فارسی
شنبه 03 فروردين 1398 - السبت 16 رجب 1440
  2629
  0
  0

بنیانگذاران عقائد وهابیت (2)

بنیانگذاران عقائد وهابیت (2)

بنیانگذار مسلک وهابیت محمد بن عبدالوهاب تمیمى نجدى است که نسبش به «وهیب تمیمى » مى رسد و این نسبت از نام پدرش «عبدالوهاب » گرفته شده است. وهابیان این نسبت را قبول ندارند و از اطلاق آن به فرقه خود ناراضى هستند و مى گویند: نام وهابى را بعضى از دشمنان معاصر محمد بن عبدالوهاب از روى دشمنى و حسد به آنان داده اند تا به افراد نادان چنین وانمودکنند که آنان بدعتگذار و گمراه کننده هستند تا کسى که از آنهاپیروى مى کند به وحشت بیفتد، بدین جهت نسبت فرقه را به شیخ محمد نداده اند که مبادا پیروان این آئین به سبب همنام بودن بانام پیامبر، نوعى شرافت پیدا کنند (1) .

 

مورخان در تاریخ تولد ومرگ او اختلاف کرده اند: بعضیها گفته اند محمد بن عبدالوهاب درسال 1111ه ق در شهر «عیننه » (از شهرهاى نجد) تولد یافت ودر سال 1207 درگذشت (2) و عمر طولانى حدود 96 سال داشت.

 

زینى دحلان با این که در کتابهاى خود این قول را انتخاب کرده،ولى در کتاب «فتنه الوهابیه » گفته است: بعضى در ماده تاریخ هلاکت او گفته است: «بدا هلاک الخبیث » یعنى در سال 1206 به هلاکت رسیده است (3) . ولى به گفته آلوسى و برخى دیگر، فوت وى درسال 1206 بوده است (4) .

 

ولى مشهور این است که تولد وى در سال 1115 و فوتش در همان سال 1207 اتفاق افتاده است (5) .

 

او در شهرک عیینه متولد شد که از بلاد نجد است، پدرش در آن شهرقاضى بود و فقه حنبلى را از پدر خود که از علماى حنبلى بود،آموخت. مى نویسند: او از آغاز امر علاقه شدیدى به مطالعه تاریخ مدعیان نبوت مانند: مسیلمه، سجاح، اسود عنسى، طلیحه اسدى ومانند اینها داشت. گویند: او از اوایل به مطالعه کتابهاى ابن تیمیه و ابن قیم اهمیت زیادى مى داد و آنها را زیاد مطالعه مى کرد (6) . و بسیارى از اعمال مردم نجد را زشت مى شمرد، پدرش که مرد صالحى بود، در وى احساس انحراف مى کرد و او را مورد نکوهش قرار مى داد.

 

سپس جهت ادامه تحصیل عازم مکه و مدینه گردید و از طلبه هائى بود که در میان مکه و مدینه در تردد بودند و در نزد علماى آنجا مشغول تحصیل بود، در آغاز از محضر درس جمعى از علماى مکه و مدینه از جمله: شیخ محمد بن سلیمان کردى و شیخ محمد حیاه سندى استفاده کرد، ولى از همان آغاز مطالبى بر زبان او جارى مى شد که اساتید و علماى صالحین نسبت به آینده او بدبین بودندو پیش بینى مى کردند این شخص در آینده، مردم را گمراه خواهدساخت و برادرش سلیمان بن عبدالوهاب نیز بر وى ایراد مى گرفت ومردم را از پیروى وى برحذر مى داشت (7) .

 

«ملطبرون » مى نویسد: اصل و منشا وهابیگرى آن است که عرب وبه خصوص مردم یمن گفتگو مى کردند که چوپان بینوائى به نام سلیمان در عالم رویا دیده بود که شعله آتشى از وى خارج و درروى زمین پخش شد و هر که را که جلو مى آمد، مى سوخت. او این رویا را به معبرى گفت و او چنین تعبیر کرد که: فرزندى ازفرزندان تو نیروى عظیمى پیدا مى کند و دولت نیرومندى تشکیل مى دهد و این رویا در نواده او محمد تحقق پیدا کرد.

 

وقتى که محمد بزرگ شد، نزد همشهریانش به خاطر همین رویا که معلوم نبود، همان است یا نه؟ عزیز و محترم بود او نخست مذهبش را پنهانى تبلیغ کرد و پیروانى نیز پیدا نمود سپس به شام مسافرت کرد و چون در آنجا به آئین تازه او نگرویدند، دوباره پس از سه سال مسافرت به دیار خود بازگشت (8) .

 

آلوسى در کتاب «تاریخ نجد» مى نویسد: محمد بن عبدالوهاب درشهر عیینه، یکى از شهرهاى نجد نشو و نما کرد، فقه حنبلى رانزد پدرش فرا گرفت و از همان اوان کودکى سخنانى ناآشنا مى گفت و بر ضد بسیارى از اعمال و عقائد مورد اتفاق مسلمانان سخن مى گفت و آنها را به باد انتقاد مى گرفت ولى کسى او را یارى نکرد. پس از شهر عیینه به مکه و سپس به مدینه مسافرت کرد. درمدینه پیش شیخ عبدالله نامى درس خواند و شدیدا به استغاثه وتوسل در کنار مرقد مطهر رسول اکرم(ص) اعتراض نمود، آنگاه به نجد و از آنجا به بصره و شام روى نهاد. در بصره مدتى اقامت گزید و در جلسه درس شیخ محمد مجموعى حاضر شد و در این شهر نیزبسیارى از اعمال مذهبى مسلمانان را به باد انتقاد گرفت و مردم از آنجا بیرونش کردند و از آنجا بگریخت (9) .

 

اینک مسافرت او رااز منابع دیگر پى مى گیریم:

 

گویند: محمد بن عبدالوهاب در سفرى که به حج رفت، بعد از انجام مناسک حج رهسپار مدینه شد و در آنجا، توسل و استغاثه مردم رادر کنار قبر پیامبر مورد انکار قرار داد، سپس به نجد برگشت واز آنجا سفر دور و دراز خود را به شهرهاى اسلامى آغاز نمود.

 

ابتدا به بصره رفت به این قصد که از آنجا به شام برود مدت چهار سال در بصره ماند (10) . و از یکى از علماى بصره که شیخ محمد مجموعى نام داشت، مدتى پیش او درس خواند (11) . و هنگامى که عقائد خود را اظهار نمود، مردم به مخالفت پرداختند و او رامورد اذیت و آزار قرار دادند و سرانجام او را از شهر خودبیرون کردند و چیزى نمانده بود که در گرماى شدید بیابان میان بصره و زبیر هلاک شود که مردى از اهل زبیر او را نجات داد و به شهر زبیر برد (12) . از آنجا عازم بغداد گردید و مدت پنج سال درآنجا ماندگار شد و سپس به کردستان رفت و یکسال هم در کردستان ماند و بعد به همدان رفت و در آنجا هم دو سال ماند (13) و ازآنجا عازم اصفهان گردید و مدتى در نزد علماى اصفهان به تحصیل علم نحو و صرف و معانى و بیان پرداخت و نیز در فقه و اصول ومسائل شرعیه به حد اجتهاد رسید (14) . و طبق گفته احمد امین، وى در اصفهان فلسفه اشراق و تصوف را فراگرفت (15) .

 

مولف کتاب «جزیره العرب فى القرن العشرین » نوشته است: شیخ محمد به ایران سفر کرد و در آنجا حکمت شرق و ساختن تفنگ و قسمتى ازفنون جنگ را فرا گرفت (16) . و از یک منبع دیگر که نسخه خطى آن در کتابخانه موزه بریتانیا موجود است، نقل شده است که شیخ محمد هفت سال در اصفهان و مدرسه عباسیه از بناهاى شاه عباس صفوى اقامت کرده و در این مدت شرح تجرید قوشچى و شرح مواقف میر سید شریف و حکمه العین کاتبى را نزد میرزاجان اصفهانى،محشى شرح تجرید، خوانده، سپس از اصفهان به رى و از آنجا به قم آمده و با دوست همراه خود که على قزاز نام داشت، یک ماه دراین شهر ماند و سپس به بلاد عثمانى و شام و مصر رفت و از مصربه جزیره العرب بازگشت (17) و مدت هشت ماه از مردم دورى گزید،آنگاه به اظهار عقائد خود پرداخت (18) .

 

«لوتروب ستودارد»آمریکائى نیز به مسافرت او به ایران اشاره کرده است (19) . دراین موقع که سال 1139 بود، پدرش شیخ عبدالوهاب از «عیینه »به «حریمله » منتقل شده بود. شیخ محمد نیز ملازم پدرش گردید وباز کتابهائى را نزد او فرا گرفت و به انکار عقائد مردم نجدپرداخت و بدین جهت میان او و پدرش نزاع درگرفت و همچنین منازعات سختى میان او و مردم نجد بر اثر عقایدش رخ داد و این امر چندین سال ادامه داشت تا این که در سال 1153 پدرش شیخ عبدالوهاب به درود حیات گفت (20) .

 

اظهار دعوت

 

شیخ محمد پس از مرگ پدر، جرات بیشترى براى اظهار عقائد ومخالفت با اعتقادات معمول مسلمانان پیدا کرد و عقائد و اعمال مورد اتفاق مسلمانان را مورد حمله قرار داد.

 

گروهى از افراد بى خبر اطراف او را گرفتند و کار وى بالا گرفت.

 

مردم حریمله متشکل از دو قبیله بودند و هر قبیله روسائى داشت و روساى شهر از مردم دو قبیله بودند که هرکدام مدعى ریاست بردیگرى بود، یکى از آن دو قبیله که «حمیان » نامیده مى شد،غلامانى داشتند که به امور منکر و فسق و فجور مى پرداختند، شیخ در صدد برآمد غلامان مزبور را امر به معروف و نهى از منکر بکندو آنان تصمیم گرفتند، شب هنگام نهانى شیخ را به قتل برسانند وبه این قصد پشت دیوارى کمین کردند، اما چند تن از مردم بر قصدغلامان واقف شدند و بر آنان بانگ زدند، غلامان گریختند و شیخ باز از مهلکه نجات پیدا کرد.

 

شیخ محمد پس از این، از «حریمله » به شهر «عیینه » رفت و درآن وقت حاکم شهر عیینه مردى به نام عثمان بن حمد بن معمر بود.

 

محمد بن عبدالوهاب او را به طمع حکومت نجد انداخت و به او قول داد که اگر از او حمایت کند، حکومت نجد از آن او خواهد بود.

 

عثمان نیز پذیرفت و او را گرامى داشت و در نظر گرفت وى رایارى دهد.

 

شیخ بعد از این، به امر به معروف و نهى از منکر (طبق عقائدخود) پرداخت و در انکار کارهاى مردم سختگیرى بسیار نمود وعقائد خود راکاملا آشکار ساخت. از جمله کارهاى او در عیینه این بود که دستور داد درختانى را که مورد احترام مردم بود، قطع کردند و گنبد و ساختمان روى قبر زید بن خطاب را ویران ساختند (21) . قبر زید در ناحیه جبلیه (نزدیک عیینه) قرار داشت، شیخ به عثمان گفت: بیا قبر زید و گنبد آن را خراب کنیم، عثمان گفت:

 

این قبر زید و این شما، آن را ویران سازید. شیخ گفت ما درصورتى مى توانیم آن را خراب کنیم که تو هم به ما کمک کنى.

 

عثمان با 600 نفر همراه شیخ و یارانش حرکت کرد اهل جبلیه درصدد منع برآمدند، اما چون یاراى جنگ با عثمان را نداشتند، خودرا کنار کشیدند. عثمان به شیخ گفت که من متعرض قبر نمى شوم،شیخ خود کلنگ به دست گرفت و قبر را با زمین برابر کرد و این نخستین اقدام تخریبى پسر عبدالوهاب بود. پس از آن زنى نزد اوآمد و به زناى محصنه اعتراف کرد، شیخ عقل وى را سنجید و او راسالم دید، آنگاه به زن گفت که شاید به زور به تو تجاوز شده است، زن دوباره نوعى اعتراف کرد که مجازات سنگسار شدن بر اوثابت مى شد، شیخ دستور داد آن زن را سنگسار کردند (22) .

 

خبر شیخ محمد و کارهاى او به گوش سلیمان بن محمد بن عزیز حمیدى، امیراحساء و قطیف و توابع رسید، سلیمان نامه اى به عثمان حکمران شهر عیینه فرستاد و او را به قتل پسر عبدالوهاب فرمان داد واز مخالفت فرمانش برحذر داشت و گفت اگر این کار را انجام ندهى، خراجى که از احساء براى تو مى فرستم، قطع خواهم کرد.خراج مزبور یکهزار و ویست سکه طلا و مقدارى مواد غذائى و لباس بود.

 

چون نامه امیر احساء به عثمان رسید، قدرت مخالفت درخود ندید، شیخ را نزد خود خواند و گفت: ما طاقت جنگ با امیراحساء را نداریم، شیخ محمد پاسخ داد که اگر به یارى من بشتابى تمام نجد رامالک مى شوى، اما عثمان از او اعراض کرد و گفت:

 

امیر احساء فرمان قتل تو را داده ولى از مروت بدور است که ماتو را در شهر خود به قتل برسانیم، هرچه زودتر از شهر ما بیرون رو، سپس سوارى به نام «فرید ظفرى » را مامور ساخت تا شیخ رااز عیینه بیرون راند (23) . 

پى نوشت ها:

 

1-       دائره المعارف فرید وجدى: ج 10 ، ص 871. مقاله صالح ابن دخیل نجدى - زرکلى، اعلام ، ج 6، ص 257.

 

2-       الدرر السنیه، زینى دحلان، ص 42 - زهاوى، الفجرالصادق، ص 17.

 

3-       فتنه الوهابیه ، ص 66.

 

4-       تاریخ نجد آلوسى، ص 111 - احمد امین زعماء الاصلاح، ص 10 -زرکلى، ج 6، ص 257.

 

5-       ابجدالعلوم قنوجى، ص 871 - دائره المعارف فرید وجدى، ج 10، ص 871 - الفتوحات الاسلامیه، ج 2، ص 156 - الضیاء الشارق ابن سمحان، ج 4، ص 196 - هدیه العارفین، ج 2، ص 350.

 

6-       ازاله شبهات، ص 20.

 

7-       جغرافیاى ملطبرون، ترجمه «رفاعه بک » ناظر مدرسه عالى زبان و ترجمه، به نقل کشف الارتیاب، ص 13

 

8-       مدرک قبل.

 

9-       تاریخ نجد، ص 112.

 

10-   زعماء الاصلاح، ص 10.

 

11-   تاریخ نجد، ج 1، ص 118.

 

12-   تاریخ نجد آلوسى، ص 111.

 

13-   زعماء الاسلام، ص 10.

 

14-   ناسخ التواریخ، جلد قاجار، ج 1، ص 118 - مآثر سلطانیه، ص 82.

 

15-   زعماء الاصلاح، ص 10.

 

16-   جزیره العرب فى القرن العشرین، حافظ وهبه، ص 336.

 

17-   ضمیمه شماره 4 سال 11 مجله بررسیهاى تاریخى با عنوان روابط ایران با حکومت مستقل نجد به نقل از کتاب لمع الشهاب فى سیره محمد بن عبدالوهاب که نسخه خطى آن به گفته آقاى مدرسى طباطبائى در کتابخانه موزه بریتانیا مضبوط است. فاسیلینیف درکتاب «تاریخ العربیه السعودیه » اطلاعات ارزشمندى درباره این کتاب خطى به دست مى دهد. (همان کتاب، ص 9).

 

18-   زعماء الاصلاح، ص 10.

 

19-   امروز جهان اسلام، ج 1، ص 261.

 

20-   تاریخ نجد، آلوسى، ص 113.

 

21-   زید برادر عمر بن خطاب بود که در جنگ یمامه (جنگ مسلمانان با مسیلمه کذاب) به شهادت رسیده بود و در آن منطقه قبرش زیارتگاه مردم بود.

 

22-   تاریخ نجد، ابن بشر ج 1 و 9 و 10 - وهابیان، ص 120 - 122.

 

23-   فیلیبى، عبدالله، تاریخ نجد، ص 390، طبع بیروت.

ادامه از اينجا

محمد بن عبدالوهاب بنیانگذار آئین وهابى(1115 - 1207)

 

بنیانگذار مسلک وهابیت محمد بن عبدالوهاب تمیمى نجدى است که نسبش به «وهیب تمیمى » مى رسد و این نسبت از نام پدرش «عبدالوهاب » گرفته شده است. وهابیان این نسبت را قبول ندارند و از اطلاق آن به فرقه خود ناراضى هستند و مى گویند: نام وهابى را بعضى از دشمنان معاصر محمد بن عبدالوهاب از روى دشمنى و حسد به آنان داده اند تا به افراد نادان چنین وانمودکنند که آنان بدعتگذار و گمراه کننده هستند تا کسى که از آنهاپیروى مى کند به وحشت بیفتد، بدین جهت نسبت فرقه را به شیخ محمد نداده اند که مبادا پیروان این آئین به سبب همنام بودن بانام پیامبر، نوعى شرافت پیدا کنند (1) .

 

مورخان در تاریخ تولد ومرگ او اختلاف کرده اند: بعضیها گفته اند محمد بن عبدالوهاب درسال 1111ه ق در شهر «عیننه » (از شهرهاى نجد) تولد یافت ودر سال 1207 درگذشت (2) و عمر طولانى حدود 96 سال داشت.

 

زینى دحلان با این که در کتابهاى خود این قول را انتخاب کرده،ولى در کتاب «فتنه الوهابیه » گفته است: بعضى در ماده تاریخ هلاکت او گفته است: «بدا هلاک الخبیث » یعنى در سال 1206 به هلاکت رسیده است (3) . ولى به گفته آلوسى و برخى دیگر، فوت وى درسال 1206 بوده است (4) .

 

ولى مشهور این است که تولد وى در سال 1115 و فوتش در همان سال 1207 اتفاق افتاده است (5) .

 

او در شهرک عیینه متولد شد که از بلاد نجد است، پدرش در آن شهرقاضى بود و فقه حنبلى را از پدر خود که از علماى حنبلى بود،آموخت. مى نویسند: او از آغاز امر علاقه شدیدى به مطالعه تاریخ مدعیان نبوت مانند: مسیلمه، سجاح، اسود عنسى، طلیحه اسدى ومانند اینها داشت. گویند: او از اوایل به مطالعه کتابهاى ابن تیمیه و ابن قیم اهمیت زیادى مى داد و آنها را زیاد مطالعه مى کرد (6) . و بسیارى از اعمال مردم نجد را زشت مى شمرد، پدرش که مرد صالحى بود، در وى احساس انحراف مى کرد و او را مورد نکوهش قرار مى داد.

 

سپس جهت ادامه تحصیل عازم مکه و مدینه گردید و از طلبه هائى بود که در میان مکه و مدینه در تردد بودند و در نزد علماى آنجا مشغول تحصیل بود، در آغاز از محضر درس جمعى از علماى مکه و مدینه از جمله: شیخ محمد بن سلیمان کردى و شیخ محمد حیاه سندى استفاده کرد، ولى از همان آغاز مطالبى بر زبان او جارى مى شد که اساتید و علماى صالحین نسبت به آینده او بدبین بودندو پیش بینى مى کردند این شخص در آینده، مردم را گمراه خواهدساخت و برادرش سلیمان بن عبدالوهاب نیز بر وى ایراد مى گرفت ومردم را از پیروى وى برحذر مى داشت (7) .

 

«ملطبرون » مى نویسد: اصل و منشا وهابیگرى آن است که عرب وبه خصوص مردم یمن گفتگو مى کردند که چوپان بینوائى به نام سلیمان در عالم رویا دیده بود که شعله آتشى از وى خارج و درروى زمین پخش شد و هر که را که جلو مى آمد، مى سوخت. او این رویا را به معبرى گفت و او چنین تعبیر کرد که: فرزندى ازفرزندان تو نیروى عظیمى پیدا مى کند و دولت نیرومندى تشکیل مى دهد و این رویا در نواده او محمد تحقق پیدا کرد.

 

وقتى که محمد بزرگ شد، نزد همشهریانش به خاطر همین رویا که معلوم نبود، همان است یا نه؟ عزیز و محترم بود او نخست مذهبش را پنهانى تبلیغ کرد و پیروانى نیز پیدا نمود سپس به شام مسافرت کرد و چون در آنجا به آئین تازه او نگرویدند، دوباره پس از سه سال مسافرت به دیار خود بازگشت (8) .

 

آلوسى در کتاب «تاریخ نجد» مى نویسد: محمد بن عبدالوهاب درشهر عیینه، یکى از شهرهاى نجد نشو و نما کرد، فقه حنبلى رانزد پدرش فرا گرفت و از همان اوان کودکى سخنانى ناآشنا مى گفت و بر ضد بسیارى از اعمال و عقائد مورد اتفاق مسلمانان سخن مى گفت و آنها را به باد انتقاد مى گرفت ولى کسى او را یارى نکرد. پس از شهر عیینه به مکه و سپس به مدینه مسافرت کرد. درمدینه پیش شیخ عبدالله نامى درس خواند و شدیدا به استغاثه وتوسل در کنار مرقد مطهر رسول اکرم(ص) اعتراض نمود، آنگاه به نجد و از آنجا به بصره و شام روى نهاد. در بصره مدتى اقامت گزید و در جلسه درس شیخ محمد مجموعى حاضر شد و در این شهر نیزبسیارى از اعمال مذهبى مسلمانان را به باد انتقاد گرفت و مردم از آنجا بیرونش کردند و از آنجا بگریخت (9) .

 

اینک مسافرت او رااز منابع دیگر پى مى گیریم:

 

گویند: محمد بن عبدالوهاب در سفرى که به حج رفت، بعد از انجام مناسک حج رهسپار مدینه شد و در آنجا، توسل و استغاثه مردم رادر کنار قبر پیامبر مورد انکار قرار داد، سپس به نجد برگشت واز آنجا سفر دور و دراز خود را به شهرهاى اسلامى آغاز نمود.

 

ابتدا به بصره رفت به این قصد که از آنجا به شام برود مدت چهار سال در بصره ماند (10) . و از یکى از علماى بصره که شیخ محمد مجموعى نام داشت، مدتى پیش او درس خواند (11) . و هنگامى که عقائد خود را اظهار نمود، مردم به مخالفت پرداختند و او رامورد اذیت و آزار قرار دادند و سرانجام او را از شهر خودبیرون کردند و چیزى نمانده بود که در گرماى شدید بیابان میان بصره و زبیر هلاک شود که مردى از اهل زبیر او را نجات داد و به شهر زبیر برد (12) . از آنجا عازم بغداد گردید و مدت پنج سال درآنجا ماندگار شد و سپس به کردستان رفت و یکسال هم در کردستان ماند و بعد به همدان رفت و در آنجا هم دو سال ماند (13) و ازآنجا عازم اصفهان گردید و مدتى در نزد علماى اصفهان به تحصیل علم نحو و صرف و معانى و بیان پرداخت و نیز در فقه و اصول ومسائل شرعیه به حد اجتهاد رسید (14) . و طبق گفته احمد امین، وى در اصفهان فلسفه اشراق و تصوف را فراگرفت (15) .

 

مولف کتاب «جزیره العرب فى القرن العشرین » نوشته است: شیخ محمد به ایران سفر کرد و در آنجا حکمت شرق و ساختن تفنگ و قسمتى ازفنون جنگ را فرا گرفت (16) . و از یک منبع دیگر که نسخه خطى آن در کتابخانه موزه بریتانیا موجود است، نقل شده است که شیخ محمد هفت سال در اصفهان و مدرسه عباسیه از بناهاى شاه عباس صفوى اقامت کرده و در این مدت شرح تجرید قوشچى و شرح مواقف میر سید شریف و حکمه العین کاتبى را نزد میرزاجان اصفهانى،محشى شرح تجرید، خوانده، سپس از اصفهان به رى و از آنجا به قم آمده و با دوست همراه خود که على قزاز نام داشت، یک ماه دراین شهر ماند و سپس به بلاد عثمانى و شام و مصر رفت و از مصربه جزیره العرب بازگشت (17) و مدت هشت ماه از مردم دورى گزید،آنگاه به اظهار عقائد خود پرداخت (18) .

 

«لوتروب ستودارد»آمریکائى نیز به مسافرت او به ایران اشاره کرده است (19) . دراین موقع که سال 1139 بود، پدرش شیخ عبدالوهاب از «عیینه »به «حریمله » منتقل شده بود. شیخ محمد نیز ملازم پدرش گردید وباز کتابهائى را نزد او فرا گرفت و به انکار عقائد مردم نجدپرداخت و بدین جهت میان او و پدرش نزاع درگرفت و همچنین منازعات سختى میان او و مردم نجد بر اثر عقایدش رخ داد و این امر چندین سال ادامه داشت تا این که در سال 1153 پدرش شیخ عبدالوهاب به درود حیات گفت (20) .

 

اظهار دعوت

 

شیخ محمد پس از مرگ پدر، جرات بیشترى براى اظهار عقائد ومخالفت با اعتقادات معمول مسلمانان پیدا کرد و عقائد و اعمال مورد اتفاق مسلمانان را مورد حمله قرار داد.

 

گروهى از افراد بى خبر اطراف او را گرفتند و کار وى بالا گرفت.

 

مردم حریمله متشکل از دو قبیله بودند و هر قبیله روسائى داشت و روساى شهر از مردم دو قبیله بودند که هرکدام مدعى ریاست بردیگرى بود، یکى از آن دو قبیله که «حمیان » نامیده مى شد،غلامانى داشتند که به امور منکر و فسق و فجور مى پرداختند، شیخ در صدد برآمد غلامان مزبور را امر به معروف و نهى از منکر بکندو آنان تصمیم گرفتند، شب هنگام نهانى شیخ را به قتل برسانند وبه این قصد پشت دیوارى کمین کردند، اما چند تن از مردم بر قصدغلامان واقف شدند و بر آنان بانگ زدند، غلامان گریختند و شیخ باز از مهلکه نجات پیدا کرد.

 

شیخ محمد پس از این، از «حریمله » به شهر «عیینه » رفت و درآن وقت حاکم شهر عیینه مردى به نام عثمان بن حمد بن معمر بود.

 

محمد بن عبدالوهاب او را به طمع حکومت نجد انداخت و به او قول داد که اگر از او حمایت کند، حکومت نجد از آن او خواهد بود.

 

عثمان نیز پذیرفت و او را گرامى داشت و در نظر گرفت وى رایارى دهد.

 

شیخ بعد از این، به امر به معروف و نهى از منکر (طبق عقائدخود) پرداخت و در انکار کارهاى مردم سختگیرى بسیار نمود وعقائد خود راکاملا آشکار ساخت. از جمله کارهاى او در عیینه این بود که دستور داد درختانى را که مورد احترام مردم بود، قطع کردند و گنبد و ساختمان روى قبر زید بن خطاب را ویران ساختند (21) . قبر زید در ناحیه جبلیه (نزدیک عیینه) قرار داشت، شیخ به عثمان گفت: بیا قبر زید و گنبد آن را خراب کنیم، عثمان گفت:

 

این قبر زید و این شما، آن را ویران سازید. شیخ گفت ما درصورتى مى توانیم آن را خراب کنیم که تو هم به ما کمک کنى.

 

عثمان با 600 نفر همراه شیخ و یارانش حرکت کرد اهل جبلیه درصدد منع برآمدند، اما چون یاراى جنگ با عثمان را نداشتند، خودرا کنار کشیدند. عثمان به شیخ گفت که من متعرض قبر نمى شوم،شیخ خود کلنگ به دست گرفت و قبر را با زمین برابر کرد و این نخستین اقدام تخریبى پسر عبدالوهاب بود. پس از آن زنى نزد اوآمد و به زناى محصنه اعتراف کرد، شیخ عقل وى را سنجید و او راسالم دید، آنگاه به زن گفت که شاید به زور به تو تجاوز شده است، زن دوباره نوعى اعتراف کرد که مجازات سنگسار شدن بر اوثابت مى شد، شیخ دستور داد آن زن را سنگسار کردند (22) .

 

خبر شیخ محمد و کارهاى او به گوش سلیمان بن محمد بن عزیز حمیدى، امیراحساء و قطیف و توابع رسید، سلیمان نامه اى به عثمان حکمران شهر عیینه فرستاد و او را به قتل پسر عبدالوهاب فرمان داد واز مخالفت فرمانش برحذر داشت و گفت اگر این کار را انجام ندهى، خراجى که از احساء براى تو مى فرستم، قطع خواهم کرد.خراج مزبور یکهزار و ویست سکه طلا و مقدارى مواد غذائى و لباس بود.

 

چون نامه امیر احساء به عثمان رسید، قدرت مخالفت درخود ندید، شیخ را نزد خود خواند و گفت: ما طاقت جنگ با امیراحساء را نداریم، شیخ محمد پاسخ داد که اگر به یارى من بشتابى تمام نجد رامالک مى شوى، اما عثمان از او اعراض کرد و گفت:

 

امیر احساء فرمان قتل تو را داده ولى از مروت بدور است که ماتو را در شهر خود به قتل برسانیم، هرچه زودتر از شهر ما بیرون رو، سپس سوارى به نام «فرید ظفرى » را مامور ساخت تا شیخ رااز عیینه بیرون راند (23) . 

پى نوشت ها:

 

1-       دائره المعارف فرید وجدى: ج 10 ، ص 871. مقاله صالح ابن دخیل نجدى - زرکلى، اعلام ، ج 6، ص 257.

 

2-       الدرر السنیه، زینى دحلان، ص 42 - زهاوى، الفجرالصادق، ص 17.

 

3-       فتنه الوهابیه ، ص 66.

 

4-       تاریخ نجد آلوسى، ص 111 - احمد امین زعماء الاصلاح، ص 10 -زرکلى، ج 6، ص 257.

 

5-       ابجدالعلوم قنوجى، ص 871 - دائره المعارف فرید وجدى، ج 10، ص 871 - الفتوحات الاسلامیه، ج 2، ص 156 - الضیاء الشارق ابن سمحان، ج 4، ص 196 - هدیه العارفین، ج 2، ص 350.

 

6-       ازاله شبهات، ص 20.

 

7-       جغرافیاى ملطبرون، ترجمه «رفاعه بک » ناظر مدرسه عالى زبان و ترجمه، به نقل کشف الارتیاب، ص 13

 

8-       مدرک قبل.

 

9-       تاریخ نجد، ص 112.

 

10-   زعماء الاصلاح، ص 10.

 

11-   تاریخ نجد، ج 1، ص 118.

 

12-   تاریخ نجد آلوسى، ص 111.

 

13-   زعماء الاسلام، ص 10.

 

14-   ناسخ التواریخ، جلد قاجار، ج 1، ص 118 - مآثر سلطانیه، ص 82.

 

15-   زعماء الاصلاح، ص 10.

 

16-   جزیره العرب فى القرن العشرین، حافظ وهبه، ص 336.

 

17-   ضمیمه شماره 4 سال 11 مجله بررسیهاى تاریخى با عنوان روابط ایران با حکومت مستقل نجد به نقل از کتاب لمع الشهاب فى سیره محمد بن عبدالوهاب که نسخه خطى آن به گفته آقاى مدرسى طباطبائى در کتابخانه موزه بریتانیا مضبوط است. فاسیلینیف درکتاب «تاریخ العربیه السعودیه » اطلاعات ارزشمندى درباره این کتاب خطى به دست مى دهد. (همان کتاب، ص 9).

 

18-   زعماء الاصلاح، ص 10.

 

19-   امروز جهان اسلام، ج 1، ص 261.

 

20-   تاریخ نجد، آلوسى، ص 113.

 

21-   زید برادر عمر بن خطاب بود که در جنگ یمامه (جنگ مسلمانان با مسیلمه کذاب) به شهادت رسیده بود و در آن منطقه قبرش زیارتگاه مردم بود.

 

22-   تاریخ نجد، ابن بشر ج 1 و 9 و 10 - وهابیان، ص 120 - 122.

 

23-   فیلیبى، عبدالله، تاریخ نجد، ص 390، طبع بیروت.


منبع : پایگاه سنت
  2629
  0
  0
امتیاز شما به این مطلب ؟

آخرین مطالب

      اصول بهائیت
      پیشینه تاریخی بهائیت
      ادله ردّ بهاییت
      تاریخچه مختصر بهاییت
      توهين خلفا به فاطمه زهرا سلام الله علیها
      اقرار ابوبكر به هجوم به خانه حضرت زهرا سلام الله ...
      شهادت حضرت فاطمه سلام الله علیها در منابع اهل سنت
      رويگرداني فاطمه از شيخين
      رضايت فاطمه از شيخين؟!!
      دفن شبانه فاطمه

بیشترین بازدید این مجموعه

      تاریخچه مختصر بهاییت
      پیشینه تاریخی بهائیت
      زرتشت
      آيا نام پدر حضرت مهدي (عج)، عبد الله بوده است؟ (1)
      نشانه ها و نمادهای مسیحیت
      آيين زرتشت از ديدگاه آرتور کریستینسن
      نقد دین زرتشت
      چگونگي شهادت امام هادي عليه السلام
      اصول بهائیت
      ادله ردّ بهاییت

 
نظرات کاربر
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز