فارسی
دوشنبه 06 خرداد 1398 - الاثنين 21 رمضان 1440
  4821
  1
  2
(18 نفر )

اگر این مرد را پیدا کنم، به او پیشنهاد ازدواج می‌دهم!

اگر این مرد را پیدا کنم، به او پیشنهاد ازدواج می‌دهم!

در بنی‌اسرائیل زنی زناکار بود، که هرکس با دیدن جمال او، به گناه آلوده می‌شد! درب خانه‌اش به روی همه باز بود، در اطاقی نزدیک در، مشرف به بیرون نشسته بود و از این طریق مردان و جوانان را به دام می‌کشید، هرکس به نزد او می‌آمد، باید ده دینار برای انجام حاجتش به او می‌داد!


عابدی از آنجا می‌گذشت، ناگهان چشمش به جمال خیره کننده زن افتاد، پول نداشت، پارچه‌ای نزدش بود فروخت، پولش را برای زن آورد و در کنار او نشست، وقتی چشم به او دوخت، آه از نهادش برآمد که‌ای وای بر من که مولایم ناظر به وضع من است، من و عمل حرام، من و مخالفت با حق! با این عمل تمام خوبی‌هایم از بین خواهد رفت!


رنگ از صورت عابد پرید، زن پرسید این چه وضعی است. گفت: از خداوند می‌ترسم، زن گفت: وای بر تو! بسیاری از مردم آرزو دارند به اینجایی که تو آمدی بیایند.
گفت: ای زن! من از خدا می‌ترسم، مال را به تو حلال کردم مرا رها کن بروم، از نزد زن خارج شد در حالی که بر خویش تأسف و حسرت می‌خورد و سخت می‌گریست!


زن را در دل ترسی شدید عارض شد و گفت: این مرد اولین گناهی بود که می‌خواست مرتکب شود، این گونه به وحشت افتاد؛ من سال‌هاست غرق در گناهم، همان خدایی که از عذابش او ترسید، خدای من هم هست، باید ترس من خیلی شدیدتر از او باشد؛ در همان حال توبه کرد و در را بست و جامه کهنه‌ای پوشید و روی به عبادت آورد و پیش خود گفت: خدا اگر این مرد را پیدا کنم، به او پیشنهاد ازدواج می‌دهم، شاید با من ازدواج کند! و من از این طریق با معالم دین و معارف حق آشنا شوم و برای عبادتم کمک باشد.


بار و بنه خویش را برداشت و به قریه عابد رسید، از حال او پرسید، محلّش را نشان دادند؛ نزد عابد آمد و داستان ملاقات آن روز خود را با آن مرد الهی گفت، عابد فریادی زد و از دنیا رفت، زن شدیداً ناراحت شد. پرسید از نزدیکان او کسی هست که نیاز به ازدواج داشته باشد؟ گفتند: برادری دارد که مرد خداست ولی از شدت تنگدستی قادر به ازدواج نیست، زن حاضر شد با او ازدواج کند و خداوند بزرگ به آن مرد شایسته و زن بازگشته به حق پنج فرزند عطا کرد که همه از تبلیغ کنندگان دین خدا شدند!!

برگرفته از کتاب عرفان اسلامی، ج 13، نوشته استاد حسین انصاریان

 


منبع : پایگاه عرفان
  • حکایت زن عابد
  • حکایت زن بدکار
  • زن بدکار
  • عابد
  • جمال
  • پول
  •   4821
      1
      2
    امتیاز شما به این مطلب ؟

    آخرین مطالب

          شب قدر شب گناه نيست!‏
          دغدغهٔ حذیفه و درخواست او از امام حسن(ع)
          امام مجتبى(ع) و اهتمام به امور مسلمين
          بیعت حضرت خدیجه (س)
          افطاری با برکت
          بهترين روز، ماه و عمل كدامند؟
          جوانی که در مسجد چرت می زد!
          ابوجهل، رسول اللّه را نديد بلكه محمد يتيم عبداللّه را ...
          زنده شدن مرده توسط امام حسین(ع)
          نور هدايت الهى‏

    بیشترین بازدید این مجموعه

          طلبه ای که به لوستر های حرم امیر المومنین اعتراض داشت
          داستانى عجيب از برزخ مردگان‏
          داستان شگفت انگيز سعد بن معاذ
          شب قدر شب گناه نيست!‏
          حکایتی از تقوای یک عالم
          حکایت خدمت به پدر و مادر
          جوانی که در مسجد چرت می زد!
          شاید عمل‌های من هم مثل این پارچه پر از عیب باشد!
          من دختر رئيس قبيله هستم
          افطاری با برکت

     
    نظرات کاربر
    نننن
    چرا عابد پس از رسیدن به مرداش از دنیا رفت؟
    پاسخ
    0     0
    11 اسفند 1397 ساعت 11:46 صبح
    پر بازدید ترین مطالب سال
    پر بازدید ترین مطالب ماه
    پر بازدید ترین مطالب روز