فارسی
چهارشنبه 28 آذر 1397 - الاربعاء 11 ربيع الثاني 1440
  9365
  2
  4

آقازاده‌ای که منصب حکومتی را قبول نکرد!

آقازاده‌ای که منصب حکومتی را قبول نکرد!

روزى وزیر هارون در مجلس بود ، در آن اثنا پسر هارون که نامش قاسم بود و لقبش موتمن آمد بگذرد ، جعفر برمکى خندید ، هارون از سبب خنده پرسید ، پاسخ داد ، بر احوال این پسر مى خندم که تو را رسوا نموده ، اى کاش این پسر به تو داده نمى شد ! این است لباس و وضع و روش و منش او ، با فقرا و تهیدستان مى نشیند 

هارون گفت : حق دارد ، زیرا ما تاکنون منصب و مقامى به او واگذار نکرده ایم ، چه خوبست حکومت شهرى را در اختیارش بگذاریم ، امر کرد او را به حضور آوردند ، وى را نصیحت کرد و گفت : مى خواهم تو را به حکومت شهرى منصوب نمایم ، هر منطقه اى را علاقه دارى بگو .گفت : اى پدر ! مرا به حال خود بگذار ، علاقه ام به بندگى خدا بیش از حکومت است ، تصور کن فرزندى چون مرا ندارى

گفت : مگر نمى توان در لباس حکومت به عبادت برخاست ؟ حکومت منطقه اى را بپذیر ، وزیرى شایسته براى تو قرار مى دهم تا اکثر امور منطقه را به دست گیرد و تو هم به عبادت و طاعت مشغول باشى .

 

هارون از این معنا غافل بود یا خود را به غفلت زده بود که حکومت ، حق امامان معصوم و اولیاى الهى است . در حکومت ظالمان و ستمگران ، و غاصبان و طاغیان ، قبول امارت و حکومتى که نتوان دستورات حق را پیاده کرد و با حقوق آن ، که سراسر حرام است هیچ عبادتى به صورت صحیح ممکن نیست انجام گیرد ، مورد رضایت خدا نیست و پذیرفتن امارت از جانب ستمگر ، بدون وجه شرعى گناه بزرگى است .

قاسم گفت : من هیچ نوع برنامه اى را نمى پذیرم و زیر بار قبول امارت و حکومت نمى روم .هارون گفت : تو فرزند خلیفه و حاکم و سلطان مملکتى پهناور و سرزمینى وسیع هستى ، چه مناسبت دارد که با مردمان بى سر و پا معاشرى و مرا در میان بزرگان سرشکسته کرده اى ؟ پاسخ داد : تو هم مرا در میان پاکان و اولیاى خدا از اینکه فرزند خود مى دانى سرشکسته کرده اى !

 

نصیحت هارون و حاضران مجلس در او اثر نکرد ، از سخن گفتن ایستاد و در برابر همه سکوت کرد .حکومت مصر را به نام او نوشتند ، اهل مجلس به او تبریک و تهنیت گفتند .چون شب رسید از بغداد به جانب بصره فرار کرد ، به وقت صبح هر چند تفحص کردند او را نیافتند .مردى از اهالى بصره به نام عبد الله بصرى مى گوید : من در بصره خانه اى داشتم که دیوارش خراب شده بود ، روزى آمدم کارگرى بگیرم تا دیوار را بسازد ، کنار مسجدى جوانى را دیدم مشغول خواندن قرآن است و بیل و زنبیلى هم در پیش رویش گذاشته است ، گفتم : کار مى کنى ؟ گفت : آرى ، خداوند ما را براى کار و کوشش و زحمت و رنج براى تامین معیشت از راه حلال آفریده .گفتم : بیا به خانه من کار کن ، گفت : اول اجرتم را معین کن سپس مرا براى کار ببر . گفتم : یک درهم مى دهم ، گفت : بى مانع است 

 

همراهم آمد تا غروب کار کرد ، دیدم به اندازه دو نفر کار کرده ، خواستم از یک درهم بیشتر بدهم قبول نکرد ، گفت : بیشتر نمى خواهم ، روز بعد دنبالش رفتم او را نیافتم ، از حالش جویا شدم گفتند : جز روز شنبه کار نمى کند .روز شنبه اول وقت نزدیک همان مسجدى که در ابتداى کار او را دیده بودم ملاقاتش کردم ، او را به منزل بردم مشغول بنایى شد ، گویى از غیب به او مدد مى رسید . چون وقت نماز شد ، دست و پایش را شست و مشغول نماز واجب شد ، پس از نماز کار را ادامه داد تا غروب آفتاب رسید ، مزدش را دادم رفت ، چون دیوار خانه تمام نشده بود صبر کردم تا شنبه دیگر به دنبالش بروم ، شنبه رفتم او را نیافتم ، از او جویا شدم گفتند ، دو سه روزى است بیمار شده ، از منزلش جویا شدم ، محلى کهنه و خراب را به من آدرس دادند ، به آن محل رفتم ، دیدم در بستر افتاده به بالینش نشستم و سرش را به دامن گرفتم ، دیده باز کرد و پرسید : تو کیستى ؟ گفتم : مردى هستم که دو روز برایم کار کردى ، عبد الله بصرى مى باشم ، گفت : تو را شناختم 

 

آیا تو هم علاقه دارى مرا بشناسى ؟ گفتم : آرى ، بگو کیستى ؟گفت : من قاسم پسر هارون الرشید هستم !تا خود را معرفى کرد از جا برخاستم و بر خود لرزیدم ، رنگ از صورتم پرید ، گفتم : اگر هارون بفهمد فرزندش در خانه من عملگى کرده مرا به سیاست سختى دچار مى کند و دستور تخریب خانه ام را مى دهد . قاسم فهمید دچار وحشت شدید شده ام ، گفت : نترس و وحشت نکن ، من تا به حال خود را به کسى معرفى نکرده ام ، اکنون هم اگر آثار مردن در خود نمى دیدم حاضر به معرفى خود نبودم ، مرا از تو خواهشى است ، هرگاه دنیا را وداع کردم ، این بیل و زنبیل مرا به کسى که برایم قبر آماده مى کند بده و این قرآن هم که مونس من بوده به اهلش واگذار ، انگشترى هم به من داد و گفت : اگر گذرت به بغداد افتاد پدرم روزهاى دوشنبه بار عام مى دهد ، آن روز به حضور او مى روى و این انگشتر را پیش رویش مى گذارى و مى گویى : فرزندت قاسم از دنیا رفت و گفت : چون جرات تو در جمع کردن مال دنیا زیاد است این انگشتر را روى اموالت بگذار و جوابش را هم در قیامت خود بده که مرا طاقت حساب نیست ، این را گفت و حرکت کرد که برخیزد نتوانست ، دو مرتبه خواست برخیزد قدرت نداشت ، گفت : عبد الله ، زیر بغلم را بگیر و مرا از جاى بلند کن که آقایم امیرالمومنین (علیه السلام)آمده ، او را از جاى بلند کردم به ناگاه روح پاکش از بدن مفارقت کرد ، گویا چراغى بود که برقى زد و خاموش شد !

 

برگرفته از کتاب عبرت آموز نوشته استاد حسین انصاریان


منبع : پایگاه عرفان
  9365
تعداد بازدید
  2
تعداد نظرات
  4
امتیاز کاربران
امتیاز شما به این مطلب ؟

آخرین مطالب

      تاجری که خانه‌اش را در اختیار زائران قرار می‌داد
      خاطره استاد انصاریان با قطب گنابادی هنگام زلزله
      ما دزد پول مردم هستیم نه دزد اعتقادات آنها!
      نفرین و دعاى پدر
      آه ثمر بخش
      دامادی که شب عروسی غذایش را بخشید!
      آقازاده‌ای که منصب حکومتی را قبول نکرد!
      تواضع امیرالمومنین (ع)
      عفو و گذشت پيامبر از دختر حاتم‏
      محروم ماندن از سعادت ابدى‏

بیشترین بازدید این مجموعه

      طلبه ای که به لوستر های حرم امیر المومنین اعتراض داشت
      آقازاده‌ای که منصب حکومتی را قبول نکرد!
      دامادی که شب عروسی غذایش را بخشید!
      حكايت گرگان و كرمان‏
      رفتار آموزنده ابوسعيد ابوالخير با شاگردان
      داستانى عجيب از برزخ مردگان‏
      حکایتی از تقوای یک عالم
      حکایت خدمت به پدر و مادر
      عفو و گذشت پيامبر از دختر حاتم‏
      مهرورزى امام صادق (ع) به مخالفانش‏

 
نظرات کاربر
حمید
زشت است از سایت استاد، چنین مطالبی. قاسم بن هارون فرد شناخته شده ایست و سرتاپای این داستان با بدیهیات تاریخی ناسازگاری دارد.
پاسخ
0     0
16 فروردين 1395 ساعت 4:09 بعد از ظهر
هادی نوش آذر
با تشکر از شما
پاسخ
0     0
26 ارديبهشت 1395 ساعت 8:25 بعد از ظهر

پر بازدید ترین مطالب سال

حاجت خود را جز نزد سه نفر نگو!

حکایت خدمت به پدر و مادر

فلسفه نماز چیست و ما چرا نماز می خوانیم؟ (پاسخ ...

سِرِّ نديدن مرده خود در خواب‏

داستانى عجيب از برزخ مردگان‏

چگونه بفهميم كه خداوند ما را دوست دارد و از ...

یک آیه و این همه معجزه !!

رضايت و خشنودي خدا در چیست و چگونه خداوند از ...

چرا باید حجاب داشته باشیم؟

شاه کلید آیت الله نخودکی برای یک جوان!

پر بازدید ترین مطالب ماه

عفو و گذشت پيامبر از دختر حاتم‏

راز عدم ازدواج حضرت معصومه (س)

دامادی که شب عروسی غذایش را بخشید!

محیط برزخ چگونه است؟ چرا قبل از بهشت و جهنم ...

سفارش امام حسن عسکری (ع) به شیعیان

سرانجام كسي كه نماز نخواند چه مي شود و مجازات ...

همزمان با آیین رونمایی از ترجمه اصول کافی؛ ...

آيا فكر گناه كردن هم گناه محسوب مي گردد، عواقب ...

اسم اعظمی که خضر نبی به علی(ع) آموخت

طلبه ای که به لوستر های حرم امیر المومنین ...

پر بازدید ترین مطالب روز

در مراسم رونمایی از ترجمه اصول کافی به قلم ...

براي رسيدن به مقام طي الارض راه حل چيست؟

از فاطمه ای که معصومه بود

درمان غم و اندوه

ویژگی‌‏های حضرت معصومه (س)

آدرس نمایندگی های مرکز نشر دارالعرفان اعلام شد

خاطره استاد انصاریان با قطب گنابادی هنگام ...

مرگ و عالم آخرت

عظمت حضرت فاطمه معصومه (س)

فرق كلّي حيوان با انسان در چیست ؟