فارسی
جمعه 31 خرداد 1398 - الجمعة 17 شوال 1440
  489
  0
  0

دم عيسوى اوليا

فاضل تنكابنى مى‏گويد:
در ابتداى امر كه هنوز آخوند ملا محمد تقى مجلسى شهرت كافى نداشت، شخصى از ارادتمندان آن جناب نزد ايشان شكايت برد كه من همسايه بدى دارم و از سوء خلق او به تنگ آمده‏ام، شب‏ها دوستان نااهل خود را جمع كرده و تا صبح به شراب‏خوارى و لهو و لعب مشغول‏اند و آسايش مرا سلب كرده‏اند، اگر ممكن است در اين زمينه علاجى كنيد، ايشان فرمودند: امشب همه آنان را به خانه‏ات به ميهمانى دعوت كن، من نيز مى‏آيم شايد خداى تعالى بدين وسيله او را هدايت فرمايد.
آن مرد ايشان را به مهمانى خواست، همسايه‏اش كه سردسته اشرار و اوباش بود گفت:
چه شد كه تو نيز به جرگه ما و حلقه ما درآمدى؟ گفت: فعلًا چنين پيش آمده، آنان از دعوتش به گرمى استقبال كردند، پس آن شخص، آخوند ملا محمد تقى را خبر كرد و آخوند پيش از همه آنان به خانه آن شخص رفت و در گوشه‏اى قرار گرفت!
همين كه سردسته اوباش با دوستانش وارد شد و چشمش به آخوند افتاد كه در گوشه‏اى نشسته ناراحت شد، چرا كه آخوند هم مسلك آنان نبود و وجودش باعث منغص شدن عيش آنان مى‏شد، اما به حكم اجبار با دوستانش نشستند و براى اين كه آخوند را از آن مجلس براند سر صحبت را اين چنين باز كرد و گفت: راهى كه شما در پيش گرفته‏ايد بهتر است يا شيوه‏اى كه ما داريم؟
آخوند فرمود: براى روشن شدن اين مطلب بايد هر كدام خواص و لوازم كار خود را بيان كنيم تا ببينيم كدام يك از اين دو بهتر و خوش‏تر است؟
سردسته اشرار گفت: انصاف دادى و سخن به حقّى گفتى، يكى از اوصاف ما اين است كه چون ما نمك كسى را خورديم به اصطلاح نمكدان نمى‏شكنيم و به صاحب نمك خيانت نمى‏نماييم، آخوند فرمود: اين چنين كه مى‏گويى نيست و من حرف تو را به هيچ وجه قبول ندارم كه شما اين چنين هستيد. آن شخص گفت: انكار شما بى‏مورد است؛ زيرا اين امر از مسلّمات اين طايفه است، آخوند فرمود: اگر چنين است من از شما مى‏پرسم آيا شما هرگز نمك خدا را خورده‏ايد؟!
آن شخص چون اين سخن بشنيد سر به زير انداخت و پس از اندكى از مجلس برخاست و با همراهانش بيرون رفت.
صاحب خانه به آخوند عرض كرد: كار بدتر شد؛ زيرا اينان به قهر از خانه من رفتند، آن جناب فرمود: فعلًا كه كار به اينجا كشيد، صبر كن ببينيم در آينده چه مى‏شود؟
چون صبح شد رئيس اشرار به در خانه ملا محمّد تقى مجلسى آمد و با دنيايى عجز و التهاب و لابه و ناله عرضه داشت: سخن ديشب شما سخت در من اثر گذاشت و خواب از چشمم ربود، اكنون توبه‏كارم، غسل كرده و به خدمت آمده‏ام تا شرايع دين را به من بياموزى و پس از آن از مخلصان حقّ و هدايت‏يافتگان به راه خدا گرديد.


منبع : پایگاه عرفان
  • اوليا
  • دم عيسوى اوليا
  • دم
  •   489
      0
      0
    امتیاز شما به این مطلب ؟

    آخرین مطالب

          پند گرفتن از راهزن
          اهالی قرآن!
          سه مرد گنهكار!
          اين سخن را بگذار
          رسم عاشقی مردان خدا
          عوارض دنیا
          برخورد امیرالمؤمنین(ع) با دشمن دردمند
          آشپزخانۀ عمرولیث صفار بر گردن سگ
          نجات طلبهٔ فقیر از مرگ به دست میرزای شیرازی
          شب قدر شب گناه نيست!‏

    بیشترین بازدید این مجموعه

          طلبه ای که به لوستر های حرم امیر المومنین اعتراض داشت
          داستانى عجيب از برزخ مردگان‏
          داستانى شگفت از مبارزه با نفس‏
          داستان شگفت انگيز سعد بن معاذ
          شب قدر شب گناه نيست!‏
          حکایتی از تقوای یک عالم
          حکایت خدمت به پدر و مادر
          جوانی که در مسجد چرت می زد!
          اين هوش را از كجا آورده‌‏اند؟
          من دختر رئيس قبيله هستم

     
    نظرات کاربر
    پر بازدید ترین مطالب سال
    پر بازدید ترین مطالب ماه
    پر بازدید ترین مطالب روز