فارسی
دوشنبه 31 تير 1398 - الاثنين 19 ذي القعدة 1440

  215
  0
  0

مكارم و رذايل اخلاقى‏

 

منابع مقاله:

کتاب  : عرفان اسلامى جلد دهم

نوشته: حضرت استاد حسین انصاریان

 

معيار كمالات اخلاقى و سند قطعى اخلاق شناسى از گفتار، رفتار و قبولى از ناحيه معصومان عليهما السلام است. كه دست يابى به همه آنها كار چندان آسانى نيست؛ زيرا آثار اخلاقى انسان به گونه اى جامع نبوده كه بتوان همه مراحل و مدارج كمال را يك جا بيان كنند. و از سوى ديگر مكارم اخلاقى تنها اوصاف اخلاق نيست، بلكه احسن اخلاقيات است و مكارم، مكرمت ها و فضيلت هاى برتر خلقى را بيان مى كند و نبايد ميان اوصاف اخلاقى و مكارم اخلاقى خلط نمود.

گاهى در مدارك اخلاقى، مكارم اخلاقى به صورت مختلف و پراكنده گفته شده است. وقتى مدارك اخلاقى گوناگون باشد؛ تفسير آن نيز خود به خود اختلاف پيدا مى كند كه بايد آنها را به دقت بررسى نمود.

عبداللّه بن مسكان از امام صادق عليه السلام نقل مى كند كه حضرت فرمود:

إِنَّ اللَّهَ عَزَّوَجَلَّ خَصَّ رُسُلَهُ بِمَكارِمِ الأَخْلاقِ فَامْتَحِنُوا أَنْفُسَكُمْ فَإِنْ كانَتْ فِيكُمْ فَاحْمَدُوا اللَّهَ وَ اعْلَمُوا أَنَّ ذلِكَ مِنْ خَيْرٍ وَ إِنْ لاتَكُنْ فِيكُمْ فَاسْأَلُوا اللَّهَ وَ ارْغَبُوا إِلَيْهِ فِيها، قالَ: فَذَكَرَها عَشَرَةً الْيَقينَ وَ القَناعَةَ وَ الصَّبْرَ وَ الشُّكْرَ وَ الْحِلْمَ وَ حُسْنَ الْخُلُقِ وَ السَّخاءَ وَ الْغَيْرَةَ وَ الشَّجاعَةَ وَ الْمُرُوءَةَ قالَ: وَ رَوى بَعْضُهُم بَعْدَ هَذِهِ الْخِصالِ الْعَشَرَةِ وَ زادَ فِيها الصِّدْقَ وَ أَداءَ الْأَمانَةِ. «1»

خداى عزيز پيامبرانش را به مكارم اخلاق ويژگى داده است. شما خود را بيازماييد، اگر از آنها داشتيد او را سپاس گوييد و بدانيد كه بودن آنها در شما خيرى بوده است كه خداوند عطا كرده است. چنانچه در شما نبوده، آن را از خدا بخواهيد و نسبت به آن رغبت جوييد. سپس حضرت آنها را ده چيز شمردند: يقين، قناعت، صبر، شكر، خويشتن دارى، خلق نيكو، سخاوت، غيرت، شجاعت و مروت. بعضى از روايان ديگر پس از ده خصلت؛ راستگويى و امانت دارى را هم به آن افزوده اند.

اين روايت داراى چند نكته است:

1- صفات كمال و مكرمت ها در درجه اوّل ويژه انبياست.

2- خوبى ها را خير مى شناسد و در صورت نداشتن آن، سفارش به طلب آن مى فرمايد.

3- مؤمن بايد خود را در موقعيت امتحان قرار دهد تا خود را بشناسد.

4- در آغاز و پايان حديث به دو صفت يقين و مروّت اشاره دارد، يقين اساس حكمت نظرى و مروت و مرادنگى مظهر حكمت عملى است.

انبياى الهى هر چند داراى مكارم اخلاقى بالايى هستند ولى پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله اكمل و اتم آنها را داشته اند و انبياى ديگر در پى اجراى همه آنها در بين امت خود نبوده اند، در حالى كه رسول اللّه صلى الله عليه و آله مى فرمايد:

من براى تحقق مكارم اخلاق در ميان امتم برانگيخته شده ام. «2» مكرمت هاى اخلاق، تماميت كمال صفات اخلاقى است و حضرت ختمى مرتبت براى تكميل آن به رسالت برگزيده شدند، بنابراين دين اسلام، آيين اخلاق و مكارم اخلاقى در بين بشر كنونى است.

اخلاقيّات در همه انسان ها اقتضايى و نسبى است يعنى كمالات و رذايل اخلاقى در وجود انسان ها به اندازه گوناگون در مرتبه هاى برتر و پست تر نوسان دارد هر چند خوب شدن كسى كه اقتضاى بدى در او غلبه دارد، مشكل تر است؛ زيرا كسى كه در منطقه دور دستى با امكانات اندك به كمال و مقامى برسد و اهميت آن بيشتر است تا شخصى كه در مركز امكانات مادى و معنوى باشد و به جايى برسد.

اگر جوانى در فضايى آلوده پر از فحشا و فساد به درجات عالى كمال برسد، مهمتر است از فرزند فردِ با كمالى كه در محيط مذهبى به مقامى نايل آيد.

اكنون نكات بيان شده در اين فراز از دعا را در نُه بند، شرح و توضيح مى دهيم:

 

1- محبت يا كينه

محبت و عشق مهمترين پيوندى است كه انسان ها را به يكديگر متصل مى سازد.

بنابراين كه ريشه واژه انسان از انس و الفت باشد، آدمى در زندگى نيازمند علاقه و ارتباط است و همه مشكلات و نگرانى هاى او از اين راه قابل حل است.

جايگاه محبّت در قلب است. چنانچه به ضد آن يعنى بغض و كينه تبديل شود؛ رابطه انسانى به رابطه حيوان جنگلى و دشمنى هاى ديرينه گرايش پيدا كند و دوستى با همنوع با گذشت زمان به جنگ ها و كشتارها كشيده خواهد شد.

با مطالعه تاريخ بشر درمى يابيم كه بيشترين ناامنى ها و خيانت ها و قتل و غارت ملت ها در اثر از بين رفتن رابطه صلح و دوستى بوده است و هر چه انسان ها از يكديگر فاصله بگيرند واز صفات اخلاقى و مكارم انسانى خالى شوند، خصلت هاى شيطانى و حيوانى بر آنها غلبه پيدا مى كند؛ در نتيجه مانند حيوانات وحشى يكديگر را تكه تكه مى كنند، آتش مى زنند و همچون آدمخواران همجنس خود را مى خورند.

آرى، اين فرهنگ و تمدن وحش است كه به انسان هاى متمدن سرايت كرده است؛ كه درندگى و عريانى و دوزيستى را از اصول فرهنگ پيشرفته و مترقى مى دانند؛ امّا اخلاق و پوشش بدنى و هم زيستى مسالمت آميز را نشانه عقب ماندگى مى پندارند.

آيات قرآن به مؤمنان هشدار مى دهد كه جمع ميان محبت خدا و محبت دشمنان خدا در يك دل ممكن نيست و بايد از ميان اين دو يكى را برگزيد، اگر آنان به راستى مؤمنند؛ بايد از دوستى دشمان خدا پرهيز نموده وگرنه ادعاى مسلمانى نكنند كه مى فرمايد:

لَا تَجِدُ قَوْمًا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْأَخِرِ يُوَآدُّونَ مَنْ حَآدَّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لَوْ كَانُواْ ءَابَآءَهُمْ أَوْ أَبْنَآءَهُمْ أَوْ إِخْوَ نَهُمْ أَوْ عَشِيرَتَهُمْ أُوْلئِكَ كَتَبَ فِى قُلُوبِهِمُ الْإِيمنَ وَ أَيَّدَهُم بِرُوحٍ مّنْهُ وَ يُدْخِلُهُمْ جَنتٍ تَجْرِى مِن تَحْتِهَا الْأَنْهرُ خلِدِينَ فِيهَا رَضِىَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُواْ عَنْهُ أُوْلئِكَ حِزْبُ اللَّهِ أَلَآ إِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ» «3»

گروهى را كه به خدا و روز قيامت ايمان دارند، نمى يابى كه با كسانى كه با خدا و پيامبرش دشمنى و مخالفت دارند، دوستى برقرار كنند، گرچه پدرانشان يا فرزاندانشان يا برادرانشان يا خويشانشان باشند. اينانند كه خدا ايمان را در دل هايشان ثابت و پايدار كرده، و به روحى از جانب خود نيرومندشان ساخته، و آنان را به بهشت هايى كه از زيرِ [درختانِ ] آن نهرها جارى است درمى آورد، در آن جا جاودانه اند، خدا از آنان خشنود است و آنان هم از خدا خشنودند. اينان حزب خدا هستند، آگاه باش كه بى ترديد حزب خدا همان رستگارانند.

آنانى كه دم از هر دو مى زنند يا ايمانشان ضعيف است يا منافق صفتند، در غزوات صدر اسلام گروهى از بستگان و خويشاوندان مسلمانان در صف مخالفان قرار گرفتند ولى چون از خط خداوند جدا شدند و به صفوف دشمنان حق پيوسته بودند، حضرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله و يارانشان با آنها پيكار كردند و به هلاكت رساندند.

محبت به پدر و فرزندان و برادران و بستگان، نيكو و مورد سفارش اسلام است و نشانه زنده بودن عواطف انسانى است، اما هنگامى كه اين علاقه رو در روى محبت خدا قرار گيرد ارزش خود را از دست مى دهد.

انسان هنگامى مى تواند به اوج ايمان برسد كه نيرومندترين علاقه او يعنى عشق به ذات خود را در زير پرتوى عشق به ذات خدا و نمايندگان او قرار دهد.

كسى به حقيقت ايمان مى رسد كه حب و خواسته او تابع آنچه رسول اللّه صلى الله عليه و آله آورده، باشد و ولايت جانشينان او را با جان و دل بپذيرد.

رسول گرامى اسلام صلى الله عليه و آله مى فرمايد:

لايُؤمِنُ أَحَدُكُم حَتَّى أَكُونَ أَحَبَّ إِلَيْهِ مِنْ وَلِدِه وَ والِدِه وَ النَّاسِ أَجْمَعينَ. «4»

هيچ يك از شما ايمان ندارد تا آن گاه كه مرا از فرزند و پدر خود و از همه مردمان ديگر بيشتر دوست داشته باشد.

و نيز فرمود:

لايُؤمِنُ عَبْدٌ حَتَّى أَكُونَ أَحَبَّ إِلَيْهِ مِنْ نَفْسِهِ وَ يَكُونَ عِتْرَتى أَحَبَّ إِلَيْهِ مِنْ عِتْرَتِهِ وَ يَكُونَ أَهْلى أَحَبَّ إِلَيْهِ مِنْ أَهْلِهِ وَ يَكُونَ ذاتى أَحَبَّ إِلَيْهِ مِنْ ذاتِهِ. «5»

هيچ بنده اى ايمان نداشته باشد تا آن گاه كه مرا از خودش دوست تر بدارد و خاندان مرا از خاندان خودش دوست تر بدارد و اهل بيت مرا از خانواده خودش و جان مرا بيشتر از جان خودش دوست داشته باشد.

از اين رو امام صادق عليه السلام فرمود:

طَلَبْتُ حُبَّ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ فَوَجَدْتُهُ فى بُغْضِ أَهْلِ المَعاصى . «6»

دوستى خداى گرامى و بزرگ را خواستم پس در دشمنى با گناهكاران يافتم.

 

2- مودّت يا حسد

كمالات و ارزش هاى ديگران، خواه مادى باشد يا معنوى، به دو گونه انگاشته مى شود:

گاهى از روى حسادت و خودخواهى است و گاهى از روى غبطه و از خود گذشتگى است. حسد نسبت به كمالات مادى و معنوى انسان ها در هر صورت ويژگى پليدى است؛ زيرا دردى بى درمان و رنج روحى و روانى را در پى دارد و جامعه را از نظر اعتماد ناامن مى سازد.

امام على عليه السلام فرمود:

مَنْ وَلَعَ بِالْحَسَدِ وَلِعَ بِهِ الشُّوْمُ. «7»

هر كه شيفته حسادت باشد، نحسى و بدبختى شيفته اوست.

و فرمود:

الْحاسِدُ يُظْهِرُ وُدَّهُ فى أَقْوالِهِ وَ يُخْفى بُغْضَهُ فى أَفْعالِهِ، فَلَهُ اسْمُ الصَّدِيقِ وَصِفَةُ العَدُوِّ. «8»

حسود به زبان لاف دوستى مى زند و در عمل مخفيانه دشمنى مى ورزد و بنابراين او نام دوست دارد ولى از صفت دشمن برخوردار است.

امام صادق عليه السلام مى فرمايد:

آن گاه كه موسى بن عمران در حال مناجات و گفتگو با پروردگارش بود، مردى را زير سايه عرش خدا ديد. عرض كرد: اى پروردگار من! اين كيست كه در سايه عرش توست؟ خدا فرمود: اى موسى! او از كسانى است كه بر نعمت هايى كه خدا به مردم داده است حسادت نورزيده است. «9» حسادت ازجمله بيمارى هايى است كه بلاى جان امت ها شده است و در چهره

رقابت خانوادگى و چشم هم چشمى و فخر فروشى به ارزش هاى دينى ضربه شديد زده و عاطفه انسانى را نابود كرده است.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله روزى به اصحابش به اين نكته، هشدار جدى داده و فرمود:

هان! بيمارى امت هاى پيشين، يعنى حسد به شما سرايت كرده است؛ اين بيمارى نه موى سر را كه دين را فرو مى ريزاند. «10» از نتايج حسادت اين است كه زيان و ناراحتى بسيارى پديد مى آورد، دل را سست و بدن را بيمار مى كند و يك جامعه را به مرض هاى روانى و جسمانى مبتلا مى كند و گاهى چيرگى حسادت بر تقديرات، سرنوشت يك ملت را عوض مى كند.

امّا علاقه به ديگران و غبطه خوردن به حال خويش كه او هم مانند ديگران داراى كرامات نفس و فضايل اخلاقى باشد، بسيار پسنديده است.

البته نسبت به كسانى كه در مراتب بالاترند؛ ويژگى كمال نيست؛ زيرا هر كسى به اندازه شأن و منزلت خود داراى كمالات است ولى چون ما نسبت به كمال حق ناقصيم و او كمال محض و سرچشمه همه ارزش هاى معنوى است، بايد احساس كمبود نمايد و در جهت سير به سوى حق بكوشد.

هنگامى كه به حضرت سجّاد عليه السلام عرض كردند: اى فرزند پيامبر خدا! چرا اين اندازه عبادت مى كنى؟ فرمود: كيست كه بتواند مانند امير المؤمنين عليه السلام آن همه عبادت خدا كند. «11» و اين بيان حقيقت است نه غبطه به حال ديگرى؛ زيرا در وجود انبيا و اوليا و معصومان عليهم السلام نقص و كمبودى نيست و هر يك در مقام خويش كاملند؛ بلكه نوعى درخواست بالاتر است.

وجود مبارك آنان در دعايشان، طلب ورود به هر خيرى به مانند ورود محمد و آل محمد صلى الله عليه و آله مى كنند و درخواست خروج از هر بدى به مانند خروج محمد و آل محمد صلى الله عليه و آله از بدى ها مى كنند كه در آن خاستگاه عصمت وجود دارد؛ زيرا خروج از تمام زشتى ها و ورود به تمام خوبى ها مساوى با درخواست عصمت است، چه در صورت استعدادى يا در فعليّت هم باشد.

 

3- اعتماد يا بدگمانى

حضرت على عليه السلام درباره گمان هايى كه در آيه وَ تَظُنُّونَ بِاللَّهِ الظُّنُونَا» «12» آمده است، مى فرمايد:

گمان دو گونه است: گمانى كه شك است و گمانى كه يقين مى باشد. هر گمانى كه مربوط به كار معاد شود، يقين است. و هر گمانى كه مربوط به كار دنيا باشد، شك است. «13» در مرحله اوّل بدترين نوع بدگمانى، بدگمانى به خداوند متعال است؛ به گونه اى كه بعضى از صفات زشت و ناپسند، ريشه در بدگمانى به حق دارد.

وقتى خداوند در قرآن بدگمانى را گناه رسمى برشمرده و فرموده است:

يأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُواْ اجْتَنِبُواْ كَثِيرًا مّنَ الظَّنّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنّ إِثْمٌ» «14»

اى اهل ايمان! از بسيارى از گمان ها [در حقّ مردم ] بپرهيزيد؛ زيرا برخى از گمان ها گناه است.

پس روشن مى شود كه انسان وقتى به خداوند بدبين و بى توجه مى گردد؛ انواع صفت هاى رذيله ديگرى هم شيوع پيدا مى كند كه ريشه آن در بدگمانى است.

حضرت على عليه السلام مى فرمايد:

فَانَّ الْبُخْلَ وَ الْجَورَ وَ الْحِرْصَ غَرائِزُ شَتَّى يَجْمَعُها سُوْءُ الظَّنِّ بِاللَّهَ. «15»

همانا تنگ چشمى، ستم، طمع، سرشت هاى پراكنده اى هستند كه سبب آنها بدگمانى به خداست.

حسن ظن و اعتماد داشتن به خداوند هر كسى را به زندگى اميدوار مى سازد و پوينده راه حق را هم به درگاه خدا نزديك مى سازد.

امام رضا عليه السلام مى فرمايد:

أَحْسِنِ الظَّنَّ بِاللَّه فَإنَّ مَنْ حَسُنَ ظَنُّهُ بِاللَّهِ كانَ اللَّهُ عِنْدَ ظَنِّه. «16»

به خداى خوش گمان باش كه هر كس به وى خوش بين باشد، خداوند در نزد گمان اوست.

گمان نيك داشتن به خدا درباره وعده رحمت و كرم و لطف و عنايت او، از نشانه هاى مهم ايمان و از راههاى مؤثّر نجات و سعادت است.

رسول الله صلى الله عليه و آله فرمود:

لَيْسَ مِنْ عَبْدٍ يَظُنُّ بِاللَّهِ خَيْراً إِلَّا كانَ عِنْدَ ظَنِّهِ بِهِ وَ ذَلِكَ قَوْلُهُ:

وَ ذَ لِكُمْ ظَنُّكُمُ الَّذِى ظَنَنتُم بِرَبّكُمْ أَرْدَيكُمْ فَأَصْبَحْتُم مّنَ الْخسِرِينَ» «17». «18»

هيچ بنده اى گمان نيك به خدا نمى برد، مگر اين كه خداوند بر اساس گمانش با او رفتار كند و اين معنى آيه شريفه است كه فرمود: و اين گمانتان بود كه به پروردگارتان برديد [و همان ] شما را هلاك كرد، در نتيجه از زيانكاران شديد.

رحمت خدا بايد بر حال همه ما ببارد تا درِ بهشت به روى ما گشوده شود. وقتى كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مى فرمايد:

سوگند به آن كه جانم در دست اوست؛ هيچكسى از مردم با عملش وارد بهشت نمى شود، پرسيدند: حتى خود شما اى رسول خدا؟ فرمود: بلى، من همچنين هستم، مگر آن كه فضل و رحمت خدا مرا فرا گيرد. سپس دستش را بر بالاى سرش نهاد و فرياد برآورد. «19» پس همه بايد در اعمال و رفتار دقت كنيم كه چه مى كنيم؟

انس مى گويد كه رسول اللّه صلى الله عليه و آله فرمود:

لايَمُوتَنَّ أَحَدُكُمْ حَتَّى يُحْسِنَ ظَنَّهُ بِاللَّهِ عَزَّوَجَلَّ فَإِنَّ حُسْنَ الظَّنِّ بِاللَّهِ ثَمَنُ الْجَنَّةِ. «20»

هرگز كسى از شما نميرد مگر به خداوند عزيز و بزرگ گمان نيك داشته باشد.

همانا نيك گمانى به خدا بهاى بهشت است.

گمان خوب نسبت به مردم يكى از مهمترين اصول زندگى اجتماعى است كه ناديده گرفتن آن سبب هرج و مرج در جامعه و باعث از بين رفتن روابط انسانى و پيوندهاى عاطفى خواهد شد. بنابراين در روايات دستور داده شده كه اعمال و سخنان برادرت را بر نيكوترين وجه ممكن حمل كن، تا دليلى بر خلاف آن پيدا نشود؛ گمان بد مبر.

 

4- دوستى يا دشمنى نزديكان

در نزديكان و خويشان به طور طبيعى محبت باطنى برقرار است ولى گاهى بدبرداشتى و بدگمانى، مايه از هم پاشيدگى خويشاوندى خانوادگى مى شود پس در صورت ادامه تبديل به كينه و دشمنى و انتقام خونين مى گردد.

در عصر جاهليت قبل از اسلام و اقوام و ملل به دور از تمدن شهرى كنونى به رسم خون در برابر خون، قبيله ها از يكديگر انتقام سخت مى گرفتند و اگر كسى از قومى دچار بدبينى يا تجاوز به حقوق ديگرى مى شد، همه قبيله به خاطر يك نفر از تمامى قبيله ديگر تصفيه حساب مى كرد و اين رسم جاهلى سبب مى شد كه قبيله هايى كه حتى در آنها خويشانى با هم ازدواج كرده بودند و ارتباط فاميلى داشتند، در اين آتش ها مى سوختند و نسل بسيارى نابود مى گشت و در اثر اين شيوه شيطانى، پيوند قلب ها پاره پاره شده و عاطفه ها به سنگدلى و خوى تجاوزگرى تبديل گرديده و دوستى ها و آشتى ها به دورى و نزاع مى انجاميد.

بنابراين اسلام به اصالت برادرى و دوستى در بين مردم تأكيد داشته و از عوامل و زمينه هاى تفرقه و جدايى پرهيز داده است، تا زندگى مسالمت آميز برقرار باشد.

ارتباط انسان ها با يكديگر

 

البته انسان ها در ارتباط با يكديگر و شيوه هاى رفتارى به سه گروه تقسيم مى شوند:

1- گروهى از انسان ها در ارتباطهاى خود به مردم اصالت داده و مردم را اصل و ركن اهميت خويش قرار مى دهند كه اين ذهنيّت سبب ريا در عمل و رفتار شده و عيوب و ضعف هاى خود را مى پوشانند مانند: هنرمندان و ورزشكاران و سرمايه داران بازارى كه براى جلب نظر مردم و حمايت آنان از مردم تعريف و تمجيد مى كنند و براى احترام به لطف مردم تا كمر خم شده و در برابر پول شان كرنش مى نمايند.

خداوند متعال در برابر رياى اين گروه مى فرمايد:

فَلَا تُزَكُّواْ أَنفُسَكُمْ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنِ اتَّقَى » «12»

پس خودستايى نكنيد. او به كسى كه پرهيزكارى پيشه كرده است، آگاه تر است.

با خودستايى و رياكارى عيب ها و نواقص پوشيده مى ماند و در اين راستا نبايد مردم را داور و ميزان كردار و سخنان خود قرار دهيد.

2- گروهى از انسان ها در رابطه ها از مردم متنفرند و به آنان اهانت هم مى كنند، مانند بعضى كه مى گويند: مردم چه كاره اند؟ يا فلانى الاغ كى باشد و ...

يا برخى خود را در موضع تهمت و ناسزاگويى مردم قرار مى دهند تا معروف و محبوب باشند، مانند درويشانى كه ظرف شراب به دست گرفته تا مردم به آنها بد بگويند ولى مى خواهند تهذيب نفس كنند. اين برنامه ها بازار شهرت سازى است كه محتواى حقيقى ندارد. و در قيامت به آنان خطاب مى شود با هر كه دوست بوده ايد و الگوى خود قرار داده ايد، حركت كنيد تا به اعمالتان رسيدگى شود.

بنابراين گفته اولياى دين كه: خود را در معرض تهمت قرار ندهيد و از مكان هاى مشكوك و شبهه ناك پرهيز كنيد؛ به خاطر حفظ شخصيت و آبروى انسانى است. اگر كسى بخواهد عضوى از بدن خود را معيوب كند به كفران نعمت دچار شده و اگر كسى هم بخواهد بدون علت آبروى خود را بريزد، نعمت حق را ناسپاسى نموده است، پس از وجود مردم بايد به اندازه نياز بهره گرفت.

3- گروهى از انسان ها با مردم، ولى بيرون از مردمند، يعنى مانند اولياء اللّه و دانشمندان و حاكمان كه در متن جامعه همراه با دوستى و محبت مردم زندگى مى كنند ولى در حقيقت امور از آنان جدايند و اعتنايى به حرف و كنايه و نيش آنها ندارند و به تكاليف خود عمل مى كنند. اين گونه افراد داراى شخصيت بزرگ و مقامى بلند و محبوبيتى ويژه در بين مردم هستند و از شهرت و ثروت اندوزى و رفتارهاى ناشايست، دورى مى كنند.

 

5- خوش رفتارى يا بدرفتارى با نزديكان

سيره سلوكى و رفتارى نيكو پسند از اصلى ترين شيوه هاى انبيا و اولياى الهى است. برخورد خوش و معاشرت درست به ويژه با بستگان برخواسته از نهاد و سرشت سالم آدمى است. رعايت حال و رسيدگى به امور خويشان و دورى از رفتار بازدارنده و تنفّرآميز در سنت معصومان بسيار سفارش شده است. از آن جا شريعت اسلامى بر مبناى حكومت و مديريت جامعه همگرا؛ سامان يافته است پس از ديدگاه جامعه شناسى، نظام يافتن چنين تشكلى با هماهنگى و تفاهم و همدلى جمعى به دست مى آيد و رحمت، محور اين همسويى است.

امام صادق عليه السلام درباره اين مسأله حياتى مى فرمايد:

يَحِقُّ عَلَى الْمُسْلِمِينَ الْاجْتِهادُ فى التَّواصُلِ وَ التَّعاوُنُ عَلى التَّعاطُفِ وَ الْمُواساةُ لِأَهْلِ الْحاجَةِ وَ تَعاطُفُ بَعْضِهِم عَلى بَعْضٍ حَتَّى تَكُونُوا كَما امَرَكُمْ اللَّهُ عَزَّوَجَلَ

رُحْماءُ بَيْنَهُم» «22»

مُتَراحِمينَ مُغْتَمِّينَ لِما غابَ عَنْكُمْ

مِنْ أَمْرِهِمْ عَلى ما مَضَى عَلَيْهِ مَعْشَرُ الْأنْصارِ عَلَى عَهْدِ رَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليه و آله. «23»

بر مسلمانان سزاوار است كه در پيوند با هم و يارى رسانى به هم در مهرورزى و همراهى با نيازمندان و مهربانى با همديگر كوشا باشند؛ چنانچه خداوند عزوجلّ فرموده است: «مهربانان در ميان خودشان» مهرورزان و اندوهناك بر آنچه از كار مسلمانان كه در دسترس ندارند، بر همان سيره اى كه انصار در دوران رسول خدا صلى الله عليه و آله داشتند.

بناى حكومت اسلامى بر آن است كه فتنه و بدبينى و تضاد بين اقوام و مردم را از پيكره جامعه ريشه كن كند و امنيّت خانوادگى و اعتماد قومى بر تمام سطوح حاكم باشد.

به اين خاطر معصومان عليهم السلام در يارى رسانى به فقيران و نيازمندان همت زيادى داشتند تا ارتباط بين مردم و اولياى آنان عاشقانه باقى بماند.

خوش رفتارى امام سجّاد عليه السلام

 

زُهرى مى گويد:

در شبى سرد و زمستانى امام زين العابدين عليه السلام را ديدم كه كيسه اى از آرد و دسته اى هيزم بر دوش گرفته بود و حركت مى كرد. نزديك رفتم و پرسيدم:

اى فرزند رسول خدا! اين بار چيست؟ فرمود: قصد سفر دارم و اين بار توشه سفر من است. گفتم: اگر اجازه مى فرماييد، غلام من حمل بار را به عهده مى گيرد. فرمود:

هرگز. گفتم: اجازه فرماييد تا خودم آن را به دوش بگيرم شما خسته و ناتوان شده ايد.

فرمود: زُهرى! من هرگز زحمتى را كه موجب نجات من در سفر است از خود دور نخواهم كرد. به دنبال كار خود برو و مرا واگذار.

زهرى مى گويد: امر امام عليه السلام اطاعت كردم و از حضرت جدا شدم. چند روزى نگذشته بود كه امام را در مدينه ديدم متعجّبانه به حضورش رفتم و پرسيدم: اى پسر رسول خدا! شما فرموديد: به سفر مى روم ولى نرفته ايد؟

حضرت فرمود: آرى، قصد سفر بود امّا نه سفرى دنيايى كه تو گمان كردى بلكه مقصودم سفر بى بازگشت آخرت بود و من خود را براى آن سفر آماده مى كردم.

آمادگى براى سفر آخرت اين است كه از گناه پرهيز كنى و به نيازمندان كمك نمايى. «24» از رفتار نيكوى حضرت با غلامان خود كه سرمشق تربيتى ماست اين كه، امام سجّاد عليه السلام غلام خود را براى امرى دوبار صدا زد، ولى غلام به فرمان ايشان اعتنايى نكرد، حضرت بار سوم غلام را صدا كرد ولى او جواب نداد و چون امام عليه السلام نزد او رفت و پرسيد: چرا صداى مرا مى شنيدى ولى جواب نمى دادى؟ غلام گفت:

مى دانستم كه بر من خشم نمى كنى و از تو ايمن هستم.

امام عليه السلام فرمود:

الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذى جَعَلَ مَمْلُوكى يأْمَنُنى .

سپاس خداى را كه زير دست مرا از من آسوده خاطر قرار داد. «5 احساس همدردى با همكيشان و بينوايان از عادات رسمى ائمه اطهار عليهم السلام بوده است.

در روايتى ديگر زهرى مى گويد:

روزى نزد امام سجّاد عليه السلام بودم؛ حضرت با تعدادى از اصحاب در مجلسى نشسته بود. يكى از اصحاب وارد شد در حالى كه بسيار ناراحت و غمگين بود، آرام آرام گريه مى كرد.

امام عليه السلام فرمود: تو را چه شده است؟

گفت: اى پسر رسول خدا! فدايت شوم، دعايى به من تعليم كنيد تا قرض هاى من ادا شود. چند طلبكار دارم؛ يكى از آنان هر روز در پى من است تا طلب خود را بگيرد؛ امام عليه السلام چون اين سخنان را شنيد به شدت گريست!

يكى از اصحاب عرض كرد: فدايت شوم، شما چرا گريه مى كنيد؟

امام فرمود: پس گريه براى چه وقتى است؟ آيا نبايد در هنگام گرفتارى ها و محنت هاى بزرگ گريه كرد. چرا گريه نكنم با اين كه مى دانم اين مرد از شيعيان و دوستان ماست اما از فقر و بى چيزى شكايت مى كند و من چيزى در دست ندارم تا به او كمك كنم .... «26»

 

6- يارى رسانى يا بى اعتنايى به نزديكان

در اين فراز توجه به نزديكان و ارحام بسيار مورد سفارش قرار گرفته است حتى بريدن و دورى از آنان هم با شرايطى خاص صورت مى گيرد.

اگر زمينه هاى يارى به صاحبان رحم و بستگان، خواه مالى يا غير آن؛ داراى ملاك هاى ارزشى، از جمله استحقاق و شأنيت افراد باشد و اعطاء و لطف دهنده چنين توانمندى را ايجاد كند، نيكوست؛ به ويژه در مسائل حقوق واجب شرعى، مانند: خمس، زكات كه نيازمند برائت شرعى است.

يكى از مشكلات بزرگ اجتماعى كه همواره انسان دچار آن بوده و اكنون پيشرفت هاى صنعتى و مادى هم به آن دامن زده است، معضل فاصله طبقاتى است، به اين معنا كه فقر و تهيدستى از يك سو و تراكم اموال از سوى ديگر، نظام اجتماعى حقيقى را بر هم مى زند.

گروهى از فزونى ثروت و مال اندوزى، حساب اموالشان از دستان آنان بيرون مى رود. و گروهى از كمبود نيازمندى رنج مى برند به گونه اى كه حتى لوازم ضرورى زندگى مانند مسكن و لباس براى آنان ممكن نيست. پس فاصله بين فقر و غنا، سبب دورى دل ها و جدايى اقوام و خويشان در يك جامعه مى شود.

در چنين جامعه اى دلهره و اضطراب و نگرانى و بدبينى و كينه و جنگ روانى اجتناب ناپذير است. درِ كمك هاى انسانى و تعاونى ها به معناى حقيقى به روى مردم بسته مى شود؛ پس باب رباخوارى، احتكار، گران فروشى، كلاهبردارى باز مى گردد.

بنابراين قرآن به احسان و انفاق تأكيد فراوان نموده است تا ارتباط قلبى آشكار و پنهان برقرار باشد.

يأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُواْ أَنفِقُواْ مِن طَيّبتِ مَا كَسَبْتُمْ وَمِمَّآ أَخْرَجْنَا لَكُم مّنَ الْأَرْضِ وَلَا تَيَمَّمُواْ الْخَبِيثَ مِنْهُ تُنفِقُونَ وَلَسْتُم بَاخِذِيهِ إِلَّآ أَن تُغْمِضُواْ فِيهِ وَاعْلَمُواْ أَنَّ اللَّهَ غَنِىٌّ حَمِيدٌ* الشَّيْطنُ يَعِدُكُمُ الْفَقْرَ وَيَأْمُرُكُم بِالْفَحْشَآءِ وَاللَّهُ يَعِدُكُم مَّغْفِرَةً مّنْهُ وَفَضْلًا وَاللَّهُ وَ سِعٌ عَلِيمٌ» «27»

اى اهل ايمان! از پاكيزه هاى آنچه [از راه داد و ستد] به دست آورده ايد، و آنچه [از گياهان و معادن ] براى شما از زمين بيرون آورده ايم، انفاق كنيد و براى انفاق كردن دنبال مال ناپاك و بى ارزش و معيوب نرويد، در حالى كه اگر آن را به عنوان حقّ شما به خود شما مى دادند، جز [با] چشم پوشى [و دلسردى ] نمى گرفتيد و بدانيد كه خدا، بى نياز و ستوده است.* شيطان، شما را [به هنگام انفاق مال با ارزش ] از تهيدستى و فقر مى ترساند، و شما را به كار زشت [چون بخل وخوددارى از زكات و صدقات ] امر مى كند، و خدا شما را از سوى خود وعده آمرزش و فزونى رزق مى دهد؛ و خدا بسيار عطا كننده و داناست.

در نظر ابتدايى، انفاق و بذل مال، كم شدن مال است ولى اين همان ديد كوته بينانه شيطانى است كه انسان را از فقر و تنگدستى مى ترساند، به ويژه اگر اموال را خوب در راه درست انفاق كند و انفاق واجب مانند زكات و خمس و احسان

مستحبى مانند صدقات و نذورات را به اهل آن واگذارد؛ تأمين كننده آينده خويش و فرزندان خواهد بود. ولى شيطان از انباشتن اموال در راه باطل و عمل زشت بهره زيادى مى برد و فحشا و منكرات را در بين خانواده ها و جوامع بشرى گسترش مى دهد كه نتيجه آن فروپاشى كانون خانواده، رواج مواد مخدّر و مسائل جنسى است.

ولى با دقت مى بينيم كه انفاق ضامن بقاى اجتماع و تحكيم عدالت اجتماعى و سبب كم شدن فاصله طبقاتى در پيشرفت همگانى و عمومى مى باشد. مسلم است كه با پيشرفت اجتماع، رفاه و آسايش مورد قبول خداوند فراهم مى گردد.

پس با توجه به آثار انفاق در زندگى راه نجات و اميد براى همه هموار مى شود، از ابن عباس نقل شده كه گفته است:

هنگام انفاق دو چيز از طرف خدا و دو چيز از ناحيه شيطان است. آنچه از جانب خداست؛ آمرزش گناهان و بركت و افزونى در اموال است. و آنچه از طرف شيطان است، وعده به فقر و ندارى و امر به فحشا و زشتى هاست. «28» يعنى در رويارويى شيطان با خداوند در برابر انفاق انسان اين گونه تصوير مى شود كه:

شيطان به تهيدستى و زشت كارى تشويق مى كند ولى خداى بزرگ به احسان و يارى به ديگران امر مى كند و از گناهان پرهيز مى دهد.

جالب اين كه اميرمؤمنان سفارش مى فرمايد:

هنگامى كه در سختى و فشار قرار گرفتيد، به وسيله صدقه و انفاق با خدا معامله كنيد. «29»

بنابراين امور الهى به ويژه درباره بستگان و اقوام بايد در درجه اوّل اهميت باشد.

 

7- دوستى واقعى يا غيرواقعى

حقيقت دوستى تنها به آداب معاشرت و رفتار نيك نيست، بلكه دارا بودن يك دسته از صفات انسانى برجسته؛ مانند گذشت، صبر، ايثار، مدارا و ... است.

مدارا در لغت به معناى ملاطفت و ملايمت است؛ يعنى وقتى كسى كه مى خواهد با ديگرى به نيكى مدارا كند در رفتار با او به نرمى و گشاده رويى سخن مى گويد و در انديشه و پندارش با او همفكر و هم عقيده مى شود.

اين روش به ويژه در برابر دشمنان سفارش شده است كه رفتار نرم و گرم با مهربانى مى تواند دشمنى را به دوستى تبديل كند و باطلى را به سوى حق بكشاند.

آنگاه كه فرعون سر به طغيان مى گذارد و فرياد خدايى مى كشد؛ حضرت حق تعالى موسى و برادرش را به سوى او مى فرستد و سفارش مى فرمايد:

اذْهَبَآ إِلَى فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغَى * فَقُولَا لَهُ قَوْلًا لَّيّنًا لَّعَلَّهُ يَتَذَكَّرُ أَوْ يَخْشَى » «30»

هر دو به سوى فرعون برويد؛ زيرا او [در برابر خدا] سركشى كرده است.*

پس با گفتارى نرم به او بگوييد، اميد است كه هوشيار شود و [آيين حق را بپذيرد] يا بترسد [و از سركشى باز ايستد.]

لَيِّن يعنى براى اين كه سخن بتواند در او نفوذ كرده و اثر بگذارد با نرمى و آرامش رفتار كنند تا بيدار شود يا بترسد. و اگر با خشونت و تندى باشد به يقين مخالفت مى كند.

شاعر عارف بر همين اساس سروده است:

آسايش دو گيتى تفسير اين دو حرف است

 

با دوستان مروّت با دشمنان مدارا

     

(حافظ شيرازى)

و همينطور انبيا و اولياى الهى مأمور به مدارا با مردم بوده اند تا پيوند قلبى و حالى با خداوند و خويش را، زمينه هدايت قرار دهند.

رسول اللّه صلى الله عليه و آله مى فرمايد:

أَمَرَنى رَبِّى بِمُداراةِ النَّاسِ كَما أَمَرَنى بِاداءِ الفَرائِضِ. «31»

پروردگارم به من دستور فرمود كه با مردم مدارا نمايم همان طور كه فرمان داده است كه واجبات را انجام دهم.

و نيز فرمود:

إِنَّ الْأَنْبِياءَ إِنَّما فَضَّلَهُمْ اللَّهُ عَلى خَلْقِهِ بِشِدَّةِ مُداراتِهِمْ لِأَعْداءِ دِيْنِ اللَّهِ وَ حُسْنِ تَقِيَّتِهِمْ لِأَجْلِ إِخْوانِهِمْ فى اللَّهِ. «32»

خداوند، پيامبران را به خاطر بسيارى ملايمت با دشمنانِ دين خدا و براى حفظ برادران خويش در راه رضاى او كه به شايستگى تقيه مى كنند، بر تمام مردم برترى داده است.

مداراى با مردم اگر به منظور احترام به شخصيت آنان باشد بسيار ارزنده است، چنين مدارايى نشانه عقل بيدار و فكر روشن و مايه محبوبيت و راه نفوذ در زندگى ديگران است. اولياى خداوند هم به رعايت چنين حال خوشايندى تشويق مى نمودند.

حضرت على عليه السلام مى فرمايد:

دارِ النَّاسِ تَسْتَمِعْ بِإِخائِهِمْ وَ الْقَهُمْ بِالْبِشْرِ تُمِتْ أَضْغانَهُمْ. «33»

با مردم به نيك خويى رفتار كن تا از برادرى آنان بهره مند شوى و با روى گشاده با آنان ديدار نما تا كينه ها در ضميرشان بميرد.

و نيز مى فرمايد:

شَرُّ إِخْوانِكَ مَنْ احْوَجَكَ الى مُداراةٍ وَ الْجَأَكَ إِلى اعْتِذارٍ. «34»

بدترين برادرانت كسى است كه تو را به مدارا كردن نيازمند سازد و به عذرخواهى بيشتر وادارت نمايد.

بنابراين؛ فرمايش حضرت، خود ملاكى بر شناختِ دوستى است كه دوستى و يگانگى در اين حد است كه اگر بدى اتفاق افتد نتواند او را ملامت كند بلكه بايد با او مدارا و سازش كند يا از او عذرخواهى كند كه اگر نكند او ناراحت مى شود.

خلاصه آن كس كه براى حفظ برادرى و ارتباط، به مدارا نياز داشته باشد، براى تو برادر نيست و پيوسته براى رفاقت به زحمت و دردسر مى افتد.

امام على عليه السلام جان كلام را در دو جمله زيبا فرموده است:

خير دنيا و آخرت در دو چيز گرد آمده است: پنهان كردن اسرار و دوستى با نيكان؛ و تمام بدى در دو چيز نهفته است: افشاى اسرار و دوستى با بدان. «35»

 

8- بى توجهى به همنشينان يا نيك رفتارى با آنان

از اهداف اصلى بعثت پيامبران، اخلاق معاشرتى مردم بوده است، به ويژه حسن خلق كه كليد بهشت و وسيله جلب رضاى خدا، نشانه قدرت ايمان و همطراز با عبادت هاى شبانه روزى است.

پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله مى فرمايد:

أَحَبُّكُمْ إِلَى اللَّهِ أَحْسَنُكُمْ أَخْلاقاً الْمُوَطِّئُونَ اكْنافاً الَّذينَ يَاْلَفُونَ وَ يُؤْلَفُونَ وَ أَبْغَضُكُمْ إِلَى اللَّهِ الْمَشَّاؤُنَ بِالنَّمِيْمَةِ الْمُفَرِّقُونَ بَيْنَ الْإِخْوانِ الْمُلْتَمِسُونَ لِلْبَراءِ الْعَثَراتِ. «36»

از همه شما محبوب تر نزد خدا كسى است كه اخلاقش از همه بهتر باشد، همان كسانى كه متواضعند، با ديگران مى جوشند و مردم نيز با آنها مى جوشند و از همه منفورتر نزد خدا؛ سخن چينانى هستند كه در ميان برادران جدايى مى افكنند و براى افراد بى گناه در جستجوى لغزشند.

بدون شك از عوامل سازنده شخصيّت انسان بعد اراده و تصميم او، همنشينى و معاشرت با انسان هاى گوناگون است؛ زيرا انسان ناخواسته تأثيرپذير از همنشينان است و بخش مهمى از افكار و صفات اخلاقى خود را از طريق آنان مى گيرد. اين حقيقت روانى از نظر علمى و تجربى هم به اثبات رسيده و آيات و روايات بسيارى هم در دوست يابى و شناخت نيك همنشين وارد شده است.

چه بسا نقش همنشين در خوشبختى و بدبختى حياتى است كه گاه تا سر حد خوارى و نابودى پيش مى برد و گاه به اوج افتخار مى رساند.

قرآن از حالت دوستانى كه در مسير گناه و فساد و يا زرق و برق دنيا، دست مودّت و همكارى به هم مى دهند پرده برداشته و مى فرمايد:

الْأَخِلَّآءُ يَوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ إِلَّا الْمُتَّقِينَ» «37»

در آن روز دوستان دشمن يكديگرند مگر پرهيزكاران.

تبديل شدن دوستى هاى شيرين به دشمنى آشكار در روز قيامت طبيعى است؛ زيرا هر كسى ديگرى را عامل بدبختى و بيچارگى خود مى شمرد، مى گويد: تو اين راه را به من نشان دادى و مرا به سوى آن دعوت كردى. تو بودى كه دنيا را در نظر من زينت دادى و مرا به آن تشويق نمودى، تو بودى كه مرا غرق نخوت و شهرت و ثروت كردى و از سرنوشتم بى خبر كردى و ...

تنها پرهيزگاران كه پيوندشان جاودانى است، چرا كه بر محور ارزش هاى جاودانى دور زده و نتايج پربار آن در آخرت آشكار مى شود و چه لذّت ها و خوشى هايى در انتظار آنان است.

پس بنگريد به ملاك هايى كه اميرمؤمنان عليه السلام در كلام گوياى خويش فرموده است:

مُجالَسَةُ الأَشْرارِ تُورِثُ سُوءَ الظَّنِّ بِالْأَخْيارِ وَ مُجالَسَةُ الأخْيارِ تُلْحِقُ الأَشْرارَ بِالْأَخْيارِ وَ مُجالَسَةُ الْأَبْرارِ لِلْفُجَّارِ تُلْحِقُ الْأَبْرارَ بِالْفُجَّارِ فَمَنِ اشْتَبَهَ عَلَيْكُمْ أَمْرُهُ وَ لَمْ تَعْرِفُوا دِينَهُ فَانْظُرُوا إِلَى خُلَطائِهِ فَإِنْ كانُوا أَهْلَ دِينِ اللَّهِ فَهُوَ عَلَى دِينِ اللَّهِ وَ انْ كانُوا عَلى غَيْرِ دِيْنِ اللَّهِ فَلا حَظَّ لَهُ مِنْ دِينِ اللَّهِ. «38»

همنشينى با بدان مايه بدبينى به نيكان است و همنشينى با خوبان بدان را به خوبان پيوند دهد. و همنشينى نيكان با بدكاران؛ نيكوكاران را به بدكاران پيوست مى دهد. هر كه وضع او براى شما نامعلوم شد و مرام و آيين او را نشناختيد به همنشينان او بنگريد، اگر اهل دين خدايند؛ پس او اهل دين خداست و اگر از دين بريده پس بهره اى از دين براى او نيست.

 

9- آرامش و امنيّت يا ترس از ستمكاران

در مرحله اول براى انسان، امنيّت درونى و روانى؛ مهم تر از امنيّت جانى و جسمى است. از اين رو در اسلام وجود حاكم عادل براى مردم بسيار ضرورى شمرده شده است؛ زيرا عدالت در حكومت و اميران، سبب آرامش و دوستى در جامعه مى گردد؛ و امنيّت روانى و احساس همگرايى بر دل ها و جان ها سيطره پيدا مى كند.

در حكومت ظالمان، انحراف اخلاقى زيادى صورت مى گيرد و مردم از ترس جان خود يا براى جلب رضاى آنان به دروغ مدح و ستايش مى كنند و در برابرشان سر تعظيم فرود مى آورند كه اين دسته از حكّام ستمگر در روز قيامت در عذاب شديد خواهند بود.

بنابراين برقرارى حاكم خيرخواه و دادگر از جهت شأن انسانى و طبيعت أمن آدميان، ارزش و اهميت حياتى دارد.

رسول اكرم صلى الله عليه و آله درباره اهميت حكومت نيكان فرموده است:

إِذا كانَ أُمَرَاؤُكُمْ خِيارَكُمْ وَ أَغْنِياؤُكُمْ سُمَحَاءَكُمْ وَ أَمْرُكُمْ شُورَى بَيْنَكُمْ فَظَهْرُ الْأَرْضِ خَيْرٌ لَكُمْ مِنْ بَطْنِها.

وَ إِذا كانَ أُمَراؤُكُمْ شِرارَكُمْ وَ أَغْنياؤُكُمْ بُخَلاءَكُمْ وَ امُورُكُمْ الى نِسائِكُمْ فَبَطْنُ الْأَرْضِ خَيْرٌ لَكُمْ مِنْ ظَهْرِها. «39»

هر گاه فرمانروايانتان نيكان شما و ثروتمندانتان بخشندگان شما بودند و كارهايتان با مشورت بود، پس روى زمين براى شما از شكم زمين بهتر است. و هر گاه زمامدارانتان بدان شما و پولدارانتان خسيسان بودند و كارهايتان به دست زنانتان بود، پس زير خاك بهتر از روى خاك زمين براى شماست.

يعنى اگر جامعه اسلامى از عدل فرمانروايى و تعادل اقتصادى و تكامل فكرى و كارى، بهره مند بود شايسته زندگى در آن است و اگر از اين برترى ها و ملاك ها خالى بود، حيات بشرى ارزشى ندارد؛ پس مرگ، بهتر از زندگى است.

در مرحله دوّم در جامعه دينى؛ مردم نبايد از حكومت ترسناك باشند، بلكه ترس مردم بايد از گناه و كارهاى خلاف قانون خودشان باشد.

در اين باره از سفارش هاى ارزشمند مولاى متقيان امير مؤمنان على عليه السلام اين است:

اوصيكُمْ بِخَمْسٍ لَوْضَرَبْتُمْ الَيْها أَباطَ الْابِلِ لَكانَتْ لِذلِكَ أَهْلًا لايَرْجُوَنَّ احَدٌ مِنْكُمْ إِلَّا رِبِّهُ وَ لايَخافَنَّ إِلَّا ذَنْبَهُ. «40»

شما را به پنج برنامه وصيت مى كنم كه اگر براى يافتنش مشقت سفرى سخت را عهده دار شويد هر آينه سزاوار است: احدى از شما جز به پروردگارش اميد نبندد، و جز از گناهش وحشت نكند.

بنابراين اميد به خدا و ترس از گناه دو عامل برقرارى امنيّت در هر جامعه است.

ترس مردم از خداوند ترس از مقام و جلالت خداست. و مقام خداوند اقامه عدل و احقاق حق است، و مقام او شايسته حمايت از مظلوم و مجازات ستمگر است و بهشت در انتظار كسانى است كه امنيّت الهى را فراهم مى سازند تا جامعه در جاده آسايش و آرامش حقيقى حركت كند.

خداوند منّان درباره آنان مى فرمايد:

وَ أَمَّا مَنْ خَافَ مَقَامَ رَبّهِ وَ نَهَى النَّفْسَ عَنِ الْهَوَى * فَإِنَّ الْجَنَّةَ هِىَ الْمَأْوَى » «41»

و اما كسى كه از مقام و منزلت پروردگارش ترسيده و نفس را از هوا و هوس بازداشته است.* پس بى ترديد جايگاهش بهشت است.

شرط اوّل بهشتى شدن؛ ترسِ برگرفته از معرفت است. شناخت مقام پروردگار و ترسيدن از مخالفت فرمان او، كليد راهيابى به منطقه امن اوست.

شرط دوّم؛ در حقيقت نتيجه شرط اول و ميوه درخت خوف است، تسلّط بر هواى نفس و بازداشتن آن از سركشى است؛ زيرا ابزار اصلى نفوذ شيطان در وجود آدمى هواى نفس است كه ريشه همه مفاسد و بدبختى هاى بشر است و مقام رب او مقام عدالت و امنيّت اوست كه باهواپرستى مبارزه مى كند تا آشوب نكند و جهنمِ قيامت زاييده هواپرستى است كه جهنم هاى سوزان دنيا همچون جنگ ها و جدال ها و كينه توزى ها، بى نظمى ها و ناامنى هاى درونى و بيرونى از آن شعله مى گيرد. «42» الهى! آنچه اين نه طايفه در حق من روا مى دارند، يا از روى جهل و غفلت، يا از روى عمد، يا از پى ضعف ايمان و بى توجهى به آخرت و عذاب دردناك توست.

الهى! آنچه آنها انجام مى دهند عين معصيت و محض گناه و چيزى جز عصيان و خطا نيست.

الهى! براى هر يك از اين اشتباهات و خطاها دادگاهى در محشر برپاست، و براى آلوده به اين معاصى عذر قابل قبولى در پيشگاه تو نيست.

پروردگارا فرموده اى: آخرت آباد، از آنِ مردم با كرامتى است كه گناه ديگران را با گناه جواب نمى دهند.

وَ يَدْرَؤُونَ بِالْحَسَنَةِ السَّيِّئَةَ اولِئكَ لَهُمْ عُقْبَى الدّارِ» «43»

و همواره با نيكىِ [عبادت ] زشتى و پليدى [گناه ] را دفع مى كنند [و با خوبى هاى خود نسبت به مردم، بدى هاى آنان را نسبت به خود برطرف مى نمايند]، اينانند كه فرجام نيك آن سراى، ويژه آنان است.

امامان بزرگوار شيعه كه از جانب حضرت حق در تمام زمينه هاى زندگى اسوه و سرمشق هستند تا در دنيا مى زيستند، از جانب مردم زمانه و اقوام و بعضى از دوستان و همه دشمنان در معرض آزارها و اذيت ها، و به خصوص ناراحتى هاى روحى بودند، ولى در برابر همه آن رنج ها صبر و استقامت پيشه كردند و خوبى هاى اخلاقى و عملى خود را در برابر بدى هاى مردم به عنوان پاسخ قرار دادند و از اين طريق علاوه بر اين كه درس هاى الهى و ملكوتى براى بشر به يادگار گذاردند، روى تاريخ انسانيّت را چون روز روشن و نورانى كردند!

 

حكايت

شخصى از اهل شام به مدينه آمد، مردى را ديد در كنارى نشسته، توجهش به او جلب شد، پرسيد اين مرد كيست؟ گفتند: حسين بن على بن ابى طالب عليهما السلام، سوابق تبليغاتى عجيبى كه در روحش رسوخ كرده بود، موجب شد كه ديگ خشمش به جوش آيد و تا مى تواند سبّ و دشنام نثار آن حضرت بنمايد، آنچه خواست گفت و در اين زمينه عقده دل گشود، امام عليه السلام بدون آن كه خشم بگيرد، و اظهار ناراحتى كند، نگاهى پر از مهر و عطوفت به او كرد، و پس از آن كه چند آيه از قرآن- مبنى بر حسن خلق و عفو و اغماض- قرائت كرد به او فرمود:

ما براى هر نوع خدمت و كمك به تو آماده ايم، آنگاه از او پرسيد، آيا از اهل شامى؟ جواب داد: آرى، فرمود: من با اين خلق و خوى سابقه دارم و سرچشمه آن را مى دانم.

پس از آن فرمود: تو در شهر ما غريبى، اگر احتياجى دارى حاضريم به تو كمك دهيم، حاضريم در خانه خود از تو پذيرائى كنيم، حاضريم تو را بپوشانيم، حاضريم به تو پول بدهيم.

مرد شامى كه منتظر بود با عكس العمل شديدى برخورد كند، و هرگز گمان نمى كرد با يك هم چو گذشت و اغماضى روبرو شود، چنان منقلب شد كه گفت:

آرزو داشتم در آن وقت زمين شكافته مى شد و من به زمين فرو مى رفتم و چنين نشناخته و نسنجيده گستاخى نمى كردم، تا آن ساعت براى من بر همه روى زمين كسى از حسين و پدرش مبغوض تر نبود، و از اين ساعت، كسى نزد من از او و پدرش محبوب تر نيست. «44»

 

 

پی نوشت ها:

 

 

______________________________

 

(1)- الكافى: 2/ 56، حديث 2؛ بحار الأنوار: 67/ 371، باب 59، حديث 18.

(2)- بحار الأنوار: 68/ 382، باب 92، ذيل حديث 17؛ مستدرك الوسائل: 11/ 187، باب 6، حديث 12701.

(3)- مجادله (58): 22.

(4)- كنز العمال: 1/ 37، حديث 70.

(5)- بحار الأنوار: 17/ 13، باب 13، حديث 27؛ علل الشرايع: 1/ 140، باب 117، حديث 3.

(6)- مستدرك الوسائل: 12/ 173، باب 101، حديث 13810.

(7)- بحار الأنوار: 75/ 12، تتمه باب 15، حديث 70.

(8)- غرر الحكم: 301، حديث 6841.

(9)- بحار الأنوار: 70/ 255، باب 131، حديث 25؛ تفسير العياشى: 1/ 248، حديث 156.

(10)- بحار الأنوار: 70/ 253، باب 131، حديث 20؛ الأمالى، شيخ مفيد: 344، حديث 8.

(11)- بحار الأنوار: 46/ 75، باب 5، حديث 65؛ أعلام الورى: 260.

(12)- احزاب (33): 10.

(13)- بحار الأنوار: 90/ 103، باب 129، حديث 1.

(14)- حجرات (49): 12.

(15)- بحار الأنوار: 74/ 245، باب 10، حديث 1.

(16)- بحار الأنوار: 75/ 343، باب 26، ذيل حديث 1؛ تحف العقول: 449.

(17)- فصّلت (41): 23.

(18)- بحار الأنوار: 67/ 384، باب 59، حديث 42؛ فصّلت (41): 23.

(19)- بحار الأنوار: 7/ 11، باب 3؛ مجمع البيان فى تفسير القرآن: 4/ 20، ذيل آيه 16 سوره انعام.

(20)- بحار الأنوار: 78/ 235، باب 5، حديث 12؛ روضة الواعظين: 2/ 503.

(21)- نجم (53): 32.

(22)- فتح (48): 29.

(23)- الكافى: 2/ 175، حديث 4.

(24)- بحار الأنوار: 46/ 65، باب 5، حديث 27؛ علل الشرايع: 1/ 231، حديث 5.

(52)- بحار الأنوار: 46/ 56، باب 5، حديث 6؛ أعلام الورى: 261.

(26)- بحار الأنوار: 46/ 20، باب 3، حديث 1؛ الأمالى، شيخ صدوق: 453، حديث 3.

(27)- بقره (2): 267- 268.

(28)- مجمع البيان فى تفسير القرآن: 2/ 193، ذيل آيه 268 سوره بقره؛ جامع البيان: 3/ 121.

(29)- نهج البلاغه: حكمت 258.

(30)- طه (20): 43- 44.

(31)- الكافى: 2/ 117، حديث 4؛ بحار الأنوار: 18/ 213، باب 1، حديث 43.

(23)- بحار الأنوار: 72/ 401، باب 87، ذيل حديث 42.

(33)- غرر الحكم: 445، حديث 10180.

(34)- غرر الحكم: 418، حديث 9578.

(35)- بحار الأنوار: 72/ 71، باب 45، حديث 14؛ الإختصاص: 218.

(36)- بحار الأنوار: 68/ 383، باب 92، ذيل حديث 17؛ عوالى اللآلى: 1/ 100، حديث 21.

(37)- زخرف (43): 67.

(38)- بحار الأنوار: 71/ 197، باب 14، حديث 31؛ صفات الشيعه: 6، حديث 9.

(39)- بحار الأنوار: 74/ 141، باب 7، حديث 14؛ تحف العقول: 36.

(40)- نهج البلاغه: حكمت 82.

(41)- نازعات (79): 40- 41.

(42)- تفسير نمونه: 26/ 108- 111، ذيل آيه 40 سوره نازعات.

(43)- رعد (13): 22.

(44)- نفثة المصدور، محدّث قمى: 4.

 

 


منبع : پایگاه عرفان
  215
  0
  0
امتیاز شما به این مطلب ؟

آخرین مطالب

      حجاب‏  
      سوگند بيجا
      مرگ و حيات‏  
      خواسته‌های راسخون در علم‏
      مالک واقعی همه موجودات
      جایگاه تقیه
      فضیلت زیارت امام رضا(ع) در کلام پدر بزرگوارشان(ع)
      تواضع و خدمت امام رضا(ع)
      امام رضا(ع) در آثار استاد انصاریان
      صلوات در كلام امام رضا(ع)

بیشترین بازدید این مجموعه

      نظر امام رضا(ع) درباره ازدواج موقت متأهل‌ها
      روایتی از امام صادق(ع) درباره تهمت
      شاه کلید آیت الله نخودکی برای یک جوان!
      حاجت خود را جز نزد سه نفر نگو!
      راهکار امام صادق(ع) برای عاقبت بخیری
      فرهنگ دختر دارى‏( به مناسبت روز دختر)
      رفع گرفتاری با توسل به امام رضا (ع)
      پنج کلید طلایی برای نجات از فقر
      اگر از فشار قبر می ترسید بخوانید!!
      قضا نشدن نماز ها با این راه حل

 
نظرات کاربر
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز