فارسی
پنجشنبه 30 آبان 1398 - الخميس 24 ربيع الاول 1441
  1014
  0
  0

عظمت و بزرگى انسان‏

 

منابع مقاله:

کتاب : عرفان اسلامى جلد سه        

نوشته: حضرت آیت الله حسین انصاریان

 

گمان نبريد كه در دار هستى، موجودى هم چون انسان، داراى مايه كمال باشد.

انسان گرچه در ابتداى ولادت نظير بسيارى از موجودات عادى به نظر مى رسد؛ ولى مايه ها و استعدادهايى در اوست كه اگر با كمك هدايت الهى توسط انبيا و امامان عليهم السلام به كار گيرد و به خصوص از بدترين موانع راه كه گناه و عصيان است اگر با قدرتِ تقوا و خويشتن دارى بگذرد، به جايى مى رسد كه دست هيچ موجودى به او نخواهد رسيد؛ آنچه باعث از بين رفتن مايه ها و استعدادهاى الهى در انسان است، گناه است گناه، بياييد تمام قدرت خود را براى بر انداختن ريشه گناه و هوى و هوس از سرزمين وجود خود به كار گيريم، اگر از بند گناه رها شويم تا مقام [فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ] «1» به پرواز خواهيم آمد!

در مقام عظمت و بزرگى انسان كه در تمام انسان ها به صورت قوه و استعداد موجود است و همه مى توانند به آن عظمت بالقوه با اتصال به هدايت، مقام فعليت بدهند، تاكنون سخن ها گفته شده و كتاب ها نوشته اند؛ ولى در اين زمينه مقاله اى بسيار كوتاه، ولى فوق العاده مهم و پرمحتوا از عارف بزرگ شيخ نجم الدين رازى در كتاب «رساله عقل و عشق» در دست است كه اين مقاله با استفاده از آيات و روايات اصيل تنظيم شده و مى توان گفت: نتيجه و عصاره تمام گفته ها و مقالات و كتب و مسائلى است كه درباره عظمت انسان به ميدان ظهور آمده است، شيخ بزرگ در آن مقاله مى گويد:

به حقيقت بدان كه هرچيزى را يك بار زادن است، الّا آدمى و مرغ و آنچه ذوات (صاحب) بيضه اند كه اين ها را دو بار زادن است تا به كمال خود مى رسند، هم چنان كه مرغ، بيضه مى زايد و بيضه، مرغ مى زايد.

زادن اوّل، بيضه است و در پوست خويش بند است كه نمى تواند در هوا پرواز كند و تا در وقتى كه در زير پر و بال مرغى كامل، پرورش نيابد به مقام مرغى نرسد.

هم چنين وجود آدم، بيضه صفت [إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً] «2» بود؛ زيرا بيضه در حقيقت، خليفه مرغ است، نگاه كن كه چه شريف مرغى بود كه پوست بيضه آن را اين عزّت داده و اين خلعت بخشيده كه: خَمَرْتُ طينَةَ آدَمَ بِيَدى أَرْبَعينَ صَباحاً «3».

و زرده وى را گفت: [وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي ] «4».

و هنوز اين مرغ در بيضه بود كه به همه ملائكه مقرب، خطاب رسيد كه اگرچه شما طاووسان درگاه قدسى هستيد و بر شاخسار سدره بلبلان خوش نواى [وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ ] «5».

امّا آدم، بيضه سيمرغ قاف عزّت است و آن سيمرغ، خليفه من و سلطان شماست، پس در برابر گل او سجده كنيد كه [اسْجُدُوا لِآدَمَ ] «6» كه در او مرغ [إِنِّي أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ ] «7» تعبيه است، تا هنوز در بيضه است سجده او غنيمت شمريد كه چون از بيضه پرواز كند، پرواز او در عالم: لى مَعَ اللّهِ وَقْتٌ لا يَسَعُنى فِيهِ مَلَكٌ مُقَرَّبٌ وَلا نَبِىٌّ مُرْسَلٌ «8» باشد و در دست شما در آن وقت، جز حسرت و حيرت لَوْ دَنَوْتُ أَنْمُلَةً لَاحْتَرَقْتُ نماند «9» و آن وقت ورد شما اين بود:

آن مرغك من كه بود زرين بالش

 

آيا كه كجا پريد و چون شد حالش

از دست زمانه خاك بر سر باشم

 

تا خاك چرا نكرد بر دنبالش

     

 

اى ملائكه! تا اين مرغ، خاك بر دنبال دارد، شما از او بهره مند شويد و تا خاك بشريّت دنبال اوست شما با او مى توانيد همنشينى [إِلَّا لَدَيْهِ رَقِيبٌ عَتِيدٌ] «10» كنيد؛ چون اين خاك، باز افشاند مقام او را [فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ] «11» رفيع مى كند و آن وقت شما را پر و بال پرواز آن حضرت نباشد.

آدم تا در بيضه بشريّت بند بود، ثقل وجود طينت بشريت قصد سفلى مى كرد، اگرچه او را به تكليف [يا آدَمُ اسْكُنْ أَنْتَ وَ زَوْجُكَ الْجَنَّةَ ...] «12» در علوّ درجات بهشت جاى مى دادند، اما او به خاطر خاصيت بشريّت، ميل به دانه گندم هوى مى كرد و از خصوصيّت بيضگى، تلون [... وَ عَصى آدَمُ رَبَّهُ فَغَوى ] «13» مى نمود و مستحق خطاب [اهْبِطُوا مِنْها] «14» مى بود.

چون بيضه، وجود او را در تصرّف پر و بالِ عنايت [فَتَلَقَّى آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِماتٍ ...] «15» گرفتند و آدم به توبه [... رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا ...] «16» تسليم آمد، مرغ [اصْطَفى آدَمَ ] «17» از بيضه و عصى آدم بيرون آمد و با دو شهپر [ثُمَّ اجْتَباهُ رَبُّهُ فَتابَ عَلَيْهِ ] «18» در عالم [وَهَدَى ] پرواز كرد.

پس حقيقت آن است كه هر چيز كه آدمى از خود مشاهده مى كند، از جمله حيوانى و روحانى، همه از نقش هاى بيضه سيمرغ انسانى است و بُعد جسمانى او به مثابه پوست بيضه است و بُعد حيوانى او به مثابه سپيده و بُعد روحانى و عقل او به مثابه زرده و چنان كه مرغ از بيضه به خودى خود بيرون نمى تواند آمد، سيمرغ انسانى نيز از بيضه بشريّت، بى راهنمايى انبيا و اوليا، بيرون نتواند آمد و اين سرّى بزرگ است.

نظر هر بيضه صفت كه هنوز از قشر هستى خود خلاصى نيافته اين حقيقت را درك نمى كند و چون به نظر بيضگى نگرد، مرغان آشيانه هويّت را هرگز نخواهند ديد كه: أَوْلِيائى تَحْتَ قَبائى لا يَعْرِفُهُمْ غَيْرى.

گرفتار قشر از ايشان، جز پوست بيضه نبيند.

از عارف بزرگى پرسيدند: در حق فلان عارف چه مى گويى؟ گفت: هركس او را ببيند، هدايت مى شود و متّصل به سعادت مى گردد. گفت: چه گونه است كه ابوجهل، پيامبر صلى الله عليه و آله را ديد و متّصل به سعادت نشد و از شقاوت نجات نيافت؟! آن عارف آگاه گفت: ابوجهل، رسول اللّه صلى الله عليه و آله را نديد بلكه محمد يتيم عبداللّه را مى ديد، اگر رسول اللّه صلى الله عليه و آله را مى ديد بدون شك از شقاوت مى رهيد و به سعادت مى رسيد» «19».

[وَ تَراهُمْ يَنْظُرُونَ إِلَيْكَ وَ هُمْ لا يُبْصِرُونَ ] «20».

و آنان را مى بينى كه به سوى تو مى نگرند در حالى كه نمى بينند.

از ما تو هر آنچه ديده اى پايه ماست

 

بيرون ز دو كون اى پسر مايه ماست

بى مايى ما ز كار ما مايه ماست

 

ما دايه ديگران و او دايه ماست «21»

     

 

از مرغ، بيضه بسيار زايد؛ اما از صد هزار بيضه يكى را دولت قبول و تسليم افتد تا از او مرغى به وجود آيد.

لاجرم از صد هزار آدمى، يكى را «آن هم در صورت خواست خودش و تسليم بودنش در برابر حق و دورى اش از گناه» از مقام بيضگى نظر عقلى به كمند جذبه عشق، توفيق تسليم تصرّفات مرغان انبيا و اوليا كرامت افتد.

و اى بسا بيضه كه در مقام تسليم به كوچك ترين حركتى از زير پر و بال قبول نبوّت و ولايت به در افتد و استعداد بيضگى را باطل كرده و به مرتبه مرغى نرسيده، تا چه رسد بدان بيضه كه خود دولت تسليم نيافته و در مقام تسليم تا به صبر و سكون در تصرّف پر و بال اوامر و نواهى شريعت و طريقت قدم برنداشته، تا در مدّت معلوم معين در زرده روحانى مرغ، ولايت پيدا آيد و تا از دورخ ظلمانى هستى بيضگى، خلاصى نيابد به بهشت نورانى هستى مرغى نرسد كه: [وَ جَزاهُمْ بِما صَبَرُوا جَنَّةً وَ حَرِيراً] «22».

و تا در مقام هستى، مدتى صبر ننمايد، در تسليم تصرّفات احكام ازلى كه: [... اصْبِرُوا وَ صابِرُوا ...] «23» وجود مرغى، كمال نيابد كه به منقار همّت، پوست وجود آفرينش براندازد و از خود بزايد تا در عالم ملكوت پرواز كند كه بزرگان گفته اند:

لَمْ يَلِجْ مَلَكُوتَ السَّماواتِ وَالْأَرضِ مَنْ لَمْ يُولَدْ مَرَّتَيْنِ.

آن كس كه دو بار زاييده نشود وارد ملكوت آسمانها و زمين نگردد.

آنان كه اين پوسته شكستند و صبر و تسليم محض در برابر احكام الهى پيشه خود كردند و با پر و بال بى خودى پرواز كردند، رهبران عالم حقيقت شدند و اجازه دستگيرى از فرزندان آدم يافتند:

 [وَ جَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا لَمَّا صَبَرُوا وَ كانُوا بِآياتِنا يُوقِنُونَ ] «24».

و برخى از آنان را چون [در برابر مشكلات، سختى ها و حادثه هاى تلخ و شيرين ] صبر كردند و همواره به آيات ما يقين داشتند، پيشوايانى قرار داديم كه به فرمان ما [مردم را] هدايت مى كردند.

اهل عقل ديگرند و اهل ايمان ديگر، اهل يقين ديگرند و اهل عيان عين اليقين ديگر و اهل عين حق اليقين ديگرند، آنان كه تمام اين مراحل را طى كرده اند و از بيضه هستى خود به كلى خلاصى يافته اند، اين نغمه را سرايند:

إِنْسَلَخْتُ مِنْ جِلْدى كَما تَنْسَلِخُ الْحَيَّةُ مِنْ جَلْدِها فَإِذا أَنَا هُوَ.

از پوست مادى ام به در آمدم چنانچه مار از پوستش به در آيد، در اين هنگام الهى محض ام «25».

و چون در فضاى هواى، هويّت پرواز كردن گيرد اين ترنّم كند كه: مَا فِى الوُجُودِ سِوَى اللّهِ و چون در نشيمن وحدت ساكن شود اين ورد گويد كه: فَاعْلَمْ أَنَّهُ لا إِلهَ إلَّااللّهُ بازماندگان بيضه وجود را از شاهبازان عالم نيستى چه خبر كه در فضاى نيستى، كدام صيد در چنگال همّت مى آورند؟!

وقتى سر از بيضه وجود برآورى و به پر و بال بى خودى، پرواز كنى، در زير فراز غيرت، مرغان او را مشاهده كنى و بدانى كه:

مرغان او هر آنچه از آن آشيان پرند

 

بس بى خودند جمله و بى بال و بى پرند

شهباز حضرتند دو ديده بدوخته

 

تا جز بروى شاه به كونين ننگرند

     

بر دست شاه پرورش و زقه «26» يافته

 

تا وقت صيد نيز به جز شاه نشكرند

از تنگناى هفت وشش و پنج و چار و سه

 

پرواز چون كنند ز دو كون بگذرند

زان ميل هشت دانه جنّت نمى كنند

 

كز مرغزار عالم وحدت همى چرند

چون گلشن بهشت نيايد به چشمشان

 

كى سر به زير گلخن دنيا درآورند

     

بند طلسم بيضه انسانيّت، بى تصرّف مرغان انبيا و اوليا كس به عقل نتواند گشود و به سرّ گنجِ مرغ ولايت نتواند رسيد تا تسليم تصرّفات مرغان كامل اين راه نشود.

بياييد حق را بشناسيد و به حق تسليم شويد، پيش از آن كه اعتقادى فاسد، استعداد زرده دل را به فساد آورد و با ضربه ملك الموت، پوست بيضه انسانى شكسته شود كه مرگ واقعاً عبارت از آن است كه انسان بميرد و چيزى با خود به عالم بعد نبرد.

بياييم تسليم خدا شويم، بياييم درباره خود و عاقبت خود و نسبت به عالم ديگر كه ما را چاره اى از آن نيست فكر كنيم، قرآن بخوانيد و هدف شما در درجه اوّل از خواندن قرآن، اين باشد كه مولاى خود و خالق خود را بشناسيد. قرآن مجيد، خداوند را رؤوف و مهربان و كريم و دستگير و غفور و بخشاينده نسبت به بندگانش معرفى مى كند، روى چه حساب و بر محور كدام استدلال و برهان از خداى مهربان خود كه هدفى جز نجات و سلامت و سعادت و كرامت شما ندارد دست بر مى داريد، خدايى كه براى خير دنيا و آخرت شما صد و بيست و چهار هزار پيامبر فرستاده، خداوندى كه براى راه يافتن شما به بهشت و نجاتتان از جهنّم، دوازده امام قرار داده، پروردگارى كه بالاترين و برترين نعمتش؛ يعنى قرآن را به شما مرحمت فرموده، توانايى كه براى حركت شما به سوى مقام قرب، به شما عقل، وجدان، فطرت و قدرت عنايت فرموده، خداوندى كه از عنايت هيچ نعمت مادى و معنوى نسبت به شما دريغ نداشته؛ چرا او را نمى يابيد؟ چرا او را نمى شناسيد؟

چرا نسبت به او در مقام معرفت در نمى آييد؟ چرا به دنبال انبيا و امامان عليهم السلام كه فرستادگان او هستند نمى رويد؟ چرا و چرا و چرا؟! وجود مقدس او به دشمنانش لطف دارد، چه رسد به كسى كه بر اثر نجات از ضلالت و منوّر شدن به نور هدايت دوست، عاشق او گردد.

عنايت الهى در حكايت مادر موسى

به حقيقتى كه به صورت شعر در زير مى آيد دقت كنيد تا بيش از پيش به لطف و مهر و عنايت و عشق خداى خود واقف گرديد، شايد جرقّه اى در قلب شما بزند و به آتش حبّ آن جناب، شعله ور شويد و به سوى او به حركت آييد:

مادر موسى چو موسى را به نيل

 

در فكند از گفته رب جليل

خود ز ساحل كرد با حسرت نگاه

 

گفت كاى فرزند خرد بى گناه

گر فراموشت كند لطف خداى

 

چون رهى زين كشتى بى ناخداى

گر نيارد ايزد پاكت به ياد

 

آب خاكت را دهد ناگه به باد

     

***

وحى آمد كاين چه فكر باطل است

 

رهرو ما اينك اندر منزل است

پرده شك را بينداز از ميان

 

تا ببينى سود كردى يا زيان

ما گرفتيم آنچه را انداختى

 

دست حق را ديدى و نشناختى

در تو تنها عشق و مهر مادرى است

 

شيوه ما عدل و بنده پرورى است

نيست بازى كار حق خود را مباز

 

آنچه برديم از تو باز آريم باز

سطح آب ازگاهوارش خوش تر است

 

دايه اش سيلاب و موجش مادر است

     

رودها از خود نه طغيان مى كنند

 

آنچه مى گوييم ما آن مى كنند

ما به دريا حكم طوفان مى دهيم

 

ما به سيل و موج فرمان مى دهيم

نسبت نسيان به ذات حق مده

 

بار كفرست اين بدوش خود منه

به كه برگردى به ما بسپاريش

 

كى تو از ما دوست تر مى داريش

نقش هستى نقشى از ايوان ماست

 

خاك و باد و آب سرگردان ماست

     

قطره اى كز جويبارى مى رود

 

از پى انجام كارى مى رود

ما بسى گم گشته باز آورده ايم

 

ما بسى بى توشه را پرورده ايم

ميهمان ماست هركس بى نواست

 

آشنا با ماست چون بى آشناست

ما بخوانيم ار چه ما را رد كند

 

عيب پوشى ها كنيم ار بد كنند

سوزن ما دوخت هرجا هرچه دوخت

 

زآتش ماسوخت هر شمعى كه سوخت

     

***

كشتيئى زآسيب موجى هولناك

 

رفت وقتى سوى غرقاب هلاك

تندبادى كرد سيرش را تباه

 

روزگار اهل كشتى شد سياه

طاقتى در لنگر و سكان نماند

 

قوتى در دست كشتيبان نماند

ناخدايان را كياست اندكى است

 

ناخداى كشتى امكان يكى است

بندها را تار و پود از هم گسيخت

 

موج از هرجا كه راهى يافت ريخت

هرچه بود از مال و مردم آب برد

 

زان گروه رفته طفلى ماند خرد

طفل مسكين چون كبوتر پر گرفت

 

بحر را چون دامن مادر گرفت

موجش اوّل وهله چون طومار كرد

 

تندباد انديشه پيكار كرد

     

 

***

بحر را گفتم دگر طوفان مكن

 

اين بناى شوق را ويران مكن

در ميان مستمندان فرق نيست

 

اين غريق خرد بهر غرق نيست

     

صخره را گفتم مكن با او ستيز

 

قطره را گفتم بدان جانب مريز

امر دادم باد را كان شيرخوار

 

گيرد از دريا گذارد در كنار

سنگ را گفتم به زيرش نرم شو

 

برف را گفتم كه آب گرم شو

صبح را گفتم به رويش خنده كن

 

نور را گفتم دلش را زنده كن

لاله را گفتم كه نزديكش بروى

 

ژاله را گفتم كه رخسارش بشوى

     

خار را گفتم كه خلخالش مكن

 

مار را گفتم كه طفلك را مزن

رنج را گفتم كه صبرش اندك است

 

اشك را گفتم مكاهش كودك است

گرگ را گفتم تن خردش مدر

 

دزد را گفتم گلوبندش مبر

بخت را گفتم جهانداريش ده

 

هوش را گفتم كه هشياريش ده

تيرگى ها را نمودم روشنى

 

ترس ها را جمله كردم ايمنى

     

***

ايمنى ديدند و ناايمن شدند

 

دوستى كردم مرا دشمن شدند

كارها كردند اما پست و زشت

 

ساختند آيينه ها اما ز خشت

تا كه خود بشناختند از راه، چاه

 

چاه ها كندند مردم را به راه

روشنى ها خواستند اما ز دود

 

قصرها افراشتند اما به رود

قصه ها گفتند بى اصل و اساس

 

دزدها بگماشتند از بهر پاس

جام ها لبريز كردند از فساد

 

رشته ها رستند از دوك عناد

درس ها خواندند اما درس عار

 

اسب ها راندند اما بى فسار

ديوها كردند دربان و وكيل

 

در چه محضر، محضر رب جليل

سجده ها كردند بر هر سنگ و خاك

 

در چه معبد، معبد يزدان پاك

رهنمون گشتند در تيه ضلال

 

توشه ها بردند از وزر و وبال

از تنور خودپسندى شد بلند

 

شعله كردارهاى ناپسند

     

وارهانديم آن غريق بى نوا

 

تا رهيد از مرگ شد صيد هوى

آخر آن نور تجلى دود شد

 

آن يتيم بى گنه نمرود شد

رزم جويى كرد با من چون كسى

 

خواست يارى از عقاب و كركسى

كردمش با مهربانى ها بزرگ

 

شد بزرگ و تيره دل تر شد ز گرگ

     

برق عجب آتش بسى افروخته

 

وز شرارى خانمان ها سوخته

خواست تا لاف خداوندى زند

 

برج و باروى خدا را بشكند

رأى بد زد گشت پست و تيره راى

 

سركشى كرد و فكنديمش ز پاى

پشه اى را حكم فرمودم كه خيز

 

خاكش اندر ديده خودبين بريز

تا نماند باد عجبش در دماغ

 

تيرگى را نام نگذارد چراغ

     

***

ما كه دشمن را چنين مى پروريم

 

دوستان را از نظر چون مى بريم

آن كه با نمرود اين احسان كند

 

ظلم كى با موسى عمران كند

اين سخن پروين نه از روى هواست

 

هركجا نورى است ز انوارخداست «27»

     

پی نوشت ها:

 

______________________________

(1)- قمر (54): 55.

(2)- بقره (2): 30.

(3)- عوالى اللآلى: 4/ 98، حديث 138.

(4)- حجر (15): 29.

(5)- بقره (2): 30.

(6)- بقره (2): 34.

(7)- بقره (2): 30.

(8)- بحار الأنوار: 79/ 243، باب 2، حديث 1.

(9)- المناقب: 1/ 178؛ بحار الأنوار: 18/ 382، باب 3، حديث 86.

(10)- ق (50): 18.

(11)- قمر (54): 55.

(12)- بقره (2): 35.

(13)- طه (20): 121.

(14)- بقره (2): 38.

(15)- بقره (2): 37.

(16)- اعراف (7): 23.

(17)- آل عمران (3): 33.

(18)- طه (20): 122.

(19)- تفسير روح البيان: 3/ 378.

(20)- اعراف (7): 198.

(21)- بابا افضل كاشانى.

(22)- انسان (76): 12.

(23)- آل عمران (3): 200.

(24)- سجده (32): 24.

(25)- تاريخ مدينة دمشق: 52/ 418، با كمى اختلاف.

(26)- زقه: پرنده دانه به دهان جوجه اش گذاشت.

(27)- پروين اعتصامى.

 


منبع : پایگاه عرفان
  1014
  0
  0
امتیاز شما به این مطلب ؟

آخرین مطالب

    آموزش 8 مسئله از امام صادق عليه السلام‏
    حقوق معاشرت از ديدگاه امام صادق(ع)
    نصیحت‌های امام صادق(ع)
    گناهان کبیره از نگاه امام صادق(ع)
    پنج برنامه اخلاقى از پيامبر (ص)
    روابط دختران و پسران از نگاه قرآن و روایات
    چند نکته قرآنی برای عاقبت بخیر شدن
    شاه کلید آیت الله نخودکی برای یک جوان!
    آیا زن‌ها كمتر به بهشت مى‌روند؟
    کلید رضایت خدا در دستان امام حسین(علیه السلام)

بیشترین بازدید این مجموعه

      صحت و تواتر حديث ثقلين در منابع شيعه
      حضرت علی اکبر علیه السلام الگوی جوانان
      به مناسبت شهادت امام رضا(ع)/بر بال مخملین تلاوت
      شاه کلید آیت الله نخودکی برای یک جوان!
      چند نکته قرآنی برای عاقبت بخیر شدن
      آیا زن‌ها كمتر به بهشت مى‌روند؟
      نیمه شعبان لیله قدر اهل بیت علیهم السّلام
      حقوق معاشرت از ديدگاه امام صادق(ع)
      خنثی بودن در جامعه اسلامی ممنوع!
      گناهان کبیره از نگاه امام صادق(ع)

 
نظرات کاربر
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز