فارسی
يكشنبه 27 مرداد 1398 - الاحد 16 ذي الحجة 1440

  1894
  0
  0

نگاهى به مقام امام زين العابدين علیه السلام

نگاهى به مقام امام زين العابدين علیه السلام



دعاهاى صحيفه، چراغ هدايت بعد از حادثه كربلا
بعد از حادثه كربلا كه وجود مبارك حضرت زين‏العابدين (ع) عهده‏دار هدايت مردم شدند، و در همان تنگنا، مضيقه و مشكلاتى كه بنى‏اميه براى هدايت مردم ايجاد كرده بودند، قرار گرفتند، آن امام چراغ هدايت را با پنجاه و چهار دعا روشن كردند.
آن حضرت هر دعايى را در هر مناسبتى كه انشا مى‏فرمود و مى‏خواند، وجود مبارك حضرت باقر (ع) هم با قلم پاك الهى و ملكوتى و خالصانه‏اش آن را مى‏نوشت. البته، اين دعاها، يك بار ديگر هم به خطّ مبارك حضرت صادق (ع) نوشته شد. ما در سيره ائم طاهرين:
نداريم كه آن‏ها خانواد خود، نسل خود و مردم را به خواندن دعايى، مانند: دعاهاى صحيف سجاديّه سفارش كرده باشند.
با هدفى كه حضرت زين‏العابدين (ع) از خواندن اين دعاها داشت كه مردم از شرك‏ها، ضلالت و زشتى‏ها دربيايند و به منطق نور، معرفت، اخلاق و عمل، هدايت شوند، بايد گفت اين پنجاه و چهار دعا بايد به وسيله اساتيد متخصص تعليم داده شود تا حقايق اين دعاها متناسب ساخت ساختمان انسانيّت به كار گرفته شود.
اولين بارى كه در هشتاد سال قبل يكى از علماى بزرگ شيعه صحيف سجاديّه را براى يك مرجع تقليد اهل‏تسنن در كشور مصر فرستاد و
او اين پنجاه و چهار دعا را مطالعه كرد، آن مرجع تقليد در نامه‏اى براى آن عالم شيعى نوشت كه هزار و چهارصد سال است كه ما به خاطر بى‏خبرى‏از اين كتاب، دچار خسارت بزرگى شده‏ايم.
من بايد به اين مرجع سنى بگويم، نه تنها شما بى‏خبر از اين نبأ عظيم بوده و خسارت ديده‏ايد، بلكه جامع شيعه هم مانند شما در خسارت، زيان و ضرر بوده است.

نگاهى كوتاه به زندگانى امام زين‏العابدين (ع)
ايشان در پنجاه و هفت سالى كه در دنيا بودند، براى يك روز به قول ما ايرانى‏ها آب خوش از گلويش پايين نرفت؛ يعنى در حيات حضرت (ع)، يك روز آرام هم وجود نداشت. من مانند ايشان كسى را نشناختم كه در معرض انواع سختى‏ها، بلاها و فشارها باشد. اولًا سال ولادت حضرت (ع)، دو سال مانده به پايان حكومت اميرمؤمنان (ع) است، همان دو سالى كه براى خانواد اميرمؤمنان (ع) سخت‏ترين سال‏هاى دور عمر اميرمؤمنان (ع) بود. امت اسلام به فرمود خود اميرمؤمنان (ع)، به جاهليت قبل از بعثت برگردانده شده بودند. امام باقر (ع) مى‏فرمايد: در كلّ مملكت، چهل نفر هم تحمّل على (ع) را نداشت؛ يعنى بى‏دينى، فساد، گناه و نفاق، بر سراسر مملكت حاكم بود و دو سال آخر عمر اميرمؤمنان (ع)، به دو جنگ بسيار تلخ و با عاقبت تلخ، صفين و نهروان گذشت كه در اين جنگ‏ها فقط و فقط كسانى عليه اميرمؤمنان (ع) شركت داشتند كه ادعاى مسلمانى مى‏كردند و در جنگ دوم، نهروان، كشتن اميرمؤمنان (ع) را واجب شرعى اعلام كرده بودند، و از اين عجيب‏تر، اين كه مى‏گفتند منشأ تمام فتنه‏ها، على (ع) و معاويه هستند. اميرمؤمنان (ع) در اين باره مى‏فرمايد: ببينيد روزگار با من چه كرد كه ديگر مرا هم‏وزن با معاويه مى‏كنند.
در اين دو سال، در چنين طوفانى كام زن و مرد اين خانواده از روز اول ولادت اين فرزند تا شهادت اميرمؤمنان (ع)، در اوج تلخى بود. بعد در اين بين هم مصيبت ظاهر ديگرى به‏ خانواده اضافه شد، و آن اين بود كه خانواده اهل‏بيت طهارت: براى حضرت سيدالشهداء (ع)، دختر يحيى ابن طويل را كه دختر كم‏نمونه‏اى در ايمان، كرامت و بزرگوارى بود و بعداً پدرش هم در زمان حجاج‏بن‏يوسف به جرم محبت اميرمؤمنان (ع) كشته شد، دختر چنين مرد الهى را براى حضرت (ع) انتخاب كردند. اسم اين دختر سلافه بود. اين دختر آن قدر عظمت دينى و اخلاقى داشت كه يك روز كه اميرمؤمنان (ع) به منزل حضرت ابى عبدالله الحسين (ع) آمده بود، به فرزند بزرگوارشان فرمود، پسرم! علاقه دارم اسم همسرت را عوض كنم؛ چون اهل‏بيت: روى نام هم حساس بودند. امام حسين (ع) عرض كرد: يا اميرمؤمنان! من مأمور شما هستم و اطاعت از شما هم بر من واجب است. خودتان نامى را انتخاب كنيد. آن حضرت (ع) فرمود: از امروز به بعد، نام همسرت را مريم بگذار، و همين كه اين خانم به وجود مبارك زين‏العابدين (ع) حامله شد، از داشتن چنين فرزندى مى‏شود فهميد كه اين مادر در چه مقامى به سر مى‏برده كه فرزندش در عالم زين‏العابدين (ع) شده است. ولى مصيبت اين بود كه به محض اين كه حضرت سجاد (ع) از مادر متولّد شد، مادرش بر اثر شدت درد زايمان و از نبود امكانات از دنيا رفت.
بعد از شهادت اميرمؤمنان (ع)، دوران بسيار تاريك خفقانى، ظلم، ستم، كشتار، تبعيد، و شكنجه بنى‏اميه شروع شد. معاويه بر تمام مملكت حاكم شده بود و در اين دوران، حضرت زين العابدين (ع) ده سال عمر خود را گذراند.
بعد شهادت حضرت مجتبى (ع)، ده سال ايام امامت ابى‏عبدالله (ع) شروع شد كه ظلم بنى‏اميه در آن ده سال فوق‏العاده اوج گرفت، و بالاترين ظلم اين بود كه معاويه با زمينه‏سازى، داشت يزيد را بر گردن امت سوار مى‏كرد و با چنين كارى، ديگر حكومت به دست طايفه‏اى سگ‏باز، شراب‏خوار، منكر قرآن و منكر دين مى‏افتد. معلوم است كه اين طايفه فرماندارى كه انتخاب مى‏كنند؛ استاندارى كه انتخاب مى‏كنند؛ عواملى كه انتخاب مى‏كنند، چه نوع مردمى‏ هستند تا حادث بسيار بسيار شكنند كربلا پيش مى‏آيد و وجود مبارك زين‏العابدين (ع) در گردون اين حادثه مى‏افتد.
در حادثه كربلا، پروردگار عالم هم با گرفتن سلامتى، و در نتيجه با بيمار شدن يكروزه حضرت (ع)، فقط به ايشان اجاز شهادت را در روز عاشورا نمى‏دهد و بعد هم كه ايشان به اسارت در مى‏آيند. اين قابل لمس نيست كه علم، دين، ايمان، فضيلت، كرامت و هم ارزش‏ها را اراذل و اوباش به اسارت گرفتند. شما به حساب آوريد كه رفتار اين اراذل با زين‏العابدين (ع) تا شام چه بوده و چه فشارى بر آن حضرت (ع) وارد مى‏كردند. اراذل جاهل تا جايى كه خود حضرت (ع) مى‏فرمايد، ما را عين غلامان سياه حبشى به اسارت گرفته بودند؛ آن‏ها ما را مى‏زدند؛ به ما توهين مى‏كردند؛ به ما توجّه نمى‏كردند كه ما در چه مشكلات بسيار سختى داريم به سر مى‏بريم، به خصوص اين كه لحظه به لحظه چشمم به عمه‏ها و دخترها مى‏افتاد و درك مى‏كردم كه آن‏ها چه بلاهايى مى‏كشند.
تا اين كه اسرا از شام برگشتند. از اين برگشتن تا شهادت حضرت (ع)، حدود سى سال طول كشيد. در اين سى سال بود كه ايشان هر منظره‏اى را مى‏ديد، به ياد خاطر تلخ كربلا مى‏افتاد؛ كشاورزى مى‏خواست به زراعتش آب بدهد، امام مى‏نشست و زار زار گريه مى‏كرد؛ همين كه بچه شيرخوارى را در بغل خواهر و يا مادرى مى‏ديد، زار زار گريه مى‏كرد؛ جوانى را مى‏ديد، زار زار گريه مى‏كرد. به علاوه اين كه هر روز در خانه‏اش، بر روى ايتام كربلا باز بود و آن‏ها تنها زين‏العابدين (ع) را تكيه‏گاه خودشان مى‏دانستند.
در روايات ما دارد كه حداقل هر چند روز يك بار فرزند قمر بنى‏هاشم (ع) به كنار زين‏العابدين (ع) مى‏آمد. خود ديدن اين بچه، حضرت (ع) را ناراحت مى‏كرد.

حيات و مرگ در صحيفه‏
اين مقدمه را براى اين گفتم كه به نظر مى‏رسد كه چنين انسانى، تحت اين همه فشار و سختى، خيلى نرم به پروردگار عالم بگويد، خدايا! حيات و مرگ كه به دست توست، قلم مصلحت خودت را عوض كن و مرگ مرا برسان. او بايد اين را بگويد؛ امّا نگاه امام به حيات و مرگ در صحيف سجاديّه اين است: براى چه بمانم و براى چه بميرم.
اين خيلى مهم است كه همان‏طور كه بايد حيات آدمى هدفدار باشد، بايد مرگش هم هدفدار باشد. او همان‏طور كه بايد به حيات عشق بورزد، بايد به مرگ هم عين حيات عشق بورزد.
از پنجاه و چهار دعا همراه با گريه و با ندبه،. اين تنها يك تعليم زين‏العابدين (ع) است. حضرت (ع) با تضرّع، به پروردگار عالم‏ مى‏گويد و در واقع، دارد به ما ياد مى‏دهد، چگونه زيستن را و چگونه مردن را.
حالا در كنار اين خواست انسانى، آن مقدمه در ذهنتان بيايد كه براى يكبار و در يك روز هم آب خوش از گلوى حضرت (ع) پايين نرفته است. خواسته حضرت (ع) در اين دعا چنين است: (وَ عَمِّرْنِى مَا كَانَ عُمُرِى بِذْلَهً فِى طَاعَتِك‏.): خدايا! تا من را بند خودت مى‏بينى كه در فضاى اطاعت از تو هستم، مرگ من را نرسان و بگذار كه من بمانم. اگر من بند تو و مطيع تو هستم، پس براى چه دعا كنم كه بميرم؟ پس خدايا! چرا تو مرا به دنيا آورده‏اى؟ آيا براى اين‏كه من انسان، ظرف معرفت، هدايت و عبادت بشوم، مگر اين مشت خاك را تبديل به من انسان نكردى؟ حالا كه اين عنايت را به من كردى و من اكنون هم اهل معرفتم، و هم اهل‏عبادتم و هم اهل هدايت، پس چرا بميرم؟ هر لحظه‏اى كه من بر اين حال بمانم، به بالاترين تجارت دست زده‏ام. من هر چه بيش‏تر بمانم، آخرت آبادتر و گسترده‏ترى را مى‏سازم. با اين معمارى، و با اين بنّايى، و با اين تجارت، چرا دستم از دنيا كوتاه باشد؟ من عمر مى‏خواهم؛ من ماندن مى‏خواهم؛ من مرگ نمى‏خواهم.
آن وقت انسان اين جا اين معنا را مى‏فهمد كه چقدر معرفت، هدايت و عبادت ارزش دارد كه در كنار اين سه حقيقت، اگر تمام تلخى‏هاى اين عالم را به كام آدم بريزند، براى او قابل‏ تحمّل بوده و هيچ مشكلى برايش نيست. اين قسمت از دعاى حضرت، درخواست عمر طولانى است.
در روايت نبوى است كه رسول‏خدا 6 سعادت را چنين معنا كرده‏اند: (انَّ السَّعَادَهَ، كُلَّ السَّعَادَهِ طُولُ الْعُمْرِ فِى طَاعَهِ اللهِ.) «1» اين سخن رسول‏الله 6 روشن مى‏كند كه آرزوى داشتن طول عمر، آرزوى درستى است، امّا اگر انسان مى‏خواهد چنين آرزوى كند كه مثلًا صد سال و يا صد و بيست سال بماند، بايد چنين آرزو كند و بخواهد كه در گردون طاعت حق بماند؛ چون طاعت و نتيجه طاعت، هدف نهايى خلقت انسان را نشان داده و تحقّق مى‏بخشد.
و امّا مرگ، و اين كه كى بميرم. در اين‏باره، حضرت (ع) چه تعليم عظيمى دارد كه اى كاش! اين هفتاد ميليون جمعيت، مخصوصاً مُفسدان، بى‏بندباران و گناهكارانش، اين زنان و مردان رها شد از مدار دين، و اين دخترانى كه هزار و چهارصد سال پيش، خبر لباس، اوضاع و روابط نامشروعشان، اشك پيغمبر 6 را در آورده است. البته، خبر چنين كسانى، و نه ديدنشان. اى كاش! اين‏ها همين يك جمل زين‏العابدين (ع) را درك و لمس مى‏كردند كه مسأله گناه و معصيت براى انسان چه مصيبتى هست.
(فَإِذَا كَانَ عُمُرِى مَرْتَعاً لِلشَّيْطَانِ فَاقْبِضْنِى إِلَيْكَ‏): خدايا! به محض اين كه ديدى، براى اولين بار من زين‏العابدين (ع) مى‏خواهم، دچار گناه شوم، هنوز كه دچار آن گناه نشده‏ام، مرگم را برسان كه من نباشم تا مرتكب آن گناه شوم.
آنچه بيان شد، تنها داستان يك جمل صحيفه است.

داستان تاثيرگذارى شگرف دعاى توبه صحيفه‏
خدمت يكى از چهره‏هاى برجست علم، ايمان و امر به معروف و نهى از منكر، رسيدم كه بعداً در سن صد و سه سالگى در شهرى از دنيا رفت. او به من فرمود، الان مشغول به چه كارى هستى؟ آن وقتى كه من در خدمتشان بودم، ايشان در سنّ نود و دو سالگى به سر مى‏برد.
اين شخص در اين سن، يك لحظه هم آرام نبود و براى دين مى‏چرخيد و مى‏ناليد و غصّه مى‏خورد. حتى در آن سن، در همان شهر از او كه مجتهد بود، دعوت كردند كه به دانشگاه برود و درس بدهد، و او هم با آن محاسن سفيد و در سن نود سالگى، هر روز به دانشگاه مى‏رفت، و هفته‏اى چهار روز هم پنج ساعت يا چهار ساعت به منبر مى‏رفت. در عين حال، در كوچه و خيابان با مردم حرف مى‏زد و آن‏ها را امر به معروف و نهى از منكر مى‏كرد. او خيلى انسان والايى بود. او كه از من پرسيد در حال حاضر دارم چكار مى‏كنم، گفتم، دارم صحيف سجاديه را شرح و تفسير مى‏كنم و اكنون به جلد پنجم رسيده‏ام؛ چون شرح فارسى مفصّلى بر آن در ايران نبود و اين براى اولين بار بود كه اين شرح و تفسير بر صحيفه به ميدان آمده بود كه من در نهايت اين شرح و تفسير را با هفت جلد به اتمام رساندم. بعد هم پشيمان شدم؛ چون احساس مى‏كردم اين كار هنوز هم بايد ادامه پيدا مى‏كرد و به حدود بيست جلد مى‏رسيد، ولى برنامه‏ريزان كارهاى من، براى نگارش بيش از اين هفت جلد، سهمى از وقتم را براى نگارشم نگذاشته بودند. البته، الان دوباره دارد كلّ برنامه‏هايم پايه‏ريزى جديدى مى‏شود و اگر خدا بخواهد و من مهلت داشته باشم، مى‏خواهم كلّ حيات زين‏العابدين (ع)، دعاها و آثار آن حضرت (ع) را در پنجاه جلد نظام دهم تا بتوانم از يكى از اماممان، فرهنگى صد در صد را به‏ جهانيان ارايه بدهم. اين كه گفتم چنين شرح وتفسيرى را دارم بر صحيفه مى‏نويسم، چشمش پر از اشك شد و گفت: اگر ميل داريد، من داستانى را در رابطه با صحيفه سجاديه، براى شما بگويم. گفتم: با كمال رغبت آن را مى‏شنوم. او اين داستان را كه بعداً من آن را در تفسير صحيف سجاديه‏ام هم آورده‏ام، چنين براى من نقل كرد:
حدود سى سالم بود كه در نجف جزء شاگردان درس آيت‏الله العظمى اصفهانى 1 بودم. ايّام ماه رمضان مرحوم سيّد طلبه‏هاى خوش‏بيان را در مناطق شيعه‏نشين عراق پخش كرد. سهم ما به بصره افتاد. با يك روحانى درس خوانده متين از نجف حركت كرديم و به بغداد آمديم‏ و از آن جا با قطار به بصره رفتيم. ماه مبارك رمضان را گذرانديم و عيد فطر هم تمام شد. بليط قطار گرفتيم كه به بغداد برگرديم و از آن جا هم به نجف برويم. كوپه قطار هم شش نفره بود و من و آن شيخ بزرگوار كه آمديم سر جاهايمان در كوپه نشستيم، سه مرد لات و بى‏تربيت به همراه زن بدكاره‏اى كه اصلًا حجاب نداشت، وارد كوپ ما شدند. به رئيس قطار متوسل شديم. او گفت كه ما جا ديگرى نداريم. ما كه چاره‏اى نداشتيم، همان جا را قبول كرديم؛ چون درس داشت شروع مى‏شد و ما بايد برمى‏گشتيم. در همين گفتگو بوديم كه قطار به راه افتاد. با خود گفتيم، با اين مصيبت چكار كنيم؟ تصميم گرفتيم تا بغداد سر خود را پايين بياندازيم و يا اين كه به سقف قطار نگاه كنيم. آنان مقدارى كه با هم پيش ما حرف زدند، ديديم كه اهل‏تسنن هستند، پنج و شش كيلومترى كه قطار رفت، ديديم آن‏ها از بساط خود تنبكى درآورده‏اند و يكى از آن‏ها شروع كرده به تنبك زدن و آن خانم هم بلند شده كه برقصد. در اين بين، آن دو نفر ديگر از آن‏ها هم شروع كرده‏اند به تصنيف خواندن. به شيخ گفتم كه چكار كنيم؟ گفت، من كه مى‏ترسم، و شما اين كار را انجام بده؛ چون بالاخره تو عمامه‏ات سياه است و شايد اگر با اين‏ها حرف بزنى، آن‏ها از كارهاى خود خجالت بكشند. گفتم، آخر با اين لات‏ها و با اين چاقوكش‏ها، آن هم با اين زن، چه چيزى مى‏توانم به آن‏ها بگويم. تصنيف خواندن آن‏ها به عربى همين‏طور داشت اوج مى‏گرفت؛ مى‏زدند و مى‏رقصيدند. آهسته آهسته هر چهار تاى آن‏ها شكل كارشان را جورى كردند كه به ما بفهمانند كه به مسخره گرفته شده‏ايم. ايشان مى‏فرمود كه فلانى! هيچ راهى براى ما نمانده، جز اين كه بلند شوم و بساطم را باز كنم؛ صحيف سجادى كهن چاپ سنگى‏ام را از توى بقچه‏ام درآورم، و بگذارم بر روى همان صندلى قطار، و دعاى مربوط به توب حضرت زين‏العابدين (ع) را باز كنم كه در آن، ناله‏هايى حضرت (ع) به خدا مى‏كند و التماسى براى آمرزش به پروردگار دارد كه دل سنگ را آتش مى‏زد. اين دعا جورى تنظيم شده كه انگار زين‏العابدين (ع) گناه‏كارترين گناهكاران جهان است. بعد با صداى روضه شروع كردم به خواندن و در قلب خود، متوسّل به زين‏العابدين (ع) شدم و گفتم: يا بن‏رسول‏الله! كليد حلّ مشكل ما شما هستيد و كارى از دست ما بر نمى‏آيد، و اگر آن‏ها تنها به ما دو ضربه چاقو را بزنند، كار ما تمام مى‏شود و كسى هم از ما دفاع نمى‏كند. خطّ اول و خطّ دوم دعا را كه خواندم و همين‏طور داشت به پهناى صورتم، از چشمانم اشك مى‏آمد كه شنيدم صداى تنبك كم شد و بعد هم اصلًا خاموش شد و زن هم از رقصيدن ايستاد و در جاى خودش نشست و دو تاى ديگرشان هم از تصنيف‏خوانى افتادند. به نيمه دعا كه رسيدم، ديدم آن زن بلند شد و چادرش را درآورد و بر سرش گذاشت و صورتش را هم چسباند به ديوار اتاق قطار و شروع كرد به گريه كردن. آن‏ها كه مى‏خواستند نزديك شهرى نرسيده به بغداد پياده شوند، به من گفتند، اى آقا! اين چه كتابى است؟ گفتم كه اين كتاب، جان من است. گفتند كه اين كتاب را به ما بده. گفتم: براى من، اين كتاب، از اين دنيا و از اين عالم، بيش‏تر ارزش دارد. هر چند در دلم مى‏خواستم كتاب را به آن‏ها بدهم، امّا با نشان دادن امتناع از دادن كتاب، مى‏خواستم ارزش كتاب را به آن‏ها نشان بدهم. براى همين سخنم را در دلبستگى‏ام به كتاب صحيفه ادامه دادم و گفتم: براى من، قيمت اين كتاب، از همه عالم هم‏ بالاتر است، پس براى چى آن را به شما بدهم. من براى لحظه‏اى نمى‏توانم اين كتاب را از خودم جدا كنم. آن‏ها گريه كردند و گفتند: آقا! لباست نشان مى‏دهد كه از اولاد پيغمبر هستى، به حقّ پيغمبر، اين كتاب را خودت به ما بده. تو كه ديدى ما كى هستيم. اگر آن را به ما ندهى، به زور هم كه شده آن را از تو مى‏گيريم. گفتم: باشد. ولى اول بگذاريد كه من بگويم كه اين كتاب از چه كسى است؟ شما وجود مبارك حضرت ابى‏عبدالله الحسين (ع) را مى‏شناسيد. همين كه اسم ابى‏عبدالله (ع) را بردم، آن‏ها بيش‏تر منقلب شدند و گفتند، بله، ما او را مى‏شناسيم. گفتم: حضرت سيدالشهداء (ع) پسرى داشت به نام على بن حسين، زين‏العابدين (ع). اين كتاب، دعاها و نيايش‏هاى او است. گفتند كه آقا سيّد! ايستگاه مقصد ما نزديك است، ما چهار نفر را شيعه كن تا دستمان پاك باشد كه بتوانيم اين كتاب را بگيريم. من كتاب را با گريه به آن‏ها دادم و آن‏ها هم با گريه از ما خداحافظى كردند. موقع خداحافظى، آن زن به ما گفت، شما من را نجات داديد. من بيدار نبودم. من خواب بودم:
مرده بودم، به سخن‏هاى تو گشتم زنده‏
خفته بودم، صفت حسن تو بيدارم‏ «2»


پی نوشت ها:


______________________________


(1) 1. جلال‏الدين سيوطى، جامع صغير، ج 2، ص 207.
(2) 1. اوحدى مراغه‏اى‏



کتاب : نگاهى به مقام امام زين العابدين (ع)
نوشته : حضرت استاد حسین انصاریان


منبع : پایگاه عرفان
  1894
  0
  0
امتیاز شما به این مطلب ؟

آخرین مطالب

      خلافت بلافصل امیرمؤمنان علی(ع)
      غدیر چشمه جوشان حق  
      نگرش قرآنی امام هادی (ع) در زیارت جامعه کبیره به امام ...
      دو شاخصه برای پیروان مولای غدیر!
      متن کامل خطبه غدیر خم با ترجمه فارسی
      رابطه متقابل امیرمؤمنان(ع) و حق - بخش دوم
      رابطه متقابل امیرمؤمنان(ع) و حق - بخش اول
      تجلّی نیکان در عبادت و خدمت به خلق
      عید سعید قربان عید أضحی
      ارزش و عظمت عيد قربان‏

بیشترین بازدید این مجموعه

      نظر امام رضا(ع) درباره ازدواج موقت متأهل‌ها
      شاه کلید آیت الله نخودکی برای یک جوان!
      حاجت خود را جز نزد سه نفر نگو!
      هر جا کم آوردی، 100 مرتبه این ذکر را بگو
      رفع گرفتاری با توسل به امام رضا (ع)
      پنج کلید طلایی برای نجات از فقر
      اگر از فشار قبر می ترسید بخوانید!!
      افزایش رزق و روزی با نسخه‌ امام جواد (ع)
      امام حسين (ع) و دعاى عرفه‏ در آثار استاد انصاریان
      قضا نشدن نماز ها با این راه حل

 
نظرات کاربر
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز