فارسی
سه شنبه 01 مرداد 1398 - الثلاثاء 20 ذي القعدة 1440

  1521
  0
  0

افطاری با برکت

افطاری با برکت

در روزهایی که مسلمانان روزه‌دار مشغول حفر خندق بودند، اتفاق عجیب و آموزنده‌ای رخ داد که جابربن عبدالله انصاری آن را این‌گونه نقل کرد:

مشاهده کردم که رسول خدا(ص) از شدت گرسنگی سنگ بر شکم خود بسته است
به ایشان عرض کردم: یا رسول الله! آیا دعوت مرا برای افطاری می‌پذیری،
حضرت فرمود: چه از غذا داری؟ گفتم: یک گوسفند و مقداری جو. فرمود: برو غذایی از آن مهیا کن.

جابر به سمت خانه برگشت و با کمک همسرش تعدادی نان از جو پختند وگوسفند را هم ذبح کرد و غذایی از گوشت آن تهیه کردند. بعد از آماده شدن غذا خدمت پیامبر(ص) آمد، عرض کرد: یا رسول الله! غذا آماده است، با هرکسی که دوست دارید برای افطار به منزل ما بیایید. پیامبر اکرم(ص) در لبهٔ خندق قرار گرفت و خطاب به همه مهاجرین و انصار از آن‌ها خواست دعوت جابر را بپذیرند.

 

جابربن عبدالله از این‌که غذا به اندازه این تعداد مهمان نیست با حالت نگرانی به خانه برگشت و همسرش را از این موضوع باخبر کرد. همسرش گفت: آیا به ایشان مقدار غذا را گفته‌ای. گفت: بله. سپس رو کرد به جابر گفت: ایشان خود بهتر می‌داند چگونه از آن‌ها پذیرایی کند.

جمعیت زیادی از مسلمانان به خانه جابر آمدند. رسول خدا(ص) با همان یک دیگ غذا به همهٔ آن‌ها افطاری داد و در پایان مقداری غذا هم اضافه آمد.[1] آری، مسلمانان صدر اسلام با این‌که غذایی برای خوردن نداشتند، ولی دست از جهاد و قیام برنداشتند.


--------------------------------------------------------------
[1] . تفسیر القمی: 2/178ـ 179؛ بحارالانوار: 18/24، باب 7، حدیث 2.

 

برگرفته از کتاب حسنات و سیئات نوشته استاد حسین انصاریان

 

 


منبع : پایگاه عرفان
  • افطاری
  • رسول خدا
  • جابر بن عبداللَّه انصارى‏
  • افطاری با برکت
  • خندق
  •   1521
      0
      0
    امتیاز شما به این مطلب ؟

    آخرین مطالب

          ديگر دعايشان مستجاب نخواهد شد!
          ديدار خوبان در عالم رؤيا
          حکایتی از لقمه حرام‏
          خدمت امام رضا(ع) در حمام نیشابور
          سهولت عفو امام رضا(ع)
          وقتی امام رضا (ع) به نیشابور رسیدند
          طلب مقام از حضرت رضا(ع)
          انفاق امام على(ع)
           امیرالمؤمنین در بازار بصره
          من دختر بدحجابی بودم با آرایش‌های زیاد

    بیشترین بازدید این مجموعه

          طلبه ای که به لوستر های حرم امیر المومنین اعتراض داشت
          حکایتی از لقمه حرام‏
          داستانى عجيب از برزخ مردگان‏
          داستانى شگفت از مبارزه با نفس‏
          داستان شگفت انگيز سعد بن معاذ
          حکایت خدمت به پدر و مادر
          اگر بتوانی نمیری، مگر آن‌که اذان بگویی!
          من دختر بدحجابی بودم با آرایش‌های زیاد
          مردی که با خبر دختردار شدنش، رنگ رخسارش تغییر کرد!
          من آرزو داشتم که این جعفر مثل امام جعفر صادق بشود!

     
    نظرات کاربر
    پر بازدید ترین مطالب سال
    پر بازدید ترین مطالب ماه
    پر بازدید ترین مطالب روز