فارسی
جمعه 28 تير 1398 - الجمعة 16 ذي القعدة 1440

  4529
  0
  0

درس تفسیر قرآن - جلسه یکصد و چهل ششم (درس 1 سال 93)

 

1 مهر 93، 27 ذیقعده

تفسیر آیه­ بیست و ششم سوره بقره

بسم الله الرحمن الرحیم

(إِنَّ اللَّهَ لَا يَسْتَحْيِي أَنْ يَضْرِبَ مَثَلًا مَا بَعُوضَةً فَمَا فَوْقَهَا فَأَمَّا الَّذِينَ آمَنُوا فَيَعْلَمُونَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ وَأَمَّا الَّذِينَ كَفَرُوا فَيَقُولُونَ مَاذَا أَرَادَ اللَّهُ بِهَذَا مَثَلًا يُضِلُّ بِهِ كَثِيرًا وَيَهْدِي بِهِ كَثِيرًا وَمَا يُضِلُّ بِهِ إِلَّا الْفَاسِقِينَ)[1]  

 این آیه­ی شریفه یقیناً یکی از آیات بسیار مهم قرآن کریم است.

(إِنَّ اللَّهَ لَا يَسْتَحْيِي أَنْ يَضْرِبَ مَثَلًا مَا بَعُوضَةً فَمَا فَوْقَهَا فَأَمَّا الَّذِينَ آمَنُوا فَيَعْلَمُونَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ)[2] 

 این قسمت از آیه حاوی یک نکته بسیار مهم و قابل توجه است که برای عموم مردم هم راه گشاست،  و درمان بعضی از کاستی و کمبودهای فکری آن­هاست. این نکته بسیار مهم را، با کمک یکی از حکمت­های مهم نهج ­البلاغه در ادامه بیان خواهیم کرد.

(وَأَمَّا الَّذِينَ كَفَرُوا فَيَقُولُونَ مَاذَا أَرَادَ اللَّهُ بِهَذَا مَثَلًا يُضِلُّ بِهِ كَثِيرًا وَيَهْدِي بِهِ كَثِيرًا وَمَا يُضِلُّ بِهِ إِلَّا الْفَاسِقِينَ)[3]

 این گفتار منکران، کاملاً دلیل بر این است که در حجابی سنگین از ظلمت کفر به سر می­برند و عقل آن­ها نیز عقل پخته­ای نیست و عقل آن­ها همان عقلی است که در رحم مادر به آن­ها داده شده است. به فرمایش امیرالمومنین علیه السلام آنان با این عقل کار نکرده­اند زیرا امیرالمومنین علیه السلام عقل پخته را محصول گوش می­دانند. یعنی وقتی که انسان گوشش را به فرمایش حضرت «وقفوا أسماعهم على العلم النافع لهم »[4]  بکند، عقل پخته می­شود . دهان ما، مجرای ورود مواد غذایی به شکم است ولی گوش ما، مجرای ورود معارف به عقل و حق و باطن است.

آدمی فربه شود از راه گوش                جانور فربه شود از راه نوش [5]

این­ افراد ﴿أُولَـئِكَ كَالْأَنْعَامِ﴾[6] هستند که فقط از راه نوش فربه شده­اند، اما از راه گوش کاری برای خود نکرده­اند. ­ اگر گوش را تعطیل کنیم باعث عذاب روز قیامت می­شود. در قرآن مجید در سوره­ی تبارک می­بینیم: ﴿لَوْ كُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِل ﴾[7] ،  یعنی گوش و عقل در آیه­ در یک­جا  گفته شده است، ﴿ما كُنَّا في أَصْحابِ السَّعير[8]  یعنی منشأ تمام جرم­ و گناه انسان در قیامت، تعطیلی گوش است. زیرا عقل آنان همان عقل کودکی است، حال در هر سنی که هستند، باید به کافران گفت که شما کودک هشتاد ساله هستید یا  طفل پنجاه ساله هستید. یعنی عقل آن­ها در همان حالت عقل طبیعی مانده و به فرمایش امیرالمومنین علیه السلام عقل مسموع نشده است.

﴿فَيَقُولُونَ مَاذَا أَرَادَ اللَّهُ بِهَذَا مَثَلًا﴾[9]

این کافران فکر کرده­اند که تمثیل پروردگار به پشه یا کوچکتر از پشه، کار مسخره و بیهوده­ای است. از لحن کلامشان هم می­توان استفاده کرد که در مقام  استهزا به وحی و به پروردگار هستند.

﴿يُضِلُّ بِهِ كَثِيرًا﴾[10]

اما در پایان آیه خداوند می­فرماید ﴿يُضِلُّ بِهِ كَثِيرًا﴾[11] : عده­ی زیادی با همین مثال من گرفتار گمراهی می­شوند. البته گمراهی ابتدایی در اینجا مطرح نیست بلکه اینجا «يُضِلُّ» در حقیقت عذاب کفر و زبان یاوه­گویی و پستی آن­هاست.

﴿وَيَهْدِي بِهِ كَثِيرًا وَمَا يُضِلُّ بِهِ إِلَّا الْفَاسِقِينَ)[12]

خداوند متعال، طوق گمراهی و ضلالت را جز بر گردن کسانی که خود را از چارچوب انسانیت بیرون آورده­اند، نمی­اندازد. «فسق» به معنای خروج از حقیقت است. شاید شنیده باشید که در فرهنگ عرب در زمان خرما پزان، وقتی می­گویند عمل فسق در نخل انجام گرفت که خرما  از پوسته­ی قابل دور انداختنش بیرون می­آید.[13] پروردگار عالم در قرآن مجید همین لغت را از خود عرب، درباره­ی کافران، مشرکان، عهدشکنان، و چند طایفه به کار برده است.

 گمراهی، طوقی بر گردن کسانی می­ماند که از چارچوب انسانیت بیرون آمده­اند. این جریمه­ی پروردگار در دنیا است، وگرنه جزای بالاتری دارند.

 

چیستی حیا و نفی آن از خدا

جمله­ی اول آیه که بسیار قابل توجه است، نفی حیا و به اصطلاح شرم از پروردگار مهربان عالم است. حال ببینیم معنی حیا در خداوند چیست، و اصل حیا در لغت یا در رواشناسی اسلامی به چه معناست.

حیا، یک کیفیت با ارزش عالی روانی است. کار حیا، کار ترمز ماشین، قطار، کشتی و هواپیماست، کار ترمز غریزی در همه حیوانات است. موجودات زنده­ی عالم، هرکدام به تناسب حیات خود، ترمز مخصوص به خود را دارند، که هروقت با خطر  روبرو شوند، آن ترمز را می­زنند و نوعاً از خطر در امان قرار می­گیرند.

 یک نوع ماهی وجود دارد که در بخش تاریکی دریا زندگی می­کند[14]. خداوند متعال برای جستجوی طعمه  ماده­ای فسفری بسیار قوی پشت گردن این ماهی تعبیه کرده است که این ماده نور پخش می­کند.  پخش و قطع نور به دست خود ماهی است، یعنی گاز دادن برای روشن شدن این کارگاه تولید نور، به دست خودش است، کشیدن ترمز هم به دست خودش است. وقتی ماهی طعمه می­خواهد، گردنش را کمی پائین می­آورد و در تاریکی دریا جلویش کاملاً روشن می­شود. این ماهی طعمه­شناس است و طعمه­اش را میخورد اما وقتی ببیند دشمن یعنی یک نیروی قوی­تر می­آید، ترمز این کارخانه را می­کشد و گردنش را بالا می­اندازد تا تاریک شود و در سایه­ی این تاریکی فرار می­کند.

 حیا حالتی است که شبیه ترمز در روان انسان قرار دارد. این حیا در افرادی وجود دارد که از انجام عمل عقوبت­آمیز بترسند. این حیای ممدوح و قوی، فاعلِ فعل را باز می­دارد تا در فردای زندگی اش یا قیامت، دچار عقاب پروردگار نشود.

جالب است که طبق روایات ائمه طاهرین علیهم السلام زمینه­ی این حیا، ایمان  انسان و اعتقاد است، در روایتی از وجود مبارک امام مجتبی علیه السلام نقل شده است: «من لا حیا له لا دین له». یعنی آن کس که خدا را، قیامت را و نظارت خدا را بر خود باور دارد، برای پروردگار، هیچ خلوت و پنهانی نمی­شناسد. به طور مثال در خلوت کاری انجام بگیرد و خدا حاضر در آن خلوت نباشد، و یا در پنهان، کاری انجام بگیرد و حضرت حق، شاهدِ آن کار نباشد ﴿إِنَ اللَّهَ عَلى كُلِ شَيْ ءٍ شَهيد﴾[15]: بر هر چیزی حاضر است، غایب از چیزی نیست و خلوت و پنهانی برای او وجود ندارد. آن کس که خود را باور کرده یعنی خدا، قیامت خدا، نظارت خدا و حضور خدا را باور کرده است، حیا دارد. «من لا حیا له لا دین له»[16]

اما آن کسی که به خداوند اعتقادی ندارد، به معاد و نبوت نیز اعتقاد ندارد،  یعنی وقتی اصل و صد را نپذیرفت، نود و نه تای دیگر را هم رد می­کند. به عبارت دیگر وقتی خدا را نمی­پذیرد ، دیگر نوبت به اعتقاد قیامت و نظارت و حضور و شهادت حضرت حق نمی­رسد.  این فرد بی حیایی است، یعنی از فعل قبیح، نه در پنهان و نه در آشکار ابایی ندارد،  زیرا ترمز باطنی ندارد. یعنی این اصل عالی الهی که شاخه­ای از باور، یقین ،علم به قیامت و علم به عقاب حق است را ندارد، پس ترمز هم ندارد و هر گناهی را مرتکب میشه و از آن ابا و خجالت و شرم و حیایی ندارد. این فرد تهی از آن حالت عالی روانی است. حیا ترمز نفس است.

 در اینجا باید گفت این حیا، حیای از پروردگار است. همین حیا از پروردگار است که در برخورد با مردم هم در اهل حیا نیز جریان دارد. یعنی آن کسی که برای آبروی خودش ارزش قائل است که البته باید هم ارزش قائل باشد، زیرا اسلام قرار دادن آبرو را در معرض ریختن، حرام می داند.  «اتقوا من مواضع التهم»[17] از دستورات عالی اجتماعی و اخلاقی اسلام است. پس آن کسی که از خدا حیا دارد و حیا با اوست، وقتی دغدغه دارد از اینکه آبرویش بین مردم بریزد و مورد ملامت و سرزنش قرار بگیرد، از اینکه وارد حرفی، عملی، کاری، نگاهی و گناهی بشود توقف می­کند تا بی­آبرو نشود.

به نظر می­رسد آبروی خود را در معرض فنا قرار دادن، گناه بسیار سنگینی است. چون آدم وقتی آبرویش محفوظ باشد -مخصوصاً خود آبرو برای ما سرمایه­ی بسیار عظیمی است- از این آبرو به نفع دین، مردم، کار خیر و امور اثرگذار استفاده می­کند. کسی که شصت سال در شهری یا بخشی یا منطقه­ای و یا در کشوری آبرومند است، مردم برایش ارزش قائل­اند و نمی­توانند حرفش را رد کنند. بارها مشاهده شده که هنگامی که انسان آبرومند شفاعتی کند مورد قبول مردم قرار می­گیرد.

بنده قصد ندارم  خیلی به خواب تکیه کنم، اما چون قرآن مجید فی الجمله خواب را قبول دارد، نه بالجمله، یعنی کل خواب را قبول ندارد اما فی الجمله قبول دارد. در احوالات ابن فهد حلی نوشته­اند که درجه­اش در قیامت از بسیاری از علمای شیعه بالاتر است. وقتی از وی سوال می­کنند که دلیل رسیدنت به این مقام در عالم قیامت و برزخ چیست؟ جواب می­دهد: من قدرت سیاسی و پولی که نداشتم، اما قدرت آبرویی بسیار قوی­ای داشتم، و از این قدرت به نفع دین، مردم ،بدهکاران، مشکل­داران و مریض­داران استفاده کردم ، و با این آبرومندی­ام به هر کس مراجعه کردم، نه نگفت و با آبرویم مشکلات انسان­های فراوانی را حل کردم.[18]

چنین سرمایه­ای را تباه کردن و درِ هزاران خیر را به وسیله­ی خود، با ریختن آبروی خود بستن، گناهش بسیار سنگین است. علاوه بر این که آدم منافعی و پاداشهای اخروی بسیاری را از دست می­دهد.

 

انواع حیا

مسئله­ی حیا در دو مرحله­اش در خداوند متعال اصلاً وجود ندارد. حال گفته می­شود که چرا وجود ندارد که آیه­ی شریفه می­گوید: (إِنَّ اللَّهَ لَا يَسْتَحْيِي﴾[19] یعنی برای خدا اصلاً جای حیا وجود ندارد که حیا کند. اگر دقت کنیم، متوجه می­شویم که حیا ترمزی در مقابل عمل شر و زشت و گناه انسان است. این حیا یا در کنار پروردگار، حیا (منِ الله) است یا در کنار مردم، حیا (منِ الناس) است غیر از این دو حیا، حیای دیگری وجود ندارد.

البته حیای دیگری هم هست که پیغمبر صلی الله علیه و آله می­فرمایند حیای احمقانه است[20]. مانند اینکه من بگویم خجالت می­کشم جلوی مردم این کار خیر را بکنم یا نماز جماعت بیایم یا مطلبی را بپرسم یا کار اشتباهی که کردم را بپرسم و چه کاری باید بکنم تا اشتباه خود را جبران بکنم. این حیا، حیای حماقت است که ما بحثی در آن نداریم.  حیای مثبتی که برای عبد در پیشگاه پروردگار، بسیار کارساز است و در بین مردم هم بسیار کارساز است، ترمزی است برای اینکه انسان را از شر، گناه، معصیت، آبروریزی و دچار شدن به عقاب قیامت، حفظ کند. .

 

بررسی حیا در روایات

به نظر من حیا الهی است که همه­ی انسان­ها در بدو تولد دارای این نعمت هستند، و حیا ارزش الهی در ظرف وجود انسان است. در برخی روایات موانع کم­رنگ شدن و از میان رفتن حیا اشاره شده، که به انسان گوشزد کند که برای حیای بشر نیز خطراتی وجود دارد.

 

روایت اول: در روایتی در حکمت 341 نهج البلاغه آمده است.[21] 

«منْ كَثُرَ كَلامُهُ كَثُرَ خَطَأُهُ، وَ مَنْ كَثُرَ خَطَأُهُ قَلَّ حَياؤُهُ، وَ مَنْ قَلَّ حَياؤُهُ قَلَّ وَرَعُهُ، وَ مَنْ قَلَّ وَرَعُهُ ماتَ قَلْبُهُ، وَ مَنْ ماتَ قَلْبُهُ دَخَلَ النّارَ»[22].

 تفسیر روایت اول:

« منْ كَثُرَ كَلامُهُ كَثُرَ خَطَأُهُ، [23]»[24]  اگر ما بخواهیم حرف خوب بزنیم، حرف خوب فقط حرف دینی و حرف مثبت است. در حالیکه ما نمی­توانیم در 24 ساعت زندگی­مان دائماً قرآن بخوانیم، دعا بخوانیم، زیارت بخوانیم، حدیث بخوانیم تا بگوییم حرف خوب زده­ایم. حتی در خواندن این­ها هم نباید افراط کرد، زیرا ما بخشی جالب در احادیث شیعه داریم: «الاقتصاد فی العباده»: میانه روی در عبادت. یعنی به خودتان فشار نیاورید. پس این­ عبادت دائمی نیست و برای ما حرف ما با خانواده، مردم ، نانوا، بقال، عطار، رفیقان و هم­درسی­ها می­ماند. حال اگر بخواهیم حرف درست و صحیح  ثواب­دار طبیعی بزنیم، بسیار کم است. اما وقتی آدم دچار پرحرفی شود که منظور از این پرحرفی به نظر می­رسد آنچه از مجموع روایات برداشت می­شود این باشد که انسان در سخن گفتن خود دچار غیبت، تهمت، سب، ناسزا و یاوه­گویی شود.

 «وَ مَنْ كَثُرَ خَطَأُهُ قَلَّ حَياؤُهُ»[25] در این صورت آدم از مردم رودربایستی نخواهد داشت و هر چه به دهنش بیاید می­گوید و به حیا، این ترمز عالی الهی باطنی لطمه می خورد.

 این روایت بسیار عالی از حضرت رضا علیه السلام است که می­فرمایند: سلامتی انسان در ده جزء است، نه جزءش در صمت است.[26] یعنی پرحرفی نداشتن و حرف بیهوده نزدن. یعنی از تمام حرف­های گناه آلود و عمر تلف کن و بی­فایده کنار نشستن و فقط حرفِ خوب زدن.

﴿قُولُوا لِلنَّاسِ حُسْنا﴾[27] این حکم پروردگار در قرآن کریم است. اگر پر حرفی آدم ادامه پیدا کند، به طبیعت ثانویه­ی او تبدیل می­شود. یعنی اگر گناهان زبان را مرتکب شود، احساس درد روحی نمی­کند. چنانچه اروپایی­ها و آمریکایی­ها و پیروانشان از گناهانی که شبانه­روز مرتکب می­شوند، احساس غفلت نمی­کنند و ناراحت هم نمی­شوند و وجدانشان هم فریاد نمی­کشد چون گناه، طبیعت ثانویه­ی آن­ها شده است.

بنده در لندن با یک دانشجو که خودش می­گفت اهل ایتالیا است و در دانشگاه­های لندن قبول شده بود، راجع به گناهان حدود دو ساعت در پارکی بحث کردیم. خود این دانشجو  اقرار کرد که این­ها را که تو می­گویی من و دوستانم همه عمل می­کنیم. اما اینکه گناه است و خلاف وجدان یعنی چه؟ یعنی بعد از دو ساعت نتوانستم متوجهش کنم که این­ها گناه است، چون طبیعت ثانویه­ و اخلاق دومشان شده است.

«وَ مَنْ قَلَّ حَياؤُهُ قَلَّ وَرَعُهُ»[28] کسی که حیایش کم بشود، پارسایی، خود نگهداری، تقوا و ترمزش ضعیف می­شود.

«وَ مَنْ قَلَّ وَرَعُهُ ماتَ قَلْبُهُ»[29] این دیگر خیلی خطر سنگینی است. وقتی که ترمز، تقوا، و خود نگهداری ضعیف شود، دل می­میرد. و دلی که مرد از او نمی­توان انتظاری داشت. دلِ مرده دیگر رابطه­ای با خدا و قیامت ندارد و تمام سیم­ها قطع می­شود، یعنی تمام سیم­های حیات معنوی دل قطع می­شود. کانال­هایی که دائم حیات معنوی را به قلب تزریق می­کنند از لجن گناه پر شده و رسوب می­کنند. وقتی هم قلب بمیرد، نتیجه­اش که یقینی است، «دَخَلَ النّارَ»[30] ورود به آتش دوزخ است.

 

روایت دوم: از وجود مقدس امام صادق علیه السلام روایت فوق العاده­ای در باب حیا نقل شده است:

«الحياء نور جوهره صدر الإيمان و تفسيره التذويب عند كل شي ء ينكره التوحيد و المعرفة»[31].

تفسیر روایت دوم:

«الحياء نور» هیچ کس مانند ائمه­ی طاهرین علیهم السلام ما انسان را روان­کاوی نکرده است. حیا در باطن، نور است. حال این نور از کجا در باطن می درخشد و منشأ آن چیست؟ این نعمت ویژه­ی پروردگار عالم است. یعنی از فرمایش امام می­توان استفاده کرد که خدا انسان را، نوری در رحم مادر خلق کرده است. همین مطلب را درباره­ی ائمه علیهم السلام هم در زیارت جامعه داریم: «خلقكم الله أنوارا»[32]. در زیارت حضرت ابی عبدالله الحسین علیه السلام نیز داریم: «أشهد أنك كنت نورا في الأصلاب »[33] یعنی اصل واقعیتشان نور بود، یعنی جسمشان، نطفه­شان، استخوان بندی، اعصاب و اعضایشان نور بود. گفته شده «أنك نورا» نه «مستفیدا من النور». یعنی خودت نور بودی. اگرچه جسم ما نور نیست، ولی آنچه که در وجود ماست و به ما ارزش­ داده، دمیدن نور است، چون این نور منشأ الهی دارد. ﴿اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْض ﴾[34]

 «الحياء نور»[35] یعنی با همین روشنایی است که انسان مسیر رضایت خدا را پیدا می­کند. وقتی آدمی حیا داشته باشد و گناه نکند و پاک بماند، مورد رضایت حق است. این نور است که موتور وجود انسان می­باشد. یعنی همه­ی موتورها با نور حرکت می­کنند. همه­ی ماشین­ها، قطارها و هواپیماها اصل محرکشان نور، جرقه و آتش است.

  «الحياء نور جوهره صدر الإيمان»[36] این هم جمله­ی جالبی است. یعنی سینه­ی ایمان، جوهر این نور است. حال سینه­ی ایمان چیست؟ سینه در اصطلاح آن چیزی است که ما و حیوانات داریم، که قلب در آن محفظه همیشه حفظ شده است. اما سینه ایمان که ایمان در آن محفوظ است، یقین است. یعنی همان باوری که اگر الان هفت میلیارد جمعیت جهان جمع شوند و به ما که یقین داریم، بگویند نبوتی برای پیغمبر صلی الله علیه و آله نبوده است و  امامتی برای امیرالمومنین علیه السلام نبوده است، ما چاره­ای نداریم جز اینکه به این حرف یاوه­ای که هفت میلیارد نفر می­گویند بخندیم، چون یقین داریم که نبوت و امامت حق است. یا اینکه اگر در طول روز ده هزار نفر بگویند آفتاب نمی تابد و روز نیست، ما به حرفشان می­خندیم.

جوهر یعنی آن ماده­ی حقیقی حیا که اساس ایمان است و به عبارتی یقین است. همان که در مقدمه عرض شد، کسی که به قیامت و خدا و عذاب باور دارد، می­ترسد وارد گناه شود.

و در ادامه­ی روایت حضرت حیا را تفسیر کردند و چیستی آن را روشن کردند.

 «و تفسيره التذويب عند كل شي ء ينكره التوحيد و المعرفة»[37][38]. این خودداری است و در مقابل هر چیزیست که باور انسان و توحید انسان و علم انسان به حقایق آن را قبول ندارد و نمی­پذیرد.

 «ينكره التوحيد»، یعنی پروردگار عالم چه چیزی را قبول ندارد؟ یعنی آن معرفت واقعی که دین و علم دین است، چه چیزی را قبول ندارد؟ معنی حیا این است که شما در برابر آن چه که خدا و معرفت دینی قبول ندارد، خودداری کنید. 

 

روایت سوم: روایت با ارزش دیگری از بحارالأنوار جلد 75 صفحه­ی 211 که امام صادق علیه السلام:

«و أمرهم بمدارستها و النظر فيها...عليكم بالحياء و التنزه عما تنزه عنه الصالحون قبلكم ».

تفسیر روایت سوم:

امام در نامه­ای خطاب به همه­ی شیعیان در هر عصر و زمان فرموده­اند «و أمرهم»، یعنی حضرت به آن­ها امر و واجب کرده «بمدارستها»که دایماً این نامه را بخوانند، «و النظر فيها» دایماً در این نامه دقت کنند. نه اینکه به خط نگاه کنند، منظور حضرت رویت نیست بلکه نظر است، یعنی نگاه با عقل و دریافت نکات ظریف این نامه.

آن نامه چیست؟ «عليكم بالحياء»، من به شما سفارش می­کنم، این ترمز الهی را در وجودتان غنیمت بدانید «و التنزه عما تنزه عنه الصالحون قبلكم ». و سفارش می­کنم از آنچه که بندگان شایسته­ی الهی -اولیا و انبیا و مومنان واقعی- پیش از شما تا زمان آدم، کناره­گیری می­کردند، شما هم کناره­گیری کنید.

 

روایت چهارم: امام باقر علیه السلام می فرمایند:

 «الحياء و الإيمان مقرونان في قرن ، فإذا ذهب أحدهما تبعه صاحبه»[39]

تفسیر روایت چهارم:

«الحياء و الإيمان» که در مقدمه بیان شد، حیا ­از ایمان رشد و نمو کرده­ است. مقرونان فی قرن،  یعنی حیا و ایمان در یک نخ به همدیگر بسته شده­اند. «فإذا ذهب أحدهما تبعه صاحبه»یعنی اگر آدم بی­دین شود، بی­حیا می­شود، و اگر بی­حیا شود، بی­دین می­شود.

 

روایت پنجم: پیغمبر صلی الله علیه و آله می­فرمایند: «الحياء هو الدين كله »[40].

تفسیر روایت پنجم:

این روایت فوق العاده­ی دیگری است. یعنی همه­ی دین حیاست، چون آدم وقتی حیا داشته باشد، هم اجتناب از محرمات و هم انجام فرائض و واجبات الهی را دارد.

 

 پی نوشت ها:



[1]  .سوره بقره: 2 ، آیه­ی 26. بى ترديد خدا [براى تفهيم مطلبى به مردم] از اينكه به پشه و فراتر از آن [در كوچكى] مَثَل بزند ، پروا ندارد ؛ اما اهل ايمان ميدانند كه آن مثل از سوى پروردگارشان بر اساس حق است و اما كافران [از روى استهزاء] مى گويند : خدا از اين مثل چه اراده كرده است ؟ ! خدا بسيارى را به آن مثل [به خاطر تسليم نشدنشان به حق] گمراه مى كند ، و بسيارى را به آن مثل [به سبب درك صحيح] هدايت مى نمايد؛ و جز بدكاران نافرمان را به آن گمراه نمى كند.

[2] . همان

[3]  . همان

[4] . نهج البلاغة ، ص: 426. «گوشهای خود را وقف دانش با منفعت نموده اند»

[5]  . مثنوی مولوی، دفتر ششم

[6] . سوره اعراف: 7 ، آیه­ی 179.

[7]  . سوره ملک: 67، آیه ی 10. «و می گویند: اگر ما [ دعوت سعادتبخش آنان را] شنیده بودیم» .

[8]  . همان. «درمیان اهل آتش سوزان نبودیم».

[9]  . سوره بقره: 2 ، آیه­ی 26.

[10] . همان.

[11] . همان.

[12] . سوره بقره: 2 ، آیه­ی 26.

[13]. کلمه­ی فاسق ازماده­ی فسق به معنای خارج شدن هسته از درون رطب (خرمای تازه) است. به این ترتیب که گاهی رطب از شاخه­ی نخل سقوط می­کند و هسته از درون آن بیرون می­پرد. فسقت الرطبه من قشرها «مفردات فی غریب الشعران»، راغب اصفهانی، حسین بن محمد، صفحه­ی 636،دارالعلم، بیروت 1412.

[14] . بنده قبلاً  در کتاب­های حیوان­شناسی و مجلات علمی حیوان­شناسی خوانده بودم و در یکی از باغ­وحش­های تهران هم به نمایش گذاشته بودند.

[15]  . سوره حج: 22، آیه­ی 17.

[16] . «بحارالأنوار» ج 75 ، ص111.

[17]. «روضة المتقين في شرح من لا يحضره الفقيه» ج 6، ص: 505؛ «بحار الأنوار» ج 33، ص 510.

[18]  . «تفسیر حمد و بقره شیخ محمد حسین اصفهانی»، صص199-200.

[19]  . سوره بقره: 2 ، آیه­ی 26.

[20] . «کافی» ج3، ص 276، ط دارالحدیث. «الحیاء حیاءان حیاء عقل و حیاء حمق، فحیاء العق هو العلم و حیاء الحمق هو الجهل».

[21]. البته بنده چند نهج البلاغه را دیده­ام که اعداد مقداری  باهم تفاوت دارند. در بعضی از نهج البلاغه­ها این متن از 400 به بعد است، ولی در بیشتر نهج البلاغه­ها 341 است، با چند عدد این­طرف و آن­طرف مراجعه کنید. اختلاف در عدد در نهج البلاغه­ها هست.

[22] . «نهج البلاغه» ص 856. « هر که خطایش بسیار گشت حیایش اندک شد، و هر که حیایش اندک شد پارساییش کم شد، و هر که پارساییش کم شد دلش مرد، و هر که دلش مرد وارد آتش شد.»

[23] . یا خطؤه. هردو صورت را نقل کرده­اند. 

[24]  . «نهج البلاغه» ص 856.

[25]  . همان.

[26]  «بحار الأنوار»، (ط - بيروت)، ج 75، ص: 339. «يأتي على الناس زمان تكون العافية فيه عشرة أجزاء تسعة منها في اعتزال الناس و واحد في الصمت»

[27]  . سوره بقره:2، آیه­ی 83. «و با مردم با خوش زبانی سخن گویند»

[28] . «نهج البلاغه» ص 856.

[29] . همان.

[30] .همان.

[31]. «بحار الأنوار» ج 68، ص 336.

[32].  . «زاد المعاد - مفتاح الجنان» ص 298

[33] . «زاد المعاد - مفتاح الجنان» ص 248

[34] . سوره نور:24،آیه­ی 35. « خدا نور آسمانها و زمین است».

[35]. «بحار الأنوار» ج 68، ص 336.

[36] . همان.

[37]. «بحار الأنوار» ج 68، ص 336.

[38] . این جمله بسیار عالی است و بنده در جلدی از کتاب عرفان اسلامی توضیح مفصل داده­ام. این روایت مفصل است که در اینجا این بخش را انتخاب کرده­ام.

[39] . «كافي»ج 3، ص 275

[40]. «نهج الفصاحة» ص 453


منبع : پایگاه عرفان
  4529
  0
  0
امتیاز شما به این مطلب ؟

آخرین مطالب

      جلسه یکصد و شصت و پنجم (درس 21 سال 94)
      درس تفسیر قرآن - جلسه یکصد و شصت و چهارم (درس 20 سال 94)
      درس تفسیر قرآن - جلسه یکصد و شصت و سوم (درس 19 سال 94)
      درس تفسیر قرآن - جلسه یکصد و شصت و دوم (درس 18 سال 94)
      درس تفسیر قرآن - جلسه یکصد و شصت و یکم (درس 17 سال 93)
      درس تفسیر قرآن - جلسه یکصد و شصتم (درس 16 سال 93)
      درس تفسیر قرآن - جلسه یکصد و پنجاه و نهم (درس 15 سال 93)
      درس تفسیر قرآن - جلسه یکصد و پنجاه و هشتم (درس 14 سال 93)
      درس تفسیر قرآن - جلسه یکصد و پنجاه و هفتم (درس 13 سال 93)
      درس تفسیر قرآن - جلسه یکصد و پنجاه و ششم (درس 12 سال 93)

بیشترین بازدید این مجموعه

      تفسیر قرآن ـ جلسه اول
      درس تفسیر قرآن - جلسه یکصد و سی و دوم
      درس تفسیر قرآن - جلسه یکصد و چهل ششم (درس 1 سال 93)
      درس تفسیر قرآن - جلسه یکصد و پنجاه و دوم (درس 8 سال 93)
      درس تفسیر قرآن - جلسه یکصد و پنجاه و هشتم (درس 14 سال 93)
      درس تفسیر قرآن - جلسه یکصد و شصتم (درس 16 سال 93)
      درس تفسیر قرآن - جلسه یکصد و شصت و دوم (درس 18 سال 94)
      درس تفسیر قرآن - جلسه یکصد و شصت و سوم (درس 19 سال 94)
      درس تفسیر قرآن - جلسه یکصد و شصت و چهارم (درس 20 سال 94)
      جلسه یکصد و شصت و پنجم (درس 21 سال 94)

آخرین مطالب

      جلسه یکصد و شصت و پنجم (درس 21 سال 94)
      درس تفسیر قرآن - جلسه یکصد و شصت و چهارم (درس 20 سال 94)
      درس تفسیر قرآن - جلسه یکصد و شصت و سوم (درس 19 سال 94)
      درس تفسیر قرآن - جلسه یکصد و شصت و دوم (درس 18 سال 94)
      درس تفسیر قرآن - جلسه یکصد و شصت و یکم (درس 17 سال 93)
      درس تفسیر قرآن - جلسه یکصد و شصتم (درس 16 سال 93)
      درس تفسیر قرآن - جلسه یکصد و پنجاه و نهم (درس 15 سال 93)
      درس تفسیر قرآن - جلسه یکصد و پنجاه و هشتم (درس 14 سال 93)
      درس تفسیر قرآن - جلسه یکصد و پنجاه و هفتم (درس 13 سال 93)
      درس تفسیر قرآن - جلسه یکصد و پنجاه و ششم (درس 12 سال 93)

بیشترین بازدید این مجموعه

      تفسیر قرآن ـ جلسه اول
      درس تفسیر قرآن - جلسه یکصد و سی و دوم
      درس تفسیر قرآن - جلسه یکصد و چهل ششم (درس 1 سال 93)
      درس تفسیر قرآن - جلسه یکصد و پنجاه و دوم (درس 8 سال 93)
      درس تفسیر قرآن - جلسه یکصد و پنجاه و هشتم (درس 14 سال 93)
      درس تفسیر قرآن - جلسه یکصد و شصتم (درس 16 سال 93)
      درس تفسیر قرآن - جلسه یکصد و شصت و دوم (درس 18 سال 94)
      درس تفسیر قرآن - جلسه یکصد و شصت و سوم (درس 19 سال 94)
      درس تفسیر قرآن - جلسه یکصد و شصت و چهارم (درس 20 سال 94)
      جلسه یکصد و شصت و پنجم (درس 21 سال 94)

 
نظرات کاربر
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز