فارسی
چهارشنبه 20 فروردين 1399 - الاربعاء 14 شعبان 1441

  216
  1
  0

حكايتى در عمر طولانى و دورى از گناه

 

قبل از انقلاب در دهه اربعين مرا به يك مجلسى دعوت كردند. من شب اول پير مردى را ديدم محاسن سپيد، قيافه خيلى شاد و روشنى داشت. خيلى كم شكسته شده بود گويا او آدم چهل ساله است و محاسنش زود سفيد شده است. بعد از منبر كنارش نشستم، ديدم دو پسر حدود هفتاد ساله ايشان هم در كنار او نشسته اند.

پرسيدم آقا اسمتان چيست؟ خيلى با ادب گفت: حاج على اكبر، گفتم: آقا چند سال داريد؟

گفت: شما چند تا شاه ديدى گفتم: پهلوى. گفت: من قبل از اين شاه، رضاشاه، قبل او احمدشاه، قبل او محمد على شاه، قبل او مظفرالدين شاه، قبل او ناصرالدين شاه، قبل او پدر او محمد شاه را به ياد دارم. من زمان محمد شاه سى و هشت ساله بودم. به پسران او گفتم، گفتند: بله او نوشته هايى از آن زمان دارد كه نشان مى دهد كه ايشان در زمان پدر ناصرالدين شاه، جوانى تعزيه خوان بوده است.

گفتم: از آن زمان چيزى يادت هست؟ گفت: خيلى چيزها. گفتم: يكى را بگو؟ گفت: از شهرستان براى ما مهمان آمد. پدرم به من ده شاهى داد گفت: برو بقالى، پول بده به اندازه پنج روز سبزى خوردن و يخ بخر و بياور و من رفتم بقالى ده شاهى دادم. بقالى گفت: سبزى و يخ پنج روز را مى دهم ولى به پدرت بگو جنس گران شده، اگر ده شاهى دادى سبزى سه روز را مى دهم. بعد گفت: به سفر كربلا و مشهد مى رفتم. گفتم: چرا سن شما زياد است؟ گفت: من صد و چهل سال با نماز شب، كم خوردن و كم خوابيدن، گناه نكردن زنده هستم. در طول عمرم هر جا رفتم رو به قبله نشستم و خوابيدم و اين عجيب است؛ او كه نمى دانست
بدن هايى كه رو به قبله است رو به مغناطيس مستقيم زمين، آثار تشعشعات بسيار مثبت روى آدم دارد.

به اين خاطر نماز و خواب به طرف قبله انرژى به بدن مى دهد. او خيلى زيبا به طرف قبله خوابيد و از دنيا رفت. در سه كلمه راحت زندگى كرد، راحت مرد و راحت بهشت رفت.

اما حالا مردم چقدر ترس، اضطراب دارند. آشوب فكرى و روحى و رنج فراوان شده است. همه در ناله اند. راحتى ديگر براى مردم نيست. ما قديم چقدر زيبا زندگى مى كرديم. پدران و مادران ما در تهران يك خانه هزار مترى داشتند. دور خانه ده تا اطاق بود. دو تا اطاق براى زن و شوهر بود و هشت تاى ديگر خالى بود.

 

به بچه اول يك اطاق مى دادند. بچه دوم يك اطاق ديگر، چهار تا بچه داشتند در همان اطاق دور هم جمع بودند، بدهكار نبودند، زندان نمى رفتند، طلاق نداشتند. شبهاى جمعه دور هم بودند و روز دور سفره بودند. بعد همه در حياط خانه محرم بودند و ظهر نماز جماعت را در مسجد مى خواندند و برمى گشتند، يك عمر خوش بودند و بعد مى مردند؛ در قيامت دادگاه ندارند چون كار ناشايست نكرده اند.


منبع : پایگاه عرفان
  216
  1
  0
امتیاز شما به این مطلب ؟

آخرین مطالب

    چند روايت عجيب در مورد پدر و مادر
    مرگ و فرصتها - جلسه هفتم
    اوج عرفان و تعالیم دینی در کلام صدیقۀ طاهره(س)
    سرانجام تواضع و تکبر مقابل اوامر الهی
    چگونه محبوب خدا شویم- جلسۀ چهارم
    مرگ و عالم آخرت
    بعثت پیامبران برای درمان بیماری شرک
    احوالات و اهداف مومن و پاسخ به سوالات
    مبداء آفرینش موجودات
    مقام حضرت زينب (س)

بیشترین بازدید این مجموعه

      مقام حضرت زينب (س)
      چگونه محبوب خدا شویم- جلسۀ چهارم
      مرگ و فرصتها - جلسه هفتم
      ثمره ازدواج علامه لاهيجانى‏
      چند روايت عجيب در مورد پدر و مادر
      نظريه دانشمندان كمونيست درباره وجود خدا
      مرگ و عالم آخرت
      حكايت سعدى درباره حرص مال دنيا
      رمز موفقيت ابن ‏سينا
      امام زمان عليه السلام فريادرس انسان‏ها

 
نظرات کاربر
حسین رضاپور
سلام براستی چرا حالا به این روزافتاده ایم
پاسخ
0     0
31 مرداد 1392 ساعت 02:31 صبح
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز