فارسی
شنبه 29 تير 1398 - السبت 17 ذي القعدة 1440

  589
  0
  0

باور از خویش ندارم که تو مهمان منى

مومنان به فضل و رحمت خداوند مفرح می شوند

او از شیعیان پاک دل و از دوستان ابو الاسود دوئلى و در قبیله خود از بزرگان بوده و مورد سلام حضرت مهدى ( عج ) در قائمیّات است .ماریّه سعدیّه دختر سعد ، در شهر بصره از شیعیانى بود که در تشیّع سخت و استوار بود . همواره خانه او مجمعى براى شیعه بود که در آن گرد آمده الفت مى گرفتند و حدیث بازگو مى کردند و سخن مى شنودند و مى سرودند .به پسر زیاد در کوفه خبر رسید که : حسین آهنگ عراق دارد و اهالى عراق با او در مکاتبه اند .به کارگزار خود در بصره فرمان داد که دیده بانان بگمارد و راه را بر آینده و رونده بگیرد .ابن ثبیط عبقسى تصمیم گرفت که به قصد حضرت حسین (علیه السلام)از بصره بیرون بیاید . ده پسر داشت ، آن ها را دعوت کرد که با او همراه شوند و فرمود : آیا کدام یک از شما با من پیشاپیش بیرون خواهید آمد ؟دو نفر از آن ها « عبدالله و عبیدالله » دعوت او را پذیرفتند . پس با یاران و همگنان خود که با او در خانه ماریّه سعدیّه بودند گفت : من عزم جزم کرده ام و خواهم رفت . از شما که با من خواهد آمد ؟آنان گفتند : ما از اصحاب پسر زیاد هراس داریم .این مرد بزرگ به آنان فرمود : امّا من به خدا قسم همین که ببینم پاى شترم به سر زمین سخت استوار و آشنا شود دیگر باکى از تعقیب نخواهم داشت ، هر که خواهد گو مرا دنبال کند .این بزرگ مرد با ادهم بن امیّه و بلند همّتان دیگر از بصره بیرون شتافتند ، و به سوى مکه رفتند . محبوب خود را آنجا ندیدند . از مکّه بیرون آمده راه بیابان هاى دور دست را پیش گرفته تا خود را به حضرت حسین (علیه السلام)رساندند .یزید بن ثبیط پس از استراحت در بنه خود ، قصد دیدار امام کرد و به کوى حضرت حسین روان شد . از طرف دیگر امام هم به جستجوى او رفته تا در بنه و آسایشگاه او وارد شد ، و آنجا به انتظار او نزول اجلال فرمود . به عرض حضرت رساندند که یزید به دیدن شما رفته . امام در بنه او به انتظار بازگشت وى نشست « زهى مهر و یگانگى ، زهى بزرگى و بزرگوارى » .بارى ابن ثبیط به منزل حضرت که رسید و شنید که امام به سراغ او بیرون رفته است به منزل خود باز گشت تا وقتى به منزل رسید و چشمش به جمال کشتى نجات افتاد این آیه را خواند .

( بِفَضْلِ اللهِ وَبِرَحْمَتِهِ فَبِذلِکَ فَلْیَفْرَحُوا . . . ) .

] این موعظه ، دارو ، هدایت و رحمت [ به فضل و رحمت خداست ، پس باید مومنان به آن شاد شوند که آن از همه ثروتى که جمع مى کنند ، بهتر است .

خواندن این آیه بدان ماند که به خود گوید : من و این دولت !

باور از بخت ندارم که تو مهمان منى *** خیمه سلطنت آنگاه سراى درویش

خلاصه این که نه از بخت ماست ، بلکه فقط از فضل خداست که یار در منزل ماست .پس از قرائت آیه به امام سلام کرد و روبروى حضرت نشست و قصدش را از آمدن که جان فشانى در محضر حضرت است بیان کرد .امام او را دعاى خیر فرمود سپس بنه و خرگاهش را ضمیمه خیمه هاى حسینى کرد .از امام جدا نشد تا در فضاى ملکوتى جانبازى قرار گرفت . دو پسرش در حمله اول شهید شدند و خودش در مبارزه تن به تن به وصال جانان رسید .این مرد بزرگ از دعوتى که در ابتدا از هم قطاران کرد و از پافشارى خود و سر بر شتافتن از کوى حقیقت و از سفر دور و دراز خود به سوى حضرت حسین (علیه السلام)و از تربت آرام خود پیامى مى دهد که : من چون منش اشرافیّت را در دریاى حقیقت انداختم ، به دولت هم قطارى با شهیدان کوى حسین رسیدم . در راه قدر دانى از آن سرچشمه نور و منبع فضیلت آن قدر کوشیدم که هفت نفر را به همراه خود به توفیق دولت شهادت رساندم . هان اى مردم ! نباید هراس و وحشت جلوگیر راه مقصد شود ، بیابان دور و دراز و بى آب و آبادانى را در راه حقیقت بزرگ مشمارید .و بمانند سروشى مى گوید : براى موقع شناسى موقعى بهتر از فداکارى و صدق در راه حقیقت نیست .

سر غیرت فرو نارند مردان پیش نامردان *** اگرچه از قفا از من جدا سازند آن سر را

زهى مردان که اندر بیعت فرزند پیغمبر *** گر افتد دستشان از تن دهند آن دست دیگر را

زهى اصحاب باهمّت که پیش نیزه و خنجر *** براندازند از تن جوشن و از فرق مغفر را

نهنگانى که بهر تشنه کامان تا برند آبى *** شکافند از دم شمشیر صد دریاى لشگر را

شهادت بود صهبایى درون ساغر خنجر *** زهى مستان که بوسیدند و نوشیدند ساغر را

  589
  0
  0
امتیاز شما به این مطلب ؟

آخرین مطالب

      حکایتی از لقمه حرام‏
      خدمت امام رضا(ع) در حمام نیشابور
      سهولت عفو امام رضا(ع)
      وقتی امام رضا (ع) به نیشابور رسیدند
      طلب مقام از حضرت رضا(ع)
      انفاق امام على(ع)
       امیرالمؤمنین در بازار بصره
      من دختر بدحجابی بودم با آرایش‌های زیاد
      مردی که با خبر دختردار شدنش، رنگ رخسارش تغییر کرد!
      اثر بی‌حجابی

بیشترین بازدید این مجموعه

      طلبه ای که به لوستر های حرم امیر المومنین اعتراض داشت
      حکایتی از لقمه حرام‏
      داستانى عجيب از برزخ مردگان‏
      داستانى شگفت از مبارزه با نفس‏
      داستان شگفت انگيز سعد بن معاذ
      حکایت خدمت به پدر و مادر
      اگر این مرد را پیدا کنم، به او پیشنهاد ازدواج می‌دهم!
      اگر بتوانی نمیری، مگر آن‌که اذان بگویی!
      من دختر بدحجابی بودم با آرایش‌های زیاد
      من آرزو داشتم که این جعفر مثل امام جعفر صادق بشود!

 
نظرات کاربر
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز