فارسی
دوشنبه 05 اسفند 1398 - الاثنين 29 جمادى الثاني 1441
  417
  0
  0

در انفاق و صدقه بايد آبروى اشخاص حفظ شود

يسع بن حمزه مى گويد: در محضر حضرت رضا (ع) بودم، با ايشان صحبت مى كردم، گروهى نزد آن حضرت حضور داشتند و از مسائل دينى و حلال و حرام مى پرسيدند، در اين هنگام مردى بلند قد و گندمگون وارد شد، پس از سلام گفت: اى پسر رسول خدا مردى از محبان شما و پدران و اجدادتان هستم، از سفر حج بازمى گردم مقدارى پول براى مخارج راه و بازگشت به وطن داشتم گم شد، اينك درخواست دارم به من كمك كنيد تا به وطنم بازگردم، البته صدقه به من نميرسد چون خداوند نعمت به من ارزدانى داشته و داراى ثروتم، چون به شهرم برسم مبلغى كه به من مى دهيد از جانب شما در آنجا صدقه مى دهم.

فرمود: خدايت بيامرزد بنيشين، سپس با مردم شروع به سخن نمود تا متفرق شدند، من و سليمان جعفرى و خثيمه با آن مرد باقى مانديم، حضرت رضا فرمود اجازه مى خواهم وارد اندرون شوم سليمان عرض بفرمائيد، حضرت وارد اندرون شد، پس از ساعتى بازگشته درب اطاق را بست، از بالاى درب دست مبارك خود را بيرون آورد و فرمود: خراسانى كجاست؟ عرض كرد در خدمتم فرمود: اين دويست دينار را براى مخارجت بگير و به اين پول تبرك جو و از جانب من نيز صدقه مده، هم اكنون خارج شو كه نه من تو را ببينم و نه تو مرا! خراسانى رفت و بعد از او حضرت رضا خارج شد سليمان عرض كرد فدايت گردم به او محبت نموده بذل و بخشش كرديد، علت اين كه پشت درب پنهان شديد چه بود؟ فرمود: نخواستم بخاطر برآوردن خواسته اش در صورتش انكسار و خوارى مشاهده كنم، گفتار پيامبر را نشنيدى؟

«المستتر بالحسنة يعدل سبعين حجة و المذيع بالسيئة مخذول و المستتر بها مغفور له:»

آن كه كار نيك را در پنهان انجام دهد پاداشش معادل هفتاد حج است، و كسى كه آشكارا گناه كند در پيشگاه حق خوار و زبون است، امّا آن كه در پنهان مرتكب گناه شود به آمرزش نزديك است، نشنيده اى پيشينيان گفته اند:

چون نزد او براى حاجتى روم در حالى كه آبرويم حفظ شده به خانواده م بازمى گردم.

«انفاق عاشقانه صاحب بن عباد»

صاحب از چهره هاى برجسته علمى و عملى و از پيروان مكتب پاك اهل بيت بود.

صاحب در دانش و بينش در درجه اى بسيار عالى قرار داشت و بسيار دانش دوست و خوش اخلاق و بهره مند از فضائل و كمالات بود.

صاحب در حكومت ديالمه منصب وزارت داشت و كمتر وزيرى در استفاده مثبت از پست وزارت و خدمت به دين و دانش و مردم كشور نمونه او ديده شده است، او را بخاطر كرامت و بزرگوارى كافى الكفاة لقب داده اند، شيخ صدوق كتاب با ارزش عيون اخبار الرضا را براى او تاليف كرد، و حسين بن محمد قمى نيز كتاب تاريخ قم را به خاطر او نگاشت.

در عصرهاى ماه رمضان هر كس به ديدار او مى رفت و بر وى وارد مى شد اجازه خروج پيش از افطار از نزد او نداشت، گاهى هزار نفر هنگام افطار بر سر سفره اش مى نشستند، صدقه و انفاق او در ماه رمضان با يازده ماه ديگر برابرى مى نمود، مادرش از كودكى او را به اينصورت تربيت كرده بود.

در زمان طفوليت كه براى تحصيل دانش به مكتب خانه مى رفت، مادر بزرگوارش هر روز صبح يك دينار و يك درهم به او مى داد و اكيداً سفارش مى نمود به اول فقيرى كه مى رسد صدقه بدهد.

اين كار براى صاحب از همان دوران كودكى تا جوانى عادت و خوى پابرجا شده بود، و زمانى هم كه به وزارت رسيد سفارش مادر را ترك نكرد.

او از ترس اين كه صدقه دادن را از ياد نبرد به خادمى كه عهده دار اطاق استراحت و خوابش بود فرمان مى داد هر شب يك دينار و يك درهم زير بسترش بگذارد تا صبح گاه كه از خواب برمى خيزد آن را برداشته به مستحق بدهد.

شبى خادم اين برنامه را فراموش كرد، صاحب هنگامى كه سر از خواب برداشت، پس از اداى فريضه دست زير بستر برد تا درهم و دينار را بردارد، ولى متوجه شد خادم فراموش كرده پول زير بستر بگذارد، اين فراموشى را به فال بد گرفت، با خود حديث نفس كرد كه لابد عمرم تمام شده و اجلم فرا رسيده كه خادم از اين امر غفلت ورزيده است!

آنچه در اطاق خوابش از روانداز و زيرانداز و بالش بود به جريمه فراموش شدن صدقه آن روز، به همان خادم فرمان داد، به اولين فقيرى كه برخورد مى كند بدهد، با توجه به اين كه همه وسائل استراحت و خوابش از ديباى گران قيمت بود.

خادم همه را جمع كرد و از خانه خارج شد، با مستحقى از سادات مصادف شده كه همسرش بخاطر نابينائى اش دستش را گرفته و او را همراه خود مى برد و سيد در حال گريه كردن بود.

خادم پيش رفت و به سيد گفت: اين اجناس را قبول مى كنى، پرسيد چيست، پاسخ داد وسائل استراحت اطاق خواب كه همه از ديباست، سيد فقير از شنيدن اين مطلب بيهوش شد، صاحب را از جريان خبر دادند، خودش بالاى سر سيد آمد، فرمان داد او را بهوش آورند، چون بهوش آمد صاحب پرسيد ترا چه شده كه اينگونه از حال رفتى؟ سيد گفت: مردى آبرومندم ولى مدتى است به فقر مبتلا شده ام، از اين همسرم دخترى دارم كه به حد بلوغ و رشد رسيده جوانى از او خواستگارى كرد، پذيرفتم، عقد آن دو صورت گرفته، اينك دو سال است نسبت به خوراك و لباس خود قناعت مى كنيم تا براى او جهازيه تهيه نمائيم، شب گذشته همسرم اصرار ورزيد كه بايد براى دخترم رواندازى با بالش ديبا تهيه كنى، هر چه خواستم او را از اين درخواستش منصرف كنم نتوانستم، و او بر خواسته اش پافشارى داشت، نهايتاً بر سر اين موضوع با يكديگر اختلاف پيدا كرديم، به او گفتم چون صبح رسد، دست من را بگير از خانه بيرون ببر تا از ميان شما بروم، اكنون كه خادم شما اين مطلب را با من در ميان گذاشت جا داشت يكه خورده و بيهوش شوم.

صاحب بن عباد، چنان تحت تأثير اين واقعه غير منتظره قرار گرفت كه اشك در چشمانش حلقه زد گفت: زيرانداز و روانداز و بالش ديبا لازم است با ساير وسائل مناسب خودش آراسته شود، به من فرصت دهيد تمام وسائل زندگى دختر را مطابق اين لحاف و تشك و بالش فراهم كنم، شوهر دختر را خواست به او سرمايه اى عنايت كرد كه به شغلى آبرومند مشغول شود، و همه جهيزيه دختر را به صورتى كه مناسب با دختر وزيرى بود به دختر داد.

 

 


منبع : پایگاه عرفان
  417
  0
  0
امتیاز شما به این مطلب ؟

آخرین مطالب

    مجالس اهل‌بیت(ع)
    حضرت جواد الائمه (ع)
    زندگی گوارا
    مشعل‌های هدایت الهی
    رفاقت با خدا اهل‌بیت و قرآن
    با لقمه حرام ارزش خود را کم نکنیم
    مراعات اهل‌بیت پیامبر (ص)
    زهرا (س) گوهری نایاب
    فاطمه(س) مزد رسالت پیامبر(ص)
    مادر ما لیلةالقدر است

بیشترین بازدید این مجموعه

      عبادت خالصانه براى خدا
      نتيجه شوم مستى‏
      حضرت ام البنین سلام الله علیها
      سخنان حکمت آمیز
      بهار حقیقی
      حضرت جواد الائمه (ع)
      مهربانی خدا
      روحیۀ تفکر
      زندگی گوارا
      مجالس اهل‌بیت(ع)

 
نظرات کاربر
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز