فارسی
چهارشنبه 26 تير 1398 - الاربعاء 14 ذي القعدة 1440
  330
  0
  5
(1 نفر )

آشپزخانۀ عمرولیث صفار بر گردن سگ

آشپزخانۀ عمرولیث صفار بر گردن سگ

عمرولیث صفار حاکم کل مملکت ایران قدیم ـ شاید بیست برابر ایران کنونی ـ بود. امیراسماعیل سامانی حاکم ماوراء‌النهر بود، یک تکه جغرافیای محدود در اختیارش بود. عمرو به او پیغام داد که آن یک قطعه را هم باید واگذار کنی به ایران. گفت: نمی‌کنم. عمرولیث هم ده برابر امیراسماعیل سامانی با تمام تدارکات لشکر کشید. 

بنا شد بدون اینکه مردم را به کشتن بدهند اول خودشان دو نفر بیایند میدان، امیراسماعیل هنوز نرسیده به میدان که اسب عمرولیث به علتی رم کرد و عمرولیث را وسط لشکر امیراسماعیل سامانی برد. او را پیاده کردند و بستند و بردند در خیمه زندانی کردند، چون در میدان جنگ خانه نبود. صد هزار لشکر ایران هم با اسیرشدن عمرولیث متلاشی شدند و رفتند، هیچ‌کس نماند. گفتند رئیس ما را که گرفتند دیگر ما برای چه بمانیم؟ کسی در این صد هزار نفر نبود که جای عمرو را پر بکند و کارگردانی بکند.


امیراسماعیل به ارتشش دستور عقب‌نشینی داد و گفت: دیگر جنگی نداریم اسلحه‌هایتان را بگذارید زمین و لباس‌های رزم خود را درآورید و آسوده و راحت در خیمه‌ها باشید. به امیراسماعیل گفتند که به این زندانی امروزت شاهنشاه قدرقدرت قوی شوکت، عمرولیث صفاری خوراک چه بدهیم؟ گفت: به آشپز آشپزخانه بگویید کمی آش بریزد در یک سطل، سطلی که آب برای حیوان‌ها می‌ریزند.
سطل آش را آوردند در خیمۀ عمرولیث و گفتند: این جیرۀ امروزت است. از این سطل آش حلبی ـ همین سطل‌هایی که آب می‌ریختند جلوی خر و گاو ـ بخار می‌آمد بالا، پردۀ خیمه هم بالا بود، یک سگ گرسنه آمد و از آن جلو رد شد، بوی غذا را که استشمام کرد قبل از اینکه دربان‌های خیمه کاری بکنند به سرعت در چادر آمد و کله‌اش را در سطل آش کرد. آش خیلی داغ بود به سرعت کله‌اش را بلند کرد، دستۀ سطل افتاد روی گردن سگ، آش را برداشت برد.


عمرولیث شروع کرد به خندیدن. مأمور زندانبان گفت: برای چه خندیدی؟ گفت: به تو می‌گویم چون خیلی خنده داشت. دیشب که من شاه ایران بودم صد هزار نفر با من آمده بودند به میدان جنگ، سرآشپز من گفت: شاهنشاه صد شتر بار آشپزخانه لشکر را می‌کشد اما کم است، شترها به زحمت هستند، دستور بدهید صد تا شتر اضافه کنند که بار آشپزخانه را بکشد. دیشب دویست شتر بار آشپزخانه من را طاقت نداشتند بکشند و امروز یک سگ همۀ آشپزخانه من را برداشت و برد. خنده ندارد؟
چرا به این ریاست‌ها، این ریاست‌جمهوری‌ها، این شاهنشاهی‌ها، قارون مسلکی‌ها، فرعون مسلکی‌ها باید ما بخندیم؟ خودشان بعداً می‌خندند. الان که خواب هستند، الان که متوجه نیستند ما باید بخندیم.

سخنرانی حسینیه همدانی‌ها،رمضان98


منبع : پایگاه عرفان
  330
  0
  5
امتیاز شما به این مطلب ؟

آخرین مطالب

      حکایتی از لقمه حرام‏
      خدمت امام رضا(ع) در حمام نیشابور
      سهولت عفو امام رضا(ع)
      وقتی امام رضا (ع) به نیشابور رسیدند
      طلب مقام از حضرت رضا(ع)
      انفاق امام على(ع)
       امیرالمؤمنین در بازار بصره
      من دختر بدحجابی بودم با آرایش‌های زیاد
      مردی که با خبر دختردار شدنش، رنگ رخسارش تغییر کرد!
      اثر بی‌حجابی

بیشترین بازدید این مجموعه

      طلبه ای که به لوستر های حرم امیر المومنین اعتراض داشت
      داستانى عجيب از برزخ مردگان‏
      داستانى شگفت از مبارزه با نفس‏
      داستان شگفت انگيز سعد بن معاذ
      حکایت خدمت به پدر و مادر
      اگر این مرد را پیدا کنم، به او پیشنهاد ازدواج می‌دهم!
      اگر بتوانی نمیری، مگر آن‌که اذان بگویی!
      من دختر بدحجابی بودم با آرایش‌های زیاد
      مردی که با خبر دختردار شدنش، رنگ رخسارش تغییر کرد!
      من آرزو داشتم که این جعفر مثل امام جعفر صادق بشود!

 
نظرات کاربر
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز