و پيامبر و امامان قدس سرهما نيست انجام ندهند .

عبداللّه‏ بن ابان زيّات كه در پيشگاه حضرت رضا عليه السلام از مقام و منزلت برخوردار بود مى‏گويد كه :

به حضرت رضا عليه السلام عرض كردم : براى من و زن و فرزندم نزد خدا دعا كن ، فرمود :

آيا اين كار را انجام نمى‏دهم كه از من درخواست مى‏كنى ؟ به خدا سوگند اعمال شما هر روز و هر شب به من عرضه مى‏شود ، عبداللّه‏ مى‏گويد : اين مطلب را بسيار بزرگ شمردم گويا باورش بر من دشوار بود ، حضرت فرمود : آيا كتاب خدا نخوانده‏اى كه فرموده :

وَقُلِ اعْمَلُوا فَسَيَرَى اللّه‏ُ عَمَلَكُمْ وَرَسُولُهُ وَالْمُؤْمِنُونَ . . . 24 .

و بگو : عمل كنيد به زودى خدا و پيامبرش و مؤمنان اعمال شما را خواهند ديد . . . « قَالَ هُوَ وَاللّه‏ِ عَلىُّ بنُ أبِى طَالِب » 25 .

حضرت فرمود : به خدا سوگند ! منظور از مؤمنان على بن ابى طالب است .

يعقوب بن شعيب مى‏گويد از حضرت امام صادق عليه السلام از قول خداى متعال در آيه . . .فَسَيَرَى اللّه‏ُ عَمَلَكُمْ وَرَسُولُهُ . . . پرسيدم : منظور از مؤمنان چه كسانى هستند ؟ حضرت فرمود : امامان26 .

داود بن كثير مى‏گويد : خدمت حضرت امام صادق عليه السلام نشسته بودم كه حضرت خود شروع به سخن كرده ، فرمود :

اى داود ! بى‏ترديد روزهاى پنجشنبه اعمال شما بر من عرضه مى‏شود ، در آن چه از عمل تو بر من عرضه شد ديدم كه نسبت به فلانى كه عموزاده توست صله رحم به جا آورده‏اى ، مرا شاد و مسرور كرد ، من مى‏دانم كه صله تو در نابودى او و مرگش شتاب و سرعت فوق العاده ايجاد مى‏كند !

داود مى‏گويد : پسر عمى داشتم دشمن اهل بيت ، ناصبى و خبيث ، به من خبر رسيد كه خود و زن و فرزندش در مضيقه مالى هستند ، پيش از رفتنم به مكه حواله‏اى براى دريافت هزينه زندگى برايش فرستادم ، حضرت امام صادق عليه السلام پس از برگشت از مكه و زيارتم اين جريان را به من خبر داد27 .


1 - يوسف(12) : 9 .

2 - يوسف(12) : 10 .

3 - « فَلَمَّا دَخَلُوا عَلَيْهِ قَالُوا يا أَيُّهَا الْعَزِيزُ مَسَّنَا وَأَهْلَنَا الضُّرُّ وَجِئْنَا بِبِضَاعَةٍ مُّزْجَاةٍ فَأَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ وَتَصَدَّقْ عَلَيْنَا إِنَّ اللَّهَ يَجْزِى الْمُتَصَدِّقِينَ » .يوسف(12) : 88 .

پس هنگامى كه بر يوسف وارد شدند ، گفتند : عزيزا ! از سختى [ قحطى و خشكسالى ] به ما و خانواده ما گزند و آسيب رسيده و [ براى دريافت آذوقه ]مال ناچيزى آورده‏ايم ، پس پيمانه ما را كامل بده و بر ما صدقه بخش ؛ زيرا خدا صدقه‏دهندگان را پاداش مى‏دهد .

4 - يوسف(12) : 91 .

5 - يوسف(12) : 92 .

6 - يوسف(12) : 97 .

7 - يوسف(12) : 98 .

8 - يوسف(12) : 23 .

9 - يوسف (12) : 23 .

10 - «وَإِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلاَئِكَةِ إِنِّى جَاعِلٌ فِى الأَرْضِ خَلِيفَةً قَالُوا أتَجْعَلُ فِيهَا مَنْ يُفْسِدُ فِيهَا وَيَسْفِكُ الدِّمَاءَ وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ قَالَ إِنِّى أَعْلَمُ مَا لاَ تَعْلَمُونَ » .بقره (1) : 30 .
و [ ياد كن ]هنگامى كه پروردگارت به فرشتگان فرمود : مسلماً من جانشينى در زمين قرار خواهم داد . گفتند : آيا كسى را در آن قرار مى‏دهى كه فساد مى‏كند و خون مى‏ريزد ؟ ! در حالى كه ما تو را همراه با سپاس و ستايشت تسبيح مى‏گوييم و تقديس مى‏كنيم . [پروردگار [ فرمود : من [واقعيات و اسرارى از قرار گرفتن اين جانشين در زمين [مى‏دانم كه شما نمى‏دانيد).

11 - يوسف(12) : 25 .

12 - يوسف (12) : 32 .

13 - يوسف (12) : 33 .

14 - براى دريافت حقايق اين داستان شگفت‏انگيز مطالعه كتاب حسن يوسف آية‏الله سيدرضا صدر توصيه مى‏شود.

15 - يوسف (12) : 54 .

16 ـ ق ( 50 ) : 37 .

17 ـ المناقب : 2/20 ، فصل فى السابقة بالصلاة ؛ بحار الأنوار : 36/161 ، باب 36 ، حديث 142 .

18 ـ مولوى : مثنوى معنوى.

19 ـ ناسخ التواريخ : 8 ، تاريخ حيات حضرت زين‏العابدين عليه السلام به نقل از منتخب طريحى .

20 ـ الكافى : 5/161 ، باب الحلف فى الثراء والبيع ، حديث 1 ؛ وسائل الشيعة : 17/421 ، باب 26 ، حديث 22897 ؛ بحار الأنوار : 47/59 ، باب 4 ، حديث 111 .

21 ـ رعد ( 13 ) : 21 .

22 ـ « عَنْ هِشَامِ بْنِ أَحْمَرَ عَنْ سَالِمَةَ مَوْلاَةِ أَبِى عَبْدِاللّه‏ِ عليه السلام قَالَ : كُنْتُ عِنْدَ أَبِى عَبْدِاللّه‏ِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عليه السلام حِينَ حَضَرَتْهُ الْوَفَاةُ وَ أُغْمِى عَلَيْهِ فَلَمَّا أَفَاقَ قَالَ : أَعْطُوا الْحَسَنَ بْنَ عَلِى بْنِ عَلِى بْنِ الْحُسَيْنِ وَ هُوَ الاْءَفْطَسُ سَبْعِينَ دِينَاراً وَ أَعْطِ فُلاَناً كَذَا وَ فُلاَناً كَذَا فَقُلْتُ أَتُعْطِى رَجُلًا حَمَلَ عَلَيْكَ بِالشَّفْرَةِ يُرِيدُ أَنْ يَقْتُلَكَ قَالَ : تُرِيدِينَ أَنْ لاَ أَكُونَ مِنَ الَّذِينَ قَالَ : اللّه‏ُ عَزَّ وَ جَلَّ وَ الَّذِينَ يَصِلُونَ ما أَمَرَ اللّه‏ُ بِهِ أَنْ يُوصَلَ وَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ وَ يَخافُونَ سُوءَ الْحِسابِ نَعَمْ يَا سَالِمَةُ إِنَّ اللّه‏َ خَلَقَ الْجَنَّةَ فَطَيَّبَهَا وَ طَيَّبَ رِيحَهَا وَ إِنَّ رِيحَهَا لَيُوجَدُ مِنْ مَسِيرَةِ أَلْفَى عَامٍ فَلاَ يَجِدُ رِيحَهَا عَاقٌّ وَ لاَ قَاطِعُ رَحِمٍ » . الغيبة : 196 ؛ بحار الأنوار : 71/96 ، باب 3 ، حديث 29 ؛ مستدرك الوسائل : 14/138 ، باب 62 ، حديث 16313 .

23 ـ لقمان ( 31 ) : 15 .

24 ـ توبه ( 9 ) : 105 .

25 ـ « عَنْ عَبْدِاللّه‏ِ بْنِ أَبَانٍ الزَّيَّاتِ وَ كَانَ مَكِيناً عِنْدَ الرِّضَا عليه السلام قَالَ : قُلْتُ لِلرِّضَا عليه السلام : ادْعُ اللّه‏َ لِى وَ لاِءَهْلِ بَيْتِى فَقَالَ : أَوَ لَسْتُ أَفْعَلُ وَ اللّه‏ِ إِنَّ أَعْمَالَكُمْ لَتُعْرَضُ عَلَىَّ فِى كُلِّ يَوْمٍ وَلَيْلَةٍ قَالَ : فَاسْتَعْظَمْتُ ذَلِكَ فَقَالَ لِى : أَمَا تَقْرَأُ كِتَابَ اللّه‏ِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ قُلِ اعْمَلُوا فَسَيَرَى اللّه‏ُ عَمَلَكُمْ وَ رَسُولُهُ وَ الْمُوءْمِنُونَ قَالَ : هُوَ وَاللّه‏ِ عَلِىُّ بْنُ أَبِى طَالِبٍ عليه السلام » . الكافى : 1/219 ، باب عرض الأعمال على النبى صلي الله عليه و آله . . . ، حديث 4 ؛ وسائل الشيعة : 16/108 ، باب 101 ، حديث 21106 ؛ بحار الأنوار : 23/347 ، باب 20 ، حديث 47 .

26 ـ « عَنْ يَعْقُوبَ بْنِ شُعَيْبٍ قَالَ : سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِاللّه‏ِ عليه السلام عَنْ قَوْلِ اللّه‏ِ عَزَّ وَ جَلَّ اعْمَلُوا فَسَيَرَى اللّه‏ُ عَمَلَكُمْ وَ رَسُولُهُ وَ الْمُوءْمِنُونَ قَالَ : هُمُ الاْءَئِمَّةُ ». الكافى : 1/219 ، باب عرض الأعمال على النبى صلي الله عليه و آله ، حديث 2 ؛ بحار الأنوار : 23/253 ، باب 20 ، حديث 73 .

27 ـ « عَنْ دَاوُدَ بْنِ كَثِيرٍ الرَّقِّىِّ قَالَ : كُنْتُ جَالِساً عِنْدَ أَبِى عَبْدِاللّه‏ِ عليه السلام إِذْ قَالَ : لِى مُبْتَدِئاً مِنْ قِبَلِ نَفْسِهِ يَا دَاوُدُ لَقَدْ عُرِضَتْ عَلَىَّ أَعْمَالُكُمْ يَوْمَ الْخَمِيسِ فَرَأَيْتُ فِيمَا عُرِضَ عَلَىَّ مِنْ عَمَلِكَ صِلَتَكَ لاِبْنِ عَمِّكَ فُلاَنٍ فَسَرَّنِى ذَلِكَ إِنِّى عَلِمْتُ أَنَّ صِلَتَكَ لَهُ أَسْرَعُ لِفَنَاءِ عُمُرِهِ وَقَطْعِ أَجَلِهِ قَالَ دَاوُدُ : وَكَانَ لِى ابْنُ عَمٍّ مُعَانِدٍ خَبِيثٍ بَلَغَنِى عَنْهُ وَ عَنْ عِيَالِهِ سُوءُ حَالِهِ فَصَكَكْتُ لَهُ نَفَقَةً قَبْلَ خُرُوجِى إِلَى مَكَّةَ فَلَمَّا صِرْتُ بِالْمَدِينَةِ أَخْبَرَنِى أَبُو عَبْدِاللّه‏ِ عليه السلام بِذَلِكَ » . الأمالى، شيخ طوسى : 413 ، مجلس 14 ، حديث 929 ؛ وسائل الشيعه: 16/111، باب 101، حديث 21116؛ بحار الأنوار: 23/339، باب 20، حديث 12.




پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز